تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۱۱:۰۵  ، 
کد خبر : ۴۳۰۱۸
تأثیرگذاری عنصر مذهب در سیاست خارجی آمریکا

تعامل یا تقابل

دکتر سیدمحمدکاظم سجادپور/مدیر کل سابق دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی و عضو هیات علمی دانشگاه زیر ذره‌بین: عنصر مذهب در سیاست خارجی آمریکا نسبت به گذشته برجسته شده است. این برجستگی به خاطر برآمدن گروه‌های سیاسی با گرایش مذهبی در این کشور، مطرح شدن مسائل استراتژیک که با مذهب پیوند دارند مانند تروریسم، مسائل اعراب و اسرائیل و اهمیت یافتن مسائل حقوق بشر و حقوق بشردوستانه است. چنین تحولی منجر به پیدایش دو گروه تقابل‌گرا و تعامل‌گرا در سیاست خارجی آمریکا نسبت به جهان اسلام و منطقه خاورمیانه شده است. تقابل‌گرایان علت ضدیت مسلمانان با آمریکا را به خاطر ارزش‌ها و شیوه زندگی آمریکایی می‌دانند و تعامل‌گرایان نیز علت تنفر را در عملکرد و سیاست‌های آمریکا جستجو می‌کنند.

یکی از پدیده‌های عمده در سالیان اخیر در سیاست بین‌المللی، ظهور عنصر مذهب و اثرات آن بر سیاست خارجی کشورهای مختلف است. تقریباً تمام کشورها، در اداره مناسبات خارجی، نسبت به گذشته، با وضعیت جدیدی در رابطه با ابعاد مذهبی به مفهوم وسیع آن روبرو شده‌اند. در مواردی کشورها، نهادها و دوایر جدیدی برای مدیریت عنصر مذهبی در سیاست خارجی راه‌اندازی کرده و افرادی را به عنوان سفیر ویژه در امور مذهبی منصوب نمود‌ه‌اند. در این خصوص که چرا مذهب به یکی از مباحث تأثیر‌گذار در سیاست بین‌الملل تبدیل شده، نظرات مختلفی وجود دارد.
ولی این اجماع وجود دارد که علوم اجتماعی و انسانی غرب، به خاطر تسلط پوزییتویسم از اهمیت نقش مذهب مخصوصاً در مناسبات اجتماعی غافل شد و با پرسش‌های گوناگونی در مورد ماهیت مذهب روبرو گردید. هر چه هست فشارهای موجود و به هم تنیده اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در سطح جهان افراد در همه نقاط گیتی را مجبور به بازتعریف خود، هویت و مسیر زندگی خود کرده و این مسأله به توجه به مذهب و رابطه آن با چگونگی زندگی اجتماعی و سیاسی در همه کشورها اهمیتی بیش از گذشته داده است.
آمریکا نمونه‌ بارزی از برجستگی یافتن عنصر مذهب در سیاست داخلی و خارجی در سالیان اخیر است. در آمریکا نسبت به جوامع غربی دیگر، همیشه مذهب، اهمیت و حساسیت بیشتری داشته است و به قول پتر استیفلز «‌تلاش جهت فهم ایالات متحده بدون توجه به نقشی که دین در آن بازی می‌کند، همانند تلاش جهت فهم آفریقای معاصر بدون توجه به تجربه استعمار است» اما این حساسیت هیچ‌گاه مانند امروز نبوده است. سیاست خارجی آمریکا با سیاهه‌ای طولانی در برخورد با مسائل مذهبی و مدیریت‌ آن‌ها روبرو است و نخبگان سیاست خارجی آمریکا با چالش‌های گوناگونی در این راستا دست و پنجه نرم می‌کنند.
در این نوشتار به این پرسش پرداخته خواهد شد که ماهیت چالش عنصر مذهبی در سیاست خارجی و پیامدهای عملی آن کدامند؟ در پاسخ به «نقش بازیگران مذهبی در شکل دادن به سیاست خارجی»، «مذهب و دستورالعمل اجرایی سیاست خارجی» « گرایش‌ها و ‌پیامدهای مدیریت عنصر مذهب در سیاست خارجی» توجه شده و روشن خواهد شد که پیچیدگی‌های فراوانی از نظر مفهومی و اجرایی در این رابطه وجود دارد و سیاست خارجی آمریکا در حوزه مذهب به سیاست ‌داخلی این کشور پیوند خورده و این پیوند، چالش‌های گوناگونی برای اداره سیاست خارجی آمریکا دربرخواهد داشت.
نقش بازیگران مذهبی در شکل دادن به سیاست خارجی آمریکا
بازیگران مذهبی متعددی درشکل دادن به سیاست خارجی آمریکا مؤثرند. عمده‌ترین آن‌ها گروه‌های پروتستان هستند. اما آن‌ها به هیچ‌وجه بازیگران منحصر به فرد این میدان نیستند و باید نقش گروه‌های دیگر را نیز مد نظر قرار داد. پروتستان‌ها اکثریت جامعه آمریکا را تشکیل می‌دهند و پیوسته در سیاست خارجی آمریکا اثر‌گذار بوده‌اند. اثرگذاری پروتستان‌ها در دو بعد اصلی و اساسی بوده است. بعد اول به تعریف نقش آمریکا در جهان برمی‌گردد و بعد دوم به برنامه‌های مشخص سیاست خارجی که هر کدام از گروه‌های پروتستان دنبال می‌کنند معطوف می‌شود.
در خصوص بعد اول باید گفت که گفتمان پروتستانی آمریکا به عنوان یک ملت برگزیده خدا سایه سنگینی بر سیاست خارجی آمریکا داشته است و این به نوبه خود یک حس مذهبی مأموریت‌گرایانه (missionary) به سیاست آمریکا داده است. آمریکا خود را برگزیده دانسته و مأموریت خود را نجات دیگران می‌دیده است. این بیان مذهبی، به صور مختلف، مخصوصاً در دوران جنگ سرد در سخنان تمامی رؤسای آمریکا قابل مشاهده است.
بعد دوم یعنی تأثیر بازیگران مذهبی در تنوع و گستردگی گروه‌های پروتستان در سیاست خارجی آمریکا تابعی از فعالیت و فشردگی اقدامات آن‌ها بوده و لذا در زمان‌های مختلف، شکل خاصی گرفته و فراز و نشیب‌های فراوانی داشته است. در چند سال گذشته نقشه گروه‌هایی که از‌ آن‌ها به عنوان راست مذهبی یاد می‌شود، افزایش یافته و صحبت از آن‌ها تبدیل به موضوعی همگانی شده است. موقعیت این گروه‌ها چیست؟ راست مسیحی کیست و چه می‌گوید و از کجا به وجود آمده است؟
واضح است که این گروه‌ها در خلأ خلق نشده‌اند و برآمدن آن‌ها تدریجی بوده و نتیجه فعل و انفعالات فراوانی در گفتمان‌های کلیسایی و همچنین تغییر و تحولی است که در متن اجتماعی و سیاسی آمریکا رخ داده است. باید یادآور شد که بیش از 30 فرقه پروتستان در آمریکا وجود دارد که هر چند در مبانی اصلی پروتستانیسم، اشتراک‌هایی دارند، اما در گفتمان‌های کلیدی که به الهیات و همچنین مسئولیت‌های اجتماعی و سیاسی مربوط می‌شود. با یکدیگر تفاوت دارند. همان‌گونه که والتر راسل مید، در شماره سپتامبر و اکتبر «فارین افرز» بیان داشته، گروه‌های پروتستان به سه دسته اصلی بنیادگرایان (Fundamentalists)، لیبرال‌ها و انجیلیون (Evangical) تقسیم می‌شوند.
اختلاف اصلی آن‌ها به چگونگی برخورد با پدیده علم و مدرنیسم در سده‌های گذشته برمی‌گردد. بنیاد‌گرایان با تعلق خاطر شدید به قداست متون مقدس و لزوم فاصله‌گیری از تفسیرهایی که توجیه‌کننده مدرنیسم بود، نوعی جهان‌بینی را شکل دادند که در آن، بدبینی شدید به امکان دستیابی به صلح و امنیت بین‌المللی از طریق نهادهایی که همکاری با دیگر فرقه‌های مسیحی مانند کاتولیک‌ها و همچنین با پیروان دیگر مذاهب، محوریت داشت، به چشم می‌خورد.
مسیحیان لیبرال، ضمن فاصله ‌گرفتن از تقید و تقدس بنیادگرایان، برعکس آن‌ها به امکان دسترسی به صلح از طریق همکاری با دیگران معتقد بودند و محافظه‌کاران و انجیلیون در عین نزدیکی فکری به بنیادگرایان، در مقایسه با آن‌ها از نظر وضعیت اجتماعی و سیاسی و مناسبات دنیوی، خوش‌بینانه نگریسته و امکان دستیابی به صلح و امنیت را میسر می‌دیدند. پروتستان‌های لیبرال برای چند دهه مخصوصاً در دوران بعد از جنگ‌جهانی دوم، بر سیاست خارجی آمریکا تسلط یافتند. آن‌ها اکثریت پروتستان‌ها را تشکیل می‌دادند، اما در در دو دهه گذشته، انجیلیون به مرور، اکثریت را از دست لیبرال‌ها گرفتند.
یکی از کلیسای انجیلیون به نام « میثاق تعمیدهای جنوب» (southern Baptist convention) درحال حاضر 3/16 میلیون عضو دارد. براساس نظرسنجی مؤسسه PEW در 1988، درصد از آمریکاهای پروتستان، خود را عضو کلیسا‌های میانه‌رو و لیبرال معرفی می‌کردند. درسال‌های 2002 و2003 این تعداد به 46 درصد کاهش یافته است. طبق برخی از آمارها حدود40 درصد از کسانی که در 2004 به بوش برای انتخاب مجدد به ریاست‌جمهوری رأی دادند، از گروه‌های انجیلیون هستند که بعضاً آن‌ها را راست مسیحی می‌نامند.
گروه‌های مذبور نسبت به هویت مذهبی حساس بوده و این هویت را با توجه به حس مأموریت گرایانه که در سیاست خارجی آمریکا وجود دارد، در رابطه با آن چه که آمریکا باید در جهان انجام دهد، تعریف می‌کنند. در هسته اصلی نقش تعریف شده آن‌ها از مأموریت آمریکا در جهان، نگاهی مقدس به اسرائیل، فشاری برای برخورد با کشورهایی که محیط را برای مبلغین مذهبی مسیحی تنگ می‌کنند و مخالفت با نهادهای کشورها برابر قلمداد شده‌اند قرار دارد، و از این رو است که انجیلیون با سازمان ملل متحد بسیار مخالف بوده و آن را مظهر دجال می‌دانند.
همان‌گونه که گفته شد، انجیلیون و راست افراطی، تنها بازیگران مذهبی با پیامدهای سیاست خارجی آمریکا محسوب نمی‌شوند. گروه‌های طرفدار اسرائیل که عمدتاً به عنوان لابی اسرائیل شناخته شده‌اند از طریق ارتباطات با گرو‌ه‌های راست مذهبی که بی‌تردید و پرقدرت‌ترین لابی را در سیاست آمریکا نشان داده‌اند. دو تن از برجسته‌ترین استادان روابط بین‌الملل آمریکا یعنی جان میرشایمر(Mearshiemer) و استیفن والت در مارس 2006 (فروردین 1385) در مقاله‌ای در مجله نقد کتاب لندن (London Review of Books) با عنوان «‌لابی اسرائیل» به چاپ رساندند، نقد فاضلانه‌ای از لابی مزبور کرده و فعالیت‌های آن رامؤثر ولی خلاف منافع آمریکا معرفی کردند.
مقاله مزبور باعث سروصدای فراوانی در آمریکا شد و بحثی گسترده دراین زمینه را دامن زد. به گونه‌ای که حتی افرادی چون برژیسنکی، مشاوره امنیت ملی سابق آمریکا، نیز وارد بحث شدند وبه نقد رفتار این لابی پرداختند. مناظره‌ای جالب (foreign policy) با عنوان« جنگ بر سر نفوذ اسرائیل» بین دو نویسنده مقاله و چند دست‌اندرکار امور سیاست خارجی آمریکا نشانگر آن است که چگونه این لابی توانسته از عناصر مختلف من‌جمله جنبه‌های مذهبی، فرهنگی وارزشی در داخل آمریکا به سیاست خارجی آن کشور شکل دهد.
هرچند که لابی اسرائیل و یهودیان قوی است و راست مسیحی هم فعال است. اما نباید نقش گروه‌های قومی و مذهبی در داخل آمریکا با پیامدهای سیاست خارجی را نادیده گرفت. طی سه دهه گذشته ، پدیده‌ای که از آن تحت عنوان چند فرهنگ‌گرایی(multi-culturalism) یاد می‌شود، در جامعه آمریکا مطرح شده و این به نوبه خود فضایی برای دیگر گروه‌های مذهبی به غیر از مسیحیان و یهودیان باز کرده است. منظور از چند فرهنگ‌گرایی، آن است که دیگر عصر حاکمیت یک فرهنگ مسلط پایان یافته است. فرهنگ مسلط حاکم در آمریکا برای سده‌هایی پی‌درپی، فرهنگ انگوساکسونی  پروتستانی وسفید پوستانه بود و هنووز هم بسیار جدی است.
در موج‌های مهاجرتی دهه‌های 70 میلادی به بعد، که بیشتر مهاجرین به آمریکا از آسیا و کشورهای مسلمان نشین بودند و این پدیده همراه با تحولات مربوط به کسب حقوق سیاهان و سایر اقلیت‌ها،چند فرهنگ‌گرایی را قوت بخشید و از این رهگذر به مرور مسلمانان و همچنین هندوها در سیاست خارجی آمریکا، جا پاهایی پیدا کردند. هرچند که وقایع یازده سپتامبر 2001 (شهریور 1380) به مسلمانان آمریکا در این روند ضربه‌ای عمیق وارد کرد، ولی فعالیت مسلمانان ادامه یافت. در انتخابات اخیر کنگره در نوامبر 2006(آبان 1385) الیسون از ایالت مینه‌سوتا، به عنوان تنها مسلمان به عضویت مجلس نمایندگان درآمد.
در مجموع، دیدگاه‌های مسلمانان آمریکا نسبت به نقش این کشور درجهان مخصوصاً در خاورمیانه، با سایر گروه‌های مذهبی متفاوت است.
هر چه هست فعالیت‌های گروه‌های سیاسی که از صیغه مذهبی برخوردارند، جزئی از عناصر تشکیل‌دهنده سیاست خارجی بوده و مخصوصاً درطی چند سال گذشته گروه‌هایی که خود را متعلق به مسیحیت و یهودیت می‌دانند ، وزنه بیشتری نسبت به گذشته یافته‌اند و در این میان، فعالیت گروه‌های مسلمان نیز بی‌تأثیر نبوده است. این مسأله منجر به برجسته‌‌ترشدن عنصر مذهبی در دستورالعمل عملیاتی سیاست خارجی آمریکا گردیده است.
مذهب در دستورالعمل سیاست خارجی آمریکا
اجمالاً باید یادآور شد که مذهب پیوسته یکی از موضوعاتی بوده که عمدتاً به صورت ابزاری و یا به صورت یک هدف و سوژه استراتژیک در سیاست خارجی آمریکا مطرح بوده است. در دوران جنگ سرد، مذهب به طور عام در مبارزه شرق و غرب به عنوان ابزاری برای مقابله با حریف به کار گرفته می‌شد. سهمی که کلیسای کاتولیک با حمایت‌های آمریکا در معادلات شرق و غرب داشت در این زمینه قابل ذکر است.
استفاده از مجاهدین افغانستان در پی اشغال آن کشور توسط شوروی، یکی از پیچیده‌ترین عملیات استراتژیک در سیاست خارجی آمریکا است که در آن از مذهب برای مقابله مؤثر با پایان دادن به سلطه نظامی روس‌ها استفاده شد. البته تلاش‌های چشمگیر مجاهدین مسلمان افغانی و غیرافغانی در مبارزه با سلطه شوروی الزاماً به معنای هم‌دستی و هم‌پیمانی با آمریکا نباید قلمداد گردد.
اما آن چه به طور جدی توجه به عنصر مذهب در سیاست خارجی آمریکا را در پی داشت، وقوع انقلاب اسلامی در ایران بود. از زمان پیروزی انقلاب تاکنون، مسأله ایران برای سیاست خارجی آمریکا بدون عنصر مذهبی قابل تصور نبوده است. پیوستگی این عنصر مذهبی، همراه با تحولات دیگر در خاورمیانه و دنیای اسلام، به طور کلی آمریکا در چند چالش روبرو ساخته است. نتیجه این فعل و انفعالات، برجستگی عنصر مذهب حداقل در سه موضوع عملیاتی در سیاست خارجی آمریکا بوده است. «‌تروریسم‌»، «قضیه فلسطین‌» و «‌حقوق بشر و حقوق بشر دوستانه».
مبارزه با تروریسم در حال حاضر ایدئولوژی قوام‌بخش و توجیه‌کننده عملیات گسترده آمریکا در سرتاسر جهان به طور عام و کشورهای مسلمان‌نشین به طور خاص است. در بطن این موضوع، چگونگی رابطه سیاست خارجی آمریکا با عنصر مذهب و اسلام سیاسی قرار دارد. هر چند که یازده سپتامبر، آغاز ظاهری مبارزه جهانی آمریکا با تروریسم قلمداد می‌گردد، اما در ورای حوادث یازده سپتامبر در مبارزه با تروریسم، آمریکا با بازیگرانی روبرو است که اولاً ماهیت الزامی دولتی ندارند، ثانیاً در یک تعامل نابرابر و نامتقارن، در مقابل آمریکا قرار دارند و ثالثاً علی‌رغم طراحی‌های استراتژیک گسترده و هزینه‌های‌فراوان‌، آمریکا نه تنها توفیقی در مهار آن‌ها نداشته، بلکه تقریباً به اجماع‌نظر کارشناسان آمریکایی‌، رفتارهای آمریکا مخصوصاً اشغال نظامی عراق، باعث تقویت گروه‌های مذبور از نظر فکری و عملیاتی شده است.
هر چند در تقابل فوق‌الذکر، مذهب، تنها تعیین‌کننده نوع تعاملات نیست و عناصر متعددی مانند قومیت، ملیت، اشغال خارجی و دلایل و انگیزه‌های فردی را نیز باید مدنظر داشت. ولی به وضوح، مذهب به معنای موسع آن در این چشم‌انداز حائز اهمیت است. مبارزه با تروریسم از نظر کارشناسان امور استراتژیک آمریکا، مبارزه‌ای سخت و در مواردی توأم با نگرانی‌های ناشی از شکست احتمالی است.
آنتونی کوردزمن‌، تحلیلگر آمریکایی امور استراتژیک در مقاله‌ای که در ‌10 دسامبر ‌2006 در پی سفر خود به افغانستان منتشر ساخت، آشکارا گفت که آمریکا نمی‌تواند در دو جبهه عراق و افغانستان ببازد و لذا حتما باید برای پیروزی افغانستان جدی‌تر برنامه‌ریزی کند وگر نه امکان بازسازی استراتژیک را از دست می‌دهد. نوشتار وی بر فرض شکست در یکی از این دو جبهه استوار شده است.
نه فقط در مسأله مبارزه با تروریسم، آمریکا با عناصر پیچیده مذهب روبرو است. بلکه در عمده‌ترین منازعه و در واقع طولانی‌ترین منازعه خاورمیانه یعنی قضیه فلسطین و اعراب و اسرائیل، با عنصر مذهب در دستورالعمل عملیاتی سیاست خارجی خود دست و پنجه نرم می‌کند. حزب‌الله‌، جهاد اسلامی و حماس در لبنان و فلسطین بازیگران عمده‌‌ای هستند که نسبتاً با بازیگرانی که آمریکا با آن‌ها به طور سنتی سر و کار داشته ـ یعنی دولت‌ها‌ ـ متضادند و در همه آن عنصر مذهبی برجسته است.
به علاوه در چشم‌انداز وسیع‌تری، غالب مسلمانان به خاطر انگیزه‌ها و علایق مذهبی، به آرمان ‌فلسطین علاقه‌مندند و از رفتار متحد استراتژیک ـ اسرائیل ـ نسبت به فلسطینیان و همچنین از سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه ابراز تنفر می‌کنند. به عبارت دیگر، مسأله خاورمیانه با کل رابطه آمریکا با جهان اسلام گره خورده است.
حقوق بشر، حقوق بشر دوستانه مورد سومی است که همراه با مبارزه تروریسم و قضیه خاورمیانه‌، حساسیت عنصر مذهب در دستور کارهای سیاست خارجی آمریکا را نشان می‌دهد. علاوه بر سیاست‌های اعمال فشار کلاسیک و سنتی آمریکا بر کشورهای مختلف در زمینه حقوق بشر که از سال‌های آخر دهه ‌80 میلادی‌، بر اثر فشار گروه‌های مسیحی و تبشیری آمریکا، کنگره آمریکا قانونی را با عنوان «‌قانون آزادی مذهبی بین‌المللی» (International Religious Freedom Act) به تصویب رساند که براساس آن، دولت آمریکا موظف شد در روابط خارجی خود با کشورها، به چگونگی رعایت آزادی مذهبی توسط آن‌ها دقت کند.
در پی تصویب این قانون، وزارت خارجه آمریکا که خود نسبت به گذراندن آن ملاحظه داشت و آن را چندان مفید نمی‌دید، موظف شد که دفتری با عنوان دفتر آزادی مذهبی بین‌المللی(office of Ineteenational Religious Freedom) راه‌اندازی کند. این دفتر، هر ساله گزارش چگونگی تحمل مذهبی در کشورها را بررسی و به عنوان سند رسمی دولت آمریکا منتشر می‌سازد. گزارش‌های سالانه این دفتر، خود عامل فشار و تشنج حتی در روابط آمریکا با کشورهای دوست آن کشور در خاورمیانه تبدیل شده است.
شایان ذکر است که مسأله حقوق بشر و رابطه آن با عنصر مذهب در سیاست خارجی صرفاً به دفتر و گزارش‌های سالانه فوق‌الذکر منحصر نشده و ابعاد گسترده‌تری را در برمی‌گیرد که اثرات آن نه فقط در رابطه با سیاست خارجی آمریکا نسبت به کشورهای مسلمان‌نشین بلکه در رابطه دولت آمریکا با جمعیت چند میلیونی مسلمان این کشور قابل مشاهده است.
گرایش‌ها و پیامدها
تاکنون برجستگی عنصر مذهبی در شکل دادن به سیاست خارجی آمریکا و همچنین موضوعات عملیاتی آن تا حدودی‌ روشن شد. حال باید دید در مدیریت این پدیده مخصوصاً در رابطه با مسأله ارتباط آمریکا با کشورهای اسلامی چه گرایش‌هایی وجود دارد.
همان‌گونه که مشاهده شد، برجستگی عنصر مذهب در سیاست خارجی آمریکا، عمدتاً رابطه آن کشور با مجموعه کشورهای مسلمان‌نشین را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در پی فعل و انفعالاتی که به آن‌ها اشارت رفت، در آمریکا مجالادت و مباحث گوناگونی در خصوص چگونگی رابطه با اسلام و مسلمانان به راه افتاده است. در میان انبان مطالبی که در این خصوص منتشر می‌شود و گفت‌وگوهایی که در جریان است‌، دو دسته گفتمان را می‌توان شناسایی کرد: گفتمان‌های مربوط به «‌ماهیت رابطه با مسلمانان» و گفتمان‌های مربوط به «‌اتخاذ سیاست و راهکار».
در گفتمان‌های مربوط به رابطه مسلمانان، این پرسش مطرح است که چرا مسلمانان از آمریکا تنفر دارند؟ در پاسخ به این سؤال‌، دو گفتمان «‌ارزش محور» و «‌عملکرد محور» مطرح هستند. گفتمان ارزش محور، علت تنفر مسلمانان را در آمریکا در ارزش‌های آمریکایی و شیوه زندگی و نگرش آمریکایی می‌داند و می‌گوید که آمریکا هرکاری هم انجام دهد و هرچقدر هم خوب باشد، باز به خاطر تضاد ارزشی، مسلمانان با این کشور مخالفت خواهد کرد. این گفتمان بیشتر توسط گروه‌های محافظه‌کار آمریکایی مطرح می‌شود.
گفتمان «‌عملکرد محور» براین نکته تأکید می‌کند که مسلمانان ذاتاً با آمریکا مشکل ندارند، آن‌ها با عملکرد و سیاست‌های آمریکا مخصوصاً در رابطه با مسائل مربوط به اعراب و اسرائیل مشکل دارند و لذا اگر آمریکا در سیاست‌ها و رفتارهای خود تعدیل ایجاد کند، مشکل رابطه با مسلمانان حل شده و سیاست خارجی آمریکا می‌تواند عنصر مذهبی در این خصوص را مدیریت کند.
خلاصه دو گفتمان فوق به خوبی در مقدمه ریچارد هاس ‌رئیس شورای روابط خارجی آمریکا بر تحقیق منتشره توسط آن شورا با عنوان «‌آغازی نو: استراتژی‌هایی برای گفت‌وگوهای مؤثر با جهان مسلمان» ( A New Beginning strategies for a More Dialotue with the Muslim world) که در سال 2005 (1384) نوشته شد منعکس گردیده است. وی می‌گوید در آمریکا به دلیل ضدیت مسلمانان با این کشور، عده‌ای می‌گویند «‌مسلمانان از ما متنفرند به خاطر آن‌ چه که هستیم» وعده‌ای دیگر می‌گویند «‌مسلمانان از ما متنفرند به خاطر آن ‌چه انجام می‌دهیم.»
گفتمان‌های مربوط به ماهیت رابطه با مسلمانان که ذکر شدند، بر گفتمان‌های دسته دوم، یعنی گفتمان‌های مربوط به اتخاذ سیاست و راهکار، تأثیر اساسی دارند. به طور کلی، گفتمان‌های مربوط به سیاست‌گذاری آمریکا در رابطه با جهان اسلام را می‌توان به گفتمان‌های «‌تقابل گرا» و گفتمان‌های «‌تعامل گرا» تقسیم کرد. گفتمان‌های تقابل‌گرا، در پی برخورد‌، سختگیری و تغییر ساختاری در کشورهای اسلامی حتی از طریق به کار بردن ابزار نظامی هستند. پیش‌فرض‌های نانوشته حمله نظامی آمریکا به عراق و برخورد جناح تندرو آمریکا در مسائل خاورمیانه، که بعضاً در نوشتارهای برنارد لوئیس، معمار بزرگ فکری محافظه‌کاران آمریکایی در امور خاورمیانه منعکس است، از گفتمان‌های تقابل‌گرا نشأت می‌گیرد.
گفتمان‌های تعامل گرا، براین باورند که سودی در تقابل بین آمریکا و جهان اسلام وجود ندارد و حتی درجنگ با تروریسم، آمریکا نیازمند تعامل با مسلمان‌ها است. چندمؤسسه تحقیقاتی و نهاد دولتی و غیر دولتی، براین اساس که این تعامل امکان‌پذیر است،پروژه‌های گوناگونی تعریف کرد‌ه‌اند. رابرت سیپل و دنیس هوور در کتابی که با عنوان «‌مذهب و امنیت» (Religion and security ) اخیراً در آمریکا چاپ کرده‌اند‌، ضمن نگاه به اجبار تعامل‌گرایانه بین مذهب و امنیت بین‌المللی و لزوم توجه سیاست خارجی آمریکا، پیشنهاد می‌کنند که آمریکا باید تعدادی وابسته مذهبی استخدام کند و آن‌ها همراه با وابسته‌های‌، بازرگانی و اقتصادی در سفارتخانه‌های آمریکا مستقر شده و به این حوزه بسیار جدید و مهم یعنی مذهب و سیاست خارجی بپردازند.
همان‌گونه که در این نوشتار روشن شد، عنصر مذهب در سیاست خارجی آمریکا نسبت به گذشته برجسته‌‌تر شده است. این برجستگی به خاطر تغییر در ساختار داخلی آمریکا و برآمدن گروه‌های سیاسی با گرایش مذهبی در این کشور، مطرح شدن مسائل استراتژیکی که با مذهب پیوند دارند مانند تروریسم، مسائل اعراب و اسرائیل و اهمیت بیشتر یافتن حقوق بشر است. مجموعه این عوامل، مخصوصاً با توجه به نقطه عطف‌11 سپتامبر نقش مذهب را در سیاست خارجی آمریکا برجسته تر کرده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات