تاریخ آفریقا پیچیدهترین و نامشخصترین بخش از تاریخ جهانی است. درباره تاریخ آفریقا، تاکنون فرضیهها و گمانهایی به دست داده شده که عمدتا بر سمتگیریهای سیاسی تاریخنویسان و باورهای سیاسی آنان مبتنی است و نه بر پایه دادههای غیرقابل انکار و یا مدارک مستند و مستدل. پارهای از تاریخنگاران آفریقا برآنند که جوامع دیرپای آفریقایی، جوامع ایستایند؛ چرا که رویدادهایی که در آفریقا به وقوع پیوسته به تحولات تاریخی منجر نشده است. اینان بر این باورند که تاریخ آفریقا با تاریخ دوران استعمار و تاریخ ورود اروپاییان قرین است و تا این هنگام اصولا آفریقاییان نقش بارزی در پویه تمدن جهانی نداشتهاند. اینان تحولاتی را که پس از ورود اروپاییان به آفریقا صورت گرفته صرفا شامل نبردها و مقاومتهای سیاهان در برابر سفیدان میدانند. در حقیقت، این گروه اصولا برای آفریقا پیشینه تاریخی قائل نمیشوند. حال آن که اگر تاریخ کهن و دیرینه آفریقا بر ما معلوم نباشد دلیل بر عدم وجود آن نیست.
گروهی دیگر از تاریخنگاران بر این باورند که تاریخ آفریقا بخشی از دگرگونی تاریخ جهانی است. اما به سبب نبود مدارک مستند و نبود سنت تاریخ شفاهی در این قاره، تاریخ این پهنه به گونهای منظم و بایسته تدوین نشده است.
پارهای دیگر برای آفریقا، تاریخی دیرینه قایلند و بر این باورند که تمدنی درخشان در این قاره وجود داشته است. اینان یا تاریخنگاران سیاهپوست آفریقاییاند و یا تاریخنویسانی آگاه و فرهیخته و خردورز غیر سیاهپوست، این پژوهشگران نیز عمدتا سنت شفاهی را اساس کار خود قرار دادهاند.
در مجموع میتوان برای آفریقای سیاه، پیش از پیدایی استعمار غرب دو تمدن برشمرد:
1- تمدن اسلامی – عربی
2- تمدن آفریقایی
تمدن اسلامی- عربی تا اندازهای مستند و روشن است. اما تمدن سیاهپوستان که عمده بر باورهای مذهبی و فرهنگ سنتی آفریقا مبتنی است هنوز دارای ابهامهای بسیاری میباشد. همین ابهامها، موجب اختلاف بین سه گروه از تاریخنگارانی شده است که پیش از این برشمردیم. دست کم تاریخ دو سده گذشته آفریقا، گواهی روشن بر مشارکت آفریقاییان در فرایند تمدن جهانی است، چرا که روند بردهگیری آفریقاییان توسط اروپاییان خود بر مرحله توسعه سرمایهداری یعنی استعمار تاثیر بسزایی داشته است. اروپاییان با بهرهگیری از آفریقاییان واستقرار استعمار در آفریقا توانستند آهنگ رشد اقتصادی نوپای اروپا را سرعت بخشند.
آنچه در این میان در خود تامل مینماید پیشرو داشتن دو راه برای آفریقاییان در رویارویی با استعمار اروپایی است: آفریقاییان یا بایستی در تار و پود سنتهای باستانی خود باقی میماندند و هیچ گونه تماسی با جهان خارج برقرار نمیکردند، که در این صورت محرومیت از تکنولوژی، اقتصاد، بهداشت جدید و بهینهسازی شیوههای زندگی فراروی آنان بود. یا آن که مهمانان ناخوانده استعمارگر را پذیرا میشدند که در این صورت میبایست با بردهگیری و استعمار میساختند و بهای سنگینی میپرداختند؛ چه بسا در این میان به استقلالی نسبی دست مییافتند.
هنگامی که فرهنگ دیرپای آفریقاییان با فرهنگ اروپایی رویارو شد همواره فرهیختگان و خردورزان آفریقایی با این معضل مواجه بودند که چگونه ممکن است فرهنگ سرزمینشان که سالهای بسیار، دچار ایستایی بوده است میتواند با پویندگی و تحول شتابان دوران جدید هماهنگی یابد و تاثیر متقابل داشته باشد.
به سبب همین ناهمسانیهاست که می بینیم بویژه از دهه1960، آفریقا یا پذیرنده ایدئولوژی ماکسیست– لنینیست بوده و یا تمام ابعاد اقتصادی– اجتماعی غرب را پذیرا شده است؛ هر چند هیچ یک از این دو نظام اجتماعی، با ساختار جوامع آفریقایی سنخیتی نداشته است. بدین سان فرهنگ کهن آفریقایی یا به همان صورت فرهنگ سنتی با تمام مشخصههای آن برجای مانده و یا به سبب هجوم فرهنگ بیگانه، دستخوش سکون و تحیر شده است و در حقیقت نه سنتی است و نه غربی.
فرایند برابری و نابرابری در آفریقا، در طی گذر تاریخی، همراه با دگرگونی نظام جهانی شکل گرفته است. ریشههای نابرابری فرهنگی- اقتصادی در این پهنه، تا حد زیادی به سلطه سیاسی وابسته است که سابقه آن به عهد استعمار در آفریقا باز میگردد. قلمرو سلطه پدیدآوردنده نابرابری فرهنگی تنها به سلطه سیاسی محدود نمیشود، بلکه حوزههای اجتماعی- اقتصادی را نیز در برمی گیرد.
نظام جهانی استعمار از آن هنگام که بر قاره آفریقا سایه انداخت دارای دو ویژگی اساسی مربوط به خود بود: 1- در این نظام، ساختارهای توانمند وابستگی فرهنگی و اقتصادی وجود داشت که رهایی از آن برای بسیاری از آفریقاییان بسیار دشوار مینمود. در آفریقا، سلطه فرهنگی ناشی از استعمار در مقایسه با وابستگی اقتصادی، ابعادی به مراتب پیچیدهتر و مخفیتر دارد. این سلطه فرهنگی همراه با سلطه اقتصادی- اجتماعی استعمارگران، نابرابری فرهنگی را عمق بیشتری میبخشد. 2- دومین ویژگی نظام جهانی استعمار در آفریقا، انتقال الگوهای فرهنگی خاص خود به سراسر این پهنه بود. انتقال الگوی فرهنگی استعمار عملا بسیاری از مرزبندیهای کهن و دیرینه سنت و بین سنت و مدرنیسم و تمایزات داخلی و خارجی فرهنگهای پویای جامعههای آفریقایی را برهم زد و یا از بین برد. در این راستا به یقین میتوان گفت که متاسفانه، آفریقا به سوی برابری فرهنگی اقتصادی گام بر نمیدارد. چرا که ساختار فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی جوامع آفریقایی با چنین کارکردی مغایر است.