تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۰  ، 
کد خبر : ۴۳۰۵۳

دو راهبُرد؛ ملی مذهبی و مشارکتی‌ها

تقی رحمانی «اشاره»: در پی گشودن گفت‌وگو درباره‌ی معضل بزرگ تحقق دموکراسی در جامعه و با عنایت به نقد و بررسی دو راهبر کلان، ماندن در حاکمیت برای بهبود شرایط و زیستن در حوزه‌ی عمومی در شرایط سخت و دموکراتیک، در این نوشتار به عنوان نمونه دو رویکرد جریان ملی- مذهبی و جبهه‌ی مشارکت به نقد گذاشته شده است‌. این بررسی قصد آن دارد دو رویکرد راهبردی در تاریخ معاصر ما را مورد موشکافی قرار دهد. بدیهی است بررسی موضوع وضعیت درستی یا نادرستی جبهه دموکراسی‌خواهی مورد نقد و بررسی این نوشتار نیست.

 پیش‌گفتار:
معضل بنیادین دموکراسی در جامعه‌ی ما پابرجاست، جامعه‌ای که همه چیز دارد اما هیچ چیز ندارد‌. به واقع همه چیز دارد اما این دارندگی با درهم دریختگی و آشفتگی آن، یعنی آشوب در اندیشه و راه‌بردهای روش‌فکران و ناموزونی ساختار جامعه و دولت و بی‌سامانی طبقات اجتماعی و بی‌بانی بودن دموکراسی د‌ر جامعه، خود را می‌نمایاند.
قدرت، به سازمان و زور ناشی از آن، قدرت و اعتبار فکری و ایدئولوژی نیاز دارد؛ و طبقه‌ی متوسط در ایران فاقد اندازه‌ی لازم این سه فاکتور برای تعیین‌کننده بودن است. دموکراسی با طبقه‌ی متوسط شکل می‌گیرد، حال از چه طریق این شکل‌گیری طبقاتی می‌تواند انجام شود؟ دولت در جامعه‌ی ما قدرتمند است اما قانونمند نیست و ویژگی شبه مدرن بودن از خود نشان می‌دهد. دولت شبه مدرن در جامعه‌ی ما چند شاخصه‌ی مهم دارد:
1) بدون حوزه‌ی عمومی قوی شکل گرفته است.
2) به درآمد نفتی وابسته است.
3) ساختار تولیدی- فنی ندارد بلکه امنیتی- رفاهی بوده و مناسبات حاکم بر آن حامی پروری است تا صنف و طبقه‌سازی.
4) دولت شبه مدرن تمرکز فوق‌العاده دارد، این تمرکز به یکه‌سالاری و خودکامگی ختم می‌شود و حتی تیم سالاری را هم باور ندارد.
از صد سال پیش به این سو با وجود دو انقلاب و دو جریان اصلاحی‌، ورود به دولت برای اصلاح امور نتیجه‌ای مطلوبی نداشته است‌. کارنامه‌ی مصدق، بازرگان، بنی صدر و خاتمی از جمله نمونه‌های این عدم موفقیت می‌باشد. روشن‌فکران سیاسی‌– فکری طبقه‌ی متوسط تا زمانی که با قدرتمندان حاکم رابطه‌ای یک سویه و اطاعت‌پذیر یا در راستای منافع آنان داشته باشند، مورد احترام هستند. به عنوان نمونه می‌توان به سرنوشت دکتر سروش، بهزاد نبوی، سعید حجاریان که زمانی سرهنگان فکری و سیاسی نظام بودند اما امروز این ویژگی را از دست داده‌اند- هر چند هنوز در حاشیه‌ی قدرت برای حاشیه‌نشینان حاکمیت مقام سرهنگی خود را حفظ کرده‌اند- اشاره کرد. درسال 1358 با مهندس بازرگان و برخی روشن‌فکران مذهبی نیز همین‌گونه رفتار شد. یعنی این روشن‌ فکران بعد از ایستادگی نسبی در برابر قدرتمندان سنتی در حاکمیت، از قدرت حذف شدند و اگر تاریخ را نیک بنگریم، سرنوشت روشن‌‌فکران سیاسی- فکری طبقه‌ی متوسط همین بوده؛ یعنی هر زمان که اگر در پی کسب و حفظ هویت خود برآمده‌اند‌، کنار گذاشته شده‌اند.
در دولت‌هایی که حتی سرنوشت برخی جریانات و افراد قدرتمند که در رقابت با یکدیگرند، سرنوشت ناپایداری است، دیگر حساب و کتاب طبقه‌ی متوسط و حامیان آن در وضعیت ناپایدار روشن است.
با این تفاسیر راه‌حل‌های تحول‌طلب مانند: 1) ورود به قدرت و دولت برای اصلاح 2) تغییر دولت و حاکمیت که به نوعی انقلاب است، در تاریخ صد ساله‌ی ما جواب مناسب نداده است.
نیاز بنیادین ما در هر حالتی اعم از راه‌بُردهای فعالیت اصلاح‌طلبانه و انقلابی داشتن حوزه‌ی عمومی قوی است که لوازم اقتصادی و اجتماعی و سیاسی خود را طلب می‌کنند. برای تحقق این حوزه‌ی عمومی قوی، وجود حاکمیتی حوزه‌ی عمومی‌ساز و وجود نیروهایی قدرتمند برای ایجاد تعادل میان حاکمیت و مردم و روشن‌فکران ضروری است. به عبارتی در جامعه‌ی ما نیروهای سیاسی باید در شرایط غیر جنبشی، تئوری سازمان دادن جامعه در خود را فراهم و در حد توان در این مورد سازمان‌دهی کنند تا زمانی که شرایط گشوده شد، دولت‌ها را وادار به رعایت تقویت حوزه‌ی عمومی کنند و شرط رکین و اصلی همکاری با هر دولتی را تقویت حوزه‌ی عمومی قوی و اصالت دادن به احزاب قرار دهند.
اگر این کلیات را باور داشته باشی، راه‌برد جبهه‌ی مشارکت و ملی- مذهبی ما بعد از انقلاب قابل نقد و بررسی می‌شود.
جبهه‌ی مشارکت و ملی- مذهبی‌ها از طبقه‌ی متوسط جامعه‌ی ایران به شمار می‌آیند که دارای گرایشات مذهبی بوده و بینش آنان با دموکراسی همراه است؛ اگر چه منافع بخشی ازمشارکتی‌هاتا انتها با دموکراسی همراهی نمی‌کند، ولی در نهایت منافع طبقاتی جبهه‌ی مشارکت در گرو ایجاد و تحقق دموکراسی درجامعه است.
ملی- مذهبی‌ها بینش، منافع و موقعیت هم سو دارند، اما ابزار و امکاناتی همانند مشارکت را در اختیار ندارند، چون مشارکت حزبی در درون حاکمیت به شمار می‌آید و به هر حال در حاکمیت بودن، مزایایی دارد.
در دوران اصلاحات، مزیت برخورداری از اعتبار و نفوذ اجتماعی نیروی درون حاکمیت بیش‌تر بود. دوره‌ی ماه‌ عسل اصلاحات و وجود امکانات بیش‌تر، باعث ارایه و بروز آرا و عقاید از سوی جریان‌های مختلف شد که نتیجه‌اش نفوذ و اعتبار بیش‌تر در جامعه بود. این ویژگی در ابعاد مختلف برای جبهه‌ی مشارکت بیش‌تر فراهم بود؛ زیرا به دلیل قرار داشتن در درون حاکمیت از امکانات بیش‌تری برخوردار بود. برای مثال، کاندیداهای آنان در دوره‌های مختلف انتخاباتی تا حدی از امکانات رسانه‌‌های دولتی، مطبوعاتی و‌... برخوردار بودند، در مقابل ملی- مذهبی‌ها چندان از امکانات برخوردار نبودند ولی اعتبار و خوش‌نامی از گذشته را با خود همراه داشتند که البته حتی درطی این دوره نیز نتوانستند این اعتبار را به اندازه‌ی کافی به اقشار وسیع‌تر مردم بشناسانند. این ناتوانی هم به دلیل عدم در اختیار داشتن امکانات اجتماعی این جریان‌ و هم برخی ناتوانی‌های دورنی آنان باز می‌گردد.
اما اکنون زمانه‌ی دیگری شده و با انتخابات ریاست‌جمهوری نهم، جبهه مشارکت مصمم است که در حاکمیت بماند. این جریان اگر چه در دولت نیست، اما می‌خواهد در حاشیه‌ی قدرت حضور داشته باشد. دلیل این امر هم توضیحات فکری، بینشی و راه‌بُردی دارد و موقعیت و منافع آنان نیز این ‌چنین ماندنی را ایجاب می‌کند؛ اما مشکلات چنین وضعیتی اگر طولانی شود برای حزب مورد نظر کم نخواهد بود.
آن‌چه تاج‌زاده با قاطعیت می‌گوید سیاست‌ورزی مساوی با شرکت در انتخابات است و حجاریان تلاش می‌کند با برخی از توجیهات تئوریک بگوید که چون عرصه‌ی عمومی قوی وجود ندارد، خروج ما از حاکمیت، به معنی محو و کوچک و بی‌تأثیر شدن است، پس ما ناچار به حضور در حاشیه‌ی قدرت و شرکت در انتخابات برای بازگشت به دولت، یا به مجلس هستیم و از این طریق می‌توانیم اصلاحات مورد‌نظر خود را پیش ببریم، نشان می‌دهد که این راهبرد ناموزون در عین قابل تأمل بودن ناشی از وضعیت خاص یک جامعه است‌. این وضعیت برای مشارکت دارای مشکلات خاصی است که برمی‌شماریم.
رفتار مشارکت ریشه در یک آرمان‌گرایی دارد که این آرمان‌گرایی را با نوعی رادیکالیسم در بدنه‌ی خود حمل کرده، در حالی که سر جریان فاقد چنین ویژگی یکدستی است. به عبارتی حجاریان و طیف او که متأثر از آرای حسین بشیریه هستند، در مشارکت اکثریت ندارند و شاید دیدگاه‌های‌شان در جامعه‌ی ما عملی نیست که نمونه‌ی آن بن‌بست راهُ‌برد چانه‌زنی از بالا و فشار از پایین است.
با این وصف طیف حجاریان ناچار است که بعد از در اقلیت‌ گرفتن از اراده‌ی جمعی حزب دفاع کند‌. رهبری مشارکت به دلایل گوناگون نه درست و نه معقول است که از حاکمیت خارج شوند و سعید حجاریان و دوستانش نیز محکوم به تبعیت از این سیاست هستند. ولی بدنه‌ی جبهه‌ی مشارکت به دلیل خواست بخشی از رهبری آن، که ریشه در شرایط اجتماعی جریان روشن‌فکری رادیکال دارد، به سوی ملی- مذهبی‌ها و برخی از ‌آنان نیز به سمت سکولارها سمت‌گیری دارند. استمرار این حالت به نفع هیچ نیرویی نیست؛ چرا که رابطه‌ی رهبری و بدنه‌ی مشارکت می‌باید به شکل اصولی استحکام یابد.
به هر حال بدنه‌ی جبهه‌ی مشارکت نبایستی رفتاردوگانه داشته باشد و رهبری جبهه‌ای باید تصمیم درستی را که خود به آن باور دارد، اتخاذ و آن را تبلیغ کند.
ملی- مذهبی‌ها هم به سیاق گذشته‌ی خود، در شرایط فعلی زیست محدود در حوزه‌ی عمومی را ادامه می‌دهند که در شرایط غیر‌جنبشی نوعی زیست همراه با فشار اما همراه با نیک نامی است.
اما مشکل دموکراسی در ایران نسبت ذهنیت وعینیت است‌؛ به طوری که نیک‌نامی‌، خوش‌نامی و الگو برای آینده شدن، نیروها و افراد را وادار به زیست جنینی یا ضعیف در حوزه‌ی عمومی می‌کند که چنین نیرویی در بزنگاه تحولات، توان لازم برای تحقق اهداف بلند خود را نخواهد داشت؛ چون در بزنگاه‌ها به سازمان، ثروت و روابط، نیاز وجود دارد و جریان مزبور توان لازم برای تحرک را نخواهد داشت.
به همین دلیل درست در شرایطی که فضا باز می‌شود، جریان گسترده می‌شود؛ در حالی که زمانی که فضای سیاسی باز می‌شود، جریان باید نیروی‌اجتماعی خود را سازمان دهد.
با توجه به کوتاه بودن عمر فضای باز، جریان اجتماعی ایجاد شده، زمانی که سودای نیروی سیاسی شدن پیدا می‌کند، دچار ضربه می‌شود. برای مثال ملی- مذهبی‌ها از سال 1376 تا 1378 از یک هویت، تبدیل به نیروی اجتماعی شدند؛ اما در حرکت برای تبدیل شدن به نیروی سیاسی مطرح، دچار ضربه‌ی بیرونی شده و از تحرک بازماندند.
این سرنوشت در صد سال اخیر برای بسیاری از جریانات سیاسی رخ داده که باید به بررسی آن پرداخت.
به عبارتی در همین جاست که سیکل بسته‌ی رشد جنینی و ورود به فاز نیروی اجتماعی تکرار می‌شود و نقطه‌ی تحول که تبدیل شدن به نیروی سیاسی پایدار می‌باشد‌، رخ نمی‌دهد، اما در عوض خوش‌نامی به همراه خواهد داشت و در زمانی که میان خوش‌نامی و بدنامی باید یکی را انتخاب کرد‌، انتخاب خوش‌نامی، انتخابی سخت اما ناگزیر است.
مقایسه کنید سرنوشت بازرگان، سحابی، مصدق و... را با سرنوشت حسین مکی، مظفر بقایی و‌... که عبرت‌آموز است. اگر چه چنین سرنوشتی کامیاب نیست اما خوش‌نامی دارد؛ اما فراموش نکنیم که جامعه کامیابی می‌خواهد.
از همین منظر نگاه مشارکت مورد توجه قرار می‌گیرد؛ یعنی دستورعملی برای کامیابی خود و جامعه با تحقق دموکراسی از طریق ماندن در قدرت به دلیل ضعف حوزه‌ی عمومی در جامعه.
این راه‌برد مشارکت بسیار پرمناقشه است. اگر جریانی می‌خواهد در حاکمیت بماند، چرا جریان خود و حامیان خویش را با شعارهای رادیکال و برخی اقدامات حزب‌‌گرایانه، نه جبهه‌گرا ضعیف می‌کند و بعد در بدترین شرایط باز می‌خواهد در حاکمیت بماند.
این تناقض دو دلیل اساسی دارد: توّهم مشارکت که خود را به عنوان نیروی تعیین کننده در حاکمیت می‌داند و ناهماهنگی میان بینش رادیکال، منافع و موقعیت مشارکت. این رادیکالیسم و توهم در جریان روشن‌فکری و سیاسی در تاریخ صد‌ساله‌ی ما ریشه‌دار است و در هر دوره‌ای خود را نشان می‌دهد. منتها این توهمات آدمی را دچار نزدیک‌بینی می‌‌کند. به عنوان نمونه صد سال است که سکولار‌ها می‌گویند که اسلام در حال تمام شدن است و مردم غیر مذهبی شده‌اند‌، شریعتی گفت اسلام فردا، اسلام آخوند نیست، سروش از تجربه‌ی نبوی و کنار رفتن اسلام مصلحت‌اندیش گفت، حجاریان در عرصه‌ی قدرت سیاسی می‌خواست رقیبان را جارو کند و فعالان فکری سیاسی گذشته نیز چنین توهماتی داشته‌اند. این نوع توهمات را باید اصلاح کرد، چرا که افراد و جریان‌های روشن‌فکری- سیاسی زمانی که نیروی مطرح می‌شوند، دچار توهم تعیین‌کنندگی می‌کردند، در حالی که تحقق دموکراسی به رفتار درست و سنجیده‌ی این جریانات بستگی دارد.
مشکل دوم حزب مشارکت که مسأله‌ی خاص این جریان است‌، تعارض منافع با بینش است. مشارکت به دلایل گوناگون دچار تعرض منافع با بینش شده است و این مشکل خود را در رابطه با بدنه و رهبری نشان می‌دهد.
رهبری حزب به دلایل مختلف بینش خود را رادیکال نشان می‌دهد، ولی حتی اگر به آن باور داشته باشد، در بزنگاه‌ها طبق منافع جریانی و فردی خود سنجش و رفتار می‌کند و تا آن مرحله پیش می‌رود که منافع با بینش حزب به تعارض نرسد.
اما بدنه این چنین نیست و بینش رادیکال مشارکت را تبلیغ می‌کند و توقع انجام آن را دارد و کم‌ترین خواسته‌‌ی بدنه، ورود حرب به جبهه‌ی دموکراسی با ملی- مذهبی‌ها است اما منافع حزب و رهبران آن با این نوع خواسته‌ها نمی‌خواند و همچنین با دیدگاه در حاشیه‌ی قدرت ماندن همراهی ندارد.
اما از مسأله دور نرویم‌. مشارکت باید با خود تعیین‌تکلیف کند، ماندن در حاکمیت لوازماتی را به همراه دارد که مشارکت در گذشته به آن عمل نکرده است. در مصاحبه‌ی مفصل محمد عطریانفر با نشریه‌‌ی چشم‌انداز ایران شماره‌ی 35 مشخص می‌شود که حزب مشارکت به دلیل توهم تعیین‌کنندگی و فشار بدنه، در انتخابات دومین دوره‌ی شوراهای شهر با کارگزاران وحدت نکرد و شکست خورد.
همچنین عضو شورای مرکزی جبهه‌ی مشارکت آقای جلایی‌پور از سه عامل شکست اصلاح‌طلبان در انتخابات نهم می‌گوید که یکی ازآن‌ها عدم وحدت میان اصلاح‌طلبان است.
اصلاح‌طلبان سنتی حاکمیت، حزب مشارکت را رهبری طلب و خط‌ دهنده می‌دانند. به نظر می رسد که این اتهام نادرست است‌. این ویژگی هر جریان تشکیلاتی است، اما روشن‌فکران به دلایل تئوریک خود را از غیر تئوریک‌ها بالاتر و بهتر می‌دانند، درحالی که دقت ندراند که قدرت ورهبری کردن سابقه‌ای طولانی‌تر از مباحث تئوریک، در جوامع انسانی دارد.
جبهه‌ی مشارکت در انتخابات دومین دوره شوراهای شهر، کاندیدای خود را نفر اول تهران می‌دانست و می‌پنداشت که شورای شهر تهران را حزب مشارکت همراه با پنج نفر از ملی مذهبی‌ها و نهضت آزادی تشکیل خواهد داد این نوع پیش‌بینی در انتخابات نهم نیز تکرار شد وحزب مشارکت معین را منتخب دور اول ویا دور دوم انتخابات می‌دانست.
اما نتیجه‌ی حاصله چنین نبود، مشارکت به دلیل توهم تعیین کنندگی و رادیکال‌کردن بدنه‌ی خود، به ناچار با نیروهای اصلاح‌طلب درون حاکمیت به مرزبندی رسید. درحالی که اگر نیرویی می‌پندارد که جامعه‌ی مدنی ضعیف است، نباید از حاکمیت بیرون می‌آمد تا حتی در حاشیه‌ی آن جا خوش نمایدو جای طرح این سوال است که چرا این جریان تلاش می‌کند که با رفتار ناهماهنگ با منافع خود، موقعیت خویش را در حاکمیت تضعیف کند و بعد در مرحله‌‌ی سخت، خواهان ماندن در قدرت، حتی درحاشیه‌ی آن باشد؟
اگر در پاسخ به این سؤال، مطرح شود که اشتباه محاسباتی بوده است، بایستی علل آن بررسی شود. درحالی که هیچ زمینه‌ای در بررسی علل و اصلاح این اشتباه مشاهده نمی‌شود. اگر ماندن در قدرت به خاطر منافع به سمتی پیش رود که نیرویی دیگر از باورهای خود به دموکراسی عدول کند، آن‌گاه چه حالتی پیش خواهد آمد.
تاریخ صد‌ساله ما از این عدول کردن‌ها نمونه‌های فراوان به یاد دارد. از طرفی بیرون‌آمدن از قدرت برای مشارکت غیرممکن است؛ چون این حزب رادچار فروپاشی خواهد کرد، با توجه به شرایط موجود و وضعیت مذکور این رفتار دوگانه را چه‌گونه می‌توان مدیریت کرد؟
این مشکلی است که حزب مشارکت باید به آن بپردازد که البته زمان مناسب برای پرداختن به این مشکل را در اختیار دارد.
اما استدلال حوزه‌ی عمومی ضعیف برای ماندن در حاکمیت، عاملی نیست که بتوان به راحتی ازآن گذشت.
از طرفی ملی- مذهبی‌ها در اتخاذ حضور در حاکمیت یا حوزه‌ی عمومی به حضور جنینی در حوزه‌ی عمومی باور دارند وآن را ترجیح می‌دهند؛ با این همه در حاکمیت ماندن برای استمرار فعالیت با خطراتی مواجه است که شاید اولین آن عدول آزادی‌خواهی است، هر چند نتیجه‌ی در حوزه‌ی‌عمومی جنینی قرار داشتن نیز، عدم آمادگی در بزنگاه‌های راه‌بُردی است.
چه‌گونه می‌توان این دو نوع رفتار را به نفع دموکراسی به یکدیگر نزدیک کرد؟ به نظر می‌رسد که حزب مشارکت می‌باید به ضرورت، از حاشیه‌‌ی دولت و حاکمیت به سوی حوزه‌ی عمومی توجه کند، نهادسازی مدنی را سرلوحه خود قرار دهد ورفتار حزبی اختیار کند؛ یعنی به نیروهای خود آموزش دهد وسازمان حزبی را گسترش دهد،اما به نهاد سازی مدنی اولویت بیش‌تری بدهد.
از طرفی حزب مشارکت می‌باید به سوی واقعی‌شدن نگاه خود از قدرت و توان حزب برود؛ در این صورت این حزب می‌تواند بدون توهم از توان خویش با دیگر جریانات اصلاح‌طلب درون حاکمیت تعامل کند و رابطه‌ی خود را با نیروهای بیرون حاکمیت درچارچوب منافع و بینش خود تنظیم کند.
چنین پروسه‌ای می‌تواند به استفاده‌ی مطلوب در حاکمیت برای ساختن حوزه‌ی عمومی کمک کند. درغیر این صورت حضوردر حاکمیت منحصر، به منافع سران حزبی خواهد شد که عاقبت به خیری به همراه ندارد. اما یک سر دیگر ماجرا ملی- مذهبی‌ها و دیگر تشکل‌های مدنی هستند که جای در حوزه‌ی عمومی جنینی دارند. این جریانات نیاز به شکاف در بالا دارند تا بتوانند بهتر نفس بکشند. شکاف در بالا اگر در هم رود زیستن‌ این جریان سخت و دشوار می‌شود. آرزوی واقعی همه‌‌ی نیروها گشایش قانونمند در بالاست. چرا که نه کشکاف اجباری مطلوب است و نه درهم رفتن شکاف به دلایل غیردموکراتیک. لذا در چنین شرایطی ملی- مذهبی ‌ها ودیگر نیروها می‌باید به سه عنصر خلق تئوری، آموزش و نهادسازی توجه کنند. به نظر می‌رسد در دوران تنگنا که نیروها به خواب می‌روند، می‌باید به جای خواب رفتن، حساس‌تر ازگذشته دست به کار شوند، تادر شرایط مناسب بضاعت نیروی سیاسی مؤثر شدن را داشته باشند.
حال باید بررسی کرد که تعامل حزب مشارکت با ملی-مذهبی‌ها و امثال آن، چه می‌تواند باشد؟ به نظر می‌رسد ه تقویت حوزه‌ی عمومی ا زطریق نهادسازی مدنی و تقویت توان احزاب و جریانات سیاسی، تعاملی راه‌بُردی است که می‌تواند ماندن در حاکمیت را از سوی حزب مشارکت و زیستن در حوزه‌ی عمومی ضعیف را برای ملی ‌مذهبی‌ها و دیگران توجیه کند. در غیر این صورت معضلات بنیادین رخ می‌نماید‌. اگر ماندن در حاشیه‌ی قدرت یا در مرکز آن هدف شود، عاقبت به خیری به همراه ندارد.
همچنین اگر برای خوش‌نامی و به خاطر آرمان‌ها و رعایت اصول اخلاقی، زیستن در حوزه‌ی عمومی اجباری و همیشگی شود، کامیابی در برنخواهد داشت. درحالی که جامعه برای عاقبت به خیری می‌باید سیکل معیوب آزادی نیم بند و فضای بسته را بشکند و به مرحله گشایش دموکراتیک برسد، شفاف گفت‌وگو کردن جریانات با یکدیگر فضای گفت‌وگو را سالم و مناسب‌تر و امکان راه‌گشایی بیش‌تر میان نیروها و افراد را فراهم می‌کند.
خط قرمز غیرقابل عبور یعنی پایداری و فعالیت برای تقویت حوزه‌ی عمومی قوی که با نهاد مدنی‌سازی و تقویت احزاب، عملی می‌گردد.
اگر چنین خط قرمزی رعایت شود، آن‌گاه ماندن در قدرت یا زیستن در حوزه‌ی عمومی می‌تواند توجیه شود، در غیر این صورت کامیابی با خوش‌نامی هماهنگ نیست یا خوشوقتی با بدنامی همراه می‌شود و خوش‌نامی همراه با مرارت، در حالی که جامعه‌ی ما به کامیابی نسبی و خوش‌نامی معقول نیاز دارد. اما اگر میان انتخاب میان خوش‌نامی و محرومیت و بدنامی و برخورداری فردی و جریانی، بخواهد انتخابی صورت گیرد نباید در انتخاب اولی تردید کرد.
هنر جریان روشن‌فکری در این است که شرایط را به سمتی پیش ببرد که انتخاب بین خوب و خوب‌تر انجام دهد، درحالی که رسم صد ساله بر این شده است که فقط یک نوع انتخاب ممکن وجود داشته و آن، انتخاب میان بد و بدتر است و باید چنین سنتی را تغییر داد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات