سیزدهمین سلسله نشستهای چه باید کرد؟ با سخنرانی دکتر محمدرضا تاجیک برگزار شد و متن زیر بخشی از سخنان وی میباشد.
زمانی که گفتمانی، گفتمان مسلط جامعه است و یا دستگاه عملی و نظری با بحران مواجه میشود، حداقل چهار ساحت جغرافیایی را میتوان برای آن در نظر گرفت حوزهای که توسط تجدیدنظر طلبان اشغال میشود و سعی میکنند با تجدیدنظر فضایی ایجاد کنند که قابل دفاع باش. حوزه دیگر توسط نصگرایان اشغال میشود یعنی با بازگشت به اصل و اصلیت آن چه که درخت اصلی گفتمان محسوب میشود و در واقع نوعی بازگشت به خویشتن خویش است. حوزه دیگر توسط تغییرگرایان رادیکال اشغال میشود یعنی کسانی که از کلیت گفتمان عبور کرده و آشنایی زدایی میکنند. حوزه دیگر توسط واسازیگرایان اشغال میشود کسانی که سعی میکنند از حوزه تفسیر و باز تفسیر و غنا بخشیدن به مفاهیم و افزودن به مفاهیم دیگر گفتمانی را برای شرایط دیگر مهیا کنند تا برای شرایط دیگر هم پاسخ داشته باشد. در این فضای چهار تکه هویت ما در کدام حوزه تعریف میشود و پاسخ به این سوال را مقدور نمیدانم مگر این که از خود فاصله بگیریم و از خود فاصلهزدایی کنیم. در واقع ما به نوعی فاصلهزدایی نیاز داریم. زمانی باید خودمان به خودمان برگردیم و ببینیم طی این سالیان چه کرده کجا دچار آفت شدیم و کجا این جریان را به بیراه و کج راه بردیم. طبیعتاً به این قائلم که جریان اصلاحات زیباییها و نقاط قوت بسیاری داشته بنابراین قائلم به اینکه اصلاحات پروژه ناتمام است. هنوز دقایق پروژه اصلاحات مشخص نشده است، گفت: اگر هابرماس معتقد است مدرنیته پروژه ناتمام است من معتقدم اصلاحات پروژه ناتمام است. هنوز دقایق آن مشخص نشده و لوح آن گشوده نشده است. بحث ما این است که بنشینیم نقادی کنیم و زمخت و بیرحم آنچه که در گذشته بوده مورد نقد قرار دهیم تا از رهگذر آن راه آیندهمان را هموار کنیم. اولین مشکلی که در فضای اصلاحات میبینم این است که بسیاری از اصلاحطلبان و عاملان راستین و دروغین اصلاحات با زیان اندیشه به بحث درباره اصلاحات پرداختند و از زاویه این گفتمان دقایق و سرگذشت آن بحثها کردند.
اما با زبان رفتار و عمل تحقق پروژه و پروسه اصلاحات را به تعویق انداختند. این دو انگاری بین زبان و کنش آفت جدیای بود که به سیمای لطیف اصلاحات خود را تحمیل کرد و برخی قامت پروژه ارتجاع مآبانه و استبداد مزاج خود را جامهای از جنس اصلاحات دوختند و بر تن کردند. با ظاهری اصلاحطلب رنگی برافروخته و مشتی گره کرده با ماهیتی ارتجاع مآب سرود آزادی و جامعه مدنی و تحمل دگر سر میدادند، اما در عمل مستبدی پیش نبودند. این افراد عدهشان اندک بود اما صدایشان بلند و زودتر از صدای بقیه به گوش میرسید و متاسفانه صدای اصلی جریان اصلاحات تلقی میشد. همواره اهل جهشهای دیالکتیکی بودیم و نارفته را مقصد تلقی میکردیم اظهار داشت: ما تحمل نداریم و هیچ گاه نیز در هیچ دورانی تحمل تاریخی نداشتیم. اهل تداوم و استمرار نیستیم. هیچگاه نتوانستهایم فرهنگ غنی درست کنیم که کنشها و واکنشهای ما را شکل دهد و پویایی و مانایی ما را تضمین کند. جریان اصلاحی ما در صد سال گذشته در معرض فقر تئوری بوده است. در فضای نظری است که افقها و رهروها تشخیص داده میشود و میآموزیم که باید چه هزینهای را برای آن متحمل شویم و با چه کسی همراه شویم. متاسفانه نتوانستیم چه در مرحله اول و چه در مرحله تئوریک عملکردهایی داشته باشیم و این به خاطر فقر تئوری است. مشکل بعدی این است که جنبش اصلاحی علاوه بر فقر تئوریک دچار مفهومی هم بود. مفهوم بسیار سطحی مطرح میشد و همواره باید در سطح حرکت میکردیم. به محض آن که پرسش میشد منظور از اصلاحات چیست اینجا نقطه انشقاق و فراق بود و روایت فصل شروع میشد. هم چنین مشکل دیگری که وجود داشت فقدان یک مانیفست یا برنامه عملی مشخص بود. طبیعی است که ما باید برای جنبشی به این فراگیری مانیفست مشخصی داشته باشیم. چرا که آیین اصلاحی ما با مقتضیات عمل مواجه و هژمونیک شده بود. تئوری برای تئوری و نظری برای نظری نبود. اما همین که بر سر قدرت ظاهر شد دیوارهاش ترک برداشت و دچار نوعی سردرگمی شد. هیچ انسجامی در برخورد با مقتضیات مختلف وجود نداشت. عدهای اصلاحات را میپسندیدند و عدهای نمیپسندیدند. فقر دیگر موجود در فضای اصلاحات را فقر نهادی و تشکیلاتی خواند به روحیه فردگرایی در این فضا باز میگردد به همین دلیل روحیه فردگرایی ما قویتر عمل میکند. تشکیلات ما بیشتر به محفل و پاتوق شبیه است. هر کس برای خود فیلسوف تئوریسین و رهبر است. انسانها نقش تک افراد را بازی میکنند و تشکیلات را در سطح یک فرد فروکاستیم و حول او به طواف مشغول شدیم. اگر شخصیتی فرو ریخت جریان نیز فرو ریخت. بحث دیگر این است که خود ما چقدر توجه کردهایم که با چه جامعهای مردم ما را بیشتر میپسندند. در معرض تردید قرار گرفتیم در حالی که انسانهای عادی جامعه باید بتوانند به ما اعتماد و آن گاه رابطه برقرار کنند. مردم بیش از آن چه که میگویید یا آن چه میکنید میتوانند رابطه برقرار کنند ولی ما تمرکزمان را بیشتر بر گفتن گذاشتهایم و مردمانی که قضاوتشان با آن چه که ما میکنیم بود نتوانستند قضاوت صحیحی داشته باشند. جایی که باید به حکم اعتقادات و زبان دل انسانها حرکتی ایجاد شود چه میشد آیا حتما باید بر موج عقلانیت انسانها سوار شویم؟ جایی میرسیم که پای استدلالیان چوبین بود آن جا چه میکنید به همین راحتی مساجد و تکایا و محفلهای مذهبی را از دست دادیم. یک انجمن روشنفکر دانشگاهی بر تکایا ترجیح داده شد یا این که اصلاحطلبان تکیه خاصی باید داشته باشند. در نتیجه فضاها به راحتی از دست رفت. همواره از خودم میپرسم اگر جنگی مانند جنگ ایران و عراق رخ دهد من زودتر میروم یا یک بسیجی. بیشک میگویم بسیجی چرا که من روشنفکر مینشینم تحلیل و انتقاد میکنم. وی ادامه داد: همواره سیاست و سیاستورزی را به یک هزار تو تشبیه کردهام. همواره تاکید کردهام که اگر نمیتوانی ببری بازی نکن. سیاست شاهراه نیست. سیاست یعنی بتوانیم تصمیم بگیریم و تدبیر کنیم. تایید میکنم حریف قدر بود و امکانات زیادی داشت اما بعدا سر عقل آمد و از استراتژیها و ضد استراتژیهای نوینی استفاده کرد. از قدرت گفتمان خود استفاده کرد. اما امروز روی سخن با خودمان است. آنها یکسو هستند و سوی دیگر ما که دچار آفت شدهایم را نیز باید ببینیم.