هویتاندیشان و میراث فکری یعنی چه؟ هاشمی سخنانش را با این پرسش آغاز کرد. او در توضیح در یک تقسیمبندی کلی روشنفکران را به دو دسته تقسیم کرد: اول، دیناندیشان که موضوع تفکر و دغدغه آنها دین است که خودشان چند طیف هستند. از دیناندیشان متجدد تا سنتگرا و حتی سنتی. دوم، هویتاندیشان که دغدغهشان حفظ هویت فرهنگی ایران اسلامی در مواجهه با تجدید بوده است. این گروه الزاما همه فردیدی نیستند، کما اینکه آقای آرامش دوستدار از هویتاندیشان محسوب میشود اما فردیدی نیست. اما واقعیت این است که غالب اعضای این گروه در دورههایی ارتباطی با اندیشههای فردید برقرار کردهاند و برخی نیز تحت تاثیر مستقیم فردید بودهاند مانند احسان نراقی در برخی کارهایش قبل از انقلاب و نیز داریوش شایگان در «آسیا در برابر غرب» تحت تاثیر فردیدند و به نحوی با تفکر او ارتباط دارند. ارتباط هویتاندیشی و مبنا قرار دادند فردید موضوع بعدی صحبتهای هاشمی بود. او در مورد تاثیر فردید گفت: در تاریخ فکر کسی به کسی اهمیت اهدا نمیکند که کسی بتواند بگیرد. فردید اهمیت عینی دارد و بر افرادی مهم و شاخص تاثیر گذاشته است و مجلات و کتب مختلفی تحت تاثیر اندیشههای او بودهاند. او مفاهیمی مانند غربزدگی ساخته است که در زبان روزمره مردم به کار میرود. این امر وجه اهمیت عینی اوست که نمیشود منکر آن شد. بنابراین باید این اهمیت را برای او قائل شویم. البته اندیشه او اهمیت نظری هم دارد که باعث مهم شدن آن میشود.
«فردید نخستین فیلسوف دوره جدید ایران است»، محمدمنصور هاشمی در یک جمله اهمیت او را چنین بیان کرد و ادامه داد: او سعی کرده است درباره وضع تاریخی ما در قبال تجدد تئوریپردازی کند، جدا از اینکه آیا این تئوری خوب یا بد است. نفس اینکه کسی این کار را کرده او را شایسته این عنوان میکند. چرا کسی این کار را نکرده؟ برای اینکه کسانی که پیش از او هستند به نظر من در این سه قسم جای میگیرند. یا فیلسوفان سنتی اسلامی ما هستند که در واقع در روزگار اوجشان آنها فیلسوفان این تمدنند. مانند فارابی یا ابنسینا که فیلسوفان اسلامی هستند و فیلسوف دوره خودشان محسوب میشوند. فیلسوفان اسلامی بعد از ملاصدرا دیگر فیلسوفان دوره خودشان هستند. دورههای کوچک فیلسوفان کوچک پرورش میدهد! دوره قاجاریه فیلسوفی بزرگتر از حاج ملاهادی سبزواری ندارد. او شارح خوبی است اما به نظر فیلسوف خوبی محسوب نمیشود. هاشمی در پی این مبحث منورالفکران را گروه دیگر از متفکران جامعه خواند که به اعتقاد او فیلسوف دوره جدید ایران محسوب نمیشوند. و مثال آنرا هم میرزا ملکم خان دانست.
مهمترین دلیل فیلسوف محسوب نشدن آنان از نظر دکتر هاشمی این است که آنها در وضعیت تاریخی نیستند که بتوانند تولید فلسفه کنند. به دلیل اینکه تازه در حال شناخت عرب و کشف این نکته هستند که ما چقدر نسبت به عرب عقب هستیم. به عقیده او از آنه این توقع هم نمیرود که تفکر تاریخی– فلسفی داشته باشند. به ویژه اینکه اساساً تفکر تاریخی به عنوان چیزی که در دوره مدرن شکل گرفته است و به عنوان میراث دوره روشنگری برای آنها چندان هم شناخته شده نیست. برای اینکه فیلسوف دوره جدید باشیم باید درکی از مفهوم تاریخ داشته باشیم و نیز مفهوم دوره جدید. هاشمی ادامه داد:آنها در مراحل ابتدایی کار قرار داشتند و البته به رغم حسن نیت امثال آخوندزاده و طالبوف که به نظرم افراد مهمی هستند اما فیلسوف این دوره محسوب نمیشوند.
گروه سوم که اگر نبودند فردید هم نمیتوانست صاحب این عنوان باشد، محققانند. کسانی که تحقیق و پژوهش کردند و ما را با غرب آشنا کردند. محمدعلی فروغی بزرگترین آنهاست. اگر سیر حکمت در اروپا وجود نمیداشت ما هم با فلسفه جدید آنقدر آشنا نمیشدیم که بتوانیم ببینیم میتوانیم فلسفه خودمان را داشته باشیم. او و امثال او افراد بزرگی هستند اما داعیه تئوریپردازی فلسفی نداشتند. نویسنده کتاب هویتاندیشان و میراث فکری احمد فردید معتقد است هیچکدام از این گروهها فلسفه تولید نکردند. اما فردید را نخستین کسی دانست که تحت تاثیر مستقیم فرهنگ آلمانی به اهمیت مفهوم تاریخ پی برد. و درباره نسبت ما با تجدد تئوریپردازی کرد.
وی در توضیح معناهای مختلف واژه تاریخ در زبان و فرهنگ آلمانی گفت: در زبان آلمانی به اهمیت مفهوم تاریخ پی برد. و درباره نسبت ما با تجدد تئوریپردازی کرد. وی در توضیح معناهای مختلف واژه تاریخ در زبان و فرهنگ آلمانی گفت که در زبان آلمانی دو کلمه برای تاریخ وجود دارد. در زبانهای دیگر من نمیشناسم که چنین باشد و مفهوم آنها هم بیشتر ناظر به علم تاریخ به معنی علم به احوال گذشتگان است. اما در زبان و فرهنگ آلمانی یک کلمهای که در اصل به معنای قصه و حکایت بوده با تفکرات فیلسوفان تاریخینگر آلمان به مفهوم تاریخ به معنای «جریان تاریخی» تبدیل میشود. فردید در واقع تحت تاثیر این مفهوم بوده است و آن را درک کرده است. او از اولین ایرانیانی است که این مفهوم را درک کرده است و درباره وضع تاریخی ما به همین معنا تامل کرده است. او همچنین تحت تاثیر هایدگر بوده است. هایدگر هم وقتی کشیک را که در آلمانی به معنای تقدیر و سرنوشت است به معنایی که فردید به زیبایی به «حوادث تاریخی» ترجمه کرده است، به کار میبرد در واقع تحت تاثیر همین فرهنگی است که پیش از او چند صد سال سابقه داشته است و تبدیل به سنت نیز شده است. و در حال تئوریزه کردن آن است.
هر چند هاشمی از تاثیرپذیری فردید از هایدگر سخن گفت اما از طرف دیگر هم تاکید کرد که درست است که او مفهوم حوالت تاریخی هایدگر را میگیرد اما صرفا تکرار کننده حرف او نیست. از نظر او فردید مصادرهکننده اندیشه هایدگر بوده برای اینکه اندیشه خودش را پرورش دهد. و به ویژه همین مفهوم حوالت تاریخی را گرفته است تا بدانیم که در کجای تاریخ ایستادهایم. در چه دورهای قرار داریم و چه امکانات تاریخی داریم. اما به زعم هاشمی کار خلافی که فروید انجام داده این است که این آموزهای که از فرهنگ آلمانی دریافت میکند را با امری که آن را از سنت ما اخذ میکند جمع میکند.
در واقع اگر این کار را نمیکرد شاید او میشد محققی مثل بقیه. نمیتوانست اولین فلسفه ما را در دوره جدید بنیان نهد. هاشمی در ادامه تاکید کرد که این مساله بدین معنا نیست که کار او درست است شاید اساسا کار او التقاطی باشد. اما به هر حال کسی که میخواهد تفکر کند در خلا فکر نمیکند و از یک جایی باید شروع کند. فردید برای اینکه شروع کند مجبور است هایدگر را با یک بخشی از سنت پیوند بزند. آن بخش از سنت را فردید در عرفان نظری پیدا میکند و بویژه در این عربی.
هاشمی ادامه داد: فردید میگوید خداوند اسم قهار هم دارد بنابراین دوره تجدد دوره تجلی قهاریت و دوره غیبت خداوند است. اما کار عمده فردید این است که معتقد است با همین اسم قهار خدا هم دو نسبت برقرار کرد. میشود گرفتار قهر خدا شد، میشود گرفتار فرهنگی شد که آن فرهنگ خودش گرفتار قهر خداوند است. یعنی به تعبیر فردید عدهای قهر زدهاند و عدهای دیگر مقهور مضاعفاند. میگوید ماهایی که در فرهنگهای پیرامون تجدد قرار داریم مقهور مضاعفیم. این جمله معروف فردید گویای خیلی از نکات است: صدر تاریخ تجدد ما ذیل تاریخ غرب است کاملا روشن است. تاریخ غرب راه خودش را میرود. در این راهی که میرود فراز و نشیب دارد و به نظر فردید الان در مرحله نشیبش هم هست، اما ما در آن نشیب هم تازه مقلد و پیرو هستیم. این درک تاریخی از دید هاشمی جرقه چشمگیر تفکر فردید است.
براساس همین درک او از طرفی او فلسفه تاریخ را پرورش میدهد که بیشتر، فلسفه تاریخ را پرورش میدهد که بیشتر، فلسفه تاریخهای اسطورهای است. میگوید ما در تاریخ یک پریروزی داریم یک دیروزی یک امروزی. یک فردایی و یک پس فردایی. ایدهآل و آرمان بشر آن پریروز و پس فرداست و مایی که در امروز زندگی میکنیم در وضعیت مضاعفیم. دوبار گرفتار قهر خدا شدهایم. این درک تاریخی او در جمله نامطلوبی هستیم و باید یک افقی به آن پس فردا باز کنیم. و اینجا جنبههای اساطیری اندیشه فردید کاملا بر ما روشن میشود و خود او هم منکر آن نمیشود. اساسا به نگاههای معنوی باور دارد و بر این اساس هم عالم را تبیین میکند. کل عالم در این سیر پنجگانه تاریخی قرار دارد و دیروز عالم از غربزدگی شروع میشود اما نه غربزدگی که ما الان به کار میبریم و معمولا تحت تاثیر کتاب مرحوم آل احمد است. بلکه غربزدگی به معنای یونانزدگی، به لحاظ فلسفی، کاملا هایدگری. روزی که بشر به فلسفه رو میکند، در اندیشه هایدگر از حقیقت هستی دور شده است. فردید این را توضیح میدهد و معتقد است غربزدگی یک دیروزی است که با آن یک قدم از حقیقت دور شدهایم. ضمن اینکه در مورد غربزدگی مضاعف هم سخن میگوید که از دوره تجدد شروع شده است: یعنی ما دچار غربزدگی غربزدگی غربیان هستیم.
هاشمی اهمیت دادن فردید به تجدد را از نقاط مثبت تفکر او دانست و افزود: او متوجه یک تغییر در عالم است و این جزء بصیرتهای فردید است. البته وی انتقادی را هم به شاگردان فردید وارد کرد و آن اینکه آنها این مفهوم را فربه نکردند. شاید به دلیل پارهای مصلحتها و شاید هم به خاطر دید انقلابی که داشتند.
هاشمی سپس به مصاحبه فردید با محمد کتیرایی اشاره کرد که فردید در آن غربزدگی را اینگونه تعریف کرده بود: «در نظر من غربزدگی یعنی پذیرش قهری تمدن و فرهنگ غرب و پیروی بیچون و چرا کردن از آن بدون رشد به مرحله خودآگاهی که غربیان به هر صورت بدان رسیدند. پیداست که رنسانس ما که غربزدگیاش نامیدیم با مقتضیات قهری تاریخ چون استعمار و لوازم آن نیز همزاد و همراه بوده است. پس بر خلاف آنچه آل احمد در این زمینه میگوید نکوهش از غربزدگی مستلزم ستایش از دوره پیش از مشروطه و آرزوی خام بازگشت به زندگانی نکبتبار و شریعت مآبی قلابی گذشته نیست. به هر حال من پیش خود همواره غربزدگی را به پسندیده و ناپسند بخش کردهام. و اینکه گفتم صادق هدایت غربزده خوبی بود برای آن است که در مقابل غربزدگی آن روز با یک نحو دیگری از غربزدگی طغیان کرده بود».
محمد منصور هاشمی صحبتهایش را با تقسیمبندی فردید از غربزدگی پی گرفت: او غربزدگی را به بسیط و مرکب تقسیم میکند. بسیط آن است که غربزده و خودآگاهی تاریخی دارد و میداند که غربزده است. اما غربزده مرکب به سیاق چهل مرکب اصلا نمیداند که غربزده است. در اندیشه فردید همه آدمیان در روزگار جدید غربزدهاند. او میخواهد این خودآگاهی تاریخی را به ما بدهد که ما گرفتار غربزدگی مضاعف و در ایران و فرهنگهای پیرامونی تجدد، با غربزدگی مضاعف روبرو هستیم.
هاشمی وجه تجددستیزی تفکر فردید را هم یادآوری کرد و گفت: فردید معتقد بود باید خودمان را برای مبارزه با تجدد آماده کنیم. این وجه تجددستیزی افکار او کاملاً آشکار است و جزو منظومه فکری فردید است. و این اندیشه او بعد از انقلاب کاملاً آشکار میشود.
فردید فیلسوف قبل از انقلاب خیلی مهمتر از فردید فیلسوف بعد از انقلاب است. هاشمی در این باره اینگونه توضیح داد: فردید قبل از انقلاب فیلسوفیاش را میکند. اما پس از انقلاب شرایط فرق میکند. او معتقد است که باید دنبال ویران کردن وضع موجود برای رسیدن به وضع موعود بود. هاشمی تصریح کرد که این اندیشه او تحت تاثیر مارکس است. و درباره همین نکته افزود: این اشاره به مارکس در مورد فردید خیلی مغفول مانده است. به هایدگر، ابنعربی و... اشاره میشود اما معمولا حرفی از مارکس زده نمیشود.
وی همچنین به وجه دیگری از تجددستیزی فردید اشاره کرد: ستیز با دستاوردهای تجدد، فروید مانند هایدگر خیلی به علوم مختلف وقعی نمینهد و به نحو خاص با علوم انسانی دشمن است. چون علوم انسانی زاییده تجدد است. امان نکته جالب دیگر که هاشمی بدان اشاره کرد این بود که فردید به خود فلسفه هم خیلی اهمیت نمیدهد و این در حالی است که فلسفه کل زندانیاش است و در کل زندگیش کاری به جز فلسفهورزی نکرده است. وجه دیگر تجددستیزی او در دشمنی با نظام سیاسی تجدد، حقوق مدنی و دموکراسی است. او به طور مبنای با هر چیزی که دستاورد تجدد است مخالفت میورزد.
هاشمی در ادامه یکی از مشکلات اندیشه فردید را ذکر کرد: اندیشه فردید از آن جایی که وجه ایجابی پیدا میکند خیلی جاها مشکلات لاینحل پیدا میکند. مثل خیلی از اندیشههای انقلابی میداند چه نمیخواهد اما نمیداند چه میخواهد. این قسمت از اندیشه او خیلی موفق نیست و به نظر من کاملا میشود آن را نقد کرد. اما مهمترین انتقادی که به فردید میشود داشت زایده همان نقطه قوت است. آن کسی که نگاه تاریخی دارد و به یک بصیرت تاریخی میرسد درباره اینکه ما کجای تاریخ و زمان ایستادهایم. همیشه باید مراقب این اشتباه و مغالطه باشد که فکر نکند میتواند آینده را پیشبینی کند. درست است که ما میتوانیم بفهمیم در چه وضعیت تاریخی قرار داریم اما این مهم معنیاش این نیست که ما منکر وجه مختار انسانها شویم و خیال کنیم که میدانیم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد.
محمدمنصور هاشمی این نکته را مهمترین اشتباه فردید میداند. اینکه او دست به پیشبینی میزند و میگوید انقلابی جهانی عالم را فرا خواهد گرفت و ما به عالم صلح و صفای اولیه برخواهیم گشت، جنبه اسطورهای اندیشههای فردید در اینجا به خوبی آشکار میشود. و به همین سبب است که هاشمی تصور میکند نقطه قوت و ضعف اندیشههای فردید از یک جا نشأت میگیرد.
اما بخش پایانی صحبتهای هاشمی به نقد منتقدان فردید اختصاص داشت. انتقاداتی که او خیلی آنها را وارد ندانست. منتقدان سه دلیل دارند که نباید درباره فردید بحث کرد. اولین آنها این است که میگویند مرحوم سید احمد فردید چیزی ننوشته است و متفکری که چیزی نوشته اهمیتی ندارد. هاشمی اما، علیرغم این که قبول دارد که فردید چیزی ننوشته گفت سه گفتاری که از او منتشر شده نشان میدهد که اندیشه او به لحاظ نظری مهم است و این کافی است.
هاشمی برای تکمیل حرفش سقراط را مثال زد، البته بلا تشبیه و تأکید کرد که به لحاظ عملی او هم چیزی ننوشته است اما اندیشهای 2500 سال است که مهم تلقی میشود. بحث نوشتن یا ننوشتن خیلی اهمیت ندارد. فردید حق داشت که به جای سخنرانی درس داده باشد به جای نوشتن. فردید نمیتوانسته است بنویسد و نثر او اصلا نثر خوبی نیست، هر چند او در واژهسازی چیره دست است و بعضی تعابیر او واقعا زیبا و حاصل ذوق چشمگیر او است.
انتقاد بعدی که شاید بسیاری از متفکران و اندیشمندان امروز هم بر روی آن دست میگذارند اخلاق فردید است. اینکه او خیلی به اخلاقیات پایبند نبود و هاشمی هم گفت که این نکته را از خیلی از شاگردان ایشان هم شنیده است. اما به عقیده او این امر نباید باعث شود که در مورد او حرفی نزنیم. به عنوان مثال فرانسیس بیکن هم خیلی آدم خوبی نبود. رد میان روشنفکران ایرانی هم میرزا ملکم خان چنین بود. اما هیچ کس تبیین میرزا ملکم خان را از تاریخ حذف نکرده است و نیز هیچکس اندیشه بیکن را فراموش نکرده است و نیز هیچکس اندیشه بیکن را فراموش نکرده است. هاشمی هیچ ملازمهای بین متفکر بودن و متخلق به اخلاق نیکو بودن نمیبیند البته گفت ای کاش داشت.
انتقاد سوم اشتباهات اندیشه فردید است. هاشمی در این باره گفت منتقدان میگویند متفکری که اندیشهاش اشتباهات به این بزرگی دارد، مواضع رادیکال و توام با پرخاشگری دارد نباید در موردش صحبت کرد. هاشمی چنین ملازمهای را هم در کار نمیبیند. او دکارت را مثال زد و اینکه او هم حرفهای پرت و پلایی درباره نسبت روح با بدن و غده صنوبری پشت مغز دارد. اما تاریخ او را حذف نکرده است.
اساسا متفکران بزرگ اشتباهات بزرگ میکنند. شاید به این دلیل که موضوعی توجهشان را جلب میکند و دائما بر روی آن تأکید میکنند.
محمدمنصور هاشمی سخنانش درباره فردید را این طور جمعبندی کرد: سیداحمد فردید بخشی از تاریخ تفکر معاصر ماست و بخشی از آن را نیز رقم زده است. خیلیها تحت تاثیر از او هستند و گاهی کسانی مانند دکتر سروش در مخالفت مستقیم با وی سخن گفتهاند. این نشاندهنده اهمیت تفکر فردید است. او اولین فلسفهپرداز دوره جدید ایران است، که البته ایران دوره جدید خیلی وضعیت مطلوبی ندارد و طبیعتا نخستین فیلسوفش هم وضع مطلوبی ندارد. بر این اساس حق نیست بگوییم فردید اهمیت ندارد و لازم نیست دربارهاش بحث کنیم. فردید بخواهیم یا نخواهیم، هر چند انتقادات زیادی هم به او داشته باشیم که داریم اما در هر حال از اهمیت او کاسته نمیشود. فردید پریشان سخت میگفت اما پریشان نمیاندیشید. اتفاقا اندیشهاش از خیلی از متفکران دیگر منسجمتر بود و قسمتی از اندیشه او قسمت دیگر را نقض نمیکند.