تاریخ انتشار : ۱۹ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۷:۱۲  ، 
کد خبر : ۴۳۱۲۵
آزادی و قدرت

لیبرالیسم و نظریه قدرت


علی نیان
یکی از شاخصه‌های مهم سیاسی جوامع مدرن امروز مهار کردن قدرت است و تحت کنترل درآوردن آن توسط نهادهای مدنی جامعه. احزاب، سازمان‌ها، NGOها و نهادهای مدنی این نقش اساسی را ایفا کرده‌اند و همواره سعی دارند تا در به دست آوردن بی‌ حد و حصر قدرت توسط دولت‌ها مبارزه کنند و با پرسش‌گری و انتقادات و اعتراض‌های مدنی در این کار موفق بوده‌اند. دولت‌ها نیز به دلیل پاسخ‌گو بودن اهدای این آزادی - که جامعه هر نوع خطا را زیر تیغ تیز نقد بگذارد - به این کارکرد جامعه مدنی کمک کرده و جامعه نیز با داشتن این آزادی همواره قدرت را تعدیل کرده‌اند چرا که رابطه بین قدرت و آزادی رابطه‌ای بیرونی است، رابطه دو نیروی متضاد است، با بودن یکی دیگری تضعیف خواهد شد، قدرت ذاتاً گرایش با انحصارطلبی دارد، اما آزادی میل به گسترش در اجتماع دارد.
ماکس وبر در تعریف قدرت می‌گوید: قدرت امکان خاص یک عامل (فرد یا گروه) به خاطر داشتن موقعیتی در روابط اجتماعی است که بتواند گذشته از پایه اتکای این امکان خاص اراده خود را با وجود مقاومت به کار بندد.
قدرت در رابطه بین انسان‌ها محقق خواهد شد و بدون وجود انسان‌ها و روابط آنها هرگز وجود نخواهد داشت. روابط در اجتماع و در عرصه جامعه محقق داشت. روابط در اجتماع و در عرصه جامعه محقق خواهد شد. رابرت دال می‌گوید: قدرت رابطه‌ای میان بازیگرانی است که در آن بازیگران دیگر بازیگران را به عملی وا می‌دارند که در غیر این صورت آن عمل را انجام نمی‌دادند. جوامع سیاسی بدون قدرت قابل تصور نخواهد بود چرا که بدون قدرت در جوامع امنیت وجود نخواهد داشت و مدیریت بدون قدرت امری محال است یعنی در جوامع وجود قدرت الزامی است اما مسئله کنترل آن است و چگونگی توزیع آن مهم است، جایگاه قدرت سیاسی تعیین‌کننده است و بی‌توجهی به آن به زعم دال اشتباهی بزرگ است و بایستی در هر جامعه پراکندگی آن را دقیق نگریست.
رابرت دال در این‌باره می‌گوید: هرگاه انسان بی‌توجه به نحوه پراکندگی قدرت عمل کند، بدین معنی که مثلاً اگر قدرت به صورت پراکنده است آن را متمرکز بپندارد و یا اگر متمرکز است آن را پراکنده تصور کند در چنین حالاتی وی بی‌آنکه خودش متوجه شود در حال اشتباهی بزرگی خواهد بود.
قدرت سیاسی با وجود همه افراد ممکن می‌شود و حاصل جمع همه افراد جامعه بوده و در خدمت منافع جامعه است و با سلطه متفاوت است و بعضاً عده‌ای قدرت را با سلطه سیاسی یکی می‌دانند. سلطه سیاسی به معنای تقسیم جامعه بر دو گروه حاکم و محکوم است. سلطه صورت عینی قدرت انحصارگر است.
به طور مشخص سلطه جلوه ملموس اعمال قدرت از طریق مجموعه روابط پیچیده است که شامل نظارت اجتماعی و قواعد و الزامات درونی شده و مورد قبول انسان‌ها می‌شود اما قدرت فرد را به کارگزاران عمومی تبدیل می‌کند و اگر به صورت انحصاری در دست افراد یا گروه قرار گیرد تبدیل به سلطه می‌شود و در این مطلب قدرت به صورت عمومی در نظر گرفته شده و ممکن است شامل همه انواع قدرت شود ولی نگاه اصلی به قدرت سیاسی است.
اما یکی از خصوصیات ذاتی قدرت همانگونه که مطرح شد انحصارطلبی است و تمایل به مطلق‌گرایی دارد و ذاتاً به سمت استبداد فراگیر گرایش دارد و در تبدیل کردن هر نوع حکومت به حکومتی توتالیتر گرایش دارد و در همه جوامع چه چپ، چه راست این گرایش وجود دارد چرا که سوسیالیسم و کمونیسم با وجود ایدئولوژی خاص خود این قابلیت را دارد که هرگونه حکومت را به نوع توتالیتر تبدیل کند اما طیف راست نیز این کشش را دارد که به فاشیسم تبدیل شود و قدرت را در دست حزب یا گروه خود بلوکه کند و همچنان در جمع خود بایکوت نگه دارد. موسولینی در بیانیه‌ها و سخنرانی‌ها توتالیتر را هدف بزرگ فاشیست می‌دانست. کارل فردریش شش خصوصیت را برای توتالیتر در نظر می‌گیرد: یک ایدئولوژی، حزبی واحد که از سوی یک رهبر اداره می‌شود، پلیسی خشن و سرکوبگر، انحصار وسایل ارتباط جمعی، انحصار تسلیحات و اقتصاد هدایت شده.
در واقع جوهر توتالیتاریسم بر این مبنا است که حیات انسان‌ها را از طریق و تحول افراد که صرفاً ماده‌ای برای نیل به کمال قلمداد می‌شوند، با آرمان و اندیشه‌ای واحد و فراگیر منطبق سازد.
اما هیچ رژیم توتالیتری این موارد را نمی‌پذیرد و روسیه استالین، چین مائو و ایتالیای موسولینی خود را مبشر آزادی و رهایی انسان می‌دانستند.
میشل فوکو تمدن غربی را توتالیتر پنهان و در پرده می‌دانست؛ نوعی سرکوبگری فاقد سرکوبگر.
و علت اینکه در بررسی رابطه قدرت و آزادی جامعه لیبرال و توتالیتر را ملاک قرار دادیم این است که یک حکومت لیبرال مدعی است که قدرت و آزادی در جامعه‌اش تعادل دارد و توتالیتر نیز اساساً معطوف به ساختن جامعه‌ای حول محور یک اندیشه آرمانی است و همه امکانات را برای اهداف خود در اختیار می‌گیرد و هرگز جامعه مدنی را برنمی‌تابد و مدعی است برای آزادی باید آنچه را که خود دیکته می‌کند اجرا شود همانند جوامعی که پیشتر از آن نام برده شد و نمونه بارز آن رژیم کمونیستی است.
لذا برای سنجش و تعیین نوع حکومت باید رابطه حکومت آزادی را مورد سنجش قرار دهیم و انواع حکومت از قبیل دموکراسی، الیگارشی، اریستوکراسی، تیرانی، دیکتاتوری، کمونیسم و هر نوع حکومتی برحسب نحوه در اختیار داشتن قدرت و میزان رشد آزادی مشخص می‌شود و هر اندازه قدرت انحصار بیشتری داشته باشد بالطبع آزادی اسارت بیشتر می‌شود و بالعکس.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات