سرگه بارسقیان
اروپا عمیقترین بحران هویتی طی تاریخ خود را تجربه میکند، بحرانی که در مسیر «اروپای آینده» ظاهر شده و سرنوشت قاره سبز را در هالهای از غبار سیاه فرو برده است. رای «نه» فرانسویها و هلندیها به قانون اساسی اروپا، مذاکرات بینتیجه پیرامون بودجه اتحادیه اروپا، بحران سیاسی آلمان، ناآرامیهای خیابانی در فرانسه، اروپا را به دوره «سکوت تاملآمیز» جهت تعیین استراتژی مناسب برای تصمیمگیری در خصوص آینده خود هدایت کرده است. بحرانهای پیش آمده شکاف موجود بین طبقه الیت (روشنفکر) با جامعه اروپایی را عمق سنجی کرد؛ آنگونه که نخستوزیر لوکزامبورک اذعان میکند: «اروپا را رهبری میکنیم، بیآنکه اروپاییان از قدرت ما مغرور شوند.» این در حالیست که دو بزرگ اروپایی - بریتانیا و فرانسه - در خصوص تعیین بودجه اتحادیه دورهای از تنش را تجربه کردند. ژاک شیراک رئیسجمهور فرانسه از نخستوزیر بریتانیا به دلیل «خودخواهی ملی» و«اروپاییگرایی ناکافی» انتقاد کرد و در مقابل تونی بلر اعلام کرد: «اروپا در انحصار هیچ یک از طرفین نیست.»
این تنش، بازنمایی نبردی همزاد با تاسیس اتحادیه اروپا میان دو خشکی دور از هم است که در الگوی آنگلوساکسون یا بریتانیا و فرانسه یا فرانسه - آلمان ظهور و بروز مییابد. الگوی آنگلوساکسونی مدافع ایده تجارت و اقتصاد آزاد با غلظت سیاسی اندک است اما مدل فرانسوی آلمانی از نهادهای دولتی قدرتمند جهت تنظیم اقتصاد اروپایی حمایت میکند، الگوهایی که در عرصه واقعیت همخوانی چندانی با آرمانهای پیش گفته ندارند و یک الی دو دهه پیش مجال تحقق مییافتند. پس از «نه بزرگ» ماه ژوئیه فرانسویها، پاریس به سمت تقویت مدلهای سوسیالیستی سوق یافته و نسبت به گسترش اتحادیه اروپا موضعی محافظهکارانه اتخاذ میکند. تز بریتانیا نیز بر این مبتنی است که سطح دموکراسی اتحادیه اروپا به دلیل سیاستهای اجتماعی دولتهای فرانسه و آلمان تنزل یافته است.
سیاست «هم این- هم آن»
اولویت کنونی اروپا بازسازی اقتصادی و بازیابی اعتماد است، امری که به موازات گفتوگوها پیرامون گسترش اتحادیه اروپا پیش میرود و به احتمال زیاد سقف زمانی آن را افزایش میدهد. نگرشهای دو طرف در قبال تحولات سیاست بینالملل نیز متفاوت است. رهبران فرانسه از دوگل تا شیراک معتقد به یک اصل مشترکند و آن هدایت سیاست واحد اروپا از سوی پاریس با مشارکت آلمان به عنوان متحد اصلی و روسیه در نقش همکار سیاسی اروپا است تا بدین ترتیب قدرتی همتراز آمریکای ابرقدرت و چین ایجاد گردد. اما لندن قائل به آن است که اروپا تنها در صورت اتحاد با ایالات متحده آمریکا قادر به تقویت نقش و قدرت خود در تعاملات بینالمللی است. اروپا از منظر تفکر آنگلوساکسونی باید مسیر خود را آهسته و پیوسته بپیماید تا برای ساکنین خود امنیت و پیشرفت را تضمین کند.
فصل مشترک دو مدل فوق ایجاد «اروپای واحد و قدرتمند» است. با این تفاوت که پیشقراولان این تفکر ادراک مختلفی از اتحاد وقدرتگیری دارند. یکی معقتد به وجود اروپای متمرکز و متراکم است و دیگری بر این باور پای میفشارد که قدرت اروپا در عدم تمرکز و عدم تراکم آن بوده و خواهد بود. براساس این خصلت غیرمتمرکزانه است که نمیتوان مرز خاصی برای گسترش اروپا قائل شد و اجازه میدهد اروپا تا رسیدن به حریم واقعی و حقیقی خود توسعه یافته و آنگاه به ترسیم جغرافیای سیاسی و هویتی خود بپردازد. پس از جنگ جهانی دوم، بریتانیا که نه مغلوب بود و نه اشغال شده یک فرصت طلایی تاریخی را از دست داد و نتوانست در قامت احیاکننده و رهبر اروپای متحد و قدرتمند ایفای نقش کند. رسالتی که فرانسه به همت نخستوزیر وقت خود- ژان مونه- بر عهده گرفت. و امروز لندن پی برده است که چه فرصت و امتیازی را از دست داده و اگر روند پیشین را اصلاح نکند همچنان باید انگشت حسرت در دهان گیرد. تغییرات در شرف تکوین در سطح قاره موید این است که سمت و سوی روابط به سمت بریتانیا هدایت میشود. اروپای فرانسوی یا «دوگلی» در حال حاضر وجود خارجی ندارد. اتحادیه اروپا به ایالات متحده اروپا تبدیل نخواهد شد، آرمانی که قانون اساسی اروپا در پی آن بود. آلمان دوره آنگلا مرکل در مقام مخالفت با واشنگتن بر نخواهد آمد بلکه در تلاش است تا همسو با تقویت روابط با فرانسه پایههای مناسبات خود با ایالات متحده و بریتانیا را نیز مستحکم کند. بیدلیل نیست که با وساطت صدراعظم جدید آلمان تنش فرانسه- بریتانیا پیرامون بودجه اتحادیه اروپا بالاخص تازه واردها بهره میبرد اما قابل کتمان نیست که دارای روابط تنگاتنگ اقتصادی با فرانسه و آلمان است و بر این اساس نمیتواند مواضع پاریس و برلین را نادیده گیرد و در مقابل این دو نیز نمیتوانند نقش لندن را در سیاستهای اروپایی خود در نظر نگیرند. بالاخص اینکه طیف اروپاگرای لندن قدرت قابل ملاحظهای داشته که آینده بریتانیا را با پیشرفت و قدرت اتحادیه اروپا پیوند میدهد. همچنین دولت فعلی و آینده آلمان خواهد کوشید ضمن گسترش روابط با کشورهای اروپای مرکزی و شرقی از طریق جذب آنها در اتحادیه اروپا، پیوندهای خود با روسیه را متعادل کند. پایه همکاریها موضوع انرژی خواهد بود که برای اقتصاد و امنیت اروپا حائز اهمیت فراوان است. طبق سیاست آلمان، راهبردهای تامین انرژی همگراییهای اروپایی را تقویت خواهد کرد با این شرط که آلمان روند آشتی روسیه با کشورهای اروپایی شرقی و مرکزی را بر عهده گرفته و تفکر غالب در اروپا از شکل «یا این- یا آن» به وضع «هم این- هم آن» تغییر یابد. این در حالی است که اروپا و روسیه از درد مشترک کاهش رشد جمعیت و پیر شدن تدریجی رنج میبرند و در کنار آن با افزایش جمعیت آسیاییها دست به گریبانند و فعلا هر دو سیاست خرید زمان را در پیش گرفتهاند.
مرزهای گسترش اروپا
گسترش اروپا همواره با تعمیق همگرایی داخلی آن در ارتباط بوده است. برخی کشورها همانند فرانسه، اتریش به همراه بلغارستان و رومانی اعضای تازه وارد به کلوپ اروپا حاضرند تا موانعی بر سرگسترش جغرافیای اتحادیه اروپا ایجاد کنند، چه اینکه بخش عمدهای از این مانع در خصوص پیوستن ترکیه است. انتظار میرود در آیندهای نه چندان دور (حدودا سالههای 2015- 2012) تنها کرواسی، صربستان، مونتهنگرو، مقدونیه، بوسنی و آلبانی جواز ورود به اتحادیه اروپا را بیابند؛ کشورهایی که نامزدهای عضویت به شمار میروند. افکار عمومی اروپای غربی گسترش اتحادیه اروپا را خطری برای خود اتحادیه میدانند و به عقیده برخی تحلیلگران، اروپا آبستن موج جدیدی از تفکرات ملی گرایانه است که جهت خیزش آن برخلاف توسعه و تقویت اتحادیه اروپا است. فرانسویها، هلندیها، بریتانیاییها و دانمارکیها نگران هویت ملی و استقلال سیاسی خود در صورت تمکین به بوروکراسی فراملی اتحادیه اروپا هستند. گر چه این تفکر مبالغه شده است چرا که در صورت تائید قانون اساسی واحد اروپا، حاکمیت ملی هیچ عضوی به مخاطره نمیافتاد اما برخی قدرتهای حاضر در اروپا از نگرانیهای این چنینی نهایت استفاده را برده و گفتمانهای «ما میخواهیم فرانسه بزرگ باقی بماند»، «اما میخواهیم هلندی باقی بمانیم» یا «ما نمیخواهیم شغل خود را به لهستانیها بسپاریم» در گردش است، فارغ از ادراک این واقعیت که آنها شغل خود را به دیگری میسپارند اما نه به لهستانیها بلکه به عربها و آفریقاییها.
در صورت توقف سناریوی گسترش اروپا نوعی بلاتکلیفی بالقوه ایجاد میشود. بدین علت که کلیه کشورهایی که از اتحادیه بیرون میمانند برای قدرتهای غیر اروپایی موتلفین خوبی به شمار خواهند رفت و یا دچار تنشهای داخلی بیفرجام خواهند شد. سیاست «همسایگی اروپا» که به جای عدم عضویت در اتحادیه پیشنهاد میشود کم هزینه و بیاهمیت نیست. به باور بسیاری از تحلیلگران و استراتژیستهای اروپایی سیاست «همسایگی اروپا» هزینه و نیروی مکملی میطلبد که در صورت ناامیدی این کشورها از عضویت بایستی پرداخت و تلف شوند، بیآنکه نتیجهای حاصل گردد. دورنمای عضویت در اروپا است که عامل تحرک و تقویت طیف اروپاگرایان در ترکیه، اوکراین، گرجستان و ارمنستان و کشورهای مشابه میشود این کشورها در صدد تعیین جایگاه خود هستند و در تلاشند تا از تلاطم میان ساحل شرق و غرب دور مانده و از قرار گرفتن در مسیر تمایلات دو کفه کره زمین رها شوند. طبیعتا آنها برای پیوستن به اروپا راه طولانی در پیش دارند و باید پیمانها و استانداردهای عضویت را اعمال و رعایت کنند.
در مقابل، مدل انگلیسی و پیشگامان آن بالاخص بریتانیا و«اروپای نو» و کشورهایی که اخیرا به ناتو اتحادیه اروپا پیوستهاند مدافع گسترش اتحادیه اروپا هستند و بر این باورند که این اتحادیه باید تمامی قاره را در برگیرد؛ رابرت کوپر سیاستمدار بریتانیایی میگوید: «اتحادیه اروپا باید به امپراتوری لیبرالیسم بدل شود.»
استراتژیستهای برجسته سیاسی متفقالقولند که اتحادیه اروپا راهی جز گسترش ندارد و در غیر این صورت دچار افت قدرت شده و در اقتصاد و سیاست بینالملل حاشیهنشینی اختیار خواهد کرد. همانگونه که اوبر ودرین وزیر امور خارجه پیشین فرانسه تاکید دارد: «مرز جغرافیایی اروپا به اندازه مرز سیاسی آن است و نمیتوان برای آن پایانی متصور شد. ما باید به طرحهای بزرگ اروپا بازگردیم که نهادهای تابع آموزشی علمی، تولیدی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را در بر میگیرد.» این روند گسترش ضامن ظرفیتهای تجاری و تولیدی بیشتر و جمعیت جوانتر برای اتحادیه است که در پرتو آن معضل پیری جمعیت اروپا قابل رفع است. از سویی اروپای درهم تنیده و تدافعی به سختی توان رقابت با اقتصاد چین و هند را دارد. به عبارتی اروپای توسعهیافته توان اثرگذاری بیشتری بر منطقههای پیرامونی خود همچون شمال آفریقا، خاورمیانه، آسیای مرکزی و روسیه دارد. در حال حاضر وظیفه فراروی اعضای اتحادیه اروپا و نامزدهای آن تشریح مزایای گسترش اروپا است، چرا که اگر اروپا در صدد تبدیل به «امپراتوری لیبرالیسم» و قطب قدرت جهانی و مشارکت با نفوذ در تعاملات بینالمللی است چارهای جز بهرهگیری از نیروی کار و جمعیت جدید و جوان ندارد. عراق مثال عینی واقعیت پیش گفته است چرا که در حال حاضر غیر از نظامیان انگلیسی و ایتالیایی، فقط سربازان کشورهای تازه وارد به اتحادیه اروپا و یا نامزدهای آن حضور دارند. با این وجود در صورتی که ترکیه، قفقاز جنوبی و اوکراین به اتحادیه بپیوندند اروپا به بازیگر گلوبال در عرصه جهانی بدل میشود.
سرنوشت گریزناپذیر
در هر حال گسترش اتحادیه اروپا روند طبیعی در سیاست جهانی است که با موانع مصنوعی کنشگران سیاسی و یا رفراندومها متوقف نمیشود. زبینگو برژینسکی معتقد است: «در زمان مقتضی، هنگامی که این روند به مرز واقعی خود برسد خود بخود متوقف میشود و نمیتوان آن را با ارادهها و تصمیمات سیاسی از حرکت بازداشت.» به باور برژینسکی کشورهای بالکان، اوکراین، ترکیه، بلاروس و قفقاز جنوبی به گونهای اجتنابناپذیر به اتحادیه اروپا خواهند پیوست.
اما گسترش اتحادیه تنها عامل اتحاد و انسجام اروپا نیست. نروژ، سوئد و ایسلند عضو اتحادیه اروپا نیستند اما در طرح همگرایی این قاره مشارکت میکنند که نمونه عینی آن کمربند شینگن است. بر این اساس اروپای بزرگ میتواند از مدل «همکاری گزینهای» تبعیت کند که بر مبنای آن هر کشوری در برخی حوزههای سیاستهای اتحادیه اروپا مشارکت مینماید. اروپای ده یا بیست سال آینده همچنان با مفهوم «ملت اروپایی» فاصله خواهد داشت، چرا که این روند اکنون آغاز شده و به توالی نسلها نیازمند است؛ گسترش اروپا جستوجوی ماهیت اروپای جدید است که بر میراث اجتماعی سیاسی و فرهنگی بنا نهاده میشود. این دورنما نیازمند بستن پروندههای مفتوح گذشته است. مثلا بریتانیا بایستی در قبال اسناد بمباران شهرهای آلمان در طول جنگ جهانی دوم توضیح دهد، آلمان از گناه هولوکاست (نسلکشی یهودیان) رهایی یابد، فرانسه با ایمان قلمرو بیحد و حصر وداع کند؛ لهستان، کشورهای لاکان و اوکراین برای مناقشات دوجانبه شان با روسیه چارهای بیابند و روسیه از تفکر امپراتوری دور شود. کشورهای اروپایی باید حساب خود را با همسایگانشان صاف کنند، تا با گفتمانی اعتمادسازانه بتوان به آرمان اروپای منسجم دست یابند؛ در آخر باید گفت همچنان غبار سیاه بر فراز آینده اروپای سبز دیده میشود.