بعد از آیتالله بروجردی دربار چون میترسید که قدرت در یک مرجع متمرکز بشود تمام هدفشان این بود که نگذارند مرجع یک شخص باشد حدود 9 الی 10 نفر در مکان مرجعیت بودند تمام سعیشان این بود که متفرق بشود بین نجف، مشهد، قم و تهران که اینها قهرا با هم تفاهم پیدا نمیکنند و دربار یک نفس راحتی میکشد و یک قدرتی به اصطلاح داشته باشد بدون مزاحمت نقطه مقابل.
اما درصدد بود که روحانیت را با هم متشکل کند دنبال فرصت میگشت و همیشه رنج میبرد تا این که به خواست خدا مساله انجمنهای ایالتی و ولایتی پیش آمد. در این قانون نخستوزیر اسدالله اعلم بود. البته قانون اساسی آن رژیم، خود انجمنهای ایالتی و ولایتی داشت ولی قانونی که تنظیم کرده بودند و میخواستند تصویب و اجرا کنند چند نکته در آن بود:
یکی این که شرط مسلمان بودن کسی که انتخاب میشود، نبود... دیگری قسم به قرآن که در این مملکت یک سنت بود این سنت قسم به قرآن هم نبود. و سوم هم مساله دخالت زنها بود و میخواستند زنها را بکشانند به محیط فاسد (نه اینکه میخواستند حق رای بهشان بدهند مردها حق رای نداشتند تا چه رسد به زنها).
یک برنامه این چنینی بود که یادم هست امام، روحانیون را جمع کرد، همه آقایان قم را هم جمع کرد و فرمود به این آقایان که هفتهای یک شب دور هم بنشینند و بحث کنند و صحبت کنند و موظفند که هفتهای یک شب دور هم باشند. خودشان هم در قم هفتهای یک شب جلسه داشتند و مبارزه را شروع کردند.
زنگ خطر را امام به صدا درآورد. مرتب خودش نامه مینوشت. امام دفتردار نداشت مرتب نامه به علمای بلاد و شخصیتها نوشت، خطرات را گوشزد کرد. آنها را متوجه قدرتی که دارند کرد.
از طرف دیگر آن چیز که خیلی مهم بود نقش شاگردهای امام بود، آنها با روحیه امام آشنایی کاملی داشتند و طرز تفکر ایشان را میدانستند.
باید ریشه این انقلاب را در همان درسهای امام پیدا کرد که از آن سالهایی که امام درس میگفتند یعنی قبل از 1320، از زمان مرحوم آقا شیخ عبدالکریم، اما این طرز تفکر را داشتند.
ریشه تشکیل جامعه روحانیت مبارز
به هر حال این شاگردهایی که امام تربیت کرده بود، اینها به امام معتقد بودند هم به علم و هم به تقوا و طرز تفکر امام و اینها نقش مهمی داشتند و ما باید ریشه تشکل روحانیت مبارز را از آنجا پیدا بکنیم و ایشان درست در مقابل آن نقشهای که همیشه استعمار انگلستان داشت، که «تفرقه بینداز و حکومت کن» ایشان در این مقام برآمد که تشکل بدهد به روحانیون و در نتیجه ملت را با هم منسجم و یکپارچه بکند و بتواند از این قدرت معنوی و قدرت روحانی و قدرت مردمی استفاده بکند و شمشیری بر سر استکبار جهانی فرود آورده و آنوقت این ملت را عزیز کند. این نقش امام بود.
یادم هست در همان انجمنهای ایالتی و ولایتی من رابط مردم بین علمای تهران، از ایشان مرتب پیام میآوردم و میبردم مرتب ایشان دستوراتی میدادند ما میآمدیم، علما را جمع میکردیم... .
در همان موقع یادم هست که من یک اعلامیه تنظیم کردم 120 امضا از علمای تهران گرفتم که در آنوقت، چنان صدایی کرد که سابقه نداشت... و خود امام هم اعلامیه داد منتها آن موقع شاه اصلا مطرح نمیشد، کسی جرات این که به شاه بد بگوید را نداشت فقط امام در همان انجمنهای ایالتی و ولایتی یک تلگرافی زدند در آن تلگراف صولت شاه را شکستند یعنی [در آن دوران] هر کسی میخواست اسم شاه را ببرد میبایست دو سه سطر القاب بگذارد اما مثلا «حضور مبارک اعلیحضرت» [که امام برای شاه به کار برد] این جمله خیلی فحش بود؛ ایشان صولت شاه را در اعلامیههایشان شکستند. بدون لقب، اسمش را آوردند آن وقت در آن اعلامیهها حمله را به دولت کردند که آنوقت بزرگترین شجاعت بود.
در آن زمان به هر حال امام اعلامیههایشان را شروع کردند مثلا یک اعلامیهای دادند به عنوان اسدالله علم. آقای اسدالله اعلم و... و شروع کردند. آن اعلامیهها چاپ شد و الان هست. اینجا دولت شکست خورد منبریها از یک طرف، و علما از یک طرف، خود مراجع اعلامیه میدادند، [تا این که] دولت شکست خورد و طرح مساله انجمنهای ایالتی و ولایتی را پس گرفت و علما پیروز شدند. در اینجا شاه خودش آمد میدان چون مشاهده کرد که قدرتی نیست که مقابل اینها بایستد اینها همدیگر را پیدا کردهاند با این که مرجعیت منحصر به یک نفر بیشتر نیست که مقابل اینها با هم هماهنگ شدهاند و آخرین قدرتی که وابسته با خارج بود و در درون کشور قدرت بود و قدرت منحصر به فرد بود، قدرت شاه بود که به صورت ظاهر با اسلحه و حربه حمایت از طبقه ضعیف آمد میدان؛ [او] دید روحانیت، ملت را بسیج کرده [لذا] خواست ملت را از دست روحانیت بگیرد، آمدند اینجا چند ماده نوشتند 6 ماده انقلاب سفید. خیلی تیترهای آن جالب است: گرفتن زمین از مالکان بزرگ و تقسیم کردن بین کشاورزان، دادن حق رای به زن، سهیم کردن کارگران در سود کارخانجات و دادن سهام به آنها، باسواد کردن بیسوادان و از این قبیل، خوب اینها خیلی شعارهای جالبی است... اینها همه نقشهای بود که کشاورزی از بین برود و به قول خودشان اینجا بشود مرکز واردات و اگر هم صنعتی به وجود میآید صنعتهای مونتاژ باشد و صورت ظاهرش خیلی جلوه داشت. اینجا حالا کی مرد میدان است که بیاید و مقابله با شاه بکند؟ ... ولی امام چون قصدش خالص و توکلش به خدا بود. مبارزه را شروع کرد و تشکل روحانیت مبارز آن روز شروع شد.
اولین زندانی که ما رفتیم در همین رفراندم بود. هر روز منزل یکی جلسه داشتیم و در منابر هم سخنرانی داشتیم جلسهای در منزل مرحوم آیتالله غروری بود که سرهنگ طاهری جهنمی که قبل از پیروزی انقلاب اعدام شد و یک سرهنگ دیگر ریختند و همه را دستگیر کردند و همه را بردن زندان قزلقلعه که یادم هست در دو اطاق 36 نفر روحانی بود و زندانها از آن موقع شروع شد و روحانیت کار خودش را شروع کرد. البته آنها برنامهشان را عمل کردند و رفراندوم را انجام دادند ولی روحانیت به خودش تشکل داد و مبارزه را شروع کرد.
کشتار روحانیون در فیضیه
داستان رفراندوم که تمام شد اینها تصمیم گرفتند که روحانیت را سرکوب کنند ساواکیها را آوردند به عنوان کارگر و کشاورز؛ رئیس آنها سرهنگ مولوی خبیث بود؛ ریختند داخل مدرسه فیضیه، روز وفات مام صادق(ع) در مدرسه فیضیه از طرف آیتالله گلپایگانی [مراسم] بود که مزدوران شاه آمدند و مجلس را هم به هم ریختند و بعد هم با چوبهایی که در اختیار داشتند شروع کردند روحانیون را کتک زدن و بعضیها را از بالای بام برتاپ کردند بعضیها را کتک زدند. در این جریان امام قیام کرد همیشه هر ظلمی که میشود اگر در مقابلش از این ظلم بهرهبرداری بشود، این خونی که ریخته میشود از این خون بهرهبرداری بشود کار به نتیجه میرسد. امام حمله به خود شاه را شروع کردند.
من رفته بودم قم و میخواستم به [شهرستان] محلات بروم؛ ایشان گفتند در جواب نامه آقایان تهران چیزی مینویسیم بیایید ببرید آن را، من دیر رسیدم ایشان فرستاده بودند و من رفتم و با کمک دوستان چاپش کردم آن مطلب اعلامیه معروف «شاه دوستی یعنی غارتگری» خطاب به مرحوم سیدعلیاصغر خوئی بود.
برای اولین بار ایشان شاه را مطرح کردند که من وقتی برگشتم فرمودند شما نرسیدید دادم بردند تهران. به امام عرض کردم که مطلب چه بود فرمودند: به شاه برخورد داشت. من ترسیدم عرض کردم : شاید مصلحت نباشد. امام خندیدند و فرمودند: آنچه که خداوند برای ما ثبت کرده همان به ما خواهد رسید به این صورت به ما جواب دادند و من تعجب کردم به هر حال در آن اعلامیه آمده بود که: «اینها با شعار شاه دوستی ریختند جنایت کردند، قرآن را پاره کردند، کتابها را سوزاندند... شاه دوستی یعنی غارتگری...». آن اعلامیه عجیب صدا کرد که یک مرجعی در ایران به این صورت با شاه برخورد میکند.
قتلعام در فیضیه
مساله اوج گرفت تا اینکه رسید به محرم و به راستی ما هر چه داریم از امام حسین(ع) است در اول محرم امام مرا خواستند و فرمودند که روحانیون را جمع کنید و به آنها هم بگویید خودشان را آماده کنند برای این که مسائل را بگویند ولی همه بگویند. ما آمدیم آقایان را جمع کردیم و پیام امام را رسانیدیم و قرار گذاشتیم که تا شب هشتم [محرم] هیچ چیزی نگوییم تا این که منبرها را به هم نزنند از شب هشتم با هم در همه مساجد به طور هماهنگ شروع میشد... .
بعد فرمودند که من روز عاشورا میخواهم بروم فیضیه و 2 نفر از آقایان را بفرستید آنجا سخنرانی کنند. 2 نفر را انتخاب کردیم و امام هم موافقت کردند و این دو نفر را دعوت کردم. به امام عرض کردم که خود شما صحبت نکنید. امام فرمودند که فعلا تصمیم ندارم و بعد روز عاشورا آن اجتماع عظیم به وجود آمد در مدرسه فیضیه و آن دو نفر صحبت کردند.
و بعد امام رسما علیه شاه صحبت کردند و فرمودند میدهم بیرونت کنند مگر تو نوکر آمریکا و اسرائیل هستی... که آن سخنرانی منجر شد به زندان رفتن ایشان که شب دوازدهم مصادف با 15 خرداد بود، امام را در قم دستگیر کردند و علما و وعاظ را در تهران، شیراز، مشهد و سایر بلاد دستگیر کردند. البته در تهران هم مبارزه اوج گرفت چون ایشان به من گفتند شما مداحان تهران و آنهایی که شعر میسازند را جمعشان کنید و بگویید همان طور که داستان کربلا را با نوحهسرایی بیان میکنند داستان مدرسه فیضیه را هم به نوحهسرایی در بیاورند و بیایند در خیابانها، در هیاتها، کسانی را میشناختیم که جمع کردیم و آنها اشعاری درست کردند و در روز تاسوعا و عاشورا اینها شروع کردند به نوحهسرایی کردن پیرامون مدرسه فیضیه (قم گشته کربلا، فیضیه قتلهگاه، خون جگر علماء ...) این اشعار را میخواندند و سینهزنی میکردند که منجر شد به این که در خود روز عاشورا هم از میدان قیام، شاید حدود 100 هزار نفر جمعیت جمع شدند و رفتند به طرف دانشگاه و به طرف کاخ [مرمر] و دور زدند و آنجا هم علیه شاه شعارهایی میدادند.
به هر حال 15 خرداد پیش آمد و امام را که گرفتند و مردم خبردار شده و به خیابانها ریختند و آنها هم مقابله کردند که نقل میشود حدود 15 هزار نفر را آن روز کشتند بعد هم حکومت نظامی برقرار کردند.