تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۵:۵۲  ، 
کد خبر : ۴۳۳۴۱

کالبدشناسى مفهوم قدرت (قسمت اول)

نویسنده:محمدحسین اسکندرى در مورد قدرت سیاسى، بعضى از جامعه‏شناسان سیاسى به بیان حدود و قیود قدرت اهتمام کرده‏اند و به بیان تفاوت میان قدرت در جوامع ساده و پیچیده و قدرت در جوامع عام و خاص پرداخته و به خصیصه نهادیافتگى قدرت اشاره کرده‏اند. در این نوشتار هر یک از زمینه‏هاى فوق بررسى و به نکات قوت و ضعف آنها اشاره شده است. چکیده قدرت مفهومى است که در بیشتر علوم طبیعى، کلامى، فلسفى و انسانى مورد توجه قرار گرفته است، ولى در علوم اجتماعى و سیاسى طبعا اهمیّت ویژه و جایگاه محورى دارد. علما و اندیشمندان هر گروه از زاویه خاصّى به توضیح مفهوم قدرت پرداخته‏اند، بعضى با دید طبقاتى به قدرت نگریسته‏اند، برخى دیگر با توجه به آثار قدرت، آن را توضیح داده‏اند و گروهى قدرت را با قابلیت تطبیق داده‏اند که هیچ‏کدام از آنها خالى از ایراد نیست. در مورد قدرت سیاسى، بعضى از جامعه‏شناسان سیاسى به بیان حدود و قیود قدرت اهتمام کرده‏اند و به بیان تفاوت میان قدرت در جوامع ساده و پیچیده و قدرت در جوامع عام و خاص پرداخته و به خصیصه نهادیافتگى قدرت اشاره کرده‏اند. در این نوشتار هر یک از زمینه‏هاى فوق بررسى و به نکات قوت و ضعف آنها اشاره شده است. سرانجام، سعى شده مفهومى از قدرت ارائه شود که همه انواع آن را دربرگیرد و سپس با بیان ویژگى‏ها، انواع مختلف قدرت متمایز گردد و در نهایت با تبرک جستن به بیان چند نکته قرآنى در مورد قدرت سیاسى این نوشته به پایان مى‏رسد. واژه‏هاى کلیدى: قدرت؛ قدرت سیاسى؛ علوم سیاسى؛ جامعه‏شناسى سیاسى؛ جوامع ساده؛ جوامع پیچیده؛ قرآن و قدرت سیاسى. مقدمه قدرت، مفهومى بسیار وسیع دارد که تقریبا مى‏توان گفت در همه یا اکثر علوم تخصصى اعمّ از علوم فیزیکى و انسانى یا فردى و اجتماعى، کاربردى گسترده دارد، ولى جایگاه قدرت در علوم اجتماعى و به ویژه در علوم سیاسى، قابل ملاحظه است؛ به‏گونه‏اى که بسیارى از اندیشمندان سیاسى به اهمیت آن پى برده و حتى، بعضى از آنها کتاب مستقلى درباره آن نوشته‏اند. امّا از آنجا که این مفهوم گسترده و پیچیده است، بررسى آن نیازمند دقت فراوان است تا اصطلاحات گوناگون در هم نیامیزد. گستردگى و پیچیدگى قدرت سبب شده که هر کس از یک زاویه خاصّ و یا با توجه به یک اثر خاص به آن بپردازد و یا یک نوع قدرت خاصى را مدّ نظر قرار دهد و یا به تعریفى بسیار کلى و مبهم قناعت کند. مفهوم قدرت، نه تنها در علوم فیزیکى، انسانى و اجتماعى، بلکه در فلسفه و کلام و علوم الهى نیز کاربرد و اهمیت خاص خود را دارد. بنابراین، توضیح چنین مفهومى، با چنین کاربردى وسیع و به ویژه با نقشى که در فلسفه و کلام و علوم انسانى ـ اجتماعى دارد و از همه مهمتر با جایگاه بلندى که در علوم سیاسى و کاربرد وسیعى که در جامعه دارد، داراى اهمیت فوق‏العاده و نیازمند تفصیل و توضیح بیشتر است. هدف این نوشتار، این است که نخست مفهوم لغوى و اصطلاحى قدرت را نقد و بررسى نماید و سپس دیدگاه خود را درباره مفهوم قدرت و انواع مختلف آن در علوم گوناگون به ویژه در علوم انسانى، اجتماعى و سیاسى ارائه دهد مقاله با ذکر چند نکته قرآنى در مورد قدرت سیاسى پایان مى‏پذیرد.

مفهوم قدرت در فرهنگ لغت

فرهنگ‏هاى زبان فارسى، واژه قدرت را در مفاهیم «توانستن»، «توانایى داشتن» که معنى مصدرى آن است و «توانایى» که اسم مصدر است به کار برده‏اند (على‏اکبر دهخدا، لغت‏نامه). گاهى نیز مرادف با کلمه «استطاعت» و به معنى قوه‏اى که واجد شرایط تأثیرگذارى باشد به کار رفته است (محمد معین، فرهنگ معین). و همچنین به «صفتى که تأثیر آن بر وفق اراده باشد» معنا شده است (محمد معین، فرهنگ معین). مى‏توان گفت، این معنا با مفهوم قدرت در علم کلام شباهت زیادى دارد.

کلمه قدرت در اصل از زبان عربى به فارسى انتقال یافته است.

«قدرت» در فرهنگ‏هاى عربى‏زبان، در اصل از ماده «قدر» به معناى «ظرفیت واقعى و حدّ نهایى و کامل هر چیز» گرفته شده است. بعضى از ارباب لغت «قدرت» را با توجه به رابطه آن با «قدر» معنا کرده‏اند، از جمله: قدرت خداوند بر آفریدگانش به این معناست که ظرفیت و حد نهایى که خود خواسته و اراده کرده است به آنها مى‏دهد.

قدرت، با «عَلى» متعدى مى‏شود و در مفهوم تمکن و تسلط بر کسى یا چیزى به کار مى‏رود (احمد بن فارس، معجم مقاییس اللّغة و طریحى، مجمع‏البحرین) و بعضى دیگر آن را به معنى غنا و ثروت گرفته‏اند (احمد بن فارس، معجم مقاییس اللّغة) که طبعا با نوعى مجازگویى همراه است و در واقع در این‏گونه موارد «قدرت» را بر عوامل قدرت اطلاق کرده‏اند.

قدرت هرگاه در توصیف انسان به کار رود به معنى حالتى است که با آن انسان به انجام کارى موفق مى‏شود، ولى اگر به عنوان وصفى براى خداوند به کار رود به این معناست که او از انجام هیچ کارى عاجز نیست (مفردات راغب). مهم‏ترین واژگان مترادف با «قدرت» در زبان عربى «سلطه» و «اقتدار» است که در زبان فارسى نیز راه یافته است و به ویژه در اصطلاحات «علوم سیاسى» کاربرد فراوان دارد. در ضمن مفهوم لغوى قدرت و مرادف‏هاى آن متضمن معنى اراده نیز هست (محمد معین، فرهنگ معین).

در فرهنگ سیاسى غرب واژه‏هایى مثل Power و Avthorityبه عنوان معادل کلمه «قدرت» به کار رفته است که به معنى استعداد و توانایى انجام کار ability to do or act مى‏باشد (O×FORD, advanced, Learners dictionary).

مفاهیم اصطلاحى قدرت

علاوه بر مفهوم لغوى، مفاهیم اصطلاحى گوناگونى در فلسفه، کلام، روان‏شناسى، جامعه‏شناسى، علوم سیاسى، حقوقى و به ویژه، حقوق اساسى براى کلمه قدرت وجود دارد و هر یک از زاویه خاصّى به آن توجه کرده‏اند.

در اینجا گرچه هدف اصلى، بیشتر توضیح اصطلاح خاص قدرت، در رشته علوم سیاسى خواهد بود، با وجود این باید اصطلاحات دیگر این واژه را نیز هر چند به اختصار توضیح دهیم.

قدرت در فلسفه و کلام

در فلسفه و کلام معمولاً، در تعریف قدرت، به دو مفهوم اشاره شده است: در مفهوم نخست گفته شده: «قدرت یک کیفیت نفسانى است که منشأ انجام کارى یا ترک آن خواهد شد، یعنى براى او امکان اقدام به کارى یا ترک آن به طور مساوى وجود دارد، بنابراین، از آنجا که فعل و ترک آن براى او مساوى است، در ترجیح یکى از آن دو، نیازمند انگیزه‏اى درونى است، زیرا ترجیح یک طرف بر طرف دیگر بدون مرجّح ممکن نیست (صدرالمتألهین، مفاتیح الغیب، ص268).

آنچه در تعریف قدرت گفته شد، مربوط به قدرت‏هاى انسانى است، ولى از آنجا که این معنا نمى‏تواند در مورد خداوند مصداق داشته باشد، معناى کلى‏تر و عمومى‏تر دیگرى براى قدرت مطرح شده است که قابل استناد به خداوند متعال هم باشد.

در دومین تعریف قدرت گفته‏اند: فاعل باید آزاد باشد به گونه‏اى که هر گاه خواست، کارى را انجام دهد و هر گاه نخواست، آن را انجام ندهد (صدرالمتألهین، مفاتیح الغیب، ص268) و به بیان دیگر فاعل با علم و آگاهى منشأ انجام کارى شود» (علامه طباطبایى، بدایة الحکمة، ص167). وى در تفصیل قدرت الهى به دو عنصر عمده، اشاره مى‏کند: صدور آگاهانه فعل از فاعل و اختیارى و ارادى بودن فعل. (علامه طباطبایى، نهایة‏الحکمة، ص298). بنابراین در توضیح قدرت مى‏توان به چند ویژگى اشاره کرد: نخست آنکه قدرت به طور مساوى به هر دو طرف فعل و ترک تعلق مى‏گیرد. دوم آنکه قدرت پیوسته همراه با علم و آگاهى است. سوم آنکه قدرت همیشه با اختیار همراه است و حالت جبرى ندارد. چهارم آنکه در عمل، قدرت از مسیر اراده مى‏تواند به فعل یا ترک آن تعلق بگیرد و اگر اراده نباشد قدرت، امکان ظهور و بروز پیدا نمى‏کند.

قدرت در جامعه‏شناسى سیاسى

دانش جامعه‏شناسى نیز مفهوم خاص خود از قدرت را بیان مى‏کند. از آنجا که حوزه پژوهش جامعه‏شناسان سیاسى، تنها به ابعاد سیاسى جامعه منحصر نمى‏شود، بنابراین، قدرت را هم باید به‏گونه‏اى تعریف کنند که همه روابط جامعه اعم از قدرت سیاسى و غیرسیاسى را شامل شود.

اکنون به بررسى تعدادى از تعاریف عمده قدرت در جامعه‏شناسى مى‏پردازیم:

1. تعریف طبقاتى قدرت

از دیدگاه جامعه‏شناختى، قدرت عبارت است از «اعمال قهر متشکل یک طبقه براى سرکوب طبقه دیگر» (مارکس و...، مانیفست، ص81). از نظر مارکس قدرت با سه ویژگى شناخته مى‏شود:

نخست اینکه قدرت خصیصه طبقاتى دارد و پیوسته، در رابطه یک طبقه با طبقه دیگر تحقق‏پذیر خواهد بود (ریمون آرون، مراحل اساسى اندیشه در جامعه‏شناسى، ص161).

دوم اینکه قدرت هیچ‏گاه نمى‏تواند سالم و مشروع باشد، زیرا ظهور و تجلى قدرت در یک جامعه از عوارض ناسالم بودن آن جامعه است و ریشه در طبقاتى بودن جامعه دارد. اگر جامعه سالم و بى‏طبقه باشد، پدیده‏اى به نام قدرت در آن ظاهر نمى‏شود. از دید او قدرت تنها منشأ ظلم و ستم و سرکوب طبقه‏اى به دست طبقه دیگر خواهد بود. البته پاره‏اى از مارکسیست‏ها قدرت را به توانایى یک طبقه اجتماعى براى تحقق منافع خاصّ خود تعریف کرده‏اند و در مورد نامشروع بودن و ارزش منفى آن تصریحى ندارند (استیون لوکس، قدرت فرّ انسانى یا شر شیطانى، ص207).

سوم اینکه قدرت داراى خصیصه اضافى بوده و بیانگر رابطه طبقه حاکم و محکوم است. هرچند بعضى از آنها قدرت اجتماعى را اعم و گسترده‏تر از قدرت طبقاتى مى‏دانند، امّا آنها نیز قدرت سیاسى را قدرت طبقاتى و تحمیل اراده یک طبقه بر طبقه دیگر معرفى مى‏کنند (فیودر یوراتسکى، قدرت سیاسى، ص22).

نقد و بررسى

در مورد خصیصه اول مارکس باید گفت: این مفهوم محدودتر از مفهوم واقعى قدرت است و این محدودیت از دو سو متوجه تعریف مارکس مى‏شود:

نخست آنکه قدرت در افراد و گروه‏هایى هم که خصیصه طبقاتى ندارند تحقق‏پذیر خواهد بود، مثل قدرتى که شخصیت‏ها و قهرمانان در طول تاریخ به دست آورده‏اند و خواسته‏ها و اهداف گوناگون خود را بر همه طبقات اجتماعى اعم از سرمایه‏دار و کارگر و فقیر و غنى تحمیل کرده‏اند.

دوم آنکه طبقه از دید مارکس رنگ اقتصادى دارد، در حالى که طبقات در جوامع مختلف و در بسیارى از موارد، رنگ اقتصادى ندارد بلکه، بیشتر رنگ اعتقادى، صنفى، نژادى و غیره دارد. بنابراین، هم قدرت غیرطبقاتى و هم طبقات غیراقتصادى متصور است و او در این تعریف قدرت‏هاى غیرطبقاتى و یا قدرت‏هاى طبقات غیراقتصادى را خواه ناخواه نادیده انگاشته است.

در مورد خصیصه دوم که مى‏گوید قدرت پیوسته ارزش منفى دارد و ملازم با ظلم و ستم و از علائم بیمارى جامعه است، باید بگوییم از منظر اسلام و بسیارى از مکتب‏هاى دیگر، قدرت ذاتا ملازم با ظلم و استثمار نیست، بلکه ممکن است عادلانه یا غیرعادلانه باشد و نمى‏توان گفت هر قدرتى ذاتا نامشروع و از عوارض بیمارى جامعه است. چرا که اصولاً، تحقق هیچ جامعه‏اى و هیچ‏یک از اهداف اجتماعى بدون وجود این پدیده که در نظم و انضباط تجلى پیدا مى‏کند امکان‏پذیر نیست. بنابراین، قدرت ابزارى است که هم مى‏تواند جامعه را در مسیر صحیح هدایت کند و اهداف ارزشمند اجتماعى مثل رشد، توسعه، آزادى، امنیت، وحدت و همبستگى و دیگر ارزش‏هاى والاى انسانى و اجتماعى را در جامعه محقق سازد و هم مى‏تواند منشأ سقوط و گمراهى و ظلم و ستم در جامعه شود. بر این اساس نمى‏توان یک‏باره، قدرت را ذاتا و به‏طور مطلق محکوم کرد.

2. تعریف قدرت بر مبناى آثار آن

راسل مى‏گوید: «قدرت را مى‏توان به معناى پدید آوردن آثار مطلوب تعریف کرد» (راسل، قدرت، ص55). وى از این تعریف نتیجه مى‏گیرد که قدرت یک مفهوم کلى و قابل اندازه‏گیرى است و مى‏توان به آسانى در مورد اندازه قدرت افراد و مقایسه کمى آنها نظر داد؛ این در صورتى است که افراد به آثار مشترک و مطلوبى که از جهت مقدار متفاوت باشد دست یابند. از این‏رو، در مواردى که به آثار متفاوت دست یافته‏اند، راهى براى اندازه‏گیرى قدرت وجود ندارد و این امر منشأ نوعى تردید و ابهام‏گویى راسل در قابلیت اندازه‏گیرى قدرت شده است. وى در عین آنکه اظهار مى‏دارد: «اگر دو نقاش مایل باشند تابلوهاى زیبا بکشند و ثروتمند شوند و از این میان یکى‏شان به تابلوهاى زیبا و دیگرى به ثروت دست یابند، هیچ راهى براى تشخیص اینکه کدام یک از آن دو، داراى قدرت بیشتر است وجود ندارد» (راسل، قدرت، ص55). بلافاصله به دنبال سخن فوق ادامه مى‏دهد که «با این حال به آسانى مى‏توان گفت که به طور تقریبى فلان بیش از بهمان قدرت دارد» (راسل، قدرت، ص55).

علاوه بر این، تعریف فوق از جهات دیگرى نیز قابل ملاحظه است، چرا که اولاً وى در واقع، یک واقعیت مشخص عینى را به عنوان حقیقت قدرت ارائه نداده و صرفا به صورت مبهم به آثار آن اشاره کرده است و طبعا اگر منظور وى از آثار، همان آثار قدرت باشد، بدیهى است که اثر هر چیزى با منشأ آن اثر تفاوت اساسى خواهد داشت. البته شاید منظور ایشان استعداد و امکان پدید آوردن آثار باشد که در این صورت از این جهت توجیه‏پذیر خواهد بود.

ثانیا، در به کارگیرى کلماتى مثل «آثار» و «مطلوب» ابهام خاصى وجود دارد و معلوم نیست در اینجا، آثار چه چیزى و یا «مطلوب» چه کسى مورد نظر بوده است.

ثالثا، معلوم نیست وى کدام یک از انواع قدرت را تعریف مى‏کند و در عین آنکه آشکارا به قدرت اجتماعى نظر دارد، از مفهومى آنچنان وسیع و مبهم استفاده کرده که قابل انطباق بر دیگر مصادیق قدرت، حتى قدرت فیزیکى خواهد بود.

3. تعریف قدرت به قابلیت

پارسونز مى‏گوید: «قدرت عبارت است از قابلیت تعمیم‏یافته براى تضمین اجراى تعهدات الزام‏آور واحدهایى در نظام سازمان جمعى» (لوکس، قدرت فرّ انسانى یا شر شیطانى، ص147 و 148).

وى در توضیح به دو عامل مهم اشاره مى‏کند:

نخست مشروعیت تعهدات مذکور است از جهت تأثیر مثبتى که در تأمین اهداف اجتماعى هماهنگ با باورها و اعتقادات مردم دارد که این خود، تا حد وسیعى، منشأ پذیرش آنها از سوى مردم خواهد بود و این مصداق روشنى است براى «قابلیت اجراى تعهد» که در تعریف آمده است.

دوم عامل وجود ضمانت اجرایى دولتى است که در قالب پاداش و کیفر و به طور کلى احکام جزایى تجلى پیدا مى‏کند و در موارد تمرد و عصیان که عامل نخست به تنهایى تأثیرى در اطاعت افراد ندارد، این عامل پشتوانه دیگرى براى اجراى تعهدات نامبرده و پذیرش قهرى آن از سوى این قشر خواهد بود.

بر اساس دو عامل نامبرده، دو سطح از قدرت ظهور و بروز پیدا مى‏کند. سطح نخست به زمینه اعتقاد و باور مردم به مشروعیت قانون و مدیران و مجریان آن مربوط مى‏شود، چرا که مردم بر اساس باورشان، خود به خود، از قوانین اطاعت مى‏کنند و تعهدات را به کار مى‏بندند. دوم به مواردى مربوط مى‏شود که افراد یا به لحاظ اینکه مشروعیت قوانین را باور ندارند و یا به هر علت دیگر، دست به تمرد و عصیان بزنند که قوانین جزایى ـ به عنوان پشتوانه اجراى قوانین مدنى و حقوقى و به عنوان یک ضمانت اجرایى دولتى ـ افراد متخلف را به اطاعت از آن وامى‏دارد.

مک آیور قدرت اجتماعى را قابلیت به اطاعت درآوردن دیگران در هر گونه رابطه اجتماعى مى‏داند (مک‏آیور، جامعه و حکومت، ص101). او در ادامه تأکید مى‏کند قدرت اجتماعى قابلیت نظارت بر رفتار دیگران است، خواه مستقیما به صورت امر و خواه غیرمستقیم و از راه تمهید وسایل موجود» (مک‏آیور، جامعه و حکومت، ص106). ماکس‏وبر به جاى واژه «قابلیت» از کلمه «فرصت» استفاده کرده است. به عقیده وى «قدرت عبارت است از فرصتى که در چارچوب رابطه اجتماعى به وجود مى‏آید و به فرد امکان مى‏دهد تا ـ قطع نظر از مبنایى که فرصت مذکور بر آن استوار است ـ اراده‏اش را حتى على‏رغم مقاومت دیگران بر آنها تحمیل کند» (ماکس وبر، مفاهیم اساسى جامعه‏شناسى، ص139). از دیدگاه وبر «قدرت، مجال یک فرد یا تعدادى از افراد است براى اعمال اراده خود حتى در برابر مقاومت عناصر دیگرى که در صحنه عمل شرکت دارند» (ژولین فروند، جامعه‏شناسى ماکس وبر، ص232).

گرچه تعریف ماکس وبر اجمال و ابهام بیشترى دارد، ولى به نظر مى‏رسد که همان محتواى تعریف پارسونز را ارائه داده است. هر چند که وى قدرت را به فرصت (یا مجال) موجود در چارچوب روابط اجتماعى تعریف مى‏کند و شاید بتوان گفت به زمینه‏ها و شرایط اجتماعى نظر دارد که در آنها قابلیت اجراى تعهدات تحقق پیدا مى‏کند و امکان تحمیل آنها به مردم فراهم مى‏شود. با کمى دقت مى‏توان گفت بین «فرصت یا مجال» در تعریف وبر و «قابلیت» در تعریف پارسونز تفاوتى از نوع تفاوت میان ظرف و مظروف وجود دارد؛ ولى از سوى دیگر، باید توجه داشت که این دو، هیچ‏گاه از هم تفکیک‏پذیر نیستند و پیوسته قابلیت اجراى تعهدات و امکان تحمیل اراده، براى افرادى که به آن دست مى‏یابند، تنها و تنها در چنین فرصت‏ها یا مجال‏هاى اجتماعى و شرایط ویژه، تحقق‏پذیر خواهد بود و از یکدیگر غیرقابل تفکیک هستند، روشن است که پارسونز در تعریف خود به مظروف نظر کرده، ولى ماکس وبر ظرف اجتماعى آن یعنى فرصت‏ها و مجال‏ها و شرایط اجتماعى را مطرح کرده است.

نقد و بررسى

ویژگى تعاریفى که پارسونز و وبر از قدرت کرده‏اند این است که ابهام موجود در تعریف راسل را ندارد و به روشنى همان قدرت اجتماعى و سیاسى را تبیین کرده است امّا ارتباط با این تعاریف چند نکته قابل ملاحظه وجود دارد:

1. به نظر مى‏رسد بیان پارسونز در مورد تعریف قدرت به «قابلیت» تعبیرى دقیق و گویا نیست. قابلیت و پذیرش، از سوى مردم که زیر نفوذ و قدرت دولت‏مردانند چشمگیرتر است و شاید بتوان گفت، قدرت به «فاعلیت» نزدیک‏تر است تا «قابلیت». هر چند فاعلیت و قابلیت همانند دو روى یک سکه و جدایى‏ناپذیرند، ولى مفهوم قابلیت به افراد تحت قدرت نزدیک‏تر است تا به افراد قدرتمند. اگر از واژه صلاحیت و امثال آن استفاده مى‏شد این ابهام برطرف مى‏گردید.

او در تعریف قدرت، بیشتر جنبه انفعالى آن را که به مردم تحت قدرت مربوط مى‏شود، مورد توجه قرار داده و صفت تعمیم‏یافته را نیز به همین مناسبت مطرح مى‏کند، زیرا تعمیم در پذیرش قدرت است نه در اعمال آن.

در هر حال، مى‏توان گفت فرصت‏هایى در جامعه به وجود مى‏آید که در آن کسانى امکان تحمیل اراده خود و اجراى تعهدات را پیدا مى‏کنند و دیگران هم ناگزیر از تحمل و پذیرش اراده آنان و به کار بستن تعهدات خواهند بود که این سه حقیقت یعنى «فرصت اجتماعى»، «اعمال قدرت» و «پذیرش قدرت» پیوسته غیرقابل تفکیکند، اما هنگامى که ما مفهوم قدرت را به کار مى‏گیریم و از قدرتمند یا مقتدر سخن مى‏گوییم، بیشتر به اعمال قدرت یا جنبه فاعلى آن توجه داریم و توجه ما به جنبه انفعالى آن و قابلیت مردمى آن، توجهى فرعى و درجه دوم خواهد بود.

2. پارسونز تعریف خود را از قدرت، به نظام سازمان جمعى مقید و محدود ساخته است و در اینجا این سؤال قابل طرح است که آیا هر قدرتى تنها در درون سازمان جمعى قابل شکل‏گیرى است؟ اگر ما درجهان خارج، قدرت‏هاى غیرسازمان‏یافته داشته باشیم، این تعریف ناقص خواهد بود و شامل این نوع قدرت‏ها نمى‏شود و اگر قدرت محدود به نظام سازمان جمعى شود، این سؤال مطرح مى‏شود که خود سازمان، زاییده کدام قدرت است؟ در هر حال به نظر مى‏رسد قدرت، نسبت به نظام سازمان‏یافته، تقدم رتبه‏اى داشته باشد، زیرا تا قدرتى وجود نداشته باشد، سازمانى به وجود نمى‏آید، هر چند که در ادامه، خود این سازمان مولود قدرت، مى‏تواند به گسترش و استحکام آن بیفزاید.

سایر تعاریف قدرت در علوم سیاسى

از قدرت سیاسى تعاریفى شده است، مانند «مى‏توان قدرت را وجود یک اراده مستولى و چیره که اراده‏هاى دیگر در طول آن قرار دارد دانست» (بخشایشى، احمد، اصول علم سیاست، ص73) یا «قدرت مجموعه‏اى از عوامل مادى و معنوى است که موجب به‏اطاعت درآوردن فرد یا گروه توسط فرد یا گروه دیگرمى‏گردد» (عمید زنجانى، فقه سیاسى، ج1، ص56). یا «توانایى دارنده آن است براى واداشتن دیگران به تسلیم دربرابر خواست خود به‏هرشکلى» (داریوش آشورى، دانشنامه سیاسى، ص247).

از این‏گونه تعاریف استفاده مى‏شود که قدرت سیاسى، در شکل فرماندهى و فرمانبرى و تحمیل و تسلیم و اطاعت و غیره ظهور و بروز دارد و از آنجا که جامعه‏شناسان به جاى بررسى قدرت در وسیع‏ترین مفهوم اجتماعى آن، بیشتر به بررسى قدرت سیاسى که از مهم‏ترین جلوه‏هاى قدرت اجتماعى است پرداخته‏اند ـ و ما قبلاً به عمده‏ترین تعاریف آنها اشاره کرده‏ایم ـ در اینجا از ذکر تعاریف گوناگون قدرت صرف‏نظر مى‏کنیم و صرفا به بیان بعضى از حدود و قیود قدرت از دید گروهى از متفکران سیاسى و نقد و بررسى آن مى‏پردازیم.

حدود و قیود قدرت در علوم سیاسى

دو ورژه مى‏گوید: «مفهوم قدرت بسیار وسیع و مبهم است. مثلاً رئیس دولت صرفا فرمانروا و قدرتمند است، شهروند ساده صرفا فرمانبر و تحت قدرت است و بقیه افراد هم فرمانبرند و هم فرمانده» (دو ورژه، جامعه‏شناسى سیاسى، ص20 و 21). بنابراین، قدرت از نظر او یک حقیقت نسبى و یا تشکیکى است. وى سپس در ادامه مى‏گوید: «ما نمى‏توانیم قدرت را به معناى مطلق رابطه انسانى نابرابرى بدانیم که بر اساس آن، یک فرد، فرد دیگرى را مجبور به اطاعت از خود کند، بلکه قدرت، یک رابطه ویژه و داراى قیودى خاص است» (دوورژه، جامعه‏شناسى سیاسى، ص20و21).

او در حالى که قدرت را به طور کلى به مفهوم نوع خاصى از رابطه انسانى مى‏گیرد، یعنى رابطه نابرابرى که در شکل فرماندهى و فرمانبرى تجسم مى‏یابد بحث‏هایى را ارائه مى‏دهد تا چهره این رابطه انسانى ویژه، یعنى قدرت سیاسى، از میان انواع مختلف روابط انسانى، نمایان گردد.

الف: قدرت در جوامع ساده و پیچیده

موریس دو ورژه در نخستین قید، میان قدرت در گروه‏هاى ساده و ابتدایى با قدرت در جوامع بزرگ و پیچیده که از ترکیب گروه‏هاى ابتدایى به وجود مى‏آید فرق گذارده، سپس به مرزبندى بعضى از علماى سیاست میان این دو اشاره مى‏کند که گفته‏اند: «آنچه که به علم سیاست مربوط مى‏شود، قدرتى است که در جوامع بزرگ و پیچیده شکل پیدا مى‏کند و آنچه که در گروه‏هاى ابتدایى و ساده مطرح است نباید در علم سیاست بررسى شود، بلکه به محدوده «روانشناسى اجتماعى» مربوط خواهد بود» (دوورژه، جامعه‏شناسى سیاسى، ص30).

البته بر اساس بینش کلى او تعریف‏هاى شاخه‏هاى گوناگون علم، فقط براى آن است که حد و مرزهایى برقرار کند و توزیع تحقیقات را در میان متخصصان، امکان‏پذیر سازد و چنین برش‏هایى لزوما مصنوعى است (دوورژه، جامعه‏شناسى سیاسى، ص30).

بیان فوق نیز به روشنى بیشتر به یک مرزبندى و تمایز قراردادى میان «علم سیاست» و «روان‏شناسى اجتماعى» نظر دارد تا یک تمایز اساسى و جوهرى میان دو موضوع نامبرده ـ یعنى قدرت در جوامع ساده و قدرت در جوامع پیچیده ـ اما دو ورژه خودش این مرزبندى را ناممکن و یا نادرست مى‏شمارد. به نظر او هرچند میان «کلان سیاست» و «خرده سیاست» ـ منظور دوورژه از کلان سیاست همان قدرت در جوامع پیچیده و گروه‏هاى داراى اهمیت سیاسى و خرده سیاست، قدرت در جوامع بدوى و شهرى است ـ تفاوت وجود دارد و جدا کردن این دو را ضرورى است، امّا با این وجود، بررسى هر دو نوع قدرت ـ قدرت در جوامع ساده و پیچیده ـ به جامعه‏شناسى سیاسى مربوط مى‏شود. بنابراین، از دید وى قدرت سیاسى داراى چنین قیدى نیست و اعم از هر دو نوع قدرت نامبرده خواهد بود.

از بین متفکران مسلمان، به عنوان نمونه، مى‏توان گفت: خواجه نصیرالدین طوسى در کتاب اخلاق ناصرى، همین عقیده را بیان کرده است. موضوع علم سیاست، هیئت اجتماع اشخاص انسانى است که در عموم و خصوص، مختلف هستند. این اجتماع اشخاص انسانى از خانواده و اهل محله و مردم شهرها تا امت‏هاى بزرگ و اجتماع جهانى را در برمى‏گیرد و همه این اجتماعات را به عنوان موضوع علم سیاست طرح مى‏کند (خواجه نصیرالدین طوسى، اخلاق ناصرى، ص254). بنابراین، وى تفکیک قدرت در جوامع ساده و پیچیده را نمى‏پذیرد. البته بدیهى است که در زمان خواجه نصیرالدین طوسى، اصطلاح خاص «دولت» به مفهوم امروزین آن مطرح نبوده است.

ب: قدرت در جوامع عام و خاص

دو ورژه در دومین قید، میان جامعه کلّ و جوامع خاصّ، تمایز برقرار کرده و ماهیت همبستگى‏ها را از هم جدا مى‏کند. جوامع خاص، گروه‏هایى هستند که با اهداف تخصصى ویژه تشکیل مى‏شوند و همبستگى محدود دارند، یعنى همبستگى آنان صرفا در رسیدن به آن هدف ویژه خواهد بود نه بیشتر، نظیر جوامع علمى، ورزشى، هنرى و غیره. در جوامع خاص، اقتدار، خصیصه‏اى فنى دارد، ولى جوامع کل، بر اساس احساس تعلق و همبستگى در زمینه مجموع فعالیت‏هاى انسانى، تشکیل شده و همه جوامع دیگر را دربرمى‏گیرد (دوورژه، جامعه‏شناسى سیاسى، ص21و22).

برخى اندیشمندان گمان کرده‏اند که علم سیاست به بررسى قدرت در جوامع کلّ مى‏پردازد، نه جوامع خاص. شاید بتوان از بین متفکران و اندیشمندان سیاسى مسلمان، باز هم به نظر خواجه نصیرالدین طوسى در این زمینه اشاره کرد. او مى‏گوید: «موضوع حکمت مدنى (علم سیاست) هیئت اجتماع است که به شکل کامل‏تر سرچشمه انجام کارهاى مختلف مى‏شود. سپس مى‏گوید: هر صاحب صناعت و ذى‏فنّى کار خود را به شکل فنى و به گونه‏اى که به آن فنّ خاص مرتبط مى‏شود، مورد توجه قرار مى‏دهد، ولى دانشمند علم سیاست همه کارها و فنون مختلف مردم را مورد توجه قرار مى‏دهد و در واقع، علم سیاست، نوعى ریاست و حاکمیت بر همه فنون خواهد داشت (خواجه نصیرالدین طوسى، اخلاق ناصرى، ص254).

از میان اندیشمندان غربى، نیز مى‏توان به ریمون آرون اشاره کرد که سیاست را به «تصمیم‏گیرى درباره مسائل ناهمگون» تعریف مى‏کند. تصمیم‏گیرى در گروه‏هاى خاص و صنوف مختلف، همگون است، ولى تصمیم‏گیرى در جامعه کل درباره مسائل، ناهمگون است و به همه رشته‏ها و همه اصناف و فنون مختلف و ناهمگون نظر دارد.

موریس دو ورژه، این تمایز را نیز، به عنوان تمایز علم سیاست، نمى‏پذیرد و آن را مورد نقد و تردید قرار مى‏دهد. به عقیده وى نمى‏توان گفت: علم سیاست، قدرت در جوامع کل را بررسى مى‏کند.

ما در این زمینه، دیدگاه خود را بعد از این توضیح خواهیم داد و در اینجا اجمالاً مى‏گوییم: قدرت سیاسى که موضوع علم سیاست است هم مى‏تواند فراگیر و هم محدود باشد و در درون جامعه کل قرار گیرد و در عین حال، مرز مشخص خود را داشته باشد.

گروه‏هاى خاص که اهداف خاصى را دنبال مى‏کنند از یک زاویه خاص، داخل آن هستند و از زاویه‏اى دیگر از آن خارجند. بنابراین، در ارتباط با این تمایز خاص، باید حیثیت‏ها را ملحوظ داریم و در تبیین حدّ و مرزها کاملاً دقت کنیم.

ج: خصیصه نهادیافتگى قدرت

سومین قیدى که مطرح مى‏شود قید نهادیافتگى است. منظور این است که روابط متکى بر قدرت، گاهى ساده و بى‏شکل هستند و به صورت یک رابطه نابرابر و بدون نظم وقانون خاصى ظاهرمى‏شوند که درآن سلطه‏گران، دیگران را به زیر نفوذ مى‏کشند و آنان را عامل اجراى اراده خویش مى‏گردانند ـ چنانکه گاهى نیز این روابط (روابط متکى بر قدرت) نهادیافته‏اند وشکل مشخص‏دارند (دوورژه،جامعه‏شناسى‏سیاسى،ص23 و24)

در توضیح باید گفت نهاد، با دو خصیصه شناخته مى‏شود:

نخست آنکه داراى ساخت و الگوى قبلى است که این ویژگى، خود سبب استحکام و دوام رابطه نهادى مى‏شود. در مقابل، روابطى که به الگوى پیش‏ساخته بستگى ندارد، اتفاقى، فناپذیر و غیر ثابت است. بدیهى است، نهادها و الگوهاى قبلى که با «ساخت‏ها» در اصطلاح جامعه‏شناسى مطابقت دارد، همان نظام‏هاى ثابت و جارى رفتارها و روابط است که از استقلال برخوردار نیست، یعنى خود به خود بدون وجود رفتارها و روابط، هیچ‏گونه موجودیتى ندارد.

البته باید توجه داشت فناپذیر و غیر ثابت بودن روابط غیر نهادى و ثابت بودن روابط نهادى، یک ویژگى و خصوصیت اکثرى و نسبى است و نه کلى و مطلق، چرا که:

اولاً، همان روابط غیر نهادى است که به تدریج صورت نهادى پیدا مى‏کند و هیچ رابطه‏اى در عالم، نهاد یافته زائیده نشده و بستگى به این دارد که یک رابطه تا چه حد با نیازهاى همیشگى و فطرت انسان هماهنگى داشته باشد و بنیانگذار آن کدام شخصیت اجتماعى باشد. و در واقع همین‏ها در دوام و ثبات و یا بى‏ثباتى و غیر دائمى بودن آنها نقش دارند و منشأ دوام و نهادیافتگى یا زوال و بى‏ثباتى آنها مى‏شوند.

ثانیا در مواردى نیز، با تغییر و تحول‏هاى فکرى و پیشرفت‏هاى اجتماعى و یا صعود و هبوط جوّ کلى فکرى و ارزشى جامعه، ممکن است برخى از روابط نهادى و یا نهادها نابود شوند و عمر آنها خاتمه یابد و این امر نه تنها در مورد نهادها و روابط نهادیافته، بلکه درباره کلیّت جامعه و امت نیز صادق است. چنانکه قرآن کریم نیز با تعبیر «لکل امة اجل» (سوره یونس، آیه49) و اظهار این حقیقت که هر جامعه‏اى براى خود عمرى دارد و یک روز عمر آن به سر خواهد رسید به این حقیقت اشاره دارد.

خصیصه دوم نهادیافتگى، «حقّانیت» آن است که منشأ معنوى و روانى دارد. هماهنگى نهادها با اعتقادات و نظام ذهنى مورد قبول شخص، سبب مى‏شود که متابعت از آن برایش تحمیلى نباشد، بلکه کاملاً و به‏طور طبیعى ازآن پیروى مى‏کند وحتى پیروى از آن را بر خود لازم مى‏داند. بنابراین، نهاد، یک پدیده بسیط و یک تسلط عملى ساده نیست، بلکه پدیده‏اى‏است که جنبه ویا ریشه روانى اعتقادى و اخلاقى نیز دارد که به این لحاظ، به صفت حقانیّت، خصیصه‏مند مى‏شود. بنابراین، دوورژه قدرت را همراه با نهاد و نهاد را همراه با حقانیت معرفى مى‏کند (دوورژه، جامعه‏شناسى سیاسى، ص23 و24).           ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات