جواد منصوری
آیندهنگری و کشف قوانین اجتماعی و چگونگی تحولات، مورد علاقه شدید افراد، دولتها و محققین بوده است. زیرا اطلاع از روند جریانات و پدیدههای متحول اجتماعی و سیاسی و اطلاع از سرنوشت افراد و جوامع، لازمه خصلت کنجکاوی و علاقمندی به کشف اوضاع و احوال آینده است.
از اینرو عدهای فرصتطلب و سودجو با سوءاستفاده از این نیاز دست به کار شده و مدعی پیشگوئی و اطلاع از آینده شدهاند و بعضاً موقعیت، شهرت و ثروت قابل توجهی کسب کردهاند.
رهبران و مردان بزرگ در طول تاریخ لحظهای از تفکر و تدبر نسبت به آینده نیاسودند و همیشه برای هدایت مردم و جامعه به سوی اهداف تعیینشده به آینده مینگریستند، و تلاش میکردند براساس نگرش خودشان وضعیت جوامع را شکل دهند. تحقق اهداف در آینده یکی از انگیزههای اصلی حرکت، تلاش، فداکاری و تحمل انواع شدائد و مصائب میباشد، و به این دلیل یأس و ناامیدی در تمامی مکاتب و مذاهب مذموم و محکوم شده است.
حضرت امام به خاطر احساس مسؤولیت و دلسوزی نسبت به مردم، اسلام و کشور همیشه به آینده میاندیشید. وی در بخشی از وصیتنامه خود نوشتهاند:
«اینجانب که نفسهای آخر را میکشم، بحسب وظیفه شطری از آنچه در حفظ و بقاء این ودیعه الهی (انقلاب اسلامی). و شطری از موانع و خطرهایی که آن را تهدید میکند برای نسل حاضر و نسلهای آینده عرض کنم»(1).
در قرن اخیر آیندهشناسی بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است. زیرا غالباً تلاش میکنند موقعیت خود را در آینده بهبود بخشند و یا لااقل وضعیت فعلی خود را حفظ نمایند. آیندهشناسی با امور متعدد و پیچیدهای همراه است که احاطه و تسلط بر آنها بسیار مشکل است. اما از آنجا که روند تحولات و تغییرات جوامع تابع قوانین و سنتهای ثابت و لایتغیر است، بنابراین در صورت شناخت و انطباق قوانین با واقعیتها، تا حدودی میتوان آیندهنگری را بدست آورد، و اوضاع و احوال را تقریباً پیشبینی کرد. اگرچه همین اندازه تقریب و تخمین نیز برای همگان مطلوب و مورد علاقه میباشد.
«... شناخت آینده، با مطالعه آیندههای ممکن، مطلوب یک جامعه است.
اطلاعات اولیه ما برای این مطالعات، تاریخ و وضع فعلی است... بنابراین با احتمال زیادی میتوان گفت که جامعه ما، با این گذشتهاش که میشناسیم، چه مجموعهای از آیندهها در انتظارش است. این که کدام یک از آیندههای ممکن به وقوع بپیوندد بستگی به گامهایی که ما اکنون یا در آینده برخواهیم داشت. به همین دلیل آیندههای بالقوه اقوام و تمدنهای متفاوت مجموعههای یکسانی نیستند، گرچه همپوشی (سنخیت و تشابه) دارند.
بنابراین گذشته (و حال). هر قوم استعداد تغییرات آینده هر قوم را تعیین میکند».(2)
ظهور و سقوط انقلابها، پیروزی و شکست دولتها، اقتدار و ضعف ملتها و اقوام از جمله مهمترین مباحثی است که در چند دهه اخیر در حوزه علوم انسانی مورد بحث و تحقیق گسترده قرار گرفته و نظریههای گوناگونی پیرامون آن ارائه شده است.
جامعهشناسی سیاسی، فلسفه تاریخ و روانشناسی اجتماعی از جمله رشتههایی هستند که به این موضوع پرداختهاند و به دلیل اهمیت موضوع همچنان یکی از مباحث مهم میباشد.
دعوت قرآن به مطالعه در تاریخ و عبرت گرفتن از رویدادها و به کارگیری آنها در زندگی برای آن بود که نه تنها امت اسلامی به سرنوشت تلخ و اسفبار دیگران در آینده مبتلا نشود، بلکه شاهد و الگویی برای امتهای دیگر باشد. (3)
به طور خلاصه میتوان گفت که ادیان و مکاتب فکری و فلسفی هر یک به گونهای تبیین ویژهای از چگونگی روند تحولات اجتماعی و سیاسی و آینده جوامع و دولتها ارائه کردهاند. غالب نظریههای غیر دینی پس از مدتی بطلان آنها در عمل ثابت و به تاریخ اندیشههای سیاسی سپرده میشوند. زیرا شناخت انسان و ویژگیهایش و ارائه نظریهای جامع و واقعبینانه کاری بسیار مشکل و در مواردی غیرممکن است. مارکسیسم معروفترین و جنجالیترین نظریهای است که مدعی شناخت انسان و چگونگی تحولات اجتماعی و حرکتهای آینده بود، و طرفداران بسیاری در گوشه و کنار جهان داشت، و امیدهای زیادی برای آینده ایجاد کرد. زیرا که داعیه تغییر جهان، تشکیل جامعه ایدهآل انسانی و حل تمامی مشکلات بشر را داشت. با وجود هفتاد سال حکومت و برخورداری از امکانات فوقالعاده در سطح بینالمللی، محکوم به شکست و فروپاشی گردید و از صحنه سیاسی اجتماعی حذف شد.
مارکسیسم با ارائه نظریه «ماتریالیسم تاریخی» برای تمام ملتها برنامه انقلابی ارائه کرد، و میخواست جهانی آزاد از قید «فئودالیسم، کاپیتالیسم و امپریالیسم» بسازد و خلقهای جهان را از قید فلسفههای غیرعلمی برهاند و کلیه نظامهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را مغلوب مارکسیسم نماید. اما به علت عدم واقعبینی و عدم درک منطقی از روند تحولات، نه تنها مارکسیسم بلکه دهها انقلاب ناسیونالیستی، نهضت استقلالطلبانه و مذهبی یکی بعد از دیگری شکست خوردند و از حرکت بازماندند. هر یک از جریانهای سیاسی و مکتبهای فلسفی بر مبنای دیدگاه خود در این زمینه نظریه و تحلیلی ارائه کردند.
هر یک از انقلابها و نهضتها در شرایطی خاص شکل گرفتند و پس از طی مراحلی بعضی از آنها شکست خوردند و سقوط کردند. همچنانکه حضرت امام فرمودهاند: «مسأله انقلابات در دنیا و انقلابهایی که در ایران شده است، اصل انقلاب بسیاری از وقتها به نتیجه ابتدائی رسیده، لکن در ادامه اشکال پیدا شده است. میگویند کشورگیری آسان است لکن کشورداری مشکل»(4).
اگرچه شکل ظهور و سقوط انقلابها متفاوت است، ولی قطعاً مشترکات زیادی دارند که میتواند مبنای تحلیل و عبرتگیری باشد، زیرا محول تمامی اوضاع و احوال جوامع و تحولات آنها انسان است. به همین دلیل شناخت انسان برای شناخت تحولات و دلایل آن ضروری است. گرچه در علوم انسانی امروز غالباً آثار اعمال انسانها که در واقع معلول خصلتها و روحیات میباشند بیشتر بحث و بررسی میشود، و در نتیجه بسیاری از نظریهها در عمل اعتبار خود را از دست میدهد. در فلسفه اجتماعی و سیاسی حضرت امام خمینی عنایت ویژهای به انسان، حالات نفسانی، ابعاد روحی و دگرگونی آن وجود دارد. بعضی تصور میکنند بیان ویژگیها و آثار رفتاری و درونی انسان توسط وی صرفاً بحثی اخلاقی و فردی است.
در دیدگاه امام تمامی آنچه در صحنه اجتماعی واقع میشود محصول انسان و اعمال اوست و بعد از هرگونه تغییر و تحول در انسانها، باید شاهد تغییر و تحول در جامعه بود.
«... شما دانشگاهیان کوشش کنید که انسان درست کنید. اگر انسان درست کردید مملکت خودتان را نجات میدهید».(5)
تهدیدها و آسیبهای انسانی
هر یک از خصلتهای مثبت و منفی در تحولات اجتماعی نقش خاصی دارند، و لذا شناخت آنها میتواند در ارائه وضعیت آینده مؤثر و برای مقابله با آسیبها و تهدیدات سازنده و مفید باشد. در اینجا به چند خصلت که در تحلیل و شناسائی آینده نقش مهمی دارند اشاره میشود.
1- کفران و نسیان
فراموشی و بیتوجهی نسبت به گذشته و عدم شکر و سپاس نعمات موجود و غفلت از هدف و آیندهنگری، از خصلتهای مشترک غالب انسانها میباشد.
چنین افرادی زمانی که از شرایط سخت و فشارهای سنگین رها میشوند، به جای آنکه آزادی و رسیدن به قدرت و نعمات را قدر بدانند و خدا را شکرگزار باشند، با فراموشی گذشته و کفران موقعیت موجود و بیتوجهی به آینده، به تدریج خصلتهای گذشتگان در آنان شکل میگیرد، انسان جدیدی میشوند که با گذشته آنان به کلی متفاوت و حتی به نقطه مقابل آن تبدیل میگردند. حضرت امام خطاب به جمعی از مسئولین فرمودند:
«همه اینهائی که فاسد هستند به تدریج فاسد شدند، هیچکس یکدفعه فاسد نشده است، و هیچ یک از ما هم باید تصور نکنیم که مأمون از این هستیم که فاسد بشویم، همه در معرض فساد هستیم، همه ما دست به گریبان شیطان، و خصوصاً شیطان نفس، همه گریبانمان به دست اوست. هیچکس هم از ابتدا فاسد فاسد نبوده و هیچکس هم مأمون نیست از اینکه به فساد و به دام شیطان نیفتد».(6)
امام بارها در سخنان و نوشتههای خود تأکید بر حفظ انقلاب و اسلامیت آن داشتهاند و متذکر شدهاند که بیتوجهی و فراموشی این نعمت بزرگ و موهبت عظیم الهی خسارات و مشکلات زیادی را به دنبال دارد.
2- دنیاگرایی و زیادهطلبی
آنانکه در جریان فعالیتها و مبارزات برای تغییر حکومتها و رژیمها شرکت و فداکاری میکنند، تحت تأثیر خصلت مثبت کمالطلبی، عدالتجویی و در شکل تکاملیافته و عالی آن خداخواهی میباشند. ولی پس از پیروزی و کسب قدرت، غالباً با در اختیار گرفتن امکانات، و موقعیتهای برتر اجتماعی و سیاسی، زیادهطلبی، برتریجویی و بدتر از آن ثروتاندوزی و مصرفزدگی را در پیش میگیرند.
برخورداری از قدرت و رفاه و بیتوجهی به مسئولیت و موقعیت، رؤسا و مدیران کشور را به تجملگرایی، جدایی از مردم و سستی نسبت به انجام وظایف سوق میدهد. دلیل اصلی تأکید مکرر امام بر سادهزیستی و زهد و بیتوجهی به مظاهر مادی دنیا، خصوصاً برای مسؤلان همین نکته میباشد.
«هیچ چیزی به زشتی دنیاگرایی روحانیت نیست، و هیچ وسیلهای هم نمیتواند بدتر از دنیاگرایی روحانیت را آلوده کند. چه بسا دوستان نادان یا دشمنان دانا بخواهند با دلسوزیهای بیمورد سیر زهدگرایی آنان را منحرف سازند و گروهی نیز مغرضانه یا ناآگاهانه روحانیت را به طرفداری از سرمایهداری و سرمایهداران متهم نمایند. در این شرایط حساس و سرنوشتساز که روحانیت در مصدر امور کشور است، خطر سوءاستفاده دیگران از منزلت روحانیون متصور است باید به شدت مواظب حرکات خود بود... ما باید تحت هر شرایطی خود را عهدهدار این مسئولیت بزرگ (حمایت از محرومین و عدالتاجتماعی) بدانیم و در تحقق آن اگر کوتاهی بنماییم خیانت به اسلام و مسلمین کردهایم».(7)
چون مصرفزدگی و دنیاطلبی حد و مرزی ندارد، لذا آنانکه تمایل و گرایش به این امور پیدا کنند جامعه را به سمت استثمار اقلیت از اکثریت، زورگویی، بیعدالتی و ایجاد فاصله طبقاتی میکشانند. این وضعیت منشاء تضاد و تشنجهای اجتماعی، سیاسی و سرانجام دور جدیدی در تحولات میشود چه بسیار گروههای انقلابی، مردمی و مسلمان پس از مدتی دگرگون و به حکومتی فاسد، طاغوتی و ضداسلام تبدیل شدند.
3- خودخواهی (کبر)
در حالی که حفظ خود و طولانی کردن حیات مادی امری طبیعی است، در زمانی که از حد اعتدال و طبیعی خود خارج شود، به کبر (خودخواهی و خودبزرگبینی) و استکبار منتهی میشود. «محور قرار گرفتن خود» و «تبعیت از هوای نفس» و «فراموشی خدا»، آثار و تبعات زیادی در فرد، جامعه، رفتارها و ارزشگزاریها دارد. بیتوجهی به این موضوع مهم یکی از عوامل اصلی و اساسی در تحلیلهای انحرافی و غیرواقعبینانه از پدیدههای اجتماعی، سیاسی است.
«کسانی که توجه به دنیا دارند، نمیشود اختلاف نداشته باشند. هر کسی برای خودش میخواهد... اگر همه انبیاء جمع بشوند با هم اختلاف نمیکنند. یک کلمه اختلاف ندارند... لکن اگر دو تا کدخدا در یک ده باشد اختلاف پیدا میکنند اگر دو عالم باشد، روحانی واقعاً، ممکن نیست با هم اختلاف داشته باشند... از ابتدا نمیآید نفس اماره بگوید بیا برو جهنم، یا ابلیس بگوید بیا برو جهنم. یا نفس اماره بگوید یاالله پا شویم دعوا راه بیاندازیم. نخیر، ابتدا از اول شروع میشود یک قدم جلو میرود، آدم ازش غفلت میکند، تبعیت میکند، یک قدم دیگر جلو میرود. یک وقت میبیند که سر از این بیرون آورد که با هم دارد اختلاف میکنند».(8)
واقعیت این است که عدم بررسی عمیق خصلتها و رفتارهای اجتماعی انسان، از جمله خودخواهی، تکبر، تبعیت از نفس، برتریطلبی و بیتوجهی به ابعاد گوناگون پیآمدهای اینگونه خصلتها که ریشه در خودخواهی و «نفسپرستی» دارد، موجب شده است که سیاستمداران در مورد وقایع آینده صرفاً به کلیگویی و احتمالات اکتفا کنند که غالباً هم منطبق با واقع نمیباشد.
بررسی اوضاع و احوال آینده کشور و انقلاب و روند تحولات آینده بدون شناخت عمیق فرهنگ، اخلاق و روحیات غالب بر افراد جامعه، غیرواقعبینانه و غیرمنطقی خواهد بود. لذا حضرت امام هیچگاه از این موضوع غافل نبود. اگرچه بسیاری از مرم افکار و ارزشهای عمیق و ارزنده امام را کمتر شناختند و کمتر از آن به آن عمل کردند، ولی این امر مانع از آن نبود که وی در هر فرصتی و با استفاده از هر امکانی این موضوع مهم را با عبارات به ظاهر متفاوت و در معنا یکسان، برای مسؤلان و مردم تکرار نکند. امام علی علیهالسلام در خطبه قاصعه، ضمن تبیین دقیق ویژگیهای انسان، فلسفه اساسی ظهور و سقوط دولتها، انقلابها و تمدنها را بیان فرموده است.
در بخشی از خطبه آمده است.
«از آنچه بر امتهای قبل از شما بخاطر رفتارهای ناپسند و اعمال مذموم به آنان رسید، دوری کنید. پس وضعیت آنان را در شرایط خوب و بد مورد توجه قرار دهید، و مبادا که شما مانند آنان باشید. هرگاه که تفاوت وضعیت آنان را بررسی کردید، هر کاری که موجب عزت آنان و دوری دشمنان از آن و پایداری امنیت در میان آنان و فراوانی نعمتها برای آنان و بازگرداندن اقتدار به آنان شد، اختیار کنید».(9)
در جریان مبارزات و فعالیتهای انقلابی برای بر هم زدن و ساقط کردن نظام حاکم، ملاحظات شخصی، قومی، منافع فردی و گروهی نادیده گرفته میشود. به عبارت دیگر منافع فردی فدای مصالح و منافع جامعه میگردد.
در این دوران برقراری عدالت، اجرای قانون، حاکمیت ارزشهای پذیرفته شده محور شعارها و خواستهها قرار میگیرد، و بهمین دلیل توده مردم برای خلاصی از وضعیت موجود و رسیدن به جامعه آرمانی به حرکت در میآیند.
و در صورت استمرار و تحقق اراده آنان به پیروزی میرسند.
پس از پیروزی، مردم زجر کشیده، استثمار شده و تحقیر شده تحقق شعارهای دوران مبارزات را دارند. اما به تدریج به دلیل «خودخواهی » و «برتری طلبی» عدهای طبقه جدید شکل میگیرد که نظرات و منافع متفاوتی با نظرات و منافع مردم دارند، و اقلیتی متفاوت را با ویژگیهای خاص خود به وجود میآورند. این اقلیت ممتاز به تدریج جامعه را به سوی تفرقه و درگیری و فاصله طبقاتی سوق میدهند. از این رو برای جلوگیری از تضعیف موقعیت سران، ملاحظات خاص و تبعیضات شکل میگیرد. ادامه وضعیت جدید تجزیه نیروهای فعال و سازنده، فاصله گرفتن مردم از نظام جدید و تضعیف تدریجی آن را به دنبال خواهد داشت.
«میلوان جیلاس» از نویسندگان سرشناس مارکسیست، و همرزم «مارشال تیتو» در جنگ جهانی دوم، و از پایهگذاران یوگسلاوی در این زمینه نوشت:
«... پس از انقلاب اکتبر 1917 (شوروی) طبقه سرمایهدار و دیگر طبقات کهن اجتماعی منهدم شدند، ولی «طبقه جدیدی» جای آنها را گرفت. این طبقه پس از قبضه کردن قدرت، حکوم مطلقهای را بنا نهاد که مطلقیت آن از دیگر طبقات اجتماعی در طول تاریخ شدیدتر بود. او این طبقه جدید را «بوروکراسی سیاسی» میخواند... این طبقه پس از پیدایش روابط جدید اقتصادی، از درون جامعه کهن شکل گرفت، و از آن رو در رأس حکومت قرار گرفت که نظام دلخواه خود را برپا کند و جامعه را زیر سلطه و سیطره خود درآورد. در واقع «طبقه جدید» پس از حاکمیت نظام جدید شکل گرفت (10). و به قول یکی از نویسندگان: گروهی از دولتمردان بر اتحاد شوروی حاکم شدند که «سخنگوی» هیچ گروه اجتماعی نبودند، آنها فقط تابع ملاحظات و منافع خود بودند».(11)