نگاهی تاریخی به مفهوم عدالت
در قرن نوزدهم پس از معرفی دولت در مقام منبع عدالت، هگل تئوری عدالت بر محور جامعه را ارائه کرد که بر مبنای آن مهمترین بخش ماهیت عدالت را توزیع عادلانه ثروت و داراییهای جامعه تشکیل میدهد. این دکترین با محول کردن توزیع ثروت به سمت دولت کشیده است و امکان عادلانه بودن را به روشهای گوناگون تفسیر میکند: تقسیم برابر، توزیع بر اساس میزان نیازمندی افراد و تقسیم بر اساس میزان کار و تولید از مهمترین تعبیرهای عدالت جامعه محور بود که با نظریه مارکس، «از هر کس به اندازه توانش و به هر کس بر اساس نیازش» جان گرفت.
مارکس با تحلیلش از رابطه کار و سرمایه در زمینه اثبات ناتوانی دولت سرمایهداری از برقراری عدالت تلاش کرد؛ زیرا بر اساس نظریه ارزش کار، استثمار ناعادلانه مازاد تولید به وسیله سرمایه در جهت مخالف آرمان برابری اقتصادی که در تمامی شاخههای سوسیالیسم و مارکسیسم به چشم میخورد، حرکت میکرد.
در قرن بیستم در بیشتر نظریههای عدالت، با دو ویژگی حفظ تقدم فرد بر جامعه و آزادی بر برابری، تعریفهای فراوانی درباره ناعادلانه بودن رفتار انسان و ماهیت عدالت عرضه شدهاند. راولز، با بازسازی فلسفه سیاسی در نیمه دوم قرن بیستم، نظریه عدالت خود را در سنت فلسفی کانت و بر مبنای قرارداد و توافقی عقلانی مطرح کرد، با این ویژگی که سعی داشت با وارد کردن اصل انصاف در حکم اندیشه سیاسی مفهوم عدالت، ایرادها و انتقادهای وارده بر نظریه قراردادگرایی کلاسیک را رفع کند. راولز برای داشتن نظریهای جهان شمول در پی قراردادن فرضی انسانها در وضعیت اولیه و پشت پرده جهل نسبت به شأن وضعیت اجتماعی و شغلشان، کوشید با دو اصل برابری و تفاوت، عدالت را توضیح دهد. برای او برابری در آزادی، در حکم اصل نخست، بر اصل دوم مقدم بود، چرا که هم تفاوت و نابرابری در توزیع درآمد و ثروت را تا اندازهای که کاهش آن موجب وخیمتر شدن وضع تهیدستها نشود، توجیه میکرد و هم به توزیع برابر فرصتها مربوط بود. همین تقدم، موضوعی مناسب برای انتقادهای وارده بر نظریه راولز از سوی گرایشهای سوسیالیستی شده است. به طور مثال عدهای معتقدند نظریه عدالت راولز با تقدم آزادی سبب شده که بدون توجه به نیازها، همه افراد برابر فرض شوند و جدایی ساختگی بین آزادی و نیاز به وجود آید و پنداشته شود که نیاز نمیتواند از همان تقدم آزادی برخوردار باشد. انتقاد دیگر گرایشهای سوسیالیستی، مسئله توزیع است. آنها معتقدند راولز بر توزیع درآمد متمرکز بود و به توزیع ثروت و نابرابریهای طبقاتی کمتر توجه داشت.
با وجود این انتقادها، تلقی راولز از عدالت در حکم یکی از فضلیتهای بیشمار نهادهای اجتماعی، فضلیت را بار دیگر وارد مبحث عدالت میکند. البته مفهوم فضلیت مورد نظر او از رویکرد سنتی به فضلیت که در عصر کلاسیک مطرح بود فاصله گرفته و او نهادهای اجتماعی و ساختارها را موضوع عدالت دانسته است. او معتقد بود که در صورت عادلانه بودن ساختار، انجام هرگونه توزیعی به وسیله آن عادلانه خواهد بود.
هایک نیز مانند راولز با تأثیر از کانت، دیدگاه فلسفی خود را درباره عدالت بر توافق همگانی مبتنی ساخت، ولی بر خلاف راولز، به جای دولت رفاه، نظریه عدالت خود را در یک دولت حداقل تضمین کرد. او با ابداع اصطلاح نظم خودجوش به آموزه دست نامرئی و دیدگاه اقتصاد کلاسیک آدام اسمیت از دولت حداقل رجوع کرد.
به نظر هایک، عدالت توزیعی سوسیالیسم از یک سو به علت در نظر گرفتن کل وضعیت اجتماعی و صرف نظر کردن از کارهای خود در تقابل با آزادی و تقدم فرد بر جامعه است، و از سوی دیگر به دلیل ناآگاهی حکومت در زمینه اصلاح فرآیندهای بازار، انتظار رفع نیازها به وسیله دولت بیهوده خواهد بود. هایک، مالکیت خصوصی را عادلانه میدانست و برقراری عدالت را به عهده نظم خودجوش گذاشته بود و هرگونه تجاوز به حق مالکیت را بیعدالتی میپنداشت.
رابرت نوزیک نیز با اعتقاد به ناکارآمدی نظریه عدالت توزیعی راولز در جوامع آزاد، نظریه عدالت به منزله استحقاق را معرفی کرد که به اعتقاد ویلیام تی.بلوم، اصلاح شعار عدالتخواهانه مارکس به سبک لیبرال بود: «از هر کس به اندازهای که خود برای انجام دادن بر میگزیند و به هر کس به اندازهای که خود او برای خود میسازد.»
نوزیک به دو اصل عدالت در تملک و عدالت در انتقال، را که ناظر به جریانی تاریخی، رویهای و فرآیندی هستند، اجزای نظریه خود میدانست. به نظر او هیچ کس نسبت به داراییای ذیحق نیست مگر به اعمال مکرر اصل عدالت در تملک و اصل عدالت در انتقال. بدین ترتیب، توضیح عادلانه بودن به وسیله بررسی چگونگی پدید آمدن مالکیت برای صاحب مال و انتقال مالکیت، نظریه عدالت به منزله استحقاق رابرت نوزیک را نظریهای ساخت که در مقابل نظریه وضع نهایی راولز قرار گرفت.
عدالت از دیدگاه هابرماس
هابرماس شرایط رسیدن به جامعه متعادل را فضای گفتوگو بین افراد جامعه میداند. وی میگوید برای رسیدن به این شرایط نیازمند حوزه عمومی هستیم. به رغم هابرماس، اجرای حقوق برابر، باید برای هر دو جنس، زن و مرد یکسان باشد و باید آن چنان گسترش یابد که تمام گروههای اجتماعی را در بر گیرد. در واقع وی به ایده سوسیالیسم اشاره میکند که عدالت نمیتواند به اجرا در آید مگر آن که حقوق اجتماعی و فرهنگی تضمین شود و همه افراد فرصت برابری برای استفاده آزادی و حقوق سیاسی را داشته باشند. در مرکز چنین ایدهای این باور وجود دارد که تمامی انسانها برابرند و حق دارند که با برخورد و احترامی یکسان روبهرو شوند.
هابرماس عدالت را به عنوان کنش ارتباطی میان افراد تعریف میکند و معتقد است که معیارهای حداقلی از عدالت میتواند از مفاهیم کنش ارتباطی و عقلانیت ارتباطی او منشأ بگیرد. وی میکوشد نظریه کنش ارتباطی خود را به صورت بستری در آورد که در ساختن طرحی به مراحل توسعهای ـ منطقی هم کنشهای جمعی و کنشهای فردی مورد استفاده قرار گیرد. عدالت از نظر هابرماس بر حول دو محور میچرخد: کنش ارتباطی و حوزه عمومی.
کنش ارتباطی
هابرماس انواع کنش اجتماعی را به دو نوع تقسیم میکند:
1- کنش معقول و هدفدار و 2- کنش ارتباطی. وی کنش معقول و هدفدار را نیز به دو نوع تقسیم میکند: 1- کنشهای مستقیم، 2- کنشهای استراتژیک.
تأکید هابرماس بر کنش ارتباطی و مبنای تمام نظریههای او همین نوع ارتباط است که ارتباط تحریف نشده و بدون اجبار است. در کنش ارتباطی کنش افراد درگیر نه از طریق حسابگریهای خودخواهانه موفقیت، بلکه از طریق کنشهای تفاهمآمیز هماهنگ میشود. افراد دخیل در کنش ارتباطی اساسا در بند موفقیتهای شخصیشان نیستند بلکه هدفهایشان را در شرایطی تعقیب میکنند که بتوانند برنامههایشان را بر مبنای تعریفهای از موقعیت مشترک و در ارتباط با دیگران هماهنگ سازند.
از سوی دیگر به نظر هابرماس انسانها از دو طریق کار و زبان بر محیط و کارهایشان تأثیر میگذارند. کار همان کنش عقلانی هدفمند که متضمن کنش ابزاری و گزینش عقلانی یا هر دو است که به تسلط و توانایی اعمال اراده بر طبیعت میانجامد و زبان انباشته از مفاهیم و نمادهاست که امکان فراگیری دانش و استفاده از خرد جمعی را به انسانها داده است و به انعطافپذیری و مهارت در کنشهای ارتباطی انجامیده است و ساختارهای آگاهی افراد را شکل میدهد.
هابرماس، کنش ارتباطی بین افراد را به عنوان عدالتی که افراد بتوانند در جامعه سازماندهی اجتماعی و اداره عمومی متکاملتری به وجود بیاورند. وی سعی نموده است که با معرفی خرد ارتباطی به عنوان مأوای حکم اخلاقی مشکل توضیح در کارکرد مجرب و خرد ناب و خرد عملی محض را پشت سر بگذارند. او ارتباط گفتاری را محل گفتوگو و بروز خرد غیرنابی میداند و به نظر او افراد در جریان گفتوگو به دنبال نظر و ابراز نظر و اصلاح نظر و توافق در مورد بهترین و درستترین به نظر میرسند. خردورزی در تأمل درونی و فردی جریان نمییابد بلکه در بحث و نقد و گفتوگو فعلیت پیدا میکند. هابرماس میگوید برای اینکه چند نفر بتوانند به گفتوگو بپردازند و در آن به تفاهم و توافق برسند لازم است که این قواعد به رسمیت شناخته شود:
1- هر شخص توانا به سخن گفتن و انجام کنش مجاز به شرکت در گفتمان است.
2- (الف) ـ هر کس مجاز است هر گزاره و حکمی را مورد سوال قرار دهد.
(ب) ـ هر کس مجاز است هر گزاره و حکمی را که میخواهد در گفتمان طرح کند.
(ج) ـ هر کس مجاز است گرایشها و امیال و نیازهایشان را بیان نماید.
3- هیچ گویندهای را نمیتوان به زور چه درونی و چه بیرونی از اعمال حقوق بیان شده در بندهای 1 و 2 باز داشت. به نظر هابرماس اخلاق گفتمانی رویکرد عقلایی اخلاقی مبنای عملی ـ اجتماعی میبخشد. این درک به جای خرد مخرب ناب عملی محض خرد ارتباطی و خرد بیناذهنی بر آمده از ارتباط ذهنی را مبنای رویکرد اخلاقی انسان بر میشمرد. بحث این است که کارکرد عقل در گفتوگو و ارتباطی زبانی مادیت پیدا میکند و انسان را به اتخاذ رویه عقلانی نسبت به هنجارهای اخلاقی میکشاند و این اخلاق از نظر هابرماس بر خلاف درک کانت در محدوده صورگرایی محض باقی میماند.
هابرماس معتقد است که فرایند توسعه اخلاقی را نمیتوان تا فرایند توسعه تولید و صنعت تنزل داد. به نظر وی نیاز به وجود نظم در میان دولتها و ملل مختلف و جوامع سیاسی مستقل به اندازه تأثیر بر روند اخلاقی انسانها حائز اهمیت است. وی میگوید چیزی به نام حقائق اخلاقی ثابت و دائمی وجود ندارد، ولی با این وجود معتقد است که هدف نظریه اجتماعی باید تحقق زندگی خوب و ایدهآل باشد.
حوزه عمومی
حوزه عمومی در مقابل حوزه خصوصی قرار دارد. حوزه عمومی که سیاست در آن شکل میگیرد و عرصه آزادی است و حوزه خصوصی با اعمال خشونت و تبعیض بر بندگان به رفاه نیازهای خود میپردازد. مفهوم عرصه عمومی یکی دیگر از اجزا نظام فکری هابرماس است. این مفهوم با جایگاهی مرتبط است که هابرماس برای عقلانیت ارتباطی به عنوان حوزه تعامل و تفاهم قایل است. منظور هابرماس از عرصه عمومی فضای اجتماعی است که در آن افکار عمومی شکل میگیرد. افراد در حوزه عمومی میتوانند به طور آزاد و اختیاری مشارکت کنند. وقتی که افراد به طور آزادانه و از طریق انجمنها، اجتماعات و نشر آزاد نظریات با یکدیگر به گفتوگو میپردازند و به صورت پیکره عمومی عمل میکنند. عرصه عمومی طی سدههای اخیر از عوامل اصلی شکلگیری دموکراسی است.
عدالت از نظر هابرماس یعنی اینکه افراد بتوانند با یکدیگر به بحث و گفتوگو بپردازند؛ اما در سرمایهداری متأخر به دلیل انفعال سیاسی و سیاستزدایی تودهها دچار ضعف و زوال شده است. در واقع از نظر هابرماس برای رسیدن به عدالت به حوزه عمومی نیازمندیم حوزهای که افراد آزادانه به گفتوگو بپردازند. بعد از اینکه ما از حوزه عمومی توصیفی کردهایم میتوانیم به این نتیجه برسیم که هر چه حقوق و امکانات مساوی برای کسانی که درگیر بحث هستند بیشتر دسترس باشد هر چه افراد از نظر درونی به استدلال برتر و منطقیتر گرایشی بیشتری داشته باشند و آزادانه و عقلانیتر صحبت کنند به شرایط مطلوب سخن گفتن نزدیک میشویم که این همان وضعیت ایدهآل کلامی است و افراد با استفاده از این گفتوگو و از طریق عقلانیت ارتباطی بر سر صدق و کذب مفاهیم اخلاقی و هنجارهای اجتماعی به تفاهم برسند.
هابرماس همچون فلاسفه پیشین خود ارسطو و کانت به دنبال آن است که گفتمان علم اخلاق خود را بر امری عامتر از هنجارهای فرهنگی موجود استوار سازد. وی این کار را با پایهگذاری گفتمان علنی اخلاق بر فهمی اساسا تجربی از پراکسیس و نیز شرایط گفتمان به انجام برساند. حاصل این مبناگروی آن است که گفتمان اخلاق هابرماس، تا بدانچه که شرایط ضروری و دموکراتیک گفتار اجتماعی ایدهآل را نشان میدهد. گفتمان علم اخلاق که موضوع آن مصالح، ارزشها و هویتهاست و نیز گفتمان اخلاقی که راجع است به عدالت، انصاف و برابری در حیطه منافع عمومی.
تلقی دستوری را تأمل دموکراتیک که هابرماس مطرح میکند، مذاکرات و تعاملات پراگماتیک را با گفتمان علم و اخلاق و گفتمان اخلاقی به نحوی تالیف میکند که توجیه کننده این فرض باشد که نتایج صحیح رویهای آنهایی هستند که شهروندان آزاد و برابر بتوانند به نحو معقولی درباره آنها به توافق دست یابند.
از زمان تکوین نظریه کنش ارتباطی در اندیشه هابرماس، توسعه اجتماعی در پیدایی شرایط و اوضاعی دیده میشود که هر عنصری از جامعه در امور اجتماعی به صورت برابر مشارکت کند، یعنی پیدایی موقعیتی که ارتباط در آن تحریف نشده است. هابرماس وضعیت مطلوب گفت و شنود را طرح و عنوان کرد. وضعیت گفت و شنود والد و مولود برابری و عدالت است، لذا فراهم آمدن آن، امکان انتقاد از نابرابریها و تبعیضهای موجود ناشی از توزیع عادلانه قدرت در اجتماع را به وجود آورد. پیدایی وضعیت مطلوب گفت و شنود جامعه را به توسعه اجتماعی نزدیک میسازد و همچنین در جامعهای که استقرار عدالت، نابرابریهای اجتماعی دست کم تعدیل یابد تعریف ارتباطات رو به کاستی میگذارد. همین کنش متقابل بین وضعیت مطلوب گفت و شنود و پیشرفت اجتماعی است که امکانات مشارکت اکثریت در اداره عمومی و کاستن از میزان نابرابریهای عمده را تضمین میکند.
از نظر هابرماس والاترین و برترین کنشها عبارتند از فراگیری که با انجام هر چه بهتر و بیشتر میتواند ساختارهای آگاهی را تکامل بخشد و هم با به کار بستن خود و عدالت موجبات سازماندهی اجتماعی و اداره عمومی متکاملتری را به وجود آورد. هر چه درجه استفاده از خرد و عدالت در روانههای توسعه اجتماعی بالاتر و سنجیدهتر باشد، وجود نابرابریها در اجتماع کمتر میشود.
برای رسیدن به عدالت از نظر هابرماس، کنش ارتباطی لازم است. همان طوری که میدانیم پیشرفت جوامع و رسیدن به یک مقوله توسعه اجتماعی از سیستمهای ارتباطی است. عدالت در جوامع، گذشته از آن که تمام افراد به نیازهای خودشان دسترسی پیدا میکنند به حوزه عمومی، بحث گفتوگوهای که افراد از طریق کنش ارتباطی که نظریه اصلی هابرماس است دست پیدا میکنند. هابرماس میگوید که افراد وقتی در جامعه با یکدیگر بحث و گفتوگو میکنند و یک گفت و شنود آرمانی انجام میدهند میتوانند به اهداف و ارزشها و نیازهای خود برسند و حتی نگرشها و باورهای خودشان را در یک حوزه عمومی میتوانند به یک وحدت کلامی و آرمانی دست پیدا کنند. وحدت کلامی در جامعه به یک پیشرفت تبدیل میشود. پیشرفت از نظر او همان مفاهمه و گفتوگو بین افراد جامعه میباشد و او میگوید ما برای نوسازی جامعه فقط به عقلانیت ابزاری نیازمند نیستیم، بلکه ما برای رسیدن به نوسازی به عقلانیت فرهنگی نیازمندیم که این نوع عقلانیت مشتمل بر مدارس، آموزش و تربیت و غیره میباشد.
منابع در دفتر روزنامه موجود است.