نکته شگفتانگیز تحقیق پیرامون فرهنگ سیاسی ایران، تداوم ویژگیهای اصلی این فرهنگ طی چند قرن تاریخ کشور است.
در یک نظرسنجی از پاسخهای 900 نفر در پرسشنامهها، سه گروه رفتارشناسی شامل:
1. سطح فرد. 2. سطح ماهیت روابط میان شهروندان. و 3. سطح ساختارها، قابل استخراج است که هر گروه به ترتیب عبارتند از:
1.سطح فرد:، احساسی و هیجانی بودن فرد، غرور کاذب، کم فکر کردن، گوش نکردن به دیگران، کمحوصلگی در تحلیل و شناخت، منفیبافی، تفاوت قابل توجه میان ظاهر و باطن، فرصتهای بسیار محدود برای رشد فرد
2. سطح ماهیت روابط میان شهروندان: ضعف در حاکمیت شایستهسالاری، احترام قائل نبودن واقعی برای دیگران، نگاه ابزاری به دیگران، ضعف در پیگیری اهداف جمعی، آشنا نبودن با قواعد رقابت، نپذیرفتن تفاوتهای یکدیگر، ظرفیت فهم منافع و خواستههای دیگران، اولویت خواستههای فردی بر خواستههای جمعی، بیاعتمادی و استفاده از روش تخریب دیگران
3. سطح ساختارها: فرهنگ عمومی غیرعقلایی، دولتی بودن نظام اقتصادی، بیثباتی نظام اجتماعی
اگر بخواهیم بین سه سطح تحلیل فوق رابطه علت و معلولی برقرار کنیم، طبیعی است که سطح تحلیل سوم یا ساختارها را باید علت و دو سطح تحلیل دیگر را معلول تلقی کنیم. به عبارت دیگر، اینکه ایرانیان ظرفیت فهم تفاوتهای یکدیگر را ندارند، امری است اجتماعی و آموزشی و در صورتی که اهمیت انسانی و عقلایی چنین خصلتی احراز گردد، میتوان با آموزش از دوره ابتدایی در دبستان و حداکثر راهنمایی، فرد را متحول کرد تا به جای آنکه خودخواه، خودمحور و مغرور بار آید، رعایت خواستهها، منافع و حقوق دیگران را بنماید. همچنین، فرد بیاموزد که هر انسانی دارای ویژگیهای مثبت و منفی بوده و باید هر دو وجه را در شخصیت و ارزیابی شخصیت دیگران مدنظر قرار داد. اینکه شهروندان ایرانی از کودکی میآموزند با پنهان ساختن خواستههای واقعی، افکار، داراییها و ارتباطات خود، به تدریج از یک شخصیت مخفی درونی و یک شخصیت ظاهرالصلاح بیرونی برخوردار شوند، امری ژنتیک نیست بلکه نتیجه وضع اجتماعی و ساختارهای عمومی است، کما اینکه ایرانی مقیم آلمان یا فرانسه یا ژاپن اینگونه رفتار نمیکند و دارای یک شخصیت است و همه او را با همان شخصیت واحد میشناسند؛ زیرا معرفی افکار و گرایشهای واقعی فرد در آن جوامع پیآمد اجتماعی و امنیتی ندارد. اینکه شهروند ایرانی عموماً احساسی و هیجانی است و حوصله دقت و فکر در پدیدههای اطراف خود را ندارد و با چند مشاهده و خیلی سریع به استنتاج میرسد و پس از چند ساعت آن را مجدداً تغییر میدهد، به طور طبیعی نتیجه نوع و ماهیت تربیت خانوادگی و نظام آموزش است.
به همین دلیل است که ماهاتیر محمد در مالزی و چوئن لای و دن شاپینگ در چین به جای آنکه کار سیاسی کنند و در پی بیانیههای سیاسی و به راه انداختن تظاهرات باشند، کار عمیق فرهنگی و اقتصادی کردهاند تا ساختارهایی بنا کنند که جامعه مدنی، عقلانیت فرهنگی و استقلال مالی جامعه از حکومت تحقق بیابد. ایرانی در مقام مقایسه با کار فرهنگی و بنیانگذاری در کار اقتصادی، علاقه قابل توجهی به کار سیاسی دارد. شاید دو دلیل برای این گرایش قابل ذکر باشد: 1. نمایش در کار سیاسی بیشتر است و فرصت مطرح شدن، در صحنه بودن، بهرهبرداری از امکانات و ظاهر شدن در رسانهها را فراهم میکند؛ و 2. کار فرهنگی و اقتصادی در درازمدت و یا در میانمدت نتیجه میدهد و ایرانی حوصله کار درازمدت را ندارد و خصلت کانونی او عمدتاً نگاه به پدیدهها و مسایل در کوتاهمدت است. اصولاً ذهن ایرانی دچار پرش است و تمرکز را برنمیتابد. ایرانی حوصله ندارد سی سال بر موضوع یا مسئلهای تمرکز کند تا پاسخ گیرد. ایرانی حوصله ندارد که خصلت منفی خود را تشخیص دهد و هشت سال وقت گذارد و به تدریج آن را از شخصیت خود بزداید. بدون تردید، ایرانیان یکی از نادر ملتهای باهوش و با استعداد جهان هستند، ولی گرچه هوش لازم است اما کافی نیست. استعداد همراه با فکر، تدبیر، اهتمام، برنامهریزی و رهیافتهای کلان سیستمی و درازمدت تبدیل به کارهای بزرگ میشود. ایرانی باهوش زمانی که در ساختار آلمانی یا ژاپنی قرار میگیرد، موفق و برجسته میشود و دیگر نیازی ندارد به ارتباطات، تعریف کردنهای ناشایسته، رفتارهای چندگانه، مخفیکاری و رشد مبتنی بر اتصالات تکیه زند. ایرانی مقیم آلمان در ساختاری قرار میگیرد که باهوش قابل توجه خود به سرعت میآموزد که برای رشد باید فکر را به کار انداخت، رقابت کرد، ناقد را تخریب نکرد، بدگویی ننمود و درازمدت اندیشید. این همان ایرانی است که ده سال قبل در ساختاری دیگر از اتومبیل خود زباله به خیابان پرت میکرد، در ادارات رشوه میداد، به مدیران تملق مینمود، به عنوان مرئوس دائما بیعت میکرد و ساعتهای قابل توجهی از روز را صرف فهم کارهای دیگران، بدگویی، دشنام و تخریب آنان میگذراند. ساختار آلمانی به ایرانی متولد ایران میآموزد که او مسئول زندگی خود است و سرنوشت را خود رقم میزند و تغییر در وضعیت او نتیجه تغییر در اندیشه و نفس اوست. در فرهنگ آلمانی، اگر کسی به طور غیرواقعی و نامعقولی از دیگران تعریف کند، به سرعت طرد میشود. ایرانی مقیم آلمان میآموزد که تا شایستگی نداشته باشد، بر سمتی نخواهد نشست. چنان که به واسطه شایستگی، سه نفر از مدیران اصلی دویچ بانک آلمان، آلمانی نیستند و در سیستم آنچنان اعتماد و شایستهسالاری وجود دارد که مدیران ارشد خود را از سه ملیت دیگر انتخاب کرده است. سطح دوم از عوامل شکلدهنده فرهنگ سیاسی ایران، به روابط میان ایرانیان با یکدیگر مربوط میشود. نتیجه کانونی مطالعات تاریخی و پرسشنامه این تحقیق، به وضوح نشان میدهد که ایرانیان در معاشرت با یکدیگر مشکل دارند و به سرعت به سمت تنش، بدبینی و اختلاف سوق مییابند. این فضا، هم میتواند در سطح همسایگی باشد و هم در سطح کلان سیاست که پیآمدهای وسیعی را به همراه دارد. تحقیقات علمی نشان میدهد که بین هارمونی میان مردم در یک کشور و سطح توسعهیافتگی آنها رابطه وجود دارد. ژاپن، آلمان، هلند، سوئد و آمریکا از جمله این کشورها هستند، همانطوری که فصل دوم این کتاب، چنین تفاوتهایی را مورد بررسی قرار میدهد. به نظر میرسد که نظریه کانونی در شناخت چرایی تنش و اصطکاک قابل توجه میان ایرانیان از دو استوانه برخوردار باشد: 1. خودمحوری و رعایت نکردن حقوق، منافع و خواستههای دیگران؛ و 2. ضعف در فرهنگ جمعی، نگاه جمعی، روح جمعی، تصمیمگیری جمعی و تلقی مشترک از سرنوشت جمعی. این دو استوانه، خاص ایرانیان نیست بلکه در بسیاری از جوامع در حال توسعه و حتی در ایتالیای صنعتی نیز وجود دارد. ایتالیا به تناسب قرابت جغرافیایی با کشورهایی مانند فرانسه و آلمان، صنعتی و دموکراتیک شد، ولی به واسطه فرهنگ سیاسی غیرمنسجم به همان درجه در ردههای پایینی کشورهای صنعتی قرار گرفته است. رعایت نکردن حقوق انسانهای دیگر، ریشه عمیقی در فرهنگ کشورهای جهان سوم دارد. تاریخ طولانی نظامهای پادشاهی و استبدادی، زمینهساز از بین بردن ارزش انسان و فضایل و کرامت او شده است. حاکمیت مطلق دولتها و نگاه رعیتی به انسان باعث نادیده گرفتن حقوق آنها شده است.
به همین دلیل است که در جوامع جهان سومی، ریاست بر مردم مطرح است تا مدیریت مسایل و خواستههای آنها. همانگونه که در بحث دوره قاجاریه و پهلوی مطرح شد، مخالفت، اعتراض و انتقاد حکم مسایل امنیتی پیدا میکردند. انتقاد در چه سطح فردی و چه در سطح جمعی نهادینه شده و آموزش داده شده نیست. افراد و نهادها در نظامهای شاهنشاهی و استبدادی عادت کردهاند تا منحصراً از آنها تعریف شود و همه آنها را مورد تأیید قرار دهند. این فرهنگ ضد توسعه، فضای جمود و منحطی را به ارمغان میآورد. در کشوری مانند برمه فقط یک طرز تفکر، یک تلویزیون، یک روزنامه و یک استنباط مرکزی وجود دارد و این ساختار، انسان ویژه خود را نیز به دنبال میآورد. قاجاریه و پهلوی نیز همینگونه بودند و انسانی چند شخصیتی، دروغگو و ظاهرالصلاح به وجود آوردند. در نهایت، سه ویژگی میتواند هر جامعهای را از هر نوع خطر و تهدیدی نجات دهد و از تضعیف و عدم رشد آن جلوگیری کند: فرهنگ رقابت، فرهنگ نقد و فرهنگ مناظره. در هر جامعهای که مقررات و فرهنگ ناگفته آن، نقد را تسهیل و ترغیب کند، خودبهخود رشد و توسعه ایجاد میشود. فضاهای رقابت، نقد و مناظره در تمامی سطوح جامعه میتواند ظهور کند: صنعت، دانشگاه، سیاست خارجی، انتخابات، سیاستگذاریها، تولید ثروت و رسانهها. مهمترین پیآمد ساختاری برای شهروندان در فضایی که رقابت، نقد و مناظره باشد، امنیت روانی و امید به آینده است. آیا تا به حال دیده شده که گروهی از ژاپن به عنوان مثال به چین بروند و از آنجا مسایل کشور خود را نقد کنند؟ عموم فضاها برای تقابل فکری و مناظره در ژاپن فراهم است. طرح دیدگاههای مختلف نسبت به یک موضوع، فکر انسانها را فعال، تحقیقات را واقعیتر و پدرسالاری را تضعیف مینماید. هنگامی که نقد و مناظره نباشد، فرد هر سخنی را از بزرگتر میپذیرد. را در این ساختارها از دست میدهد. تحول در فرهنگ سیاسی، دو نقطه شروع دارد: استقلال فکری و استقلال مالی. معقول کردن رفتار دولت نیز از طریق تقویت فرد آغاز میگردد. این به معنای فردیت مثبت است که زمینهساز تحول در جامعه و روابط میان جامعه و دولت میشود.
جامعه ایرانی، جامعهای با یک لایه مشترک فرهنگی نیست. در مناطق مختلف کشور، سطوح مختلف توسعهیافتگی فردی و محیطی مشاهده میشود. تنها در شهر تهران، دهها فرهنگ رفتاری و نظام فکری وجود دارد. به رغم این تنوع، مهمترین وظیفه نظام آموزشی و رسانهها، انتقال مدنیت است که فرد را متحول میکند، به او استقلال میبخشد و روابط او با محیط بیرونی و انسانهای دیگر را دوجانبه، منطقی و استدلالی مینماید. تحول در نظام آموزشی فقط بخشی از معادله تغییر در فرهنگ سیاسی ایرانی است. اردهای قوی و اندیشهای والا لازم است تا ساختار معیشت و تولید ثروت را به نفع جامعه متحول نماید. همانگونه که استوانه اصلی در مثلث شکل یک این فصل، غیردولتی کردن اقتصاد ملی قلمداد شده است. در شرایطی که انسانها با همت و فکر و سازماندهی خود، نیازهای ملی خود را تأمین میکنند، جامعهای که در آن زندگی میکنند اهمیت مییابد. این اهمیت، از محیط زیست آن جامعه گرفته تا سرنوشت سیاسی و جهتگیریهای آینده آن ارزشمند میشود. شهروندان نسبت به جغرافیایی که در آن ثروت تولید میکنند، احساس مسئولیت خواهند کرد. در این بحث میتوانیم تا آنجا پیش رویم که تعلق به خاک و وطن و ملیگرایی سیاسی را در گروی خصوصیسازی اقتصادی جستجو کنیم. علاقه به ثبات فکری، سیاسی و اجتماعی، خواسته تشکل یافته قشر عظیمی از جامعه خواهد بود که نه از طریق رانت، بلکه از مسیر اهتمام و فکر، ثروت تولید میکنند و به واسطه شایستگیهایی که دارند، مناصب را تصاحب مینمایند. بنابراین، فرهنگ سیاسی معقول و منسجم که تقویتکننده و تسهیلکننده توسعه عمومی ایران باشد، در راستای خصوصیسازی اقتصادی از یک سو و بارور کردن شهروندان ایرانی از طریق تحول در نظام آموزشی و رسانهای از سوی دیگر، امکانپذیر خواهد بود.