مقدمه:
قدرت در نظام بینالملل مهمترین عامل تمایز دولتها است. بر این مبنا نظام بینالملل از سلسله مراتب قدرت تشکیل میشود. یعنی دولتهای قوی در بالا و دولتهای ضعیف در پایین قرار میگیرند. همچنین قدرت، مهمترین مؤلفه تشکیلدهنده بازیگر هژمون و استراتژیهای آن است. برتری قدرت، هژمونی جاویدان را ممکن میسازد. حال آن که نظام چند بازیگری علاوه بر این که هژمونی مورد نظر را از نظر رتبه بسیار کماهمیت میکند، تکیه او را تنها در میان همرتبههایش قرار میدهد.
">مقدمه:
قدرت در نظام بینالملل مهمترین عامل تمایز دولتها است. بر این مبنا نظام بینالملل از سلسله مراتب قدرت تشکیل میشود. یعنی دولتهای قوی در بالا و دولتهای ضعیف در پایین قرار میگیرند. همچنین قدرت، مهمترین مؤلفه تشکیلدهنده بازیگر هژمون و استراتژیهای آن است. برتری قدرت، هژمونی جاویدان را ممکن میسازد. حال آن که نظام چند بازیگری علاوه بر این که هژمونی مورد نظر را از نظر رتبه بسیار کماهمیت میکند، تکیه او را تنها در میان همرتبههایش قرار میدهد.
ترجمه: خدیجه حیدری
تفاوت بین دولتها براساس قدرت به مثابۀ اصل بنیادی در نظام دولت بینالمللی تعریف میشود. در این مفهوم، نظام دولت بینالمللی دارای سلسله مراتبی است که در آن، دولت بسیار قوی در بالا و دولتهای ضعیف در طبقات پایینتر قرار میگیرد. جایگاه هر کدام از آنها بستگی به سطح قدرتشان دارد. هژمون یا دولتی که در رأس قرار گرفته، «قوانین» روابط بینالملل را پایهریزی و ساختار موجود حاکم بر روابط بین دولتها را حفظ میکند. «قوانینی» که به وسیله هژمون پایهریزی میشوند، متناسب با کارکرد و ساختار تعاملات سیاسی و اقتصادی بینالمللی هستند. برای نمونه، پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده با ارتقای نقش هژمون در نظام دولت بینالمللی، نقش رهبر را در پایهریزی نهادهایی همچون سازمان ملل متحد، نظام برتون وودز، صندوق بینالمللی پول و دیگر نهادها ایفاء کرد. این نهادها یا جدید بودند و یا جایگزین نهادهای دیگر با نقش مشابه شدند. (همچون سازمان ملل متحد که جایگزین جامعۀ ملل شد و ایالات متحده بر کارکرد هر دو نظارت داشت.) بدینترتیب، ایالات متحده، متناسب با نقش هژمون خود در حفظ قوانین، به عنوان داور و میانجی نهایی در کشمکشهای بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم، نقش مهمی ایفا کرد.
در سلسله مراتب قدرت در نظام دولت بینالمللی، تفاوت عمدهای بین دولتهایی که از قوانین راضیاند با دولتهایی که [از قوانین] راضی نیستند، وجود دارد. بنابراین تعریف، چون هژمون قوانین را پایهریزی و بعد آنها را حفظ میکند، دولت هژمون خود راضی است. اما بسیاری دیگر از دولتها قوانین را زیانبخش دانسته یا حداقل در چهارچوب منافعشان مطلوب نمیدانند و به میزانهای متفاوتی ناراضی هستند. نارضایتی ممکن است از دلایل زیادی ناشی شود؛ از محروم شدن از تنظیم قوانین گرفته تا وابستگی به منافع سیاسی داخلی، و بدینترتیب دولتها چنین تصور میکنند که به وسیلۀ قوانین در حق آنها ظلم شده است.
دولتهای راضی از آنجا که از قوانین بهره میبرند در حفظ آن سهیماند. دولتهای ناراضی، کمترین مشارکت را در نظام دارند یا با آن مخالفت میکنند. در هر صورت، دولتهای ناراضی، خواهان تغییر قوانین و ساخت نظامی دیگر هستند. ترکیب دامنه نابرابری قدرت بین هژمون و دولت ناراضی و سطح نارضایتی دولت از قوانین نظام بینالمللی مشخص میسازد که آیا دولت ناراضی با آن قوانین مقابله خواهد کرد یا خیر؟
تلاش برای تغییر قوانین اساسی نظام بینالمللی بدون مجوز هژمون (یعنی تلاشی که در مقابل هژمون نشانۀ عدم همکاری است و تهدیدی برای موقعیت هژمون به شمار میرود) منتهی به کشمکش نظامی میشود. بنابراین، هر دولتی که قصد چنین چالشی را دارد، باید به این نکته به دقت توجه کند. اگر چالش منجر به بحران شود و چالشگر تسلیم شود، آن چالشگر قدرتش را از دست خواهد داد و قادر به ادامۀ تهدید نخواهد بود. علاوه بر این، احتمال دارد هژمون همچنان نگران چالشهای آینده باشد و سیاستش را در مقابل چنین دولت ناراضی تعدیل کند. اگر چالش به کشمکش نظامی بینجامد در آن صورت چالشگر باید امکان شکست اسفبار را مورد توجه قرار دهد. هژمون فرصت کمی دارد، چون ناکامی در دادن پاسخ به چالشگر که آشکارا با قوانین مخالفت میکند برابر با موافقتی است که او نمیتواند قوانین را به اجرا بگذارد و این امر منجر به از دست دادن قدرت نسبی بین هژمون و چالشگر میشود.
مطالعات تجربی نشان میدهند چالش با هژمون زمانی اتفاق به وجود میآید که چالشگر همچون هژمون قدرت زیادی دارد. متقابلا چالشگر ممکن است بر این باور باشد که کشمکش نظامی بین بازیگران اصلی وسیعتر باشد چون [در این صورت] هر دو فکر میکنند میتوانند برنده شوند. این که آیا خطر وقوع جنگ برای چالشگر ارزش دارد یا خیر، بستگی به رضایتش از قوانین و محاسبهاش از سود خالص بالقوه از تغییر آنها دارد. به عبارت دیگر، چالشگر نیاز دارد قبل از مخالفت کردن با هژمون سود مورد نظرش را محاسبه کند. برابری قدرت این فرصت را به وجود میآورد که چنین محاسبهای مثبت انجام شود؛ اما نهایتا این محاسبۀ ویژه حکومت از سود بالقوه و ضررهاست که منجر به کشمکش میشود.
مسئله هژمون
اصلیترین پرسشی که هژمون با آن روبهرو است، حفظ ابرقدرتیاش است. توزیع قدرت در داخل نظام دولت بینالمللی همیشه در حال تغییر است. زمانی که قدرت برخی دولتها نسبت به هژمون سریعتر (یا کندتر) افزایش مییابد، در چنین شرایطی هژمون باید همواره نسبت قدرت را محاسبهای دوباره کند و برآوردهایی انجام دهد و براساس دغدغههای سیاسی نهایی موجود، موضع مسلط خود را با کمترین هزینه حفظ کند. پاسخ به این موضوع در مواردی که برابری قدرت یا تساوی نزدیک قدرت وجود دارد، خیلی مشکل است. اما حتی در شرایط نابرابر، قدرتی عظیم میتواند چالش سیاسی بزرگ به وجود بیاورد. دلیل این امر آن است که هژمون بر اطاعت سایر بازیگران اصلی از قوانینش تکیه میکند تا نقش خود را حفظ کند. با این وجود، استفاده از اجبار برای حمایت از قوانین میتواند موجب انزجار و همین طور ارعاب شود. بنابراین، هژمون باید با دقت مسیر را ادامه دهد و در مقابل دولتهایی که خواهان عمل کردن براساس قوانیناند، از محرکهای مثبت استفاده کند؛ حتی مواقعی که خواهان منحرف کردن چالشهای بالقوه است، آنها را تعدیل کند و تنها در برابر دولتهایی متوسل به زور شود که آشکارا خواهان اطاعت نکردن از قوانین هستند.
هژمون باید در برابر قدرتهای برابریطلب گوناگون و رقبای احتمالی، براساس ارزیابی گرایش سایر بازیگران اصلی در تبعیت کردن داوطلبانه از قوانین، استراتژیهای متفاوتی را دنبال کند. تفاوت عمده در میان استراتژیها در میزان کشمکش موجود در استراتژی و کشمکش مربوط به مطالبۀ هزینههای اضافی از قدرت برابریطلب که به گونه دیگر به بار نمیآید قرار دارد. از جمله موارد تحمیلکنندۀ کشمکش، میتوان به همه نوع تعرفههای تجاری در جهت تعدیل، سود رقابتی قدرت برابریطلب تا تحریک شورش داخلی و جانبداری از رقیب همسایه اشاره کرد که کاملا با استراتژی نظامی صورت میگیرد و قدرت برابریطلب را مجبور میکند که نیروهای نظامیاش را بسیج کند و بودجههای سرمایهگذاری را پراکنده سازد. تنها رشتهای که بین آنها وجود دارد، این است اعمال هژمون، قدرت برابریطلب را مجبور میسازد مسیر توجه، پول و تلاشهایش را به گونهای عوض کند که هژمون آن را برای رشد نهایی قدرت دولت برابریطلب زیانآور میبیند. بنابراین، تحمیل کشمکش، ابزار اولیۀ کاهش میزان رشد قدرت دولت برابریطلب محسوب میشود. تهدید ساده تحمیل میزان بالای کشمکش بر قدرت برابریطلب توسط هژمون تأثیر بازدارنده دارد و به طور چشمگیری رفتار قدرت برابریطلب و انتخاب استراتژی توسط او برای افزایش قدرت را تحت تأثیر قرار میدهد. هر قدر غلبه و برتری قدرت هژمون و تفاوت قدرت بین هژمون و قدرت برابریطلب بیشتر باشد، قدرت برابریطلب با دقت بیشتر گام میگذارد و به استنباطهای هژمون از رفتارش توجه بیشتری میکند. زیرا پیامدهای به جان خریدن خشم هژمون بسیار وسیع است.
نبود تحمیل کشمکش و منظور کردن محرکهای مثبت در استراتژی هژمون آن روی سکه است. نبود تحمیل کشمکش در استراتژی هژمون یک اصل پذیرفته شده و امری عادی است و به وسیله سایر بازیگران اصلی در نظام دولت بینالمللی صورت میگیرد؛ چون هژمون به دولتهایی که با همکاریشان از قوانین طرفداری میکنند، پاداش میدهد. با این وجود، استنباط (سایر دولتها) از توانایی هژمون برای تحمیل کشمکش است که سایرین را بعضی وقتها برخلاف میل باطنیشان به حمایت و طرفداری از قوانین سوق میدهد.
گرچه هژمون در موقعیت مستحکمی قرار دارد، اما مدام درگیر محاسبۀ دشوار ترکیب مناسب سیاستهای تحمیلکنندۀ کشمکش در استراتژیاش در مقابل قدرت برابریطلب است. اگر هژمون نسبت به آنچه که مجاز است با قدرت و کشمکش بیشتری واکنش نشان دهد، در آن صورت ممکن است بر عزم و ارادۀ قدرت برابریطلب برای تبدیل شدن به قدرت همردیف و رقیب بیفزاید. به عبارت دیگر، اگر استراتژی خیلی صلحجویانه باشد و نسبت به آنچه که رفتار قدرت برابریطلب ایجاب میکند از تحمیل کشمکش کمتری برخوردار باشد در آن صورت هژمون به خطر ظهور همردیف و به طور بالقوه رقیب، سرعت میبخشد.
تصمیم هژمون در مورد دامنه و میزان تحمیل کشمکش در مقابل قدرت برابریطلب از ارزیابی تهدیدی که دو مؤلفۀ عمده دارد، نشأت میگیرد.
ابتدا هژمون آسیبپذیریاش را در آینده به قدرت برابریطلب خاص براساس پیشبینی رشد خود و قدرت برابریطلب تخمین میزند. در مرحله بعد، هژمون گرایشهای تجدیدنظرطلبانۀ ویژه قدرت برابریطلب را براساس تخمینهای افزایش قدرت در آینده بررسی میکند. یعنی نخست توانایی سایر بازیگران را برای به دست آوردن برابری بررسی میکند. سپس، در مرحله دوم احتمال تبدیل شدن سایر بازیگران به رقیب را مورد بررسی قرار میدهد. به دلیل ماهیت اصلی چالش بالقوه که ممکن است به وسیله بازیگر همتا تحمیل شود و هزینههای بیشماری که رقابت ایجاب میکند، هژمون باید دوراندیش باشد و تمام بازیگرانی که ممکن است در طول یک نسل (بین 20 تا 25 سال) به قدرت برابر با او تبدیل شوند و احتمال مخالفت آنها با قوانین هژمون را مورد بررسی و توجه قرار دهد. در مورد قدرتهای برابریطلب مشخص، حتی تخمینهای بالای ربع قرن نیز حاکی از دوراندیشی است.
به این ترتیب، هژمون باید سطح نارضایتی قدرت برابریطلب را با توجه به وضع موجود و همینطور قوانین فراگیر نظام دولت بینالمللی مورد ارزیابی قرار دهد. در شرایطی که بازیگران همتا و قدرتهای برابریطلب احتمال میرود که رقیب هم باشند، و این امر همچنان به قوت خود باقی باشد، ارزیابی هژمون بسیار دشوار میشود. زیرا هژمون باید جاذبۀ قدرت برابریطلب به سایر بازیگران ناراضی و چگونگی اثرگذاری آن بر موضع جهانی هژمون را نیز در نظر بگیرد.
استراتژیهای هژمون
وقتی که قدرت برابریطلب، استراتژیهای افزایش قدرتش را محدود میکند، هژمون نیز تعداد محدودی استراتژی برای مقابله با قدرت برابریطلب دارد. با متمایز کردن استراتژیهای هژمون از نظر میزان تحمیل کشمکشی که دارند، در واقع چهار استراتژی عمده موجود است. از تأکید بر همکاری و اجتناب از تحمیل کشمکش گرفته تا استراتژی اتکای به خود با غلبه بر جنبههای همیارانه را در بر میگیرد. ما این چهار استراتژی را استراتژی سازش (Concillate)، به عضویت پذیرفتن (optـCo)، تحدید ((Constrain و رقابت (Compete) مینامیم.
استراتژیها طرحریزیهای تحلیلی هستند، به وسیله میزان تحمیل کشمکش موجود در آنها و در سطح عمیقتر به وسیلۀ کلیۀ محاسبات و ارزیابی تحدید منتج شده که منجر به اتخاذ استراتژی خاص میشود قابل تعریف و تشخیص هستند. رابطۀ بین استنباط تهدید هژمون و میزان تحمیل کشمکش در استراتژیاش در مقابل قدرت برابریطلب کاملا نسبی است، گرچه هزینههای برآمده به هژمون از طریق استراتژی خاص تحمیل، ممکن است متناسب با تأثیر آن بر قدرت برابریطلب نباشد. 20، 40، 60، 80 درصد متوسط میزان تحمیل کشمکش در هر استراتژی وجود دارد، گرچه در داخل هر کدام، طیف و همچنین همپوشانی نیز وجود دارد.
از لحاظ نظری، رشتۀ استراتژیها میتواند بیشتر توسعه داده شود و موارد زیادی از نبود کلی تحمیل کشمکش و تحمیل کشمکش را شامل شود. اولی برابر با تسلیم هژمون به قدرت برابریطلب است، حال آن که دومی به معنای جنگ پیشگیرانه است. گرچه هر دو از لحاظ تئوری ممکن است، ولی به خاطر اطمینان بنیادی دربارۀ توسعه و گسترش یافتن قدرت برابریطلب (همانطور که در بالا گفته شد) و هزینههای بیشمار بالقوهای که در اثر ارزیابی اشتباه و اتخاذ چنین استراتژی به وجود میآید، هیچکدام معقول و قابل قبول نیستند. استراتژیهای سازش و رقابت برای هژمون در گزینههای استراتژی در آخرین حد واقعگراییاند و در هر رویدادی منتهی درجۀ استراتژی رقابت به جنگ پیشگیرانه نزدیک میشود. ما هر یک از این استراتژیها را با جزئیات توضیح میدهیم:
استراتژی سازش
هدف استراتژی سازش، افزایش منافع مشترک بین قدرت برابریطلب و هژمون است. بنابراین، انگیزه را به قدرت برابریطلب میدهد تا با قوانین پایهریزی شده به وسیلۀ هژمون و همینطور سهم بیشتر در سیستم مخالفت نکند. این استراتژی نازلترین میزان عناصر تحمیل کشمکش را دارد. هدف هژمون کاهش اصطکاک با قدرت برابریطلب است و استراتژی بر پایۀ اجازه دادن به رشد سریع قدرت برابریطلب قرار دارد. خواستۀ مطلوب هژمون، داشتن همتایی است که برای او متحد بالقوه به شمار آید تا یک رقیب.
هژمون در پیگیری این استراتژی، براساس این محاسبه که قدرت برابریطلب گرایشهای تجدیدنظرطلبانۀ پایین دارد و چنین گرایشهایی حتی اگر منجر به برابری شوند همچنان پایین خواهند ماند، باید تهدید قدرت برابریطلب را پایین ارزیابی کند. در واقع، هژمون با انتخاب استراتژی که در تحمیل کشمکش در سطح پایینی قرار دارد، روی حفظ عناصر اصلی قوانین، شرطبندی میکند. حتی اگر قدرت برابریطلب از هژمون پیشی بگیرد، این انتظار وجود دارد که گذار به هژمون جدید بدون هیچگونه کشمکش نظامی رخ دهد. چون هر دو دولت به میزان زیادی منافع مشابه دارند. هیچ هژمون منطقهای خواهان انتقال قدرت نیست، زیرا این امر از دست دادن جایگاه ویژه و نقش تعیینکنندۀ او در پایهریزی قوانین را به همراه خواهد داشت و هر هژمونی به از دست دادن موضعش بیمیل خواهد بود. مهم نیست که هژمون قدیم و جدید را چه تعداد منافع مشترک به هم مرتبط میسازد. حتی انتقال دوستانۀ قدرت نیز بیاعتمادی را دربارۀ قوانین هژمون قدیمی و قابلیت برای هژمون قدیم و جدید برای حفظ همان سطح منافع مشترک در آینده به وجود میآورد، اما استراتژی منطقی تحت شرایط خاصی شکل میگیرد.
استراتژی سازش ممکن است زمانی به کار رود که قدرت برابریطلب، چنان برآورد شده که به میزان زیادی افزایش یابد و در طول یک نسل از قدرت هژمون نیز بالاتر رود. این امر در چهارچوب قوانین صورت میگیرد و هژمون نیز چنین قدرت برابریطلبی را دارای قابلیت تجدیدنظرطلبانه نمیانگارد. اگرچه تصور جایگزین شدن دولت دیگر هرگز خوشایند نیست، هژمون قدیم انتظار دارد که به خاطر داشتن منافع مشترک با هژمون جدید آرام آرام تنزل یابد و میداند که چه منابعی را حفظ خواهد کرد که اگر به گونه دیگر عمل کند در رقابت، آنها را هدر خواهد داد. علاوه بر این، بعد از چنین انتقال دوستانهای، هژمون قدیم نقش مؤثرش را در شکلدهی به ارتقای بیشتر هژمون جدید حفظ خواهد کرد. به عبارت دیگر، به دو علت رقابت ارزش هزینهها را نخواهد داشت. اولا، چنین رقابتی تنها گرایشهای تجدیدنظرطلبانه را در قدرت برابریطلب تشویق و تحریک خواهد کرد. (موجبات تغییرات بنیادی در قوانین را به وجود خواهد آورد و همچنین در صورت برنده شدن هژمون جدید تنبیه شدن هژمون قدیم توسط هژمون جدید را موجب خواهد شد) و منتهی به وجود آمدن موقعیتی میشود که بسیار بدتر از زمانی است که رقابتی وجود ندارد. ثانیا، هدف چنین رقابتی که احتمال دارد منابع بیشماری را به دست دهد، متفاوت از هدف نهایی انتقال دوستانۀ قدرت نخواهد بود.
هر قدر میزان رشد قدرت مورد انتظار، نسبت به هژمون بیشتر باشد، احتمال کاربرد استراتژی سازش بیشتر خواهد بود. میزان رشد نسبی بالا و انتقال قدرت موردنظر تنها محاسبات هزینه رقابت بالقوه با چنین قدرت برابریطلب را کمارزش میکند. به احتمال زیاد، تصور افزایش قدرت برقآسای قدرت برابریطلب و همه شرایط ضروری برای اتخاذ استراتژی سازش به جاست، اما مقدار تحمیل کشمکش متقابلا به صفر تنزل خواهد یافت.
وقتی هژمون قدرت افزونتری دارد، احتمال دارد در تفسیر خواستههای تجدیدنظرطلبانۀ قدرت برابریطلب محتاط و جدی باشد. بنابراین قدرتهای برابریطلبی که گرایشهای تجدیدنظرطلبانۀ سطح پایینی را نشان میدهند، ممکن است به جای اینکه به وسیلۀ استراتژی سازشی با آنها برخورد شود، در معرض استراتژی با میزان تحمیل کشمکش بالاتر قرار گیرند. این حالت به این دلیل روی میدهد که هژمون، روش خود را دارد و وخامت و شدت گرایشهای کمتر تجدیدنظرطلبانه دیگر را بیشتر از حد برآورد میکند.
در صورت حضور چندین همتای منطقهای و قدرت برابریطلب تجدیدنظرطلب، محاسباتی که ممکن است هژمون را به اتخاذ استراتژی سازش وادارد، تقلیل یابد و منتهی به اتخاذ استراتژی در برابر دولتهایی شود که یا دارای گرایشهای تجدیدنظرطلبانۀ متوسط و میزان رشد قیمت بالا هستند یا گرایشهای تجدیدنظرطلبانه ندارند و میزان رشد قدرت پایین یا متوسط دارند. مؤلفۀ اصلی در اینجا ارزیابی هژمون از گروههای همتا و قدرتهای برابریطلب است. اگر هژمون در اولین مورد با همتا و یا قدرتهای برابریطلب بسیار تجدیدنظرطلبانه روبهرو شود، نیاز دارد تا کمترین میزان تجدیدنظرطلبی را به طرف خود جلب کند، زیرا برای وارد شدن به رقابت به متحدانی نیاز دارد و از چالش با همتا و قدرتهای برابرطلب بسیار ناراضی دوری کند. در دومین مورد اگر با بازیگران همتا و قدرتهای برابریطلبی روبهرو است که گرایش تجدیدنظرطلبانه با رشد بالا دارند، هژمون ممکن است رشد سریع قدرت برابریطلبی را انتخاب و ترغیب کند که میزان انباشت قدرت او نسبتا کند، اما منافعاش موازی با منافع هژمون است. در هر دو مورد، محاسبات هژمون از نیاز او به تقویت موضع خود در مواقعی که چالشها سر بر میآورند، نشأت میگیرد. انتخاب مسیر عمل به برتریهای خاص هژمون و ارزیابی تهدید همهجانبه بستگی دارد.
سیاست بریتانیا در برابر ایالات متحده در اواسط دهۀ 1890 و اوایل قرن بیستم، نمونهای از استراتژی سازش بود. بریتانیا در آن زمان با ایالات متحده آمریکا مواجه بود که سریع قدرت به دست میآورد. در همان زمان با رقابت از سوی فرانسه و روسیه مواجه شد (که بعدا آلمان جایگزین آن شد) و بریتانیا با درک آسیبپذیری داراییهای بریتانیا در نیمکره غربی (کانادا) به ایالات متحده، نتیجه گرفت که در صورت اجازه دادن به ایالات متحده برای برقراری هژمون منطقهای در نیمکرۀ غربی منافعش تهدید نخواهد شد و چنین حرکتی متحد بالقوهای را برای او در برابر قدرتهای برابریطلب قارهای و رقبا فراهم خواهد آورد. بنابراین، بریتانیا، در یک موقعیت چند بازیگری، انتخاب حسابشدهای را انجام داد تا از کشمکش با ایالات متحده اجتناب کند و آن را به عنوان متحد بالقوه بپروراند، تصمیمی که در طول چندین دهه، منجر به انتقال دوستانۀ قدرت شد و منافع زیادی را برای بریتانیا از هژمونی سابقش حفظ کرد. حتی امروز نیز رابطه ویژه بین ایالات متحده و بریتانیای کبیر براساس انتخاب سیاست سابق برقرار است. نمونۀ معاصر استراتژی سازش میتواند سیاست ایالات متحده در برابر اتحادیه اروپا باشد. زیرا اتحادیه اروپا منافع مشابهی در حمایت از قوانین موجود دارد.
استراتژی به عضویتپذیری
استراتژی به عضویت پذیرفتن، نوعی استراتژی اتکای به خود است که جهت پایین آوردن قابلیت قدرت برابریطلب برای رقابت با هژمون طراحی شده است. این استراتژی به مقدار منطقی و منصفانهای دارای مؤلفههای تحمیل کشمکش است و هژمون با وجود جنبههای همیارانه، اکثریت سیاستهایش از مخالفت با قدرت برابریطلب دست برنمیدارد. این استراتژی عمدتا یک استراتژی اتکای به خود «هویج» است که در آن هژمون دربارۀ اجازه دادن به رشد سریع قدرت دولت برابریطلب محتاط است و دورۀ موقتی را برای تقویت گرایش قدرت برابریطلب با توجه به قوانین موجود به کار میبرد. حال آن که از کشمکش آشکار نیز اجتناب میکند. خواستۀ مطلوب هژمون اجازه دادن به افزایش قدرت دولت برابریطلب اما با تغییر پایدار در رفتارش است. هژمون برای پیگیری این استراتژی باید براساس این محاسبه، که قدرت برابریطلب تا حدودی گرایشهای تجدیدنظرطلبانه دارد و همچنین این گرایشها میتواند در پاسخ به تهدیدات و چاپلوسیها تغییر یابند، آن را تهدیدی متوسط ارزیابی کند. چنین انتظار میرود که بعد از مدتی قدرت برابریطلب از نظر قدرت با هژمون برابر شود و اکثر قوانین را تأیید کند. به عبارت دیگر، با انتخاب این استراتژی هژمون مطمئن میشود گرایشهای تجدیدنظرطلبانۀ قدرت برابریطلب بنیادی نیستند.
با این وجود، در ارزیابیهای هژمون نکته هشداردهندهای نیز وجود دارد مبنی بر اینکه رشد سریع قدرت برابریطلب در مسیر جاریاش به ضرر هژمون خواهد بود. در ارزیابی هژمون، قدرت برابریطلب نیازمند تعدیل رفتاری بیشتر است. هژمون درمییابد که این استراتژی اتکای به خود نهایتا ممکن است تبدیل به یک استراتژی جدید صعودی (با تحمیل کشمکش بالاتر) یا نزولی (با تحمیل کشمکش پایینتر) شود و همچنین دورۀ موقتی را نشان میدهد. اگر به نظر میرسد که قدرت برابریطلب استراتژی به عضویت پذیرفت را تضمین میکند تا بدون تعدیل گرایشهای تجدیدنظرطلبانهاش نسبت به هژمون سریعتر به قدرت دست یابد. در آن صورت ارزیابی هژمون از تهدید، بیشتر خواهد شد و این امر حداقل، منتهی به تحمیل کشمکش در سطح بالاتر در داخل استراتژی به عضویتپذیری یا استراتژی اتکای به خود بسیار کمرشکن (گزینه تحدید) میشود. به بیان دیگر، اگر چنین قدرت برابریطلبی گرایشهای تجدیدنظرطلبانهاش را تعدیل کند و پذیرش بیشتری نسبت به قوانین از خود نشان دهد، در آن صورت ارزیابی هژمون از تهدید کاهش خواهد یافت و منجر به سطح پایین تحمیل کشمکش در استراتژی به عضویتپذیری خواهد شد. اگر قدرت برابریطلب به کسب قدرت به طور سریع اقدام کند، هژمون درمییابد که آن گرایشهای تجدیدنظرطلبانه خود را به خاطر به کارگیری استراتژی به عضویتپذیری حفظ نکرده و باید متوسل به استراتژی سازش شود.
استراتژی به عضویت پذیرفتن ممکن است زمانی به کار رود که رشد توان قدرت برابریطلب به میزان زیاد، برنامهریزی شده، (و منوط به غلبه بر هژمون در طول یک نسل است) و همچنین از برخی از قوانین پیروی نمیکند یا چنین ارزیابی شده که احتمال دارد زمانی که قدرتمند شد به میزان چشمگیری آنها را تغییر دهد. قابلیت تجدیدنظرطلبانه چنین قدرت برابریطلبی به وسیلۀ هژمون نمیتواند بنیادی تلقی شود؛ چرا که در آن صورت او استراتژی بسیار تنبیهی را دنبال خواهد کرد. گرایشهای تجدیدنظرطلبانه باید اعلام شده و به اندازه کافی تهدیدکننده باشند که هژمون را به توسعۀ منابعش وادارد، خطوط روشن ارائه دهد و خطر مقابله با قدرت برابریطلب را به عنوان بخشی از تلاشش برای شکلدهی به پیشرفت خود بپذیرد. به عبارت دیگر، هژمون محدودیتهایی رفتار مجاز را برای چنین قدرت برابریطلبی مشخص میکند و اگر آنها نادیده گرفته شود سطح تحمیل کشمکش خود را افزایش میدهد. گرچه این استراتژی دربارۀ شکلدهی توسعۀ طولانی مدت قدرت برابریطلب بسیار خوشبین است، پیامدهای تنبیهی فاصله گرفتن از مسیر در نظر گرفته، باید برای همه روشن باشد. نهایتا، محاسبۀ هژمون این است که منافع داخلی که در حفظ قوانین سهم دارند در نظر قدرت برابریطلب از اهمیت بیشتری برخوردار خواهند شد؛ حال آنکه آنهایی که گرایشهای تجدیدنظرطلبانه دارند، به میزان نسبی از بین خواهند رفت.
همانند میزان تحمیل کشمکش در داخل، استراتژی به عضویتپذیری، عناصر تعیینکنندۀ اولیۀ سطوح بالای آن ترکیب میزان طرحریزی شدۀ رشد نسبی قدرت و میزان گرایشهای تجدیدنظرطلبانه هستند. وقتی هر دو از طیف بالایی برخوردارند (حال آن که هنوز در حوزۀ استراتژی به عضویتپذیری مناسب هستند) در آن صورت، استراتژی به عضویتپذیری احتمال دارد میزان بالایی از تحمیل کشمکش را در کنار استراتژی تهدید داشته باشد. وقتی هر دو به صورت معکوس به همدیگر مربوط باشند، یعنی یا میزان متوسط رشد قدرت و گرایشهای تجدیدنظرطلبانه بسیار چشمگیر باشد یا میزان بالای رشد قدرت و گرایشهای تجدیدنظر بسیار کمتر، در آن صورت احتمال دارد استراتژی دارای سطح متوسط تحمیل کشمکش باشد. این منطق از ارزیابی تهدید نه چندان آنی و زمانی طولانیتر برای استراتژی به عضویتپذیری برای فعالیت در مورد اول و ارزیابی پایین تهدید همهجانبه و تأکید بر تقویت قدرت برابریطلب سریع رشدکننده در مورد دوم ناشی میشود. وقتی هر دو مورد در سطح پایینی باشند، در آن صورت احتمال دارد تحمیل کشمکش در استراتژی در کنار استراتژی سازش بسیار پایین باشد.
وقتی هژمون، قدرت افزونتر دارد، تمایل دارد که در تهدیدات اغراق کند و استراتژیهایی را انتخاب کند که نسبت به آنچه توانمندیهای قدرت برابریطلب اقتضا کند تحمیل کشمکش بیشتری داشته باشد. گرایشهای تجدیدنظرطلبانه قدرت برابریطلب، در شرایط تهدید اساسی در موقعیتهای چند بازیگری، از اهمیت کمتری برخوردار و تابع استراتژی سازش خواهد بود و ممکن است بسیار تهدیدکننده به نظر رسد و منتهی به استراتژی به عضویتپذیری شود. با وجود همتاها و قدرتهای برابریطلب تجدیدنظرطلبانه و اینکه آیا هژمون استراتژی به عضویتپذیری را اتخاذ خواهد کرد بیشتر بستگی به مشخص ساختن بزرگترین یا نزدیکترین تهدید و ارزیابی سایر بازیگران از آن مقوله دارد.
تصمیم در مورد مسیر این تغییر در برابر قدرت برابریطلب به ویژه بستگی به طول مدتی دارد که قدرت برابریطلب تهدید بسیار اساسی را موجب خواهد شد. در صورت تهدید کوتاه مدت، تصمیم هژمون در اتخاذ استراتژی به عضویتپذیری در برابر قدرتهای برابریطلب کمتر مستحق بیشتر بر قدرتهای برابریطلبی متمرکز خواهد بود که از رشد سریع قدرت برخوردارند. در صورت تهدید طولانی مدت، هژمون به احتمال زیاد استراتژی به عضویتپذیری را در مقابل قدرت برابریطلب کمتر مستحق برپایۀ گرایشهای کمتر تجدیدنظرطلبانه آن اتخاد خواهد کرد. در هر دو مورد، محاسبات هژمون، از ارزیابی چهارچوب زمانی موجود برای تقویت موقعیت خود در برابر چالش پدیدار شده نشأت میگیرد. فراسوی آنچه که در بالا گفته شد، همچنین انتخاب روال عمل ممکن است مشروط به اولویتهای خاص دیگر هژمون باشد.
سیاست بریتانیا در برابر آلمان در اوایل دهۀ 1890 نمونهای از استراتژی به عضویتپذیری است. ظهور بیسمارک، بریتانیا را دربارۀ مقاصد آلمان بسیار محتاط ساخت و منجر به اتخاذ استراتژی به عضویتپذیری شد. اما تا وقتی که آلمان علیالظاهر در نشان دادن گرایشهای تجدیدنظرطلبانه در برابر قوانین تنظیم شده به وسیلۀ بریتانیا ساکت ماند، بریتانیا رشد سریع قدرت آلمان را مسئلهساز ندید. تنها با مطرح شدن سیاست بسیار جسورانه و قاطعانه آلمان که مستقیما به مخالفت با بریتانیا برخاست (تشکیل ناوگان دریایی و جاهطلبیهای استعماری) استراتژی حصارکشی به جهت عناصر بسیار تنبیهی و رقابت مستقیم گسترش یافت. نمونه کنونی استراتژی به عضویتپذیری میتواند سیاست ایالات متحده در برابر چین با اهداف افزایش سهم چین در قوانین موجود باشد که همچنین خطوط روشنی را نیز در مورد هرگونه استفاده از قدرت مشخص میکند.
استراتژی تحدید
استراتژی تحدید نیز یک استراتژی حصارکشی است، اما برای نشان دادن توانایی هژمون در تنبیه قدرت برابریطلب به خاطر نقض قوانین موجود طراحی شده است. بسیاری از این نوع استراتژی دارای تحمیل کشمکش است و هژمون در آن مخالفت با قدرت برابریطلب در سطح بالا را میپذیرد. اما مؤلفههای همیارانه هنوز نقش اساسی بازی میکند و هژمون امیدوار است تا مانع از رقابت نظامی با قدرت برابریطلب شود. با این وجود، این استراتژی بیشتر استراتژی اتکای به خود «چماق» است که در آن هژمون درباره شانسهای تبدیل نشدن قدرت برابریطلب به رقیب بدبین است و دوره موقتی را برای به تأخیر انداختن جهش و رشد سریع قدرت برابریطلب به مقام همتا به کار میبرد و گرایشهای ضد تجدیدنظرطلبانه خود را در این فاصله تقویت میکند. هژمون میخواهد میزان رشد قدرت آن را کند کرده و تغییر پایداری در خواستهها و رفتار قدرت برابریطلب ایجاد کند.
هژمون برای پیگیری این استراتژی باید تحدید قدرت برابریطلب ویژه را در بالاترین حد ارزیابی کند، براساس این محاسبه که قدرت برابریطلب گرایشهای تجدیدنظرطلبانه قوی دارد و آنها میتوانند به راحتی تغییر داده شوند، استراتژی هژمون بر محدودسازی قدرت برابریطلب متمرکز است تا اینکه دریابد میزان افزایش قدرت او در طولانیمدت به خاطر اعمال هژمون کاهش یافته است و به این دلیل برخی از خواستههای تجدیدنظرطلبانه خود را کنار خواهد گذاشت (برای اینکه به نظر خواهد رسید که خیلی دور و غیرقابل دسترسیاند) و توافق میکند که در چهارچوب قوانین هژمون عمل کند. استراتژی بیشتر بار منفی دارد، چون هژمون میخواهد تا حد امکان موانع زیادی را در تجمع قدرت برابریطلب مطرح کند؛ چرا که جهش آن به مقام همتا را باعث به وجود آمدن چالش کامل میداند.
به عبارت دیگر، هژمون با انتخاب این استراتژی مطمئن میشود که قدرت برابریطلب به طور بالقوه تهدیدی اساسی به شمار میرود و بنابراین میخواهد افزایش قدرت آن را متوقف یا حداقل کند. به خاطر گرایش تجدیدنظرطلبانۀ قوی قدرت برابریطلب، انگیزههای مثبت، گزینۀ عاقلانهای برای هژمون نیستند برای اینکه آنها تنها رشد قدرت برابریطلب و ظهور او به عنوان رقیب تمامعیار را سرعت خواهند بخشید. انگیزههای مثبت در حوزههایی نقش خواهند داشت که منافع مشترک وجود دارد و هژمون، پذیرای علایم تعدیل در رفتار قدرت برابریطلب است. با این وجود، ویژگی غالب استراتژی تحدید، تلاش هژمون برای به کارگیری تحمیل کشمکش است تا شتاب تهدید پدیدار شده را کند کرده، گرایشهای تجدیدنظرطلبانه قدرت برابریطلب را کاهش داده و وقتکشی کند.
هژمون درمییابد که این نوع استراتژی اتکای به خود ممکن است نهایتاً به یک استراتژی بسیار منازعهبرانگیز تبدیل شود؛ اگرچه امیدوار است که انگیزههای منفی هنوز کارگرند. بنابراین، اگر قدرت برابریطلب همچنان به کسب قدرت سریعتر از هژمون ادامه میدهد و این کار را هم بدون تعدیل گرایش تجدیدنظرطلبانهاش انجام میدهد (یعنی اینکه استراتژی تحدید شکست میخورد) در آن صورت ارزیابی هژمون از تهدید افزایش خواهد یافت و حداقل منتهی به تحمیل کشمکش بیشتر در استراتژی تحدید میشود و شاید حتی باعث منازعۀ حتمی شود (استراتژی رقابت). به بیان دیگر، اگر استراتژی نشانههایی از پاسخهای خواسته شده دارد در آن صورت هژمون ارزیابیاش از تهدید را کاهش خواهد داد و رفتارهای مثبت را ترغیب کرده و از تحمیل کشمکش کمتری در داخل استراتژی تحدید استفاده کرده یا به استراتژی تحمیل کشمکش پایینتر تغییر مسیر دهد (استراتژی به عضویتپذیری).
در هر صورت، این نوع استراتژی اتکای به خود است و دورۀ موقتی را در بر میگیرد (گرچه «موقتی» ممکن است به مفهوم یک دهه یا بیشتر باشد). استراتژی تحدید ممکن است زمانی به کار گرفته شود که قدرت برابریطلب به میزان زیادی قدرت جمع میکند (و برنامهریزی کرده که در عرض یک نسل بر هژمون غلبه یابد) اما با مسامحه از قوانین پیروی میکند و هژمون نیز ارزیابی میکند که این قدرت برابریطلب همچنان که قدرتمندتر میشود، مشارکت کمتری در سیستم میکند. اما هنوز هژمون این امکان را میبیند که درس تنبیهی و مداوم ممکن است رفتار قدرت برابریطلب را تغییر دهد. اما در ارزیابی هژمون، گرایشهای تجدیدنظرطلبانۀ او را در مسیر روشنی قرار میدهد تا به یک تهدید عمده تبدیل شود. در چنین حالتی، هژمون منابعش را توسعه داده و خطر بحرانی شدن چنین قدرت برابریطلبی را به عنوان بخشی از استراتژی تنبیهیاش قبول میکند. هژمون، باید محدودیتها را به قدرت برابریطلب نشان دهد وگرنه او به دشمنی بسیار قوی مبدل خواهد شد.
همچون محدودۀ تحمیل کشمکش در داخل استراتژی تحدید، ترکیب میزان رشد قدرت برنامهریزی شدۀ قدرت برابریطلب و دامنۀ گرایشهای تجدیدنظرطلبانه او در ابتدا در سطح بالایی مشخص میشوند. وقتی هر دو در طیف بالایی قرار دارند، در آن صورت احتمال دارد استراتژی تحدید، میزان بالایی از تحمیل کشمکش را همراه با رقابت کامل داشته باشد که مصرف استراتژی رقابت است. وقتی هر دو به طور معکوس به هم مرتبطاند یعنی چه میزان متوسط رشد قدرت و گرایشهای تجدیدنظرطلبانۀ بنیادی وجود داشته باشد و چه میزان بالای رشد قدرت و گرایش تجدیدنظرطلبانۀ قوی اما نه چندان مستحکم وجود داشته باشد. در آن صورت، استراتژی احتمال دارد سطح متوسطی از تحمیل کشمکش را داشته باشد. این منطق از ارزیابی تهدید نه چندان آنی و زمان طولانیتر برای استراتژی تحدید برای فعالیت در مورد اول، و ارزیابی پایین تهدید همهجانبه و امکان بیشتر برای انگیزههای مثبت و داشتن تأثیر ناشی میشود. وقتی هر دو در سطح پایینی باشند در آن صورت احتمال میرود جنبههای تحمیل کشمکش در استراتژی در کنار استراتژی به عضویتپذیری در سطح پایین باشند.
وقتی هژمون قدرت افزونتری دارد، احتمال میرود تمایل داشته باشد که به خواستهای تجدیدنظرطلبانه بسیار محتاطانه بنگرد. در شرایط وجود تهدید اساسی در موقعیت چند بازیگره، قدرتهای برابریطلب که به نظر تابع استراتژی به عضویتپذیری میرسند شاید چنین ارزیابی شود که به جای آن سزاوار استراتژی تحدیدند. هزینههای احتمالی پایین تحمیل کشمکش به هژمون ممکن است به عنوان انگیزههایی عمل کنند تا هژمون را وادار به اتخاذ استراتژی بسیار تنبیهیتر از آنچه که ضروری است بکند، اما نیاز فراوان به کارآمدی در اعمال هژمون چنین انگیزههایی را تعدیل خواهد کرد. با حضور چندین همتا یا قدرتهای برابریطلب منطقهای تجدیدنظرطلب، محاسباتی که ممکن است هژمون را به سمت اتخاذ استراتژی تحدید سوق دهد، بیشتر به تشخیص بزرگترین و نزدیکترین تهدید و ارزیابی سایر بازیگران از آن جنبه بستگی دارد. وقتی هژمون وارد رقابت شد، قدرت برابریطلبی که ممکن است از جهات دیگر دارنده گرایشهای تجدیدنظرطلبانه بنیادین ارزیابی شود در صورت وجود تحمیل کشمکش پایین در استراتژی تحدید، در واقع با او بسیار با ملایمت برخورد شود. چنین قدرت برابریطلبی به وسیله هژمون «کمتر تهدیدی» ارزیابی خواهد شد و سیاست اتخاذی «کمتر بد» خواهد بود. همچنین برتریهای ویژه و عوامل زمینهای بر تصمیم هژمون تأثیر خواهند گذاشت.
سیاست بریتانیا در دهه 1890 و اوایل قرن بیستم (تا سال 1905) در برابر روسیه نمونهای از استراتژی تحدید است. چالشهای روسیه با مستعمرههای بریتانیا، اتحادش با فرانسه و قابلیت رشد سریع قدرت او به خاطر صنعتی شدن، آن را به مخالف اولیۀ بریتانیا مبدل ساخت. تنها سطح کلی خیلی پایین قدرت روسیه، بریتانیا را به انتخاب استراتژی تحدید به جای استراتژی رقابت واداشت که در آن، بریتانیا بیشتر بر مسدود ساختن تهاجم روسیه متمرکز شد. در حال حاضر، نمونهای از استراتژی تهدید وجود ندارد، گرچه به خاطر توسعۀ بالقوه بیشتر چین، تغییر جهت آمریکا به استراتژی تحدید در برابر چین معقول است.
استراتژی رقابت
استراتژی رقابت تلاش میکند قدرت برابریطلب را نسبت به هژمون با تحمیل کشمکش برای تنبیه قدرت برابریطلب کاهش دهد. هدف هژمون محدود کردن رشد بیشتر قدرت برابریطلب است و استراتژی به خواست هژمون، در پذیرفتن خطر بحرانهای نظامی مکرر برای ایجاد تغییر در رفتار قدرت برابریطلب خاتمه میدهد. هژمون، دیگر قدرت برابریطلب را رقیب میانگارد و میخواهد او را از تبدیل شدن به همتا بازدارد.
هژمون برای پیگیری این استراتژی باید تهدید حاصل از قدرت برابریطلب خاص را بالا ارزیابی کند. براساس این محاسبه که قدرت برابریطلب، گرایش تجدیدنظرطلبانه بنیادی دارد و امکان تعدیل آنها به وسیلۀ اقدامات تهدیدی کوتاه مدت بعید به نظر میرسد. هژمون با انتخاب این استراتژی که دارای تحمیل کشمکش بالایی است، مطمئن میشود که قدرت برابریطلب، چالش اساسی با قوانین از خود نشان میدهد و میخواهد برای اینکه جلوی آنها را بگیرد خطر جنگ را بپذیرد. ارزیابی هژمون این است که اگر قدرت برابریطلب بر او تسلط یابد در آن صورت، شکل کنونی وجود هژمون مورد تهدید قرار خواهد گرفت. به بیان دیگر، اگر قدرت برابریطلب از هژمون پیشی بگیرد، هژمون به جای اینکه توسعه قدرت برابریطلب را به سمت مسیر بسیار هژمونپسند هدایت کند، بر تنبیه قدرت برابریطلب و جلوگیری از هرگونه قدرت نسبی تأکید میکند. با توجه به ارزیابی که قدرت برابریطلب گرایشهای تجدیدنظرطلبانه بنیادی دارد، هژمون کمتر امیدوار است که استراتژیهای کمتر منازعهبرانگیز بتوانند دیدگاههای قدرت برابریطلب را تعدیل کنند. علاوه بر این، هژمون تصمیم به در پیش گرفتن استراتژی رقابت پیامدهای طولانی مدت دارد. وقتی این استراتژی اتخاذ شد، احتمال دارد منافع داخلی که در رقابت نقش دارند، کاهش کشمکشها را مشکل سازند.
استراتژی رقابت ممکن است زمانی به کار رود که قدرت برابریطلب اقدام به افزایش قدرت به میزان بالا میکند. او برنامهریزی کرده تا در طول یک نسل بر هژمون غلبه یابد و این کار را با مخالفت کردن با قوانین پایهریزی شده هژمون انجام میدهد. هژمون ارزیابی میکند که چنین قدرت برابریطلبی نه تنها سهم کمی در سیستم دارد، بلکه همچنین به طور اساسی مخالف با آن است. هژمون درمییابد که احتمال دارد این مخالفت همگام با افزایش قدرت برابریطلب اوج نیز بگیرد. سازش، غیرممکن به نظر میرسد و هژمون محاسبه میکند که قدرت برابریطلب باید قبل از اینکه خیلی قدرتمند شود، متوقف گردد. از آنجا که هژمون هیچ تنبیه مستمر جایگزینی را به عنوان روشی برای مقابله با چالش نمیبیند، میخواهد رقابت طولانی مدتی را آغاز کرده، منابع چشمگیر را گسترش داده و خطر بحران را بپذیرد. هژمون مطمئن میشود که تهدید، آنچنان بنیادی و پیامدهای انتقال قدرت، آنقدر مصیبتبار است که رقابت پرهزینه بر آن مرجح است.
در مورد میزان تحمیل کشمکش در داخل استراتژی رقابت نیز هر قدر میزان رشد نسبی قدرت بیشتر باشد، امکان منازعهبرانگیز بودن استراتژی بیشتر است. در نتیجه، میزان رشد نسبی، بالاتر و چهارجوب زمانی زودتر برای انتقال قدرت به اعمال هژمون فوریت میبخشد و هزینه و خطرات بالاتر را توجیه میکند. چون خواستهای تجدیدنظرطلبانه بنیادی از سوی قدرت برابریطلب فرض شده، هرگونه تفکیک در گرایشهای تجدیدنظرطلبانه ممکن است بر اختلافات جزئی استراتژی هژمون تأثیر بگذارد، اما احتمال نمیرود میزان تحمیل کشمکش را به مقدار زیادی تعدیل کند. با فرض اینکه قدرت برابریطلب از رشد برقآسایی برخوردار است. وقتی همۀ شرایط ضروری برای اتخاذ استراتژی رقابت فراهم است، به احتمال زیاد تحمیل کشمکش تقریباً تمام اعمال هژمون را تشکیل خواهد داد.
وقتی هژمون قدرت برتر است دو مسئله در رابطه با استراتژی رقابت مطرح میشود. اولاً قدرت برابریطلبی که چنین گرایشهای تجدیدنظرطلبانه بنیادی دارد به خاطر نقش غالب هژمون و توانایی آن برای به انزوا کشیدن قدرت برابریطلب در اولین مرحله، احتمال دارد، نمود کمتری داشته باشد. وقتی هژمون قدرت زیادی دارد مخالف آشکار با قوانین روش منطقی برای تجمع قدرت نیست. حتی قدرتهای برابریطلب ناراحتی نیز احتمال دارد گرایشهای تجدیدنظرطلبانه خود را کاهش دهند و ملزم به داشتن مشارکت در نظام موجود شوند. ثانیا احتمال دارد هژمون تمایل به دیدن محتاطانۀ خواستهای تجدیدنظرطلبانه داشته باشد و از این رو بخواهد سطح تهدیدی که قدرت برابریطلب تحمیل میکند را بیش از اندازه برآورد کند. در نتیجه، برآورد بیش از اندازۀ تحدید و اتخاذ سیاست اتکای به خود بسیار منازعهبرانگیز، ممکن است منجر به اوجگیری بیشتر و اتخاذ استراتژی رقابت گردد.
وقتی چندین همتا یا قدرت برابریطلب تجدیدنظرطلب منطقهای وجود دارند، آن دولتی که بیشترین تهدید را داشته باشد هدف اول استراتژی رقابت هژمون خواهد بود (حتی اگر براساس معیارهای دارای گرایش تجدیدنظرطلبانه اساسی باشد). در آن صورت، آن دولت برای هژمون چهارچوبی را برای قضاوت در مورد سایر بازیگران نیز فراهم خواهد ساخت. به احتمال زیاد، اگر دو دولت، خواستهای تجدیدنظرطلبانی بنیادی داشته باشند هژمون ممکن است در مقابل یکی از آنها استراتژی رقابت و در مقابل دیگری استراتژی اتکای به خود (یا تحدید یا به عضویتپذیری) را اتخاذ کند. بنابراین، وقتی هژمون واقعاً وارد رقابت شد، قدرت برابریطلبی که به عنوان دارندۀ گرایش تجدیدنظرطلبانه بنیادی ارزیابی میشود، ممکن است در واقع بسیار با ملایمت و مدارا با او برخورد شود. البته اگر هژمون در برابر قدرت برابریطلب اصلی پیروز ظاهر شود، ممکن است سیاست خود را که قبلاً برای دولتی «کمتر تهدیدی» ارزیابی کرده، دوباره ارزیابی کند.
سیاست آمریکا در اواخر دهۀ 1940 و اواخر دهۀ 1980 در مقابل اتحاد جماهیر شوروی نمونهای از استراتژی رقابت است (که در دهۀ 1950 و 1960 دوره بسیار منازعهبرانگیزی بود). ایالات متحده چالش اتحاد جماهیر شوروی را از این نظر بنیادی ارزیابی کرد که تحمیل قوانین اتحاد جماهیر شوروی در نظام بینالمللی، هم از نظر داخلی و هم از نظر روابط ایالات متحده با کشورهای دیگر، بسیار متفاوت از آمریکا بود. در حال حاضر، هیچ نمونهای از استراتژی رقابت موجود نیست و چنین تغییر مسیری، در کوتاه مدت غیرموجه مینماید؛ گرچه در درازمدت، تغییر مسیر ایالات متحده به چنین استراتژیای موجه است.
تاثیر برتری قدرت
قدرت نسبی هژمون در نظام دولت بینالمللی، متغیر مهم و شالودۀ منطق اتخاذ استراتژیهایی است که در بالا گفته شده است. برتری قدرت، هژمونی جاویدان را ممکن میسازد. حال آنکه نظام چند بازیگری با هژمون علاوه بر اینکه هژمونی مورد نظر را از نظر رتبه بسیار کماهمیت میکند، بلکه او را تنها در میان همرتبههایش اول قرار میدهد. وقتی چندین بازیگر حضور داشته باشند، راههای زیادی برای قدرتهای برابریطلب یا همتا وجود دارد تا به رقیب هم تبدیل شوند. برعکس، هر قدر شکاف در قدرت نسبی بیشتر باشد، کمتر احتمال دارد که قدرت برابریطلب استراتژی تجمع قدرت آن کار و یا محتمل شدن شکست سوق میدهد، بپذیرد (با همه پیامدهایی که متضمن آن است).
علاوه بر این، برتری قدرت، خود یارانه است از این نظر که به هژمون امکان میدهد از استراتژیهای کمتر پرهزینه (یعنی با تحمیل کشمکش کمتر) در مقابل قدرت، برابریطلب استفاده کند. برتری قدرت حوزۀ اطمینان برای هژمون فراهم میکند. استراتژیهای متمرکز به افزایش توان قدرت برابریطلب حتی اگر به میزان زیادی موفقیتآمیز نباشند اگر دههها هم برای به دست آوردن برابری قدرت با هژمون به طول نینجامد، مستلزم گذران سالهای زیادی است. در آن زمان است که هژمون میتواند به دقت، نوع چالشی را که ممکن است در آن صورت ایجاد شود بررسی کند، یا اگر ضروری شود ائتلافهایی را تشکیل دهد و رشد توان قدرت برابریطلب را براساس آن تحت تأثیر قرار دهد. به علاوه، پتانسیل استفاده از طیف کامل استراتژیها در مقابل قدرت برابریطلب وجود دارد و چون چالش نزدیک نیست، هژمون را قادر میسازد سیاست شکلدهیاش به کار افتد و باعث شود قدرتهای برابریطلب رقیب بالقوه گرایشهای تجدیدنظرطلبانه خود را ترک کرده یا کاهش دهند. هر قدر برتری قدرت بیشتر باشد، این احتمال بیشتر است که نظام انگیزهها یا اقدامات دلسردکنندهای که به وسیلۀ هژمون به وجود آمده توسعۀ قدرت برابریطلب را در خطی که هژمون میخواهد هدایت کند.