سیدحسین امامی
در اندیشه پارکین، 3 نظام معنایی عمده مربوط به قشربندی طبقاتی در جوامع غربی وجود دارد که هر یک از آنها از منبع اجتماعی متفاوتی سرچشمه میگیرند و تفسیر اخلاقی متفاوتی از نابرابری طبقاتی را پیش میبرد.
خدمت بزرگ پارکین به تفکرات جامعه شناختی مربوط به نابرابریهای اجتماعی احیای مفهوم انسداد اجتماعی وبر است. پارکین 2 شکل اساسی برای انسداد اجتماعی فرض میکند: تحریم و غضب. وی تاکید میکند که فرآیندهای انسداد اجتماعی، عواملی هستند که در ورای تمامی ساختارهای نابرابری وجود دارند، ساختارهایی که علاوه بر روابط طبقاتی، استثمارهای قومی، دینی و جنسی و دیگر انواع استثمار را شامل میشوند.
پارکین معتقد است کنترل دارایی مولد، مهمترین شکل انسداد اجتماعی در جامعه است. علاوه بر این، نظام طبقاتی جامعه به طور فزایندهای از طریق دومین نوع کلیدی تحریم، یعنی کاربرد مدارک رسمی ـ خاصه گواهینامههای تحصیلی که دیگران را از جایگاههای ممتاز محروم میکند ـ شکل میگیرد. (بویژه در حوزههایی مانند طب و حقوق) پارکین معتقد است این مدارک به قدری مهماند که افرادی که آنها را به دست میآورند، لایه ثانویه طبقه متوسط را میسازند و درست در سطح پایینی، کسانی هستند که کنترل انحصاری دارایی مولد را در اختیار دارند.
خارج از حیطه طبقه مسلط، ساختار طبقاتی در آرای پارکین شکل مدرجی را از افراد تشکیل میدهد که هر رده آن نفوذ غاصبانه متفاوت و خاصی دارد که گاهی با ظرفیت جزیی تحریم دیگران همراه میشود.
کارگران بدون دارایی با مدارک، طبقه تحت سلطه را میسازند. او در فاصله بین طبقه مسلط و طبقه تحت سلطه مجموعهای از گروههای میانی را میبیند که اشکال ناقص تحریم و غضب را دارند که او آن را انسداد دوگانه میخواند. قسمت پایین این رده میانی، شامل تجار ماهر و کارگرانی است که متحد شدهاند و میتوانند انسداد تحریمی محدودی را از طریق نظامهای کارآموزی و دیگر سازوکارهای مربوط به مدرک اعمال کنند.
جایگاههای دیگر باقیمانده در رده میانی را افراد نیمه حرفهای یقه سپید تشکیل میدهند که ترکیبی از معلمان، پرستاران، مددکاران اجتماعی و جز اینها هستند. ممکن است ردههای بالای این طبقه، تفاوت جزیی با مشاغل حرفهای داشته باشند، ولی معمولا از انسداد تحریمی که پزشکان و وکلا از آن برخوردارند بینصیب هستند. چنین افراد نیمه حرفهای اغلب کارکنان دولتاند و انحصاری واقعی بر دانش یا خدماتی که ارائه میکنند، ندارند.
وی 3 نظام معنایی عمده مربوط به قشربندی طبقاتی در جوامع غربی را از هم تفکیک میکند که هر یک از آنها از منبع اجتماعی متفاوتی سرچشمه میگیرند و تفسیر اخلاقی متفاوتی از نابرابری طبقاتی را پیش میبرد. این سه نظام عبارتند از:
1- نظام ارزشی مسلط که منبع اجتماعی آن نظم نهادی اصلی است. این نظام چارچوبی اخلاقی است که بر نابرابری موجود صحه میگذارد. این چارچوب در بین طبقه فرودست و تابع به تعریف یک ساخت پاداش فرقگذار یا آرمانی و جاهطلبانه منجر میشود.
2- نظام ارزشی تابع که منبع اجتماعی یا محیط پیدایش آن، اجتماع محلی طبقه کارگر است. این نظام چارچوبی اخلاقی است که تامین پاسخهای سازش دهنده و همسازگردان به واقعیتهای نابرابری و پایگاه پایین را به عهده دارد.
3- نظام ارزشی رادیکال یا ریشهنگر که منبع آن حزب سیاسی تودهای متکی به طبقه کارگر است. این نظام چارچوبی اخلاقی است که تفسیری مخالف از نابرابری طبقاتی عرضه دارد.
آنتونی گیدنز: گیدنز معتقد است که نابرابری محصول ساخت یا بینظمی توزیع ثروت و قدرت است. گیدنز به وجود یک رابطه متقابل میان قدرت و نابرابری اعتقاد دارد. او قدرت را ناشی از ثروت میداند و معتقد است که ثروت، قدرت به همراه میآورد و اعضای طبقه بالا به طور مناسبی در سطوح بالای قدرت حضور دارند. نفوذ آنها تا اندازهای از کنترل مستقیم بر سرمایه صنعتی و مالی و تا حدی از دسترسیشان به مواضع فرماندهی در حوزههای سیاسی، آموزشی و... سرچشمه میگیرد.
وی استدلال میکند که سه نوع حقوق یا ظرفیت یعنی دارایی، آموزش یا مهارت و نیروی کار یدی بنیان اصلی ساختار طبقاتی سهگانهای است که در تمام جوامع سرمایهداری یافت میشود.
به طور عمده به دلیل این که این سه بنیان قدرت در قلمرو اقتصادی غالب است، ارتباطات اجتماعی بر اساس طبقه بالایی که بر دارایی مولد کنترل دارند و طبقه میانی که دارایی نسبتا زیادی دارند، ولی دارای تحصیلات ویژه و مهارتهای بالا هستند و میتوانند آن را در بازار مبادله کنند و طبقه پایینی یا کارگیری که فقط نیروی کار یدی خود را میفروشند، صورت میگیرد، البته او استدلال میکند امروزه چنین طبقهبندیای امکان پذیر نیست، زیرا گروههایی وجود دارند که همزمان به یکی از این انواع سه گانه قدرت یا ظرفیت دسترسی دارند که از آن جمله میتوان از تحصیلکردگان سطح بالا، متخصصان حرفهای، پزشکان و... نام برد.
گیدنز عقیده دارد جنسیت یکی از مهمترین زمینههای نابرابری است و هیچ جامعهای وجود ندارد که در آن مردان در بعضی جنبههای زندگی اجتماعی، ثروت، منزلت و نفوذی بیشتر از زنان نداشته باشند. به عقیده او، نابرابریهای جنسی از منظر تاریخی بسیار ریشهدارتر از نظامهای طبقاتی است.
وی میگوید: ساختار طبقه را باید پدیدهای متغیر بدانیم که به طور معمول متشکل از 3 طبقه است، ولی بر حسب میزان ساختیابی تغییر مییابد. منظور گیدنز از میزان ساختیابی این است که تا چه اندازه طبقات در طول زمان و در مکانهای متفاوت به مثابه دستههای اجتماعی مشخص و متمایز پدید میآیند و باز تولید میشوند.
یکی از بازتابهای روشن نظریه ساختیابی گیدنز در رویکرد نظری به نابرابریهای اجتماعی، مسأله فرصتهای تحرک در جوامع نوین است؛ اگر چه عموما عقیده دارند که در جوامع امروزی فرصتهای تحرک طبقاتی بسیار فراهم است و بسیاری از مردم گمان میکنند هر کسی که سختکوش و با پشتکار کافی باشد میتواند به بالاترین موقعیتها برسد؛ اما گیدنز با استنتاج از آمارها نتیجه میگیرد که در واقعیت تحرک طبقاتی در جوامع نوین بسیار دشوارتر و فرصتهای تحرک بسیار کمتر از آن است که اغلب تصور میشود. به عقیده او حتی در یک جامعه کاملا سیال که هر کس دقیقا فرصت برابر برای رسیدن به بالاترین موقعیتها را داشته باشد تنها اقلیت کوچکی خواهند توانست، موفق شوند. نظم اجتماعی ـ اقتصادی در بالا به شکل هرمی و فقط با تعداد نسبتا اندکی از موقعیتهای قدرت، منزلت یا ثروت است.
به عقیده گیدنز، نتیجه بسیاری از سیاستهای اقتصادی و توسعهای دهههای اخیر و از جمله سیاست تعدیل ساختاری، خواه به توسعه اقتصادی شتاب دهند یا ندهد، عامل گسترش شکاف میان فقرا و ثروتمندان بوده و در عمل شمار افرادی را که در فقر مطلق زندگی میکنند، افزایش میدهند.