محمد ایمانی
طایفه دزدان که به سر کوه پناه برده بودند، گاه و بیگاه راه بر کاروانیان میبستند و غارت میکردند؛ «رعیت بلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب، به حکم آنکه ملاذی [پناهگاهی] از قله کوهی گرفته بودند.» شیخ مصلحالدین سعدی در ادامه روایت این ماجرا در گلستان خویش مینویسد که مدبران مملکت برای رفع ضرر رهزنان مشورت کردند و گفتند «درختی که اکنون گرفته است پای ـ به نیروی مردی برآید ز جای/ و گر همچنان روزگاری هلی ـ به گردونش از بیخ برنگسلی/ سرچشمه شاید گرفتن به بیل ـ چو پر شد نشاید گذشتن به پیل». بنابراین به کمین نشستند و مردانی جنگآزموده را سراغ آنها فرستادند تا سرانجام پس از بازگشت از راهزنی و گشودن سلاح از تن و خفتن، برآنان تاختند و کتف بستند و به درگاه ملک آوردند. ملک به کشتن همه فرمان داد. در میان دزدان، جوانی خودنمایی میکرد. یکی از وزرا واسطه شد و کرم و اخلاق نیکوی ملک را شفیع قرار داد. ملک روی درهم کشید و گفت «پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است ـ ترتیب نااهل را چون گردکان بر گنبد است». با این حال وزیر اصرار ورزید که «پسر نوح با بدان بنشست ـ خاندان نبوتش گم شد/ سگ اصحاب کهف چند روزی ـ پی نیکان گرفت و مردم شد».
القصه! دزد جوان را بخشیدند و در دستگاه حکومتی نگاه داشتند. وزیر هم که او را به فرزندی گرفته بود، مدام گزارش میداد «تربیت عاقلان در او اثر کرده و جهل قدیم از جبلّت او به در برده»... تا اینکه «طایفه اوباش محلّت به او پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت، وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بیقیاس برداشت و در مغازه دزدان بهجای پدر نشست و عاصی شد»... سعدی ماجرا را چنین پایان میبرد که «زمین شوره سنبل برنیارد ـ در او تخم عمل ضایع مگردان/ نکویی با بدان کردن چنان است ـ که بد کردن بهجای نیک مردان».
وزیر مورد اشاره سعدی البته ماجرای پسر نوح را بد فهمیده بود. براساس آیات 42 تا 47 سوره هود، وقتی موج به بلندی کوهها قد کشید، نوح او را ندا داد ای فرزند! با ما سوار کشتی شو و از کافران نباش. اما پاسخ پسر عاصی نوح این بود که بالای کوه میروم و مرا از آب نگه میدارد. پدر و فرزند در این گفتوگو بودند که موج بین آن دو حائل شد و پسر را غرق کرد. پس از آن طوفان پرماجرا، نوح به پروردگار عرضه داشت «خدایا پسرم از اهل و خاندان من بود» اما فصلالخطاب حق این بود که «او از اهل تو نیست، به درستی که او عملی غیرصالح و ناشایست است. پس نخواه آنچه را بدان آگاهی نداری». نوح همانجا پناه برد به خدا از اینکه از جاهلان باشد.
نمیدانم این روزها اگر شیخ مصلحالدین سعدی در قید حیات بود و موضوع بررسی صلاحیت نامزدهای نمایندگی مجلس و ردصلاحیت شماری از آنها را در کنار برخی حمایتها میدید، بابی از بابهای گلستان خویش را چگونه مینگاشت. یا اگر نوح نبی(ع) در قید حیات بود و میدید برخی خویشاوندان نسبی یا سببیاش به دلیل تخلفاتی ردصلاحیت شدهاند، موضعش چه بود. نگارنده بر آن نیست که ادعا کند هر داوطلبی در هیئتهای اجرایی صلاحیتش رد شده یا احراز نشده، حق با هیئتهای اجرایی بوده و در این میان هیچ خطایی یا احیاناً تضییع حقی رخ نداده است ـ نه، این هم جزو احتمالات است. برای همین نیز 2 مرحله دیگر در بررسی صلاحیتها (هیئتهای نظارت و شورای نگهبان) تعبیه شده است ـ بلکه شگفتی از آنروست که برخی چهرههای وجیه، برای شفاعت و حمایت شماری از عناصر فاقد صلاحیت و کمترین همراهی با ملت و انقلاب و مملکت ابراز تمایل میکنند، چهرههایی که پیش از این توسط همین عناصر و روزنامهها و احزابشان با عناوینی نظیر «عالیجناب سرخپوش قتلهای زنجیرهای، غضنفر جبهه اصلاحات، اردک لنگ جبهه اصلاحات و...» مورد طعن و خطاب قرار گرفتهاند.
رایزنی و تعامل چهرههای سیاسی با مراجع نظارتی تا آنجا که برای نقض قانون ایراد فشارهای غیرقانونی جهت تعطیلی نظارت نباشد و به احقاق حقی با دریافت توضیحی قانعکننده درباره ابهامات ذهن خود منجر شود، پذیرفته و ممدوح است اما ابهام و تعجب آنجاست که ماجرای «نکویی یا بدان و بدی به نیکمردان» جامه واقعیت بپوشد.
جبهه گلهگشاد اصلاحات البته نه تعریف و هویت مشخصی دارد که «جامعه و مانع» باشد، نه شمار اعضای آن معلوم است، نه مقصد مدعیان آن و نه حتی عنوان این طیف ائتلافی. به همین دلیل هم اختلافهای اساسی در درون هر یک از گروههای این جبهه نظیر مجمع روحانیون، جبهه مشارکت، کارگزاران سازندگی، اعتدال و توسعه، و همچنین میان این گروهها با هم دیده میشود و اگر نبود برخی عصبیتها و حمیتها و پیوستگیهای سابق، نمیشد توقع چنان جمعشدنهایی را داشت. با این پیشفرض جا دارد از چهرههای موجه این جریان که خود را ارادتمند نظام و اسلام و انقلاب و مملکت تعریف میکنند، پرسید شما کجا و شفاعت معارضان این ارزشها کجا؟ آیا صرفاً خویشاوندیها و رفاقتهای سیاسی سابق مجوز میشود که به شفاعت و حمایت آنان و رفقای جدیدشان ـ که خود را خارج از مدار اسلام و انقلاب و نظام، و در برابر آن تعریف میکنند ـ بپردازید؟
تاکید میکنیم که سراغ مراجع قانونی رفتن و رایزنی و تعامل داشتن با آنها، حق احزاب و چهرهها و جریانهای سیاسی داخل نظام است اما باید به برخی از این دوستان گفت یکبار هم ولو در پستو، به همین عناصر افراطکار قانونشکن که قصد حمایتشان را دارید تشر بزنید یا از خود بپرسید که حیثیت خود را پای چه کسانی خرج میکنید؟ (فراموش نکنیم اعتراف رئیس مجلس ششم در همین اواخر و در گفتوگو با روزنامه حزب متبوع خود را آنجا که گفت نه من و نه رئیسجمهور وقت از پس تندروها برنمیآمدیم و هیچ گوش به حرف ما نمیدادند).
به عنوان یک نمونه از صدها مورد باید پرسید مدیرمسئول روزنامه زنجیرهای توس، بهعنوان عضو شورای مرکزی، در حزب اعتماد ملی و دبیری حزب در استان خراسان رضوی و نامزدی اعتماد ملی در مشهد چه میکند؟ آیا او همان شخصی نیست که روزنامه تحت مسئولیتش تهمت دروغ به محبوب ملت ایران حضرت امام خمینی(ره) بست و ادعا کرد آن حضرت دنبال پناهندگی به فرانسه بود. و نیز، همان عنصر تندرویی نیست که «زینت کابینه اصلاحات» (عطاءالله مهاجرانی) با همه افراطکاریهایش، درباره روزنامه توقیف شده آن شخص به روزنامه السفیر گفت: «اگر من هم عضو هیئت منصفه مطبوعات بودم، رای به بستن توس میدادم. این روزنامه بهجای آگاهیبخشی، اوضاع سیاسی را متشنج و با چاپ مقالههای روزنامهنگاران و نویسندگان دوره شاه، نسبت به برخی اصول و ارزشهای دینی مردم ایران ابراز تردید کرد و به مراجع دینی توهین نمود... دستاندرکاران توس به بازی خطرناکی دست میزنند زیرا تلاش میکنند خود را طرفدار خاتمی جلوه دهند حال آنکه در واقع سخنگوی نهضت آزادی هستند... دستاندرکاران توس برای دستیابی به قدرت تلاش کردند و بهگونهای عمل میکنند که گویی خاتمی گورباچف و آنان یلتسین هستند که قدرت را در دست خواهند گرفت». (اول مهر 1377).
این روزها با ادبیاتی عاطفی و جانسوز و جگرگداز عدهای لاف میزنند که انحصارطلبان تنگنظر، مشغول تشخیص مسلمان و غیرمسلمان هستند. فریاد وا اسلاما، وا ایرانا و وا انتخابا به آسمان بلند کردهاند و شماری را هم پیش انداخته تا بلکه از پل بگذرند. اما آیا کسی از این پیشافتادگان باید از خود بپرسد جماعتی که سایه اسلام و انقلاب و روحانیت و حکومت دینی را با تیر میزدند، حالا چگونه طرفدار اسلام و روحانیت شدهاند؟ نباید پرسید اینها که صراحتاً گفتند «خط امام به موزه تاریخ سپرده خواهد شد»، «جریان تکنوکرات، جریان خط امامی را در حزب مشارکت به حاشیه میراند»، «مشکل ما در این مملکت این است که هنوز خدا نمرده»، «یزید و ابنزیاد انتقام خشونتهای فراوان علی بنابیطالب در بدر و احد و خیبر را از فرزندش گرفتند»، «برای رسیدن به دموکراسی باید از امامت و ولایت هزینه کرد و آن را به حاشیه راند»، «لشکر مهاجم آمریکا ارتش آزادیبخش دموکراسی است»، «درباره فناوری اتمی 19 سال به دنیا دروغ گفتهایم و حالا دم خروس بیرون افتاده»، «چون تقوای اتمی نداریم، آمریکا حق دارد نگذارد صاحب فناوری اتمی شویم» و... هزار قول و فعل منحط دیگر، حالا چگونه یکباره مؤمن و وطندوست و اصلاحطلب شدهاند؟ آقای خاتمی که سال آخر ریاست جمهوریاش میگفت «صدای دشمن از اردوگاه اصلاحطلبان میشنوم»، دیگر آن صداها را نمیشنود؟ آقایان دیگری که به دست همینها ترور شخصیت شدند چطور؟
مراجع قانونی البته با پایبندی به قانون و رعایت حقوق نامزدها و نظام و مردم به تکلیف خود عمل خواهند کرد اما دوستان انقلاب نباید فراموش کنند که خدمت به خائنان، خیانت به مردم است. بیتردید هیچ فصل مشترک میان ارزشهای اساسی انقلاب و جریان منافق افراطی نمانده که بتوان میان این دو پیوند داد یا در هروله بود. تعصبات قبلیهای و جناحی سابق را باید کنار گذاشت و برآوردی «به روز» داشت. نوح نبی نزدیک بود آن زحمت و مرارت 950 ساله در راه خداوند را به یک خطا از دست بدهد و در شمار جاهلان درآید؛ فعالان سیاسی که جای خود دارند.