محمدرضا تاجیک
1
اتواسکو پوفیلیا پدیدهیی روانی است و به وضعیت اشخاصی اشاره دارد که از نگاه به خود لذت میبرند. این پدیده روانی در عالم سیاست عمدتاً به شکل نوعی نارسیسیسم یا خودشیفتگی جلوه میکند. واژه نارسیسیسم از نام نارسیسوس یا نرگس (شخصیتی در یکی از اسطورههای یونانی) مشتق شده است. نرگس مرد زیبای جوانی بود که مورد توجه بسیاری از زنان جوان قرار داشت. اما او نسبت به همه آنان بیتفاوت بود و باعث اندوه آنان میشد. اکو که یک پری بسیار زیبا بود عاشق نرگس شد، اما نرگس او را با بیرحمی از خود راند؛ خدایان برای مجازات او به دلیل بیرحمیاش، وی را محکوم به آن کردند که فقط عاشق خودش باشد.
یک روز هنگامی که نرگس خم شده بود تا یک جرعه آب از یک برکه بنوشد، عکس خود را در آب دید و عاشق آن شد. در این لحظه بود که دریافت دیگران همان احساسی را که اینک او نسبت به خود یافته، نسبت به او داشتهاند. او نمیتوانست نگاه از تصویر خود در آب برگیرد؛ دچار غم عشق به خود شد و در کنار برکه از این اندوه جان داد. در جایی که وی جان داد، گلی جدید با نام نرگس شکفته شد.
2
روانشناسان به ما میگویند که همه به عنصری از خودشیفتگی یا عشق به خود نیاز دارند یعنی نوعی خودشیفتگی سالم وجود دارد که باعث میشود ما کارهای خود را به انجام برسانیم و به ما کمک میکند عزتنفس پیدا کنیم. خودشیفتگی در تجلی ناسالم آن، به عامل مسلط در زندگی شخص تبدیل میشود؛ فرد خودشیفته خود را برتر از دیگران تلقی میکند، از دیگران بهرهکشی میکند و خودمحور است، همیشه مشتاق شنیدن مدح و تمجید است، از انتقاد برمیآشوبد و به خشم میآید و از شکست ناامید میشود. خودشیفتگان به نظر بسیار مطمئن به خود جلوه میکنند، اما در عمق وجودشان به شدت مضطرب هستند و احساس ناامنی میکنند. خودشیفتگانی اینچنین، تمایلی به ایجاد «رابطه» با درمانگران ندارند و در مقابل درمان مقاومت میکنند. دقیقاً همین نوع خودشیفتگی است که با خودمحوری رابطهیی تنگاتنگ دارد و نهایتاً به بیتفاوتی و بیمهری کامل نسبت به هر «غیرخود» میانجامد.
3
فروم از نوعی خودشیفتگی به نام «خودشیفتگی گروهی» نام میبرد. این پدیده در مردمانی یافت میشود که خیلی حق به جانب ادعا میکنند که «ما درجه یک هستیم». با بهرهیی آزادانه از آموزههای فروم، میتوان خودشیفتگی سیاسی گروهی را در پیوند با فراگفتمانهای ایدئولوژیکی فرض کرد که از یکسو مبتنی بر منطق دوبینی (یا احولیت؛ به بیان مولانا) و از سوی دیگر مبتنی بر مشرب یکتابینی (منیت) است. مولانا علت احولیت انسانها را پیروی از هویوهوس و خشم و غضب میداند. از منظر او صفات قبیح موجب احولی چشم بصیرت میشود و شخص را از حقیقتبینی دور ساخته و سبب مهجوری او میشود. خشم و شهوت مرد را احول کند
زاستقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
مولانا همچنین به ما میگوید: آدمیان تا اسیر «من» و «منیت» هستند، امکان «جمعیتشدگی» ندارند و فقط آن زمان که در حریم دیگری قرار میگیرند، از حرمت «خودی شدن» نصیبی خواهند برد و فاصلههایشان زیر سایه پاککن قرار میگیرد.
آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد؟
گفت من، گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد، کی وارهاند ار نفاق؟
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت
بازگرد خانه همباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟
گفت بر در هم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی، ای من درآ
نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سررشته دو تا
چونکه یکتایی، درین سوزن درآ
تا زمانی که نفس و نقش دگرساز هست، دگر نیز هست، و تا وقتی انسانها آنچه را مایه هرگونه دشمنسازی و بتپرستی و کینهتوزی است، در وجود نفس اماره خویش مقهور نسازند، به آسایش بیزوال عاری از دغدغه که خالی شدن از خودی است، نمیرسند. آنچه آنها را در چاه جاه میاندازد نفس آنها است، و در حالی که این نفس آنها در فراخنای صحرای هستی مشغول شادی و چراست، روح آنها در قعر این چاه ظلمانی اسیر میماند و برای آنکه نفس اماره آنها را لذت آزادی بهره یابد، خویشتن را فدا میکنند.
از اینرو، مولانا با توسل به «آتش نی» سخت تلاش میکند با ستاندن «خودی خود» و پاک کردن خود از خودپرستی و خودخواهی، او را شایسته یگان شدن با «غیر» کند. از نظر وی، دولتی که از غلبه بر خصم بیرونی حاصل میشود دوام ندارد و وقتی دوام مییابد که انسان خصم درون را هم که منشاء شهوات او است و دائم او را به تجاوزگری و دشمنتراشی وامیدارد مغلوب کند زیرا نفس که دائم میل به تعدی دارد، دوستان را اندک اندک با انسان دشمن میکند و شک نیست که کشتن یک خصم برونی هرگز سبب نمیشود ایمنی و آزادی وی دوام بیابد.
در جامعه امروز ما، عدهیی که سخت گرفتار خودی خود هستند و جز به خود عشق نمیورزند، و آنقدر در چاه جاه فرو رفتهاند که امیدی به نجاتشان نیست، هر روز و هر لحظه دامن مهرورزی و عدالتشان کوتاه و کوتاهتر میشود و بر انبوه دگر تعریفشدگان و حذف و طردشدگان جامعه میافزایند. اینان که سخت در چنبره «دیدههای نمادین» خود گرفتارند، در خواب و بیداری کابوس «دگر»هایی را میبینند که ساخته و پرداخته خیال خودشان است. این دگرهای هراسانگیز، کسی نیستند جز منافقان جدیدی که از هر بیدین و ضددینی خطرناکترند و هر روز با شیاطین ریز و درشت آمریکایی کوکتلپارتی دارند و با یکدیگر تعاریف و تعریف تیکهپاره میکنند.
از منظر این «نرگس»های ترگل و ورگل، از آنجایی که تهی کردن «خود» از «خودی خود» ناشایسته و نابایسته است، باید تمام تلاش خود را مصروف تهی کردن «غیرخودیها» از «خودهای واقعیشان» و نشاندن «خودهای تحریفشده» بهجای آنان کرد، تا لحن و نفرینشان، نفی و نهیشان، و حذف و طرد فلهییشان، هم ممکن شود و هم مقبول؛ تا بر سریر قدرت ماندنشان هم ممکن شود و هم مقبول؛ تا تبدیل «جامعه» (گزل شافت) به «جماعت» (گماین شافت) هم ممکن شود و هم مقبول؛ و بالاخره تا امتداد و استمرار این «خود خودشیفته» هم ممکن شود و هم مقبول.
تئوری بقا حکم میکند که این نارسیسوسهای زمانه ما، نیمنگاهی هم به سرنوشت و سرگذشت اسلاف خود داشته باشند و بیاموزند که اصرار و ابرام بر این «خودشیفتگی» و «دگرهراسی» هرگز عاقبت خوشی (حتی برای اسطورهها) نداشته است و تا دیر نشده تلاش کنند خود را از خود و از چنبره «دیدههای نمادین» خود رها سازند. در این شرایط پیچیده و حساس تاریخی، و در این سالی که به نام وحدت و انسجام نامگذاری شده، هنر بازیگران عرصه قدرت و سیاست آن نیست که هر روز بر عمق خودشیفتگی و گستره غیرخودیها بیفزایند و هر لحظه حاشیه جامعه را فربهتر از متن آن کنند.