مهدی محمدی
اصلاحطلبان حمایت آمریکا از خود را «تکذیب» میکنند، میگوید ما جاسوس نیستیم، خودمان را به اجنبی نفروختهایم، تکذیب میکنند که از آمریکا پول گرفته باشند یا سر و سری با آن داشته باشند، اصلاحطلبان اساسا آمریکا را تکذیب میکنند؛ اینها همه کاملا طبیعی است، در آستانه انتخابات فاش شدن خط و ربطها با آمریکا مضر است و ممکن است کار دست آدم بدهد؛ در نتیجه همه چیز تکذیب میشود (به ضمیمه مقادیری لیچار به جرج بوش و تلاش برای همدستی او و اصولگرایان!)، مثل وردی که بخوانند و انتظار داشته باشند همه چیز را دود کند و به هوا بفرستد. اما متاسفانه خبر بد این است که دوران جادو و جنبل گذشته و وقتی پای تاریخ مضبوط و ثبت شده به میان بیاید از اوراد کاری ساخته نخواهدبود. «تکذیب میشود» مشکل را حل نخواهد کرد، اصلاحطلبان باید «توضیح بدهند که آیا قابل انکار است که آنها نیروهای مطلوب غرب برای به دست گرفتن حاکمیت در ایران هستند؟ توضیح بدهند که آیا قابل انکار است که اصلاحات سیاسی مورد نظر آنها همان اصلاحاتی است که آمریکا مایل است در ایران رخ بدهد؟ توضیح بدهند که چرا «تصمیمات» و «ادبیات» آنها تا این حد با آنچه آمریکا میخواهد و توصیه میکند، منطبق است؟
این نوشته محصول مراجعه سیستماتیک به سوابق و تتبع آرشیوی برای نشان دادن میزان همراهی آمریکا با اصلاحطلبان ایرانی- و برعکس- نیست، اگر کسی بخواهد این کار را بکند باید چند جلد کتاب قطور بنویسد. این نوشته صرفا محصول چند دقیقه چشم برهم نهادن و به یادآوردن است، محصول مرور آن مقدار اطلاعات که در ذهن یک فرد میتواند انباشته شود و در چند دقیقه بتوان آن را بازخوانی کرد.
تئوری اصلاحطلبی دوم خردادی در ایران در کلانترین نگاه بر 3 پایه اساسی استوار بوده است: رشد جامعه مدنی، دموکراسی و حقوق بشر، و پیوستن به خانواده جهانی. این اصلاحات یا به تعبیری استراتژیها دقیقا همان مواردی است که آمریکاییها عمل برمبنای آنها را به تمامی نیروهای مدنظر خود نه فقط در ایران بلکه در تمام آن کشورهایی که یک «حکومت نامطلوب»- از دید آمریکا- بر آن حاکم است، توصیه میکنند. نمونه آخر این توصیه مقالهای است که به قلم محسن سازگارا رفیق گرمابه و گلستان آقایان اصلاحطلب و فعلا رابط سازمان سیا با اپوزیسیون ایرانی در نشریه اینترنتی «گذرا» ارگان رسمی سازمان سیا به زبان فارس- نوشته شده و او در آن استدلال میکند عدم توجه به این موارد و سپس عدم تعقیب جدی شعار تغییر قانون اساسی، علت اصلی شکست اصلاحطلبان در ایران بوده است. سازگارا چون محذوریتهای اصلاحطلبان داخل ایران را ندارد طبعا صریح و دقیق حرف زده است. سراسر دوران اصلاحات و آنچه تندروهای اصلاحطلب در این مدت در دستور کار داشتند و هرجا توانستند با حداکثر توان پیش بردند، تجلی همین چند جملهای است که آقای اصلاحطلب سابق و جاسوس فعلی نوشته است. این موضوع را میتوان مورد به مورد در اقتصاد، سیاست و فرهنگ دوران اصلاحات نشان داد.
پس از دوم خرداد یکی از اولین برنامههایی که اصلاحطلبان در دستور کار خود قرار دادند موضوع مذاکره با آمریکا و لزوم برقراری هر چه سریعتر رابطه با این کشور بود. این امر آشکارا مورد استقبال دولت وقت آمریکا قرار گرفت. رییس دولت اصلاحات آبراهام لینکلن را شهید خواند و روزنامهنگاران اصلاحطلب به صراحت نوشتند آمریکا که سهل است حتی موضوعی مانند رابطه با اسراییل را هم باید از چارچوب ایدئولوژیک خارج ساخت و در سطح «منافع ملی» ارزیابی نمود. آنچه امروز رییسجمهور آمریکا در منطقه از کشورهای اسلامی میخواهد و آماده است در ازای آن امتیازهایی مهم واگذار کند، اصلاحطلبان ایرانی سالها پیش از نظام جهوری اسلامی میخواستند؛ بیمزد و منت. پس از آن، چهرههای کمتر آشکار جبهه اصلاحات، وقتی کتاب مبانی نظری برنامه چهارم توسعه را مینوشتند با دقت بیشتری به «نیاز» ایران به رابطه با آمریکا و پذیرفته شدن توسط آن پرداختند. نویسندگان این کتاب- که سازمان مدیریت و برنامهریزی دولت خاتمی ناچار اقدام به جمعآوری آن کرد- به صراحت نوشتند اقتصاد ایران نیازمند پیوستن به جامعه جهانی است و در سالهای پس از انقلاب اقتصاد در ایران هزینه سیاست- یعنی نداشتن رابطه با آمریکا- را پرداخته است. قدم بعدی پنهانی برداشته شد اما ما حالا به انداز کافی از جزئیات آن اطلاع داریم. دیپلماتهای اصلاحطلب درست در هنگامهای که آمریکا نام ایران را در محور شرارت قرار داده بود و با شنیعترین ادبیات ممکن به نظام اسلامی و بانی آن میتاختند نامهای بلند بالا و عاشقانه با عنوان «نقشه راه رابطه ایران و آمریکا» به همتایان آمریکایی خود نوشتند و در آن ضمن پذیرش همه اتهاماتی که آمریکاییها طی سالهای پس از انقلاب به دروغ به ایران اسلامی نسبت دادهاند، قول دادند که در مواردی چون تروریسم، اشاعه سلاحهای کشتار جمعی، حقوق بشر و صلح خاورمیانه کمال همکاری را با آمریکا به عمل بیاورند به شرطی که این کشور ایران را به عضویت در جامعه جهانی (!) بپذیرد.
هنوز هیچ اصلاحطلبی توضیح نداده است که این نامه چرا و به اجازه چه کسی نوشته شد؟ اگرچه آمریکاییها خیلی زود فهمیدند این حرفها بزرگتر از دهان گویندگان آن است اما آقایان اصلاحطلب کار خود را کرده بودند. نمونههای دیگر از وجود پیوندهای مستحکم میان تندروهای اصلاحطلب در ایران و ارباب غربیشان زمانی آشکار شد که به تعقیب جزء به جزء سیاستهای مطلوب آمریکا درباره برنامه هستهای ایران پرداختند و کار را به جایی رساندند که مسئولان وقت پرونده هستهای ایران آنگونه که بعضی از آنها خود به نگارنده گفتهاند در مقطعی بیش از آنکه خارج نگران باشند، از تحرکات اصلاحطلبان در داخل ایران و فشاری که برای فشل کردن روند پیشرفت هستهای ایران وارد میکردند، بیمناک بودند. اصلاحطلبان تا هنگامی که در قدرت بودند- بویژه در مجلس ششم- تقریبا هر کاری که فکرش را بکنید به نمایندگی از آمریکا انجام دادند، از بردن طرح 3 فوریتی الزام دولت به امضای پروتکل الحاقی به مجلس تا تکرار این لطیفه آمریکایی که برنامه هستهای ایران توجیه اقتصادی ندارد و حتی بالاتر از آن محاکمه نظام اسلامی از پشت تریبون مجلس که چرا 18 سال پنهانکاری کرده و کشور را در معرض خطر و تهدید قرار داده است. بعد از خروج از قدرت هم- بخوانید اخراج از قدرت توسط مردم- باز هم تلاشها برای راضی نگهداشتن آمریکا ادامه یافت. آخرین مورد آن را لابد خوانندگان این یادداشت به راحتی میتوانند به یاد بیاورند. تعدادی از آقایان اصلاحطلب در بیانیهای از دولت نهم خواستند گزینه تعلیق در برابر تعلیق را بپذیرد و کشور را بیش از این در معرض خطر قرار ندهد. کدام خطر؟ خطر حمله نظامی به ایران که با انتشار برآورد اطلاعات ملی آمریکا درباره برنامه هستهای ایران دیگر حتی خود آمریکاییها هم مایل نبودند از آن به عنوان یکی از گزینههای خود در مقابل ایران یاد کنند. به راستی حکایت این همراهی را میتوان فصلها و صفحهها ادامه داد ...
در عرصه فرهنگ و سیاست داخلی قصه بسی غمبارتر است. اصلاحطلبان ایرانی به محض در دست گرفتن زمام امور عرصه را برای فعالیت انبوهی از مسئلهدارترین نویسندگان، روزنامهنگاران، هنرمندان و فیلمسازان گشودند با بودجه بیتالمال چنان حمایتی از آنان به عمل آوردند که این جماعت از تتمه آن حمایتها هنوز در ارتزاقند. روزنامه کیهان در آن سالها به تفصیل به فعالیتهای آلوده این افراد پرداخته است. اما سوالی که اکنون باید پرسید این است که چرا بخش بزرگی از این افراد- که آن روز هم وابستگیشان آشکار بود اما انکار میکردند- امروز مستقیما با پول آمریکا و اروپا مشغول فعالیت براندازانه علیه نظام جمهوری اسلامی هستند و اهداف خود را هیچ انکار هم نمیکنند؟ آقایان اصلاحطلب که مدام تکذیب میکنند در این باره چه توضیحی دارند که نویسندگان ارگانهای رسمی سرویسهای امنیتی و دیپلماتیک غربی امروز همان کسانی هستند که تا دیروز در روزنامههای آقایان به عنوان خبرنگار و تحلیلگر مشغول کار بودند؟ دیگر همراهی با آمریکا را از کجا باید فهمید؟! چرا نخستین استقبالکنندگان از توطئه تحصن و استعفا در مجلس ششم وزارتخارنه آمریکا و اتحادیه اروپا بودند؟ چرا کشورهای اروپایی داشتن روابط با ایران را منوط به خروج روزنامههای اصلاحطلب از توقیف میکردند؟ چرا وقتی آمریکاییها روی NGOها سرمایهگذاری میکنند اصلاحطلبان هم بیفوت وقت به همان سمت میروند؟ چرا وقتی آمریکا به این نتیجه میرسد که باید روی زنان، قومیتها، کارگران و دانشجویان افراطی حساب باز کند استراتژیهای اصلاحطلبان هم بلافاصله در این جهت اصلاح و ساماندهی میشود؟ چرا وقتی نیروهای ضد اغتشاش بناست آشوب وابستگان مستقیم آمریکا در داخل ایران را مهار کنند ناچارند به مقامهای وزارت... در دولت اصلاحات فشار بیاورند و اتفاقا نتیجه هم میگیرند! چرا...؟!
این ستون و روزنامهنویسی اساسا محدودیتهای خاص خود را دارد و بر ما فرض است که برای ثبت در تاریخ هم که شده یک بار به اجماع اما در فرصتی موسع تاریخ همراهی و تعریف و اجرای پروژههای مشترک توسط دشمن غربی و عملههای داخلی آن را مکتوب کنیم و این کاری است که بدون شک انجام خواهد شد. اما آنچه مهم است این است که آدمی هر چیز را بتواند تکذیب کند خودش را نخواهد توانست. اصلاحطلبان ایرانی در همراهی و هم رأیی با آمریکا جای تکذیب باقی نگذاشتهاند.