احمد نادر
مردمشناسان به حاکمان استعمارگر توصیه کردند بهجای شکل مستقیم حضور (حضور فیزیکی) در کشورهای جهان سوم به حضور غیرمستقیم روی بیاورند و این پروژه به دو صورت مطرح گردید: الف) در برخی کشورها حاکمان بومی را نیروی خود کرده و از آنان در جهت پیشبرد اهداف و منابع خود و سیاستهای کشور مبدأ استفاده میکردند. ب) در برخی دیگر از کشورها (و البته در مرحله عالی آن) مردم و ذهنیت آنان را به سمت وابستگی سوق میدادند که این خود مرحله متکاملتر استعمار نوین است. در این مرحله، به مدد رسانههای مدرن و استفاده فراگیر از آن، پروژه جهانیسازی فرهنگی و اقتصادی را که در آن تنها یک فرهنگ و اقتصاد بهعنوان مرجع و مبدأ و تنها شکل ممکن مطرح میشود (همان فرهنگ و اقتصاد غرب) که در شکل سیاسی آن به لیبرال دموکراسی تعبیر میشود. لذا شکل نوین استعمار، استعمار غیرمستقیم است.
قدرتطلبی بیمحابا و افسار گسیخته امپراتوری نوپای آمریکا که با اندیشه جهانیسازی و جهانگستری حاکمیت و فرهنگ خود پا به عرصه استعمار کشورهای جهان سوم گذارده، از ابتدای دهه 90 به اینسو شکلی تلفیقی از شیوههای سنتی و مدرن استعمار است. بدینمعنا که ما شاهد نوعی بازگشت به شیوههای منسوخ اشغال و استعمار در پایان قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم در سیاستهای ایالات متحده آمریکا هستیم.
از بحث جهانی شدن و رقابت درون تمدنی اروپا و آمریکا و نظریههای جهانی شدن که بگذریم، شکی نیست که امروزه شیوههای کهنه و قدیمی استعمار دیگر در اذهان مردم دنیا جایی ندارد. این را مردمشناسانی میگویند که امروزه علم خود و گسترش آن را مدیون همین پروژههای استعماری میدانند (که البته خود و راه خود را از این پروژه جدا کردهاند).
اشغال مستقیم توسط یک قدرت بیرونی و یک "بیگانه" بر طبق نظریه "بیگانهترسی" و شکلگیری انسجام اجتماعی Social In-) tegration) در برابر دشمن خارجی و اشغالگر موجب تنفر عمومی در جامعه مقصد، در سطح ذهنی میشود که نمود عینی آن در شکلگیری یک جبهه "مقاومت" و شکلگیری یک گفتمان واحد در لزوم دفاع از "ملت" و "کشور" در برابر بیگانه و اشغالگر و روی آوردن به شیوههای خشن در این راستاست.
استعمار سنتی
نمونه بارز بازگشت ایالات متحده آمریکا به شیوههای سنتی استعمار (و صدالبته با ابزار مدرن)، اشغال افغانستان و عراق در قرن بیستویکم میلادی است. اشغال افغانستان در اکتبر 2001 و اشغال عراق در مارس 2003 در نتیجه لشکرکشی گسترده به خاورمیانه و کشتن دهها تن از شهروندان این دو کشور، شاهدی بر مدعای فوق است.
به نظر میرسد ایالات متحده آمریکا در این بازگشت قصد دارد در هر پروژه استعماری، چرخه خطی استعمار را بهصورت یکجا به اجرا درآورد تا از این طریق آبی بر عطش جهانگستری خود بریزد. حمله نظامی به بهانههای واهی و خودساخته (با کمک رسانهها که جایگاهی ویژه در پیشبرد این پروژه دارند) به کشور هدف، سرآغاز این پروژه است. مرحله دوم پروژه بر سر کار آوردن حکام وابسته (در دهه اول نظامی غیربومی و در وهله دوم بومی غیرنظامی و ظاهراً دموکرات) است و در مرحله آخر تسخیر همهجانبه کشور مقصد با هژمونی قوی رسانهها و تولیدات داخلی و خارجی در حیطههای مختلف و تغییر ذائقهها و ساختن نیازهای کاذب و ترویج مصرفگرایی و... مدنظر آنان است. اگر به موضوع عراق و پروبلماتیک آن از سال 2003 یعنی از زمان اشغال آن به اینسو بنگریم، درمییابیم که این طرح بهعنوان طرح اصلی در دکترین سیاست خارجی و نظامی آمریکا مطرح بوده است.
عدمشناخت دقیق و صحیح از فرهنگ مردم عراق و خصوصیات و روحیات تاریخی و فعلی آنان، سبب اشتباه تاریخی آمریکاییها در محاسباتشان شده که هماکنون در پی جبران آن به هر شکل ممکن هستند. تشکیل حکومت شیعی با اکثریت تأثیرگذار در همه امور کشوری برای آنان کابوسی تلخ بود که به مدد همت شیعیان عراق و مرجعیت مقتدر شیعه در این کشور به وقوع پیوست و پس از آن، دامنه نفوذ روزافزون این دولت و گسترش اختیار آن در به دست گرفتن امور و نزدیکی با حکومت شیعی ایران (به دلیل روحیات تاریخی و فرهنگی مشترک)، خواب را از چشم حکام آمریکایی ربوده که بایستی به هر طریقی چارهای برای آن اندیشیده شود.
مقابله با شیعیان
تشکیل «شوراهای بیداری» (صحوه) که در ابتدا برای مبارزه با القاعده در عراق و البته با کارکرد پنهانی مبارزه با شیعیان از میان سنیها و عشایر سنی عراق و با پرداخت حقوق ماهیانه 300 دلاری از سوی آمریکا به آنان، یکی از راهکارهای خروج آمریکا از بنبست موجود و وضعیت باتلاقگونه و دشوار آن است که در راستای پروژه مذکور شکل گرفت.
به وجود آمدن یک ارتش شبهنظامی مردمی بدون وابستگی دولتی و مستقل از ساختار حاکمیت و حمایت همهجانبه از آن، برنامه جدید آمریکا برای مبارزه با دولت شیعی و شیعیان عراق است تا از طریق آن، هم به تکمیل پازل استعماری خود پرداخته و هم حیثیت و آبروی از دست رفته خود را در عدم تأمین منظور اولیه اعاده کند. لذا شوراهای بیداری چالشی جدی برای آینده دولت شیعی عراق است. اظهارات اخیر جلال طالبانی در مورد قرارداد 1975 الجزایر و ملغی و غیرقابل قبول دانستن آن در شرایط حاضر، کاملاً همراستا با پروژه «استعمار تلفیقی» است که مدعای این نوشتار است.
آمریکا در پی ناامیدی از براندازی دولت مردمی مالکی از طرق گوناگون، اینک به سراغ رئیسجمهور کرد و سنی عراق رفته است تا از طریق اظهارات نامربوط و غیرقانونی که کاملاً بوی غرضورزی سیاسی میدهد (یا در حالتی خوشبینانه نشان از ناآشنایی ابتدایی با قوانین و حقوق بینالمللی و الفبای سیاست دارد)، جنجالی دیگر در راستای سرپوش گذاشتن بر شکست پروژه استعماری خود و فرافکنی آن بهسوی ایران، به راه اندازد تا شاید این تیر جدید رها شده از چله کمان ضعیف، در تاریکی به هدف اصابت کند.
لذا جمهوری اسلامی ایران بایستی با حفظ هوشیاری هرچه تمامتر در راستای خنثیسازی توطئه اخیر گام برداشته و با تقویت نفوذ معنوی خود میان شیعیان عراق، شکست این پروژه را از درون و با ایجاد نفرت مردمی از آن پیگیری کند.