دیاکو حسینی
با مقایسه و تطبیق شخصیت لولا داسیلوا و فیدل کاسترو دریچهای بهسوی دنیای چپگرایی در آمریکای لاتین گشوده میشود که با وجود شباهت کلی مملو از تعارضات درونی و چرخشهای میمون بهسمت میانهروی و دموکراسی است. اندیشه و عمل چپگرایان در آمریکای لاتین را باید در متن و با دقت به حاشیهها نظاره کرد. استلزامات محلی و منطقهای و فوریتها استراتژیکی و گنجینه تاریخی در فهم چرایی بهرهگیریی از چپگرایی که درآمیخته با نوعی حس استقلال و حق تعیین سرنوشت ملل جهان نمود مییابد، راهگشاست. آستانه هزاره سوم همگام با تحولات عمیق در سامانبندی معادلات سیاسی گیتی، نویدبخش طلیعه بدیعی در آمریکای لاتین و حوزه گروه کشورهای آند شد. چپ جدید که با به قدرت رسیدن داسیلوا در 2002 متولد شد، روی دیگر سکه توسعه مبتنیبر مسالمت با بازار و در پیدایش قرائت بدیلی در چپگرایی پوپولیستی است که فهمیده میشود. به اینترتیب آوردگاه آمریکای لاتین که با کودتاهای متوالی و بیثباتی منتهی به اقتدارگرایی نظامیان گره خورده بود، با سلسله کامیابیهای چپهای میانه و وارد شدن خردهگروههای اقتصادی و بسط طبقه متوسط تحصیل کرده و مفصلبندی انتظارات اجتماعی، چهرهای پویا به خود گرفت.
در مجموع میتوان دو نحله متمایز چپگرایی را در آمریکای لاتین بازشناخت که تدقیق در بارزههای آن ناظران را به این نتیجه خواهد رساند که چپ در این پهنه جغرافیای به دگراندیشی بطنی دچار شده و ندای شیوای سوسیالیستهای کممایه یا سوسیالیستهای پوپولیست و باز به بیان بهتر «لمپن سوسیالیستها» روبه خاموشی میگذارد و با جابهجایی اولویتهای اجتماعی و نگرشهای سیاسی، چارچوب تازهای از «چپ فعال» در برابر «چپ منفعل» نقش میبندد. در حالی که چپ در قسم نخست آن با مشخصه پیگیری سیاستهای اجتماعی به مقصود مرتفع ساختن پسامد نابرابری اجتماعی و استقرار تعادل در بدنه بازار و اثرات ماهوی آن شناخته میشود، شق دوم برخاسته از احساس و نگاه به قلمرو سیاست در راستای استنباط فردی، طبقاتی، گروهی و ایدئولوژیکی جهت مییابد. چپ منفعل مشروعیت وجودی خود را از مغایرت و تباین با امپرایالیسم به عاریت میگیرد، تا آنجا که شعار امپریالیسمستیزی به کالای مصرفی و خوراک مدهوشکننده تودهها تبدیل میشود.
فیدل کاسترو، هوگو چاوز، دانیل اورتگا و مورالس را میتوان نمونهای از نوع دوم چپگرایی برشمرد، اما آنچه چپ موردنظر کاسترو را سوا میکند، اصالت تئوریک و مبادی عملگرایی اوست که با نوعی انقلابیگری و اعتقادگرایی پیوند خورده است. کاسترو با در پیش گرفتن سیاستهای بهشدت چپاندیشانه و مقابله با امپریالیسم آمریکایی در جهت مشروعیتپردازی برای بقای خود در محیط قدرت نبود. کاسترو مشخصا به سوسیالیسم باور داشت و حتی در وجه جهانبینی و تفسیر از نظام کیهانی و جوانب بیولوژیکی بشری به سوسیالیسم مفروض خود رجوع میکرد. شاید بتوان گفت که کاسترو یک بنیادگرای اصیل سوسیالیست بود که شعاع دایره فکری و برداشت خود از مختصات زندگی سیاسی را بر مبنای سوسیالیسم بارور میکرد. دولتگرایی در کوبا پس از 1959 و تسویهحسابهای سیاسی تا به امروز روندی پرفرازونشیب داشته است. اهمیت کوبا حتی به لحاظ وضعیت اقتصادی و سیاق اجتماعی متاثر از شرایط و احوال بینالمللی و در قالب حمایتهای بلوکی اتحاد جماهیر شوروی قابل درک است. میلیاردها دلار کمکهای بلاعوض مسکو به کاسترو او را مهلت نداد تا سوسیالیسم را واقعیت ببخشد و در چرخه وابستگی به عایدات غیرتولیدی گرفتار شد. صنعت تکمحصولی، کشاورزی و نیز وابسته کوبا به بازارهای جهانی باعث شده تا استقلال اقتصادی و گسیختن از زنجیره وابستگیهای ساختاری هرگز حقیقت نیاید. از اینرو مدیریت فشرده و متصلب دولتی کوبا در فردای اضمحلال نظام دو قطبی به دشواری توانست خلاء ایجاد شده ناشی از خاتمه کمکهای رایگان شوروی را جبران کند.
در نتیجه کوبا به صورت کشوری ضعیف و بیبنیه درآمد که برای رفع ابتداییترین نیازها و ملزومات معیشتی مردم تن به رابطه هدفمند و کنترل شده با کشورهای سرمایهداری داد. اگرچه در کوبای کاسترو فقر به معنای شایع آن چشمگیری ندارد، اما اقتصاد آن ایستا و غیرمتحرک است. مخالف کاسترو با امپریالیسم به اندازه شعائر چپهای منفعل نوبنیاد مانند هوگو چاوز توخالی و از سر جلب مشروعیت نیست، اما چهره کاریزمای او در میان قاطبه تودهها شکلی از مخالفت با امپریالیسم را تداعی میکند که سراسر غیرعملیاتی و در عمل بیفایده است. رشد اقتصادی کوبا به دلیل دوریگزینی نسبی از سیستم سرمایهداری غیرپویا اما ثباتمند و هم مانع تعمیق شکافهای طبقاتی شده است. برخلاف ادعای موجود در کوبا تضاد طبقاتی و شکافهای وسیع به چشم میخورد اما خصلت نظام اقتصادی کوبا در این است که مدیریت به کامل دولتی، این تمایزات طبقاتی را در مرتبه کنترلپذیری حفظ کرده و از مطرح شدن آن به منزله مولفه بحرانی ممانعت میکند. به این دلیل اقتصاد کوبا در لفافهای از کنترل و نظارت، سخت باثبات و پیشبینیپذیر به نظر میرسد.
تورم در سالهای گذشته در آهنگی پرنوسان از 6 تا 9 درصد متغیر بوده و نگاهی به آرایش مالی و سیاستهای پولی مرحلهبندی شده در تناسب با دورههای رکود اقتصاد، نشان میدهد که ورودیها و خروجیهای سرمایه مانند سوپاپ اطمینان، بحران را پیش از وقوع مهار میکند. حتی در کوبا در ادامه دخالتهای همهسویه دولت، نظام بانکی مستقل و توانمندی وجود ندارد. شیوه اقتصادی کوبا بر پایه خدمات قرار گرفته و قریب به نیمی از مردم در این بخش مشغول به کار هستند. در همین حال کمترین بخش اشغالزا در این کشور بخش صنعت و از سویی قوانین پژمردهای بر اقتصاد کشاورزی کوبا حکمفرمایی میکند که دومین دارنده سهم جمعیت مشغول به کار به شمار میآید.
در یک نگاه کلی کوبا کشوری بدون فقر، اما معذب از ضعف سیستم اقتصادی است که در بهترین صورت میتواند از جزر و مدهای اقتصادی پرهیز داشته باشد بیآنکه جایگاه کوبا را در جدول ردهبندیهای جهانی ارتقا دهد. اما در سخن از چپ فعال که محصول مدرن آمریکای لاتین و پیآیند صفآرایی اقشار سنتی و نوین جوامع در حال توسعه حوزه کارائیب محسوب میشود، باید به این مسئله بغرنج نظر داشت که چپهای میانهرو از دل توسعه اقتصادی و ترقی اجتماعی دهههای 1930 تا برگشتهای اقتصادی دهه 1980 که معمولا در تمامی آمریکای لاتین با تفاوتهایی مشترک بود، برخاستهاند. در گذار از جامعه فئودالی که هنوز پیکره تنومندی در ملاحظات سیاستگذاری دارند، گرایشات متنوع اقتصادی حاصل شد که جامعه اقتصادی و سیاسی را به تکاپو وادار میکرد.
برزیل کشوری است که صنعت در آن زود پا گرفت و گروههای اقتصادی و اجتماعی بسیار سریع رشد کردند. حرکت بهسوی آزادسازی اقتصادی در دهه 1980 آغاز شد و در دوران ریاست جمهوری فرناندو کاردوسو از شتاب بالایی بهرهمند شد. او که جامعهشناس توسعه محسوب میشد با به قدرت رسیدن پی برد که شاهکلید توسعهیافتگی را حتی با وجود وابستگی باید در روابط بهینه با آمریکا کنکاش کند. این بود که او را بانی نزدیکی برزیل با آمریکا و پیش گرفتن سیاستهای لیبرال میدانند. جامعه مدنی بسیار متکثر و نسبتا رشد یافته برزیل مطالبات مختلفی را سبب شده که در نهایت از شکل گرفتن سیاستگذاریهای اقتصادی منجمد جلوگیری میکند. لولا داسیلوا که از طبقه کارگری برخاسته و با شعار فقرزدایی بر سر کار آمده است، چپگرایی مدنظر خود را بدون رویارویی با آمریکا دنبال میکند. او به وضوح پی برد که ساختار وابستگی آمریکای لاتین به اقتصاد جهانی لیبرال فراتر از ادعاهای مزبور نقش برجسته است. چپ نوین آمریکای لاتین که در پیرو داسیلوا میتوان از میشل باچلت در شیلی و خانواده کرشنرها در آرژانتین نام برد، توسعه اقتصادی را در دو سطح منطقهای و جهانی پیش گرفتهاند و به این ترتیب با دو دست از کشورهای متضاد و متخاصم روابط بینابینی دارند.
سفر بوش به برزیل و دیدار مارس 2007 داسیلوا و رئیسجمهور آمریکا در کنار مناسبات دوستانه کشورهای حوزه آند که مشمول کوبا و ونزوئلا نیز میشود، اساسا صبغه ضدامپریالیستی را از مواضع چپنو زدوده است. مخالفت برزیل و شیلی با پایگاه آمریکا موسوم به مرکز فرماندهی جنوب که وظیفه مقابله با ونزوئلا و بولیوی را دارد، بیانگر مواضع معتدل چپنو محسوب میشود. چپگرایی در آمریکای لاتین شاخههای مختلف و نتایج متنوعی دارد، اما پرروشن است که چپ سنتی کاسترو در گرو منزلت شخصیتی او گرفتار شده و بیگمان دوران پس از کاسترو را باید در انتظار رشد تعارضات اجتماعی و تبلور خواستهای اقتصادی نشست که با سیستم اقتصادی خشکیده این کشور قابلیت پاسخگویی ندارد. چپهای نو در برابر بهسوی مفهوم نزدیکی از سوسیال دموکراسی اروپایی سوق مییابند و هرچه بیشتر از تضاد با امپریالیسم فاصله میگیرند. چپ واقعبینانه آمریکای لاتین با وقوف بر ساختارها و الزامات تاریخی میداند که اگر توسعهیافتگی مشکل مهم قلمداد میشود باید راهحل را در خود جامعه دنبال کنند. شیلی، آرژانتین و برزیل اگرچه هنوز در چنبره کاستیهای اقتصادی هستند اما طلایهدار رشد و توسعهیافتگی در یک دهه اخیر نیز به شمار رفتهاند. مدل توسعه چپنو هر آن به سمت امحای چپهای سنتی شعارگونه و عوامفریبانه راه باز میکند. این مدل جدید مناسبات سیاسی با آمریکا را گریزناپذیر ندیده است اما وقوف دارد که در رهگذر توسعه، محیط رقابتآمیزی که همه کشورهای توانمند را نیز در بربگیرد میتواند گامی بهسوی توسعه اقتصادی باشد.