صلاحالدین هرسنی
اگرچه آمریکای لاتین تا اواخر قرن پیشین نقش حیات خلوت آمریکا را ایفا میکرد، اما روند رویدادهای سیاسی جدید در سالهای اخیر، جهت کلی و خط و مشیهای سیاسی مردم و رهبران این منطقه را تغییر و آن را در مسیر جدای از مسیر گذشته و قبل خود قرار داده است. در باب نقش حیات خلوت آمریکای لاتین برای آمریکا همینبس که تعامل سیاسی اغلب کشورهای این منطقه با خارج تابعی از سیاستهای واشنگتن بوده و این کشورها کمتر قادر به اتحاذ سیاستهای مستقل در عرصه سیاست خارجی بودهاند، اما در روزگار حاضر مسیر جدید سیاستهای این منطقه در مسیر خلاف جهت نرمها و قالبهای مسلط جهانی قرار گرفته و بهرغم افول سوسیالیسم آن هم در ادوار بعد از فروپاشی نظام شوروی، چنین جنبشی دوباره و در ادوار نئولیبرال کمتر از یک دهه در حیات خلوت گذشته آمریکا سر برآورده است. با چنین زمینه و شرایطی، چپگرایی را باید گفتمان غالب روزگار حاضر آمریکای لاتین دانست. تردیدی نیست که حاکمیت چنین گفتمانی بر فضای سیاسی آمریکای لاتین ریشه در دلایل متعدد دارد.
در این میان وجود حکومتهای دیکتاتور و وابسته به نظام سلطه و نیز افول عمر الگوهای نئولیبرال و نیز وجود فقر و بیکاری در کنار گرایشهای پوپولیسم را باید دلایلی بارز برای گفتمان چپگرایی و گرایش جنبش سوسیالیستی در آمریکای لاتین دانست. البته آمریکای لاتین جدای از دلایل مزبور گرایشهای چپگرایانه خود را وامدار رویکردهای سوسیالیسم حاکم بر اروپا میداند و حتی گفته میشود که چپگرایی و مارکسیسم از طریق اروپا وارد این منطقه شده است. با این درآمد موج جدید جنبش چپ ابتدا در هندوراس با پیروزی مانوئل زیلا به راه افتاد و سپس با پیروزی ایوو مورالس در بولیوی و میشل باچلت در شیلی تکرار شد. بعد از تجربه بولیوی و شیلی موجب چپگرایی موجب پیروزی رنه پروال در هائیتی، اسکارآریاس در کاستاریکا، آلن گارسیا در پرو، آلوارو اوربیه در کلمبیا، فلیپه کالدورن در مکزیک، رافائل کورهآ در اکوادور، لولا داسیلوا در برزیل، دانیل اورتگا در نیکاراگوئه، چاوز در ونزوئلا، کریستیانا کوشنر در آرژانتین شد. اما تا به وقت حاضر پیروزی آلوارو کولوم کابایرو آخرین حلقه از حاکمیت و پیروزی چپگرایان در آمریکای لاتین بود و به این وسیله قطار چپگرای آمریکای لاتین توانست آخرین مسافر از گروه سوسیالیسم را در ایستگاه گواتمالا پیاده کند. در حقیقت با پیروزی آلوارو کولوم کابایرو حلقه تازهای به زنجیره متحدان سیاسی جنبش چپ آمریکای لاتین افزوده شد تا گواتمالا از غافله گفتمان جدید کشورهای منطقه عقب نماند. در این میان دلایلی موجب پیروزی کولوم کابایرو شد.
از دلایل بارز پیروزی کابایرو تاسی به شعارهایی بود که رهبران اصلی جنبش چپ آمریکای لاتین از آن بهره جستهاند. شاید بتوان رفتارهای سیاسی چاوز در ونزوئلا، باچلت در شیلی و لولا در برزیل را الگوی درخشانی و بدیل مناسبی برای پیروزی لیدر جدید چپگرایان آمریکای لاتین دانست. در کنار الگوهای رهبران ممتاز آمریکای لاتین که منجر به پیروزی کولوم کابایرو شد، باید برای سیاستهای اعلامی و اعلانی او در این پیروزی سهم ویژهای قائل شد. این لیدر جدید چپگرایان آمریکای لاتین راهبرد خود را در نیل به پیروزی به دو مقوله اشتغال و امنیت معطوف کرد، ضمن آنکه او در پیشبرد و نیل به اهداف سیاسی خود از اولویتهای توسعه اقتصادی و گسترش سرمایهگذاری و اصلاح سیستم قضائی و ساختارهای اقتصاد کشور غافل نماند و با فاصلهگیری از انگارهها و تفکرات جریان نئولیبرال توانست نقش مهمی را در تثبیت جنبش چپگرای آمریکای لاتین ایفا کند. در این میان تاسی به راهبرد آربنز، رئیسجمهور پیشین گواتمالا که در دهه 50 با کودتای سازمان سیا ساقط شد، توانست سهم عمدهای را در پیروزی او ایفا کند. از همان ابتدای نامزدی و مبارزات انتخاباتی برای احراز پست ریاست جمهوری، قراین نشان میداد که رویکردهای سیاسی کابایرو نباید بیتاثیر از رویکردهای سیاسی آربنز باشد. لذا تثبیت موقعیت جنبش چپ آمریکای لاتین و نیز نظر به تجربه نخستین دولت چپگرا در گواتمالا آنهم از سوی آربنز و میراث او، این فرصت را برای کابایرو ایجاد کرد که او بخواهد بهطرز ماهرانهای برای پیروزی خود و جنبش چپ از آن بهره گیرد.
در مجموع، اقامه این دلایل موجب پیروزی کابایرو و میراث چپگرایان آمریکای لاتین شد و این جهتگیری سیاسی و فکری او این امکان را به وجود آورد که جنبش چپ بتواند گام دیگری را بهسوی تثبیت موقعیت منطقهای و جهانی خود بردارد. مسلم است که با پیروزی کابایرو در حلقه متحدان چپ آمریکا لاتین، فصل جدیدی در مناسبات و سیاست خارجی گواتمالا گشوده شود. قراین نشان میدهد که این پیروزی با توجه به پایهگذاری فصل نوینی از همگرایی که در کشورهای آمریکای لاتین حکمفرما شده است، به تحکیم پیوند دوستی با سایر همتایان چپگرا و برخی از کشورهای همپیمان فرامنطقهای چون ایران بینجامد. استراتژی نگاه به جنوب در نزد دستگاه سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایرن، شاهد و گواهی بر این مدعاست.
در پایان این نکته یاد کردنی است که مجرد این جنبش منطقهای و فرامنطقهای نباید چیزی از مسئولیت و توجه رهبران آن را از تبعات این میراث بکاهد. شاید مهمترین پیامد و تبعات گسترش جنبش چپ، توجه قدرتهای برتر منطقهای بهویژه آمریکا به منطقه باشد که این ائتلاف آن را از شرایط حیات خلوت خارج کرده است. طبیعی است که خارج شدن این منطقه از سیطره نفوذ آمریکا، بر وسعت توجه این کشور نسبت به حیات خلوت گذشته خود میافزاید. قراین نشان میدهد که آمریکا برای تغییر در فضای سیاسی و بر هم زدن نظم قاموسی جنبش چپ و به عبارتی میراث بولیواریسم آمریکای لاتین همت گماشته است و با شگردهای پنهان و آشکار خود برای مقابله با دولتهای چپگرا و مستقل ادامه میدهد. شاید تجربه گواتمالا با توجه به سابقه این کشور در بنیان جنبش چپ و محتملا گسترش دامنه جنبش چپ در سایر کشورهای منطقه آن هم در ادوار آینده بتواند تمامی امیدها و تلاشهای آمریکا در خنثی نمودن جنبش چپ بیاثر کند. به هر تقدیر جنبش چپ در حد و مقام یک مانیفست نوظهور، تجربهای جدیدی است که حیات سیاسی آمریکای لاتین با مساعی رهبران پراگمات خود و اینبار در روندی تقابلی و موجی معکوس برای برهم زدن نظم قاموسی و شکستن هژمونی آمریکا به حرکت درآمده و به آن گرایش تام نشان داده است.