صلاحالدین هرسنی
تا قبل از اواخر دهه 1980 وجود برخی از نشانهها و مولفههای دموکراسی در ونزوئلا سبب میشد که بتوان این کشور را به عنوان یک نظام دموکراتیک کار آمد به حساب آورد. نشانگان دموکراتیک ونزوئلا تا قبل از دهه 1980 در مولفههایی چون کارآمدی روندها و نهادهای دموکراتیک، روند نظام انتخاباتی و فضای باز سیاسی نمود یافت. اما بعد از این دهه، نشانههایی غیرقابل انکار از زوال و انحطاط دموکراتیک در این کشور به چشم خورد و این کشور را در سلک نظامهای سیاسی شبه اقتدارگرا قرار داد تا این کشور بتواند فرایند پویش سیاسی خود را به سوی شبه اقتدارگرایی از سر گیرد.
1- فاز نخست فرایند تثبیت دورانگذار
آنچه موجد عقبگرد ونزوئلا از دموکراسی به سوی شبه اقتدارگرایی شد، به مساعی رهبر جدید این کشور باز میگشت که در آغاز و در فرایند سه دور از کودتایی مستمر نتوانست حکومت منتخب پرزیدنت کارلوس آندرس پرز را به زیر کشد. اما هنگامی که پرزیدنت پرز به فساد متهم و ناچار به کنارهگیری از قدرت شد، چاوز با کسب حمایت گسترده مردم و البته در فرایند انتخاباتی آزاد و عادلانه به مقام ریاست جمهوری رسید. بدون تردید ادوار بعد از انتخاب چاوز را باید تهدیدی جدی علیه سنت دموکراتیک ونزوئلا دانست. مسلم است که با پیروزی چاوز در انتخابات ریاست جمهوری به سال 1998، ونزوئلا در مسیر حرکت سیاسی سابق خود قرار نگرفت، بلکه با روند جدید خود به دورهای طولانی از آشوب انتقال یافت تا این کشور بتواند سیر نظام سیاسی خود را در قالب نظام سیاسی شبه اقتدارگرا تثبیت نماید. نشانگان تثبیت نظام سیاسی ونزوئلا در بعد از ادوار دهه 1980 آنجا نمود یافت که چاوز در دوران اول صدارت خود از پذیرش مجلس مقتدر قدیمی ونزوئلا در جهت تنظیم یک قانون اساسی جدید امتناع ورزید و حتی از پذیرش فعالیت مجلس تازه برای ایفای کامل نقش خود در حرکت به سوی دموکراسی جلوگیری به عمل آورد. چاوز برای تکمیل و تداوم این سیاست تا به آن مرحله به پیش رفت که توانست افسران نظامی زیادی را در مناصب حکومتی انتصاب کند و ارتش را به مرز سیاستزدگی سوق دهد. اما این وضعیت، پایان راه برای تثبیت شبه اقتدارگرایی نبود. در اقدام بعد چاوز تلاش خود را برای ایجاد یک توافق جدید در جایگزین کردن توافق از دست رفته پونتوفیجیو معطوف کرد که برای دموکراسی این کشور خطرناک بود؛ چرا که اقدام چاوز در مبادرت به این توافق عمدتا خصلتی شخصی و پوپولیستی داشت که بر مبنای وعدههایی مبهم و نه پیشنهادهای عملی سیاسی بنا شده بود. لذا چاوز در اجرای این توافق از مردم خواست که برای از میان بر داشتن مشکلات اقتصادی و سیاسی این کشور به وی اعتماد کنند. معاهده پونتوفیجیو به فرایندی از پویش ونزوئلا در حرکت به سوی دموکراسی اطلاق میشد که از طرح اندیشهها و درخواستهای افراطی جلوگیری به عمل میآورد و گامی برای تثبیت دموکراسی در ونزوئلا به حساب میآمد. اما اجرای پونتوفجیو از سوی چاوز سبب شد که میزان حمایت از وی در خلال سالهای بعد کاهش یابد و زمینهها برای ایجاد کودتا به منظور بر کناری او از قدرت در سال 1992 فراهم شود. در این میان آنچه میتوانست خطر تهدید دموکراسی ونزوئلا را افزایش دهد مسئله سرنگونی او بود که در مقایسه با شبه اقتدارگرایی پوپولیستی و آشفته چاوز، تهدیدی بیشتر علیه دموکراسی تلقی میشد. پیامد همه اقدام چاوز در فاز اول تثبیت دورانگذار، تقویت رویکرد سیاستزدگی ارتش در حیات سیاسی ونزوئلا و وقوع کودتایی هر چند ناموفق بود که در اوایل سال 2002، به استمرار شکاف و اختلاف میان افسران هوادار و مخالف چاوز انجامید، ضمن آنکه مواجهه میان هوادار و مخالفان چاوز، فرایند دموکراسیگرایی ونزوئلا را از محیط سیاسی این کشور دور کرد.
2- فاز دوم فرایند تثبیت دورانگذار
فاز دوم فرایند تثبیت دورانگذار ونزوئلا آنجا آغاز شد که چاوز یک سال بعد از انتخاب به ریاست جمهوری در فوریه سال 1999 فرمانی را برای فراخوان همه پرسی با هدف تغییر شکل نظام سیاسی و تشکیل مجلس موسسان و تغییر قانون اساسی ونزوئلا صادر کرد. اگرچه اقدام چاوز در تشکیل مجلس موسسان به منظور افزایش قدرت و بیشتر به عنوان زمینهای برای قدرت عالی او تمهید یافت، اما سرانجام او را به مواجهه با دیوان عالی کشاند، ولی او توانست با اعلام وضعیت فوقالعاده بر مشکل مزبور فایق آید. در مجموع تغییرات عامدانه چاوز از یک سو متضمن ایجاد یک نظام ریاست جمهوری متمرکز و قدرتمند و تضعیف سازوکارهای مهار و موازنه شد و از سوی دیگر دوره ریاست جمهوری چاوز در استعانت از تغییرات در قانون اساسی، از 5 سال به 6 سال افزایش یافت و امکان انتخاب ریاست جمهوری وی برای دومینبار متوالی فراهم گردید. طرفه آنکه این تغییرات زمینه را برای حق رای پرسنل نظامی هموار کرد تا پشتوانه سیاسی ارتش متضمن عبور چاوز از بحرانهای احتمالی باشد. به هر تقدیر مجموع اقدامات وی منجر به پیروزی او در انتخابات ماه جولای 2000 شد. او در اولین فعالیت دوران دوم ریاست جمهوری خود از دستگاه قضایی کشور نقش مستقیم ارتش برای نوسازی و برنامه بولیوار 2000 کشور بهره گرفت و در این کار تا بدانجا پیش رفت که توانست کنترل سیاسی خود را بر امور تقویت کند. دیدگاههای چاوز در این مرحله از حیات سیاسی ونزوئلا با دیدگاه چهرههای معمول و تند روی کشورهایی چون کوبا، عراق و لیبی شباهت داشت. او در این مرحله از حاکمیت سیاسی خواستار تغییر وضع موجود بود و در مقام چهرهای غیر لیبرال نمیتوانست هیچ صدای مخالفی را تحمل کند. در فواصل بعد چاوز فعالیتهای منعکنندهای را علیه مطبوعات به راه انداخت و حتی حیات سیاسی اتحادیههای کارگری را به عنوان عاملی بازدارنده برای ادامه حیات سیاسی خود، به چالش گرفت. سرانجام نتیجه همه فعالیتهای تمامیت خواهانه او، منجر به کودتایی علیه او شد که در راستای اعاده دموکراسی به اجرا در آمد. به هر تقدیر کودتای تمهید یافته مخالفان علیه او عقیم ماند و او به رغم ناشکیبایی در مقابل مخالفان و عادتش به گزافهگویی رهبر منتخب مردم ونزوئلا باقی ماند.
3- فاز سوم فرایند تثبیت دورانگذار
فاز سوم فرایند تثبیت دورانگذار ونزوئلا با انتخاب مجدد او به مقام ریاست جمهوری در 2006 آغاز شد و این هنگامی بود که طرح او موسوم به بولیوار 2000 به بار نشسته بود. چاوز این بار در حد و مقام یک قهرمان و به عنوان آلترناتیوی برای بولیواریسم آمریکای لاتین حرکتی ساختارشکنانه را در قالب اصلاحات عمیق سیاسی، اقتصادی و فرهنگی آغاز کرد. به همین جهت تلاش فراوانی را در جهت تقویت نهادهای دموکراتیک و تحکیم مبانی آزادی کرد و با ایجاد فرصتهای شغلی موجد باز تولید یک سوسیالیسم نوظهور برای میراث بولیوار شد. نکته آنکه چاوز در اجرای اهداف جدید هزاره از الگوی دموکراسی مشارکتی بهره گرفت و برای تحقق اصل سوسیالیسم، بر مشارکت فعال تودهها و دموکراسی توافقی تاکید نمود، حتی دامنه اقدامات او به سایر حوزههای آمریکای لاتین نیز تسری یافت و الگویی برای رهبرانی چون مورالس، کورئا، داسیلوا و کرشنر در حیات خلوت آمریکا شد. اقدام چاوز در مبادرت به برنامههای هزاره ابتدا بر محبوبیت وی افزود و چنان به نظر میرسید که ونزوئلا عصر چاوز در فرایند گذار به دموکراسی در پویش است. اما یک سال وقت نیاز بود تا ونزوئلا دگر بار و همچون تجربه نوبت دوم چاوز در امر ریاست جمهوری به شبه اقتدارگرایی گراید. چاوز در این مرحله از حیات سیاسی میبایست به مسئله کشوری میپرداخت که دارای یک سنت واقعی دموکراتیک بود، اما وجود ملاحظاتی سبب شد که او هیچ شتابی را برای اجرای آن به خرج ندهد. وضعیت نامناسب حقوق بشر، سلب آزادی بیان و عدم استقلال سازمانهای خصوصی و دولتی نشانهای از پویشهای جدید شبه اقتدارگرایی چاوز بود که حجم وسیعی از اپوزیسیون و مخالفت را فراروی حیات سیاسی خود به تکاپو واداشت. اما نشانگان پویش ونزوئلا در گذار به شبه اقتدارگرایی آنجا نمود یافت که چاوز خواستار همه پرسی جدید در جهت تغییر قانوناساسی و انجام اصلاحات به تاریخ دوم دسامبر 2007 شد. تردیدی نیست که قصد چاوز در تغییر قانون اساسی تمهید زمینهها و شرایطی باشد که او بتواند نامزد احراز پست ریاست جمهوری به صورت مادامالعمر شود. اگرچه چاوز مجموعه اقدامات خود را در ایجاد چنین شرایطی انقلاب دیگر از جنس بولیواری خوانده و آن را اصلی برای تحقق سوسیالیسم دانسته است، اما مسلم است که این حرکت او چیزی جز گردش به سوی اقتدارگرایی و تیره کردن چشمانداز دموکراتیک نخواهد بود. حجم وسیع تظاهرات معترضان و نیز اعتراض کاتولیکهای ونزوئلا و نیز نظارت دیدهبان حقوق بشر در نقد و در خور تخطئه دانستن اقدام چاوز شاهدی بر این مدعاست. با این همه قراین نشان میدهد که ونزوئلای عصر چاوز با جهد بلیغی که در بیاعتنایی به پرنسیبهای دموکراسی انجام دادهاست عرصههای متفاوتی از فضاهای باز و بسته را به نمایش گذاشته است که حاصل آن چیزی جز عقبگرد از دموکراسی به سوی شبه اقتدارگرایی نیست. با این همه اینگونه باید گفت که ظهور چاوز در ونزوئلای امروز بخشی از روند زوال دموکراسی در این کشور است، به گونهای که چاوز نشانه و عامل این زوال به شمار میآید.