احمد ساعی / دارای درجهی دکتری علوم سیاسی و عضو هیات علمی دانشگاه تهران
ظهور فاشیسم به عنوان یکی از پدیدههای بزرگ نیمهی نخست قرن بیستم به شیوههای مختلفی مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است و در تبیین آن از رویکردهای مختلفی شامل رویکردهای اقتصادی، جامعهشناختی، فرهنگی و حتی روانشناختی بهره گرفته شده است. گروهی از تحلیلگران با عزیمت از موضع پویاییهای عصر مدرن و گذر به مدرنیته، جایگاه بروز فاشیسم را در میان کشورهای دیررسیده به عصر مدرن جستوجو کردهاند. این دیررسیدگان برای کوتاه کردن راه و زودتر رسیدن به پیشافتادگان به شیوههایی متوسل شدند که نوعاً فاشیسم نام گرفت.
"برینگتن مور" در کتاب "ریشههای اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی" مهمترین تبیین جامعهشناختی از پیدایش فاشیسم را ارایه کرده است. برینگتن مور فاشیسم را به عنوان یکی از شیوههای نوسازی به شمار آورده است که در شرایط خاصی با چنین شکلی بروز میکند. او سه شیوهی نوسازی را از یکدیگر متمایز میکند: شیوهی دموکراتیک و سرمایهدارانه، شیوهی فاشیستی و شیوهی کمونیستی. شیوه نخست در اروپای غربی پدید آمد و در شرایطی رخ داده که طبقهی بورژوا و به طور کلی طبقهی متوسط به عنوان کارگزار تحول بسیار نیرومند بوده است و با طبقهی فئودال وارد یک جدال قطعی شده است و به شیوهی انقلابی، آن طبقه را از میدان به در کرده است و در پی آن جامعهای دموکراتیک بنا نهاده است. اما در کشورهایی که طبقهی متوسط رشد کافی نداشته است و به اندازهی کافی نیرومند نبوده است، در مبارزهی خود با طبقهی زمیندار ناگزیر به سازش شده است و از سوی دیگر با تودههایی که ریشه در جامعه و نگرشهای سنتی داشتهاند، متحد شده است. حاصل این فرایند در نوسازیِ حاکی از سازش بین طبقهی متوسط و طبقهی زمیندار، فاشیسم بوده است.
"هانا آرنت" به سهم خود یکی از مهمترین تحلیلها را از فاشیسم ارایه داده است. رویکرد آرنت در عین حال برای تبیین انفعال سیاسی در دموکراسیهای امروزی و حتی برای توضیح پوپولیسم در جوامع توسعهنیافتهی کنونی نیز حایز اهمیت است. آرنت پیدایش فاشیسم را از یکسو به تودهای شدن جوامع، در گذر از ساختارهای فئودالی و سنتی به ساختارهای نوین و سرمایهداری و از سوی دیگر به پیدایش ایدئولوژیهای مبشر رستگاریِ جمعی مثل کمونیسم و فاشیسم نسبت میدهد. تودهای شدن جامعه به معنی کنده شدن قشرهای وسیعی از مردم از پایگاههای سنتی پیشین است؛ پایگاههایی که به شیوهی خاص خود جایگاهی برای نظم، انسجام و ثبات دادن به زندگی و سلوک مردم بود. تودههای کنده شده از پایگاههای سنتی و انباشته شده در شهرها و حومهها و زاغهها برای پذیرش ایدئولوژیهای هزارهایِ مبشر رستگاری جمعی، ایدئولوژیهایی که بهشت این جهانی و آن جهانی را وعده میدهند، آماده میشوند. هنگامی که چنین شرایطی پدید آمد، آنگاه ترکیبی از طرحهای توطئهآمیز به همراه خشونت رهبر به شدت عوامفریب که به زبان توهها حرف بزند کافی است تا موجهای عظیم انسانی را به راه اندازد.
مارکسیستهای کلاسیک، فاشیسم را خشنترین شکل حکومت سرمایهداری در شکل انحصاری آن تعریف کردند. آنها با این بیان، فاشیسم را تنها توصیف کردند، بی آنکه آن را تحلیل و تبیین کنند. با این تعریف فاشیسم، یکی از شکلهای حکومت بورژوایی برای اوضاعی که شکل دموکراتیک میسر نیست، میباشد. تحلیل "لنین" از امپریالیسم نیز از جهتی با توضیح فاشیسم مرتبط میشود؛ در این تحلیل تقسیم جهان و بازتقسیم آن در مرحلهی سرمایهداری انحصاری جای مهمی دارد. به این ترتیب رویکرد لنین بیشتر سیاسی است. فاشیسم را به هر ترتیب که تبیین کنیم، به هر حال عوامل عارضی نیز در آن سهم داشته است. از جملهی این عوامل عارضی، عملکرد احزاب و گروههای سیاسیِ مهمی بوده است که در جوامعِ دستخوش این آسیب حضور داشتند و فعالیت میکردند. آنچه در بالا به آن اشاره شد مربوط میشود به زمینههای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بروز فاشیسم. غیر از این زمینههای عام، عوامل عارضی خاص نیز سهم خود را داشتند که به نوبهی خود باید مورد بررسی قرار گیرند. از جملهی این عوامل عارضی میتوان از سیاستها و شقاقهای احزاب و گروههای چپ در کشورهایی چون آلمان و ایتالیا نام برد. در این کشورها، جنبش چپ و احزاب چپ نیرومند بودند و در صورت عملکرد بهتر میتوانستند در تغییر روند حوادث نقش مهمی ایفا کنند.
مهمترین ضعف احزاب چپ در این زمان از انشقاق آنها و سردرگمی آنها در اتخاذ یک سیاست منسجم ناشی میشد. تقسیم شدن احزاب دارای گرایشهای مارکسیستی به دو جناح بزرگ اصلاحطلب و انقلابی از جمله مهمترین موارد انشقاق این جریان مهم در اروپای شرقی و جنوبی بود. دفاع حزب سوسیال دموکرات از گرایشهای سازشکاری و اصلاحطلبی و در مقابل دفاع حزبهای طراز بلشویکی از حرکتهای انقلابی، جنبش کارگری آلمان را دچار سردرگمی کرد. اقدام حزب اسپارتاکیست به رهبری "رزالوکزامبورگ" به یک قیام انقلابی در سال 1919 منجر شد. شکست این قیام بر جامعهی روشنفکری و کارگری آلمان اثر زیادی گذاشت و روحیهی یأس از چنین جریانی را رواج داد. در سوی دیگرِِ جنبش چپ نیز حزب سوسیال دموکرات نتوانست جبههی دموکراسیخواهی نیرومندی را ایجاد کند. نازیستها در واقع با وام گرفتن از بسیاری شعارها و میراثهای احزاب چپ توانستند مردم را به سوی خود جلب کنند. آنها به جای سوسیال دموکراسی شعار عوامفریبانهی ناسیونال سوسیالیسم، منافع ملی و امت واحد را پیش کشیدند. به این ترتیب زمینهی فکری و سیاسی و فضای تحرکی که احزاب و گروههای چپ و ملی برانگیخته بودند، توسط نازیستها و فاشیستها آشکار شد و مورد بهرهبرداری آنها قرار گرفت.