شهریار زرشناس
اصطلاح روشنفکرى داراى دو وجه است وجه عام که به معناى تحصیلکرده بودن، آزاداندیش بودن، به علوم دیگر آشنا بودن و ... است و وجه خاص که ناظر به جریانى فکرى است که مختصات و ویژگیهاى مخصوص خود را دارد. مراد از روشنفکرى در بحثهاى نظرى، مفهومى تاریخى ـ فرهنگى است که بیانگر جهتگیرىهایى خاص است. بعد از طرحریزى بنیانهاى تفکر مدرن توسط فیلسوفانى همچون دکارت (۱۶۵۰ میلادى)، بیکن (۱۶۲۶ میلادى)، جان لاک و ... و بیان این بنیانها به صورت نظرى و منسجم، فیلسوفانى موسوم به فیلسوفان عصر روشنگرى ظهور کردند که نقش اصلى آنها بیان تفصیلى فلسفه مدرن و وارد کردن آن در جامعه و در میان مردم بود. فیلسوفانى مثل دنیس دیدرو (۱۷۸۴میلادى)، ژان ژاک روسو (۱۷۷۸میلادى)، ولتر (۱۷۷۸ میلادى) این افراد اغلب روزنامهنگار، نمایشنامهنویس و یا به مفهوم قرن هجدهمى کلمه رماننویس بودند و به فلسفه محض نمىپرداختند. این دسته از افراد، نخستین کسانى بودند که در غرب، روشنفکر نامیده مىشدند. این افراد خود را نماینده عصرى مىدانستند که بشر وحى را کنار گذاشته و زندگى خود را با تکیه بر خرد منقطع از وحى اداره مىکند. لذا وقتى در باب روشنفکرى صحبت مىکنیم از یک وضعیت خاص تاریخى صحبت مىکنیم و روشنفکران کسانى هستند که به عنوان سخنگویان و نمایندگان تمدن و تفکر مدرن ظاهر شدهاند و از مرزهاى مدرنیته دفاع کرده و تفکر مدرنیته را از اجمال فلسفى به تفصیل سیاسى، حقوقى، اقتصادى و اجتماعى درآوردند.
طبق این تعریف اندیشمندان بزرگى همچون فارابى، ابنسینا، ملاصدرا و ... روشنفکر محسوب نمىشوند چرا که روشنفکر فرزند و سخنگوى مدرنیته در بعد اجتماعى، سیاسى، حقوقى و ... است و روشنفکرى جریانى است که بیانگر خواستها و آمال مدرنیته است.
روشنفکرى دینى هم با توجه به آنچه که گفته شد یک مفهوم پارادوکسیکال محسوب مىشود. تفکر دینى متعلق به یک افق تاریخى ـ فرهنگى خاصى است که مبتنى بر وحى است و رهبران این تفکر، پیامبران و روحانیان هستند. در حالى که روشنفکرى دقیقاً براساس عقل منقطع از وحى بنا شده است و با انکار وحى و نفى هرگونه تفکر غیرعقلانى، غیرفلسفى و غیراومانیستى معنا پیدا مىکند. پس روشنفکرى دقیقاً در تناقص با مفهوم دینى قرار مىگیرد. اما فارغ از این بحثهاى مفهومى و در حیطه عمل، ما شاهد آن هستیم که افرادى سعى در پیوند زدن روشنفکرى و دین و ساختن مفهومى به نام روشنفکرى دینى نمودهاند و از آنجایى که مرزهاى این دو مفهوم کاملاً متمایز از یکدیگر است لاجرم تفکر روشنفکرى دینى، تفکرى التقاطى مىشود. براى شناخت دقیق مختصات این جریان لازم است مرورى بر تاریخچه شکلگیرى آن در ایران داشته باشیم. جریان روشنفکرى دینى در ایران از ابتداى شکلگیرى (دوران مشروطه) تا به امروز در چهار دوره قابل بررسى است. دوره اول، دوران مشروطه است که دوران تولد روشنفکرى دینى ایران است. از چهرههاى مؤثر در این دوره مىتوان به میرزا عبدالرحیم طالبوفتبریزى (۱۳۲۸ قمرى) (صاحب کتاب «احمد» و «مسالکالمحسنین») و سیدجمالالدین اسدآبادى (۱۳۱۴ قمرى) اشاره کرد که سعى مىکردند مطالب دینى را به گونهاى طرح کنند که با افق مدرنیته در ستیز قرار نگیرد. به عبارت دیگر مدرنیته را مبنا قرار مىدادند و بر این مبنا روشنفکرى را تفسیر و تعبیر مىکردند. (این عمل بسیار شبیه به کارى است که در ادبیات اسطورهاى غربى به یک راهزن نسبت داده شده است. این راهزن پس از دزدیدن آدمها، آنها را روى تختى مىخواباند و آنهایى را که از تخت کوتاهتر بودند آنقدر مىکشید که با تخت هماندازه شوند و اگر فردى بلندتر از تخت بود، اضافات او را اره مىکرد). به تعبیر دیگر روشنفکرى دینى با معیار قرار دادن مبانى مدرنیته، دین را مورد تفسیر و تعبیر قرار مىدهد. این همان کارى است که آقاى سروش از آن به قبض و بسط تئوریک شریعت یاد مىکند. به عبارت بهتر کار روشنفکرى دینى قبض و بسط دادن به اندیشه دینى با توجه به اصالتى است که براى مدرنیته قائل است.
از مشخصههاى این دوره و شخصیتهایى که به عنوان شاخص این دوره نام بردیم دیدگاههاى ضداستبدادى و به ظاهر ضد استعمارى آن است. البته بحث مفصلى در اینجا مطرح مىشود که نمىتوان از افق مدرنیته علیه استعمار جنگید. چرا که استعمار خود تجسم مدرنیته یا به عبارت بهتر تجسم بالاترین مراحل مدرنیته است و کسى نمىتواند با تکیه برافق، تفکر و ایدئولوژى مدرن، با استعمار بجنگد. این هم از آن تناقصهاى تاریخى است که عدهاى گرفتار آن شدند و سیدجمال هم گرفتار آن بود. دوران دوم حیات تاریخى روشنفکرى دینى ایران دوران رضاشاه است. (۱۳۰۰ تا ۱۳۲۰) این دوره از کم فروغترین دورهها در حیات روشنفکرى دینى ایران است. روشنفکرى دینى در این دوره حضور محسوسى ندارد. اساساً به دلیل شدت اختناقى که در این دوره وجود دارد، هیچ جریان روشنفکرى جز روشنفکرى ناسیونالیست باستانگرا که رضاشاه آن را تأیید و تبلیغ مىکرد، نمىتوانست به فعالیت بپردازد. در این دوره چهره شاخصى در جریان روشنفکرى دینى ایران نمىبینیم، هم چنان که در جریان روشنفکرى مارکسیستى ایران هم چهره شاخصى وجود ندارد. البته شاید بتوان در این دوره کسى مانند کسروى را جزء چهرههاى روشنفکرى دینى دانست که آن هم حرف و حدیث زیادى دربارهاش وجود دارد.
دوران سوم روشنفکرى دینى ایران (۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷) دوران پربار و فعالى است. در این دوره دو، سه گرایش در روشنفکرى دینى ایران ظهور مىکند.
نخستین گرایش، گرایشى است که تحت عنوان سوسیالیستهاى خداپرست مطرح مىشود. کسانى مثل محمد نخشب، مهندس سیدجلال آشتیانى از چهرههاى اصلى این گرایش هستند. محمد نخشب کسى بود که اسلام را با سوسیالیسم پیوند مىداد و سعى مى کرد تفسیرهاى سوسیال دموکراتیک از اسلام ارائه بدهد. در این گرایش هم مدرنیته اصل و مبنا بود و تنها تفاوت آن با دیگر گرایشهاى روشنفکرى دینى، در تمایل آن به گرایش سوسیال دموکراتیک اندیشه غرب بود. این گرایش از سال ۱۳۲۳ شمسى که نهضت سوسیالیستهاى خداپرست تشکیل شد و پس از آن تا زمان کودتاى ۲۸ مرداد تحت عناوین دیگر بسیار فعال بود. بعداز مدتى به دلیل اختلاف نظر میان اعضاى آن و جدا شدن از یکدیگر، کمکم محو مىشود.
بعد از این گرایش، جریان دیگرى در تاریخ روشنفکرى ایران ظهور مىکند که جریان تأثیرگذارى است و تا امروز باقى ماندهاست. این گرایش از روشنفکرى دینى مربوط به نهضت آزادى است که در سال ۱۳۴۰ به عنوان یک جریان رسمى منسجم سیاسى اجتماعى، فکرى پایهگذارى و تأسیس شد و قبل از آن یعنى در سالهاى ۱۳۲۱ و ۱۳۲۲ شمسى با فعالیتهاى مهندس بازرگان، یداله سحابى و تا حدودى مرحوم طالقانى در انجمن اسلامى دانشجویى شروع به حیات کرده بود. مبنا و معیار این گرایش هم مانند سایر گرایشهاى روشنفکرى دینى، مدرنیته است و اسلام را بر مبناى مدرنیته تفسیر مىکند، اما گرایش مورد علاقه آن بر خلاف سوسیالیستهاى خداپرست، گرایش لیبرالیستى است. این جریان در واقع فرموله کننده رویکردى بر مبناى اصالت علم مدرن به دین است. رویکردى که بینشهاى ساینتیفیک و آمپریستى را اصل قرار مىدهد و در صدد سازگار نمودن دین با آن برمىآید. منتها این توضیح لازم است که ساینس که روشنفکران آن را به عنوان علم مطرح مىکنند، تنها صورتى از علم است و تمام علم در این صورت خاص خلاصه نمىشود. بنابراین، لازم نیست که براى اثبات عدم تعارض دین با علم، تفسیرى ساینتیستى از دین ارائه کنیم.
یک گرایش دیگر هم در این دوره ظهور مىکند که ضمن مبنا قرار دادن مدرنیته در تعبیر و تفسیر دین - مانند دیگر گرایشهاى روشنفکرى دینى ـ به سراغ سوسیالیسم مارکسیستى مىرود. (برخلاف گرایشهاى دیگر روشنفکرى دینى که به سراغ لیبرالیسم یا سوسیالیسم دموکراتیک رفتهبودند). این جریان که تحت عنوان مجاهدین خلق در سال ۱۳۴۴ شمسى ایجاد شد، رویکرد مارکسیستى مدرنیته را مبنا قرار داده و سعى مىکند اسلام را با آن سازگار کند.
گرایش دیگرى که در این دوره ظهور مىکند، جریان دکتر شریعتى است. مرحوم شریعتى به لحاظ شخصیت، به عنوان یک فرد آرمانگرا و داراى درد معنویت و دین مطرح است. تعهد اجتماعى، آرمانخواهى، عدالتطلبى، روحیه مبارزه با استعمار و درد دین داشتن از خصوصیات بارز او است اما در حوزه اندیشه از نسل همین جریان روشنفکرى دینى ایران است. دستپرورده کانون نشر حقایق اسلامى بود و دوران ابتدایى حیات فکرى خود را در نهضت سوسیالیستهاى خداپرست طى کرده بود. چهرهاى که از ابوذر مطرح مىکند، چهره ایدهآل سوسیالیستهاى خداپرست است. منتها شریعتى دو تفاوت عمده با دیگر جریانهاى روشنفکرى دینى رادیکال همزمان خودش داشت. اول این که مرحوم شریعتى برخلاف دیگر گرایشهاى رادیکال عمدتاً قائل به کار نظرى و فرهنگى بود نه کار نظامى و دوم این که میزان تعلق شریعتى به مارکسیسم از مجاهدین خلق کمتر بود. به عبارت بهتر روشنفکرى دینى شریعتى هم یک نوع روشنفکرى به اصطلاح دینى و التقاطى است، اما با تفاوتهایى در استراتژى و تاکتیک و تا حدودى اندیشه.
پس به طورکلى مىتوان گفت که گرایشهاى روشنفکرى دینى ایران در دوره سوم (۱۳۲۰ تا ۱۳۵۷) به دو دسته کلى روشنفکرى دینى لیبرال و روشنفکرى دینى طرفدار گرایشهاى رادیکال تقسیم مىشود.
پس از انقلاباسلامى و قدرت گرفتن جریان فکرى اسلام فقاهتى، تضاد شدیدى میان این جریان و جریان روشنفکرى به اصطلاحدینى (روشنفکرى التقاطى) صورت مىگیرد. (چه با روشنفکرى التقاطى لیبرال ـ نهضت آزادى ـ و چه با روشنفکرى التقاطى مارکسیست ـ مجاهدین خلق ـ البته این تضاد در سالهاى قبل هم وجود داشت ولى از بعد از انقلاب این تضاد شدیدتر مىشود. همین مسأله باعث شد که جریانهاى روشنفکرى به هم نزدیک شوند. یعنى حدوداً در دهه شصت، گرایشهاى مختلف درون جریان روشنفکرى به ظاهر دینى ایران به هم پیوستند و تحت عنوان یک گرایش قرار گرفتند و آن گرایش به لیبرالیسم است. یعنى برخلاف قبل از انقلاب، جریانهاى روشنفکرى دینى اعم از گرایش مارکسیستى مجاهدین، گرایش رادیکال شریعتى، گرایش لیبرال بازرگان و ... به هم پیوند خوردند و در یک جریان خلاصه شدند. تراژدى روشنفکرى دینى ایران از همین جا آغاز مىشود. اگر روشنفکرى به اصطلاح دینى ایران همچنان بخواهد بر رویکرد التقاطى خود پافشارى کند و از آن مهمتر افق خود را با افق لیبرالیسم و منافع سرمایهدارى جهانى پیوند بزند به عاقبت تلخى دچار خواهد شد. به عبارت دیگر از سال ۱۳۶۰ بویژه از زمانى که اندیشههاى سروش مطرح مىشود (۱۳۶۷) روشنفکرى ایران دربست در چارچوب اندیشه لیبرالى قرار مىگیرد. اگر امروز گرایشهاى مختلف روشنفکرى دینى ایران را مورد بررسى قرار دهیم در مىیابیم که به دو دلیل با اندیشه اسلام فقاهتى در ستیز و در تضاد است. یک دلیل این است که رادیکالیسم را قبول ندارد و به اردوى لیبرالیسم پیوسته است و این بسیار غمناک و فاجعهبار است. (خصوصاً بسیار دردناک است که میراث رادیکالیستهاى صادق و متعهدى همچون شریعتى به این ترتیب لگدمال شود). دوم این که به لحاظ فکرى بر اندیشههاى التقاطى خود پافشارى مىکند و این باعث مىشود که با جریان اسلام فقاهتى که تعبیر اصیلى از اسلام دارد در ستیز قرار بگیرد.
به نظر من عناصر صادق جریان روشنفکرى التقاطى (روشنفکرى به اصطلاح دینى) با بریدن از اردوگاه امپریالیسم لیبرال و رو کردن به اندیشههاى انقلابى و همچنین روکردن به صورت اصیل دیندارى، مىتوانند خود را از فاجعه تراژیکى که سرنوشت محتوم لیبرالهاى التقاطى است، رهایى بخشند.