محمدرضا تاجیک
دارای درجهی دکتری علوم سیاسی، عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی و مدیر پیشین مرکز بررسیهای استراتژیک
یکم: لاکلاو و موفه، امکان اندیشیدن به کلیتی بسته، که در بستر آن پیوند بین دال و مدلول یکدست میشود، را غیرممکن میدانند. از این نظر، نوعی تکثیر و ازدیاد "دالهای شناور" در جامعه وجود دارد و رقابت سیاسی را میتوان به مثابه تلاش نیروهای رقیب سیاسی برای تثبیت نسبی دالهای مذکور، در قالب پیکرههایی خاص دانست. برای مثال؛ منازعات گفتمانی دربارهی راههای تثبیت معنای دالهایی نظیر "دموکراسی"، "آزادی"، "عدالت" در تبیین معناشناسی دنیای سیاسی معاصر، اهمیت حیاتی دارند. این تثبیت نسبی رابطه بین دال و مدلول چیزی است که از آن تحت عنوان "هژمونی" یاد میشود.
اما، آیا پدیدهی اجتماعی، سیاسی و اندیشگییی که در صورتبندی گفتمان مسلط بعد از انتخابات نهم تجلی کرد را میتوان در پرتو آموزهی نوین سیاسی فوق توضیح داد؟ به بیان دیگر، آیا میتوان این پدیده را در قلمرو تکنیکهای سیاسی نوینی که به نحو متکثر و پخش عمل نموده و دامنهی عملکرد خود را تا بیخوبن ذهن و روان افراد جامعه گسترش میدهند، تحلیل کرد؟ آیا میتوان پیروزی جریان پیروز این انتخابات را مرهون بهرهوری بهینهی حاملان و عاملان آن از میکروفیزیک قدرت (قدرت ذرهای، مولکولی، محلی و موضعی) و میکروپلتیک میلها برای بسیج تودههای مردم فرض نمود؟ در یک کلام، آیا میتوان شناسه و نشانهای از یک جنبش نوین اجتماعی را در این جریان جستوجو کرد؟ و اگر نه، این پدیده را چه گونه میتوان به تحلیل کشید؟
برای یافتن پاسخی برای پرسشهای فوق، نخست، ببینیم یک جنبش نوین اجتماعی، دارای چه تعریف و چه شناسهها و خصلتهایی میباشد. یک جنبش نوین اجتماعی، بنابر تعریف، یک بازیگر عمومی است که به وسیلهی افرادی تشکیل شده است که خود را در پرتو منافغ عمومی یا یک هویت عمومی تعریف میکنند. آندره گوندرفرانک و مارتافوئنتس، جنبشهایی را که "پاسخی به آن دسته از نیازهای اجتماعی هستند که به سبب تحولات جهانی جدید پیدا شدهاند"، جنبش اجتماعی جدید میخوانند.
یک جنبش اجتماعی جدید، هم میتواند در نقش یک گفتمان هژمونیک و هم ضدهژمونیک ظاهر شود. جنبش و گفتمان هژمونیک به آن گروه از کنشهای جمعی و مجموعه مفاهیمی اطلاق میشود که در خدمت بازتولید نظم اجتماعی ـ اقتصادی و سیاسی حاکم هستند و جنبشها و گفتمانهای ضدهژمونیک به آن کنشهای جمعی و صورتبندیهای مفهومی برمیگردد که در این تولید اختلال ایجاد میکنند. بنابراین، جنبشهای جدید اجتماعی به مثابه مراکز تولید فکری هستند که کنشگران جدید اجتماعی یعنی دیوانسالاران و حرفهایها را تعریف میکنند. این "طغیان فرهنگی" به خواست در مورد انطباق (adaptation) با لزوم بیان احساسات و باورهای خود (self expression) پاسخ میدهد و بر قیدگریزی (libertarianism) و ضدیت اقتدار (antiauthoritarianism) تأکید میکند.
اما، براساس این تعریف، خصلتها و ویژگیهای برجستهی یک جنبش جدید اجتماعی کدامند:
1) خصلت ضدمرکزیتگرا: این ویژگی ضدایدهی نمایندگی است. خصلت "جنبشی" در برابر خصلت "سازمانی" قرار دارد. دلوز تصریح میکند: "دیگر همهی ما گروهک هستیم، نمایندگی و نماینده شدن تمام شد؛ فقط جنبش وجود دارد. اگر در گذشته برای تحقیر و تصغیر گروههایی که مبارزهی سراسری و فراگیر داشتند، صفت "گروهک" به کار میرفت، هماکنون با نفی فایدهمندی جنبش سراسری و حزب فراگیر، کوچک و تخصصی شدن و تمرکز حول اهداف مشخص و محدودِ مبارزاتی، به ارزش تبدیل شدهاند. اندیشمندی در این زمینه میگوید: مبارزهی Transversal (همعرض و غیرسلسله مراتبی) یعنی گروهکهای کوچکی که مرکزیتگرایان را زیر سؤال برده و مبارزات ویژهی خود را به پیش میکشند، جاذبهی جدیدی به وجود آورده است. این نوع مبارزات همچون سندیکاگرایی محلی، اشکال مبارزاتی جدید برای حل مسایل مشخص ایجاد کردهاند. به عنوان مثال، (G.I.P) "گروه اطلاعات دربارهی زندانها" که توسط میشل فوکو بنیانگذاری شده، تحت تأثیر جنبش 1968 بوده است.
تعطیل و رد فعالیتهای گروهی ـ سراسری، که بر محور توطئه و کسب قدرت مرکزی استوار شده بودند، به معنای نفی هر نوع مبارزه و ستیزه نیست، بلکه به معنای درک جدید از ماهیت قدرتهای جدید است که فعالیتهای "گروهکی"، به مفهوم اخص خود در فضای آنان صورت و معنا مییابند. از تحلیلهای فوکو در خصوص قدرت حاکم یا شبکهی قدرت جامعه برمیآید که این شبکه، در واقع، خود به شکل "گروهکی" عمل میکند، یعنی ما هرگز با یک قدرت واحد و یگانه مواجه نیستیم، بلکه همواره این شبکهی نامحدود و متکثرِ "گروهکها"ی اجتماعی هستند که به ویژه در هیأت جامعهی مدنی، پیکرهی اصلی قدرت را میسازند. فوکو خود میگوید، از عهد باستان تاکنون همواره شاهد "کوچک شدن" روزافزون قدرت بودیم. در جوامع ابتدایی به نام "خدا" حکومت میشد، در قرون وسطی به نام "شاه" و سپس در قرون کلاسیک و رنسانس به بعد، به نام "انسان" حکومت میشود و سرانجام در قرون جدید، قدرت بازهم "کوچکتر" شده و آن چه فوکوآنرا "خواست" یا "امیال" یعنی بخش کوچکی از ارادهی انسان مینامد، محور قدرت گردیده است.
این خُرد شدن و کوچک شدن، نه فقط شامل کوچک شدن فیزیکی و تقلیل ابعاد سراسری یک تشکیلات به یک هستهی کوچک میگردد، بلکه افزون بر آن، موجب کوچک شدن سخنان "لاهوتی" و به قول فوکو، "کلام انجیلی" به "کلام انجیلی مدرن" و تقلیل دعاوی جهان شمول ایدئولوژیک به کلام روزمره و همگانی میشود. خصلت شفاهی گفتمانهای قدرتساز، در دو شکل "شورش" و "عادی، مسالمتآمیز و مستمر" متجلی میشود. در شکل شورشی، محدودیتهای رسانههای کتبی با اشکال شفاهی جبران میگردند. به این ترتیب، این متن مکتوب و بریده از حیطهی گیرندهی مخاطب نیست که سازندهی قدرت میباشد، بلکه نحوهی مبادله و "درونی کردن" مبادلات متواتر و هر روزهی شفاهی است که پایهی قدرت را لق یا استوار میسازد و مبادلات شفاهی برخلاف متون مکتوب تأثیر آنی و لحظهای ندارند، بلکه به تعداد انسانهای درگیر قادر هستند تا یک "ضیافت بیانی" هر روزه را سازمان دهند. این مسأله نه فقط در "لحظهی با شکوه انقلاب" و نه فقط به وسیلهی شعارهای ایدئولوژیک و سخنان عام و جهانشمول، بلکه در حیات روزمره و در مناسبات کاملاً عادی در محیط کار عمل میکند.
2) خصلت کارناوالی: از آن جا که جنبشهای جدید اجتماعی مبتنی بر "میکروپلتیک میلها" و "میکروفیزیک قدرت" هستند، لذا، شکل بروز دستهجمعی و تظاهراتی آنان، حالت کارناوالی دارد و شکل مستمر آنان به صورت سازمان دادن نوعی "مقاومت محلی" در هر یک از "محلها" و "موضعها"ی قدرت حاکم، خود را نشان میدهند. در هر صورت به دلیل عملکرد "میکرو" (خُرد)، متقابلاً برابر نهاد، آن هم به شکل خُرد عمل میکند.
3) خصلت محلی: گفتیم که این نوع جنبش بر مبارزهی "محلی" به مفهوم دفاع از هرگونه اقلیتهای محلی، تکیه دارد. منظور از "اقلیتها" فقط اقلیتهای قومی، نژادی و مذهبی نیست، بلکه فراتر از آن شامل همهنوع گروههای ویژهی متمایز از اکثریت جامعه میگردد. این نحوهی دفاع از اقلیتها مفهوم کاملاً جدیدی به دموکراسی داده و آن این است که مشخصهی اصلی و دموکراسی را نه در نمایندگی خواست اکثریت مردم، بلکه در حفاظت از منافع اقلیت میشمارد. میشل فوکو، معتقد است که اساساً آن چه که تقسیمبندی به اقلیت و اکثریت را مجاز میسازد، این نیست که به نحو گوهرین و ماهوی کسانی وجود دارند که ماهیت آنها "اکثریت بودن" است، بلکه مسألهی اصلیتر، این است که قدرت جز با مکانیزمهای "طرد" و "تقسیمبندی" عمل نمیکند و بیشتر "اقلیتسازی" میکند تا کشف حقیقتی به نام اقلیت؛ که در واقع چنین حقیقتی وجود ندارد.
4) خصلت شفاهی: خصلت شیوهی فعالیت شفاهی و علنی و نه متمرکز و سازمانی: این شیوه به راحتی میتواند تبدیل به اشکال شورشی بشود. به بیان دیگر، مرز بین "شورش" و "کارناوال" یک مرز عبورناپذیر نیست. این خصلت از چشم ایدئولوژیشناسان معاصر دور نمانده است: "... مبادلهی لفظی و شفاهی که هر شرکتکننده را در بیان، مناظره و دریافت مستقیم درگیر میسازد، هر کسی را در اشکال جدید بیانی و زبانی شرکت میدهد و گروههای ابتدایی را در چارچوب یک طرز تفکر متحد میسازد. جنبش شورشی، در این مبادلات لفظی متعدد عمق مییابد، در آنها، هر کسی میتواند بازیگر و سخنگو شود: کافی است که زبان مشترک را بیاموزد و شایستهی بازتولید آن گردد. این اهمیت فرهنگ شفاهی، در نحوهی انتشار اندیشهی شورشی نتایج فوری به دنبال دارد. بحث و تمرین لفظی که در گردهمآییهای کوچک بیوقفه بازتولید میشود، به طور خودانگیخته، حاملان معانی را پرورش میدهد و اینان میتوانند در جای دیگر مفاهیم را بازتولید نمایند. نفس این گردهمآییها، مرددان را بیهیچ زحمتی به ایمان رهنمون میسازد و آنها را به بیشماری از بلندگویان امدادی در دامان این فرهنگ شفاهی جدید بدل مینماید. در این سطح است که یک انگارهی زنده انتقال مییابد. این انگاره، هر چه بیشتر قادر باشد هر کس را در سطح ابزار فرهنگی خاص خود درگیر سازد و به او شخصاً، اجازهی ابراز وجود دهد، کارآمدتر است و دست کم گرفتن آن دشوارتر. نفس فقدان نهاد و خصلت شفاهی و خودجوش انتشار در همان حال که امکان مداخله را از پلیس سلب میکند، مقاومت جنبش را تشدید مینماید و آن چه را که میتوان یک نیروی پنهانی نامید به آن ارزانی میدارد و خصلت دست نیافتنی و نامریی مقاومت ار موجودیت آن محافظت به عمل میآورد."
5) خصلت روشنفکری: اگر قدرت در سطوح ریزبدنههای اجتماع از خانواده گرفته تا مدرسه و دانشگاه به "تولید رضایت"، "تولید معنی" و "جهتدهی" و "ارزشگذاری" میپردازد و اگر جامعهی مدنی این "تولیدات" را به نحو "خودانگیخته" و خودجوش پذیرفته و آن را "درونی ساخته" و "بازتولید" میکند، پس از همینرو ضدهژمونی نیز به فعالیتهای روشنفکر بستگی دارد. این فعالیتها میتواند ارزشها و معنیهایی را تولید، بازتولید و منتشر کند که وابسته به "برداشتی از جهان باشد که پاسدار اصول دموکراتیک و منزلت انسان است."
6) خصلت "گفتمانی" و نه "سازمانی": منظور از خصلت یا هویت گفتمانی، نوعی هویت رقیق همچون "افقی باز و بیکران" است که حول گفتمانهای مشخصی شکل میگیرد، بدون آن که کرانه و حد این افق را سازمان و تشکیلات ویژهای محدود نماید. اگرچه، هویت گفتمانی دربرگیرندهی "ائتلافی بیشکل و نامشخص" در مقایسه با دیگر اشکال و تشخصهایی سازمانی یا جبههای و فراسازمانی شکلی رقیق از "ائتلاف" را در بر دارد، با این وجود، محو تدریجی سازمانها و رقت ائتلافها به سود گفتمانها، قدرتی به مراتب فراتر از قبل پدید میآورد که دقیقاً به دلیل خصلت بیشکل و نامشخص خود بسیار دشوارتر از قبل تن به کنترل میدهند. هنگامی که مفهوم گفتمان را آن چنان که وضعکنندهی اصلی این اصطلاح یعنی میشل فوکو تحلیل نموده در نظر بگیریم، به خوبی پی خواهیم برد که گفتمانهای جدید هم مقتدرتر از سازمانهای گذشته عمل میکنند و هم این که چه گونه در اطراف خود، طیفی از اندیشههای متنوع و متضاد را حول چتر واحدی گردهم میآورند.
تشکلگریزی، سازمانستیزی و انحلال هویت تشکیلاتی به سود هویت محلی و گفتمانی، به مثابه بذری عمل می کند که با نفی هویت خویش و پنهان شدن در یک خاک محلی که شرایط رشد افراد را فراهم میکند، نهایتاًً منافاتی با یک مبارزهی سراسری و فراگیر ندارد؛ زیر در یک شرایط مساعد همهی این خردهگروههای مستحیل شده در جامعهی مدنی میتوانند به یکدیگر پیوسته و حول مطالبهی واحدی قدرت مرکزی را نیز از آن خود کنند. انحلال ذوب گروهها در ریزبدنههای انبوه جامعهی مدنی میتواند زمینهساز یک ائتلاف سراسری اجتماعی باشد. مرز بین "انحلال" و "ائتلاف" عبورناپذیر نیست.
بیتردید، پدیده (یا جریان سیاسی مورد بحث) کمتر نشانی از این خصلتها و شناسههای نوین دارد. نه همچون جنبشهای جدید اجتماعی از شخصیت فرهنگی ـ اجتماعی، برخوردار است؛ نه همانند آنان بر هویتهای متکثر، ربطی و سیال (مبتنی بر جغرافیای انسانی متفاوت) تأکید میورزد، نه پایگاه اجتماعی آن جامعهی مدنی است؛ نه واسطهی کنش آن، کنش مستقیم و بداعت فرهنگی است؛ نه غیرایدئولوژیک است؛ نه رؤیاهای انقلابی را ترک گفته است؛ نه متکی به رسانههای جمعی است؛ نه به وسیلهی سلسله مراتبهای سیال و ساختارهای اقتدار باز اداره میشود؛ و نه... اما در عین حال، نشانههایی از نوعی تمرکز بر گروههای نامتمتع، دفاع از "جهان زیست" (ارزشهای اجتماع و خانواده) در مقابل شیءگشتگی، بسط حقوق شهروندی به گروههای محروم، گرایش به سوی نوعی از سیاست که در آن بیشتر بر روابط غیررسمیتر و عامیانهتر با دیگران و ارضای معنوی و زیباشناسانه تأکید میشود، طنین احساسی و انقلابی سیاست و مقاومت، ساختار ولنگار سازمانی network/grass roots و تأکید بر سیاست معطوف به زندگی روزمره، نیز در آن دیده میشود.
دوم: از منظری متفاوت، آیا میتوان این پدیده را به مثابه یک پویش اجتماعی کلاسیک (سنتی) با خصلتها و شناسههایی همچون: سامان سترگ و شدید تشکیلاتی، اهداف و خطمشی تعریف و تحدید شده سازمانی، مرزهای مشخص هویتی، راستکیشی ایدئولوژیک، سانترالیسمگرایی، سیاست ـ قدرت مرکزی، هژمونیطلبی، مشرب تهاجمی، جهان شمولگرایی، نظم مبتنی بر سلسله مراتب تشکیلاتی، تودهگرایی اوتوپیاگرایی، آرمانگرایی، و... مورد تحلیل قرار داد؟
اگرچه، جریان پیروز قالب و صورتی حزبی نداشت، و اگرچه این جریان، یک جریان سیاسی در معنای مرسوم آن نبود و بسیار فراتر و فربهتر از قالبهای حزبی واقعاً موجود در جامعه بود، اما بیتردید، نوعی نمایندگی رسمی یا غیررسمی اقشار خاصی از جامعه را در پروندهی خود داشت؛ و بدون این پشتوانه، نمیتوانست تا نیمه راه انتخابات نیز پیش بیاید. همچنین، اگرچه این جریان با جریان مذهبی سنتی در جامعه مرزبندیهایی داشت، اما در تحلیل نهایی، نمیتوان آن را خارج از گفتمانی ایدئولوژیک، پوپولیست، آرمانگرا، عامگرا، تمامیتگرا، اتوپیاگرا تحلیل و تعریف کرد.
سوم: آیا از منظر نظریهی جامعهی تودهای، میتوان این طور فرض کرد که به دلیل دگرگونی شدید شرایط، افراد جامعهی تودهای ایرانی (در آستانهی انتخابات نهم) پیوندهای سنتی (یا مرسوم) خود را از دست داده و به دلیل عدم دستیابی به پیوندهای جدید، احساس تنهایی کرده و از گروههای مرجعِ گذشته عبور کرده و از استعداد و تمایل بسیج و تجمیع پیرامون رهبران و جریانهای متفاوت (که نه کاملاً سنتی هستند و نه کاملاً مدرن) برخوردار شدهاند؟