مقاله منتشرنشده از «عبدالعزیز رنتیسی» رهبر شهید جنبش اسلامی فلسطین «حماس»
ما از شنیدن آواز صفحه گرامافون شکستهای که صاحبانش تلاش میکنند با ترساندن ما از طرح جهنمی دشمن صهیونیستی، منهج تسلیم را تثبیت کنند، خسته شدهایم. آنان اصرار میکنند که دشمن صهیونیستی با انجام عملیاتهای تروریستی که ملت فلسطین را تحریک میکند، قصد دارد، گروههای مقاومت فلسطین را به تلافی وادار کند. اگر از آنان پرسیده شود که انگیزه دشمن برای این کار چیست میگویند، این دشمن خواهان صلح نیست و اصلا به آن ایمان ندارد به همین سبب گروههای مقاومت را به این دام میکشاند تا از روند سازش فرار کند. زیرا صلح با طرحهای صهیونیستی مغایر است. صلح لوازم سیاسیای دارد که تشکیل دولت فلسطین در رأس آن قرار دارد و این دشمن آن را نمیپذیرد، زیرا تشکیل این دولت مانع از تحقق طرحهای توسعهطلبانه دشمن صهیونیستی میشود و موجودیتش را در فلسطین تهدید میکند.
من هم یقین دارم که این دشمن خواهان صلح نیست و اصلا به آن ایمان ندارد. رهبرانش نیز هیچگاه حاضر به پذیرش تشکیل دولت فلسطینی که از حاکمیت مستقل برخوردار باشد ـ حتی اگر چنین دولتی در بخش بسیار کوچکی از کرانهباختری تشکیل شود ـ نیستند.
اما این را هم یقین دارم که دشمن نیازی ندارد که ما یک اتوبوس یا رستوران یا رقاصخانه را منفجر کنیم تا این دشمن را از نظر معنوی، نیروی انسانی، روانی و اقتصادی فرسوده کنیم و بهانه به دست آورد و از روند سازش فرار کند. این دشمن توانایی بالایی دارد. بیشرم است. زبان باز، عوامفریب، دسیسه چنین است و چندپهلو سخن میگوید. از حمایت آمریکا برخوردار است و اینها میتواند او را از میز مذاکرات فراری دهد و نیازی به اینکه مناطق یهودینشین تخریب شوند و یهودیان بمیرند، ندارد.
اما سؤال بسیار مهمی که در هر حال مطرح میشود این است که ما چگونه با دشمنی مقابله کنیم که به تجاوزاتش بر ضد ملت ما ادامه میدهد، سرزمین ما را اشغال کرده است، مقدسات ما را آلوده ساخته است، زندگی ما را نابود کرده است، حقوق مشروع ما و حتی موجودیت ما را انکار میکند و همزمان نه خواهان صلح است و نه عقیدهای به آن ندارد؟
صاحبان نظریه ترس از «استدراج» و نگران از افتادن در دام شارونی از ما میخواهند که مقاومت مسلحانه را متوقف کنیم و گزینه مذاکرات را بپذیریم. آنان مدعیاند که این کار صهیونیستها را در برابر جهانیان با تنگنا مواجه میسازد و آنان مجبور میشوند که بهای صلح را بپردازند. این صاحبنظران از ما میخواهند که اقدامات تروریستی این دشمن از جمله قتل، تخریب و ویرانگری، ساخت دیوار در مرکز کرانهباختری، ساخت و توسعه شهرکها، یهودیسازی شهر بیتالمقدس، آلوده کردن مقدسات، ادامه اشغال فلسطین و مخالفت با بازگشت آوارگان و مخالفت با آزادی اسیران را نادیده بگیریم. آیا غیر از این است که آنان از ما میخواهند تسلیم شدن خود را در برابر دشمنی که خواهان صلح نیست و به آن عقیده ندارد، اعلام کنیم؟
صاحبان چنین نظریههایی که عقیده دارند، نظرشان درست است خود در گردن نهادن به خواستههای دشمن هیچ تردیدی به خود راه نمیدهند. آنان چنین اقدامی را فراست، درایت و تجربه سیاسی میدانند. این در حالی است که ما شاهد آنیم که دشمن آنان را چه آگاه باشند یا نه از یکسو در تنگنا قرار میدهد و از سوی دیگر خود را از تنگنا خارج میسازد. برای مثال، تشکیلات خودگردان برای همنوایی با دشمن و به منظور گرفتن بهانه از دستش در اعلام اینکه مقاومت مشروع فلسطین تروریسم است، هیچ تردیدی به خود راه نداد. این اقدام حکومت خودگردان، آن را نه تنها در برابر ملت فلسطین و گروههای مقاومت بلکه نزد دشمن و حتی تمام جهانیان با مشکلات فراوانی مواجه ساخت، زیرا از این تشکیلات خواسته شد که به گروههای مقاومت فلسطین اعلام جنگ دهد، زیرا تشکیلات خودگردان آنها را سازمانهای تروریستی معرفی کرده بود.
نباید فراموش شود که تشکیلات خودگردان در پیشاپیش کسانی بود که با آمریکا برای اعلام جنگ بر ضد مقاومت، بیعت کردند. آری اینگونه است که تشکیلات خودگردان خود را در تنگنا قرار میدهد. از این تشکیلات خواسته شد که ابتدا جنگ داخلی میان فلسطینیان را آغاز کند تا صهیونیستها پس از آن، به تعهدات خود عمل کنند. اینگونه است که صهیونیستها از تنگنا فرار میکنند ـ البته اگر درست باشد که آن را تنگنا بنامیم ـ یا آنکه آنان سنگینی جدیدی که همان افکار عمومی است، روی شمشیری میگذارند که روی گردن ما قرار دارد.
در مقابل، حامیان مقاومت قرار دارند. آنان با گروه اول در آگاهی از ماهیت دشمنی که برنامه توسعهطلبانه صهیونیستی خود را پی میگیرد، اشتراک دارند. آنان نیز میدانند که این دشمن موجودیت فلسطینیان را حتی در همین وضعیتی که دولتی در اختیار ندارند، خطری برای آینده موجودیت خود تصور میکند. در همین راستا صهیونیستها بارها نگرانی خود را از آنچه آن را بمب ترکیب جمعیتی فلسطینیان مینامند، اعلام داشتهاند. به همین سبب آنان سیاست ترور با تمام وسایل ممکن را به عنوان خطمشی خود برگزیدهاند تا این ملت را به کوچ از این سرزمین وادار و فلسطین را از صاحبان اصلی آن خالی کنند، زیرا حضور صاحبان قانونی و اصلی این سرزمین در آن، به صهیونیستها یادآور میشود که آنان هیچ آیندهای در این سرزمین ندارند. بنابراین عقلایی نیست که دشمن صهیونیستی با تشکیل دولت مستقل فلسطینی موافقت کند مگر آنکه جایگزین این کار خطر بیشتری برای او داشته باشد.
با ادامه شهرکسازی که ما در فلسطین با آن مواجه هستیم، مذاکره فایدهای ندارد. دشمن این نبرد را نبرد بر سر هستی و نیستی میداند، به همین سبب در هر صورت به اقدامات تروریستی خود ادامه میدهد. چه ما عملیات نظامی خود را به تعلیق درآوریم، چه مذاکره کنیم یا به مقاومت ادامه دهیم، دشمن از سیاست تجاوزکارانه خود دست نمیکشد، اما اگر مقاومت کنیم در بین دو گزینه فرسوده شدن یا اذعان به حقوق ما باید حتما یکی را انتخاب کند.
آری، ما اعلام کردیم که عملیات نظامی خود را به مدت سه ماه به تعلیق درمیآوریم و به گفته خود پایبند ماندیم. اما آیا صهیونیستها به آن پایبند ماندند و تجاوزات خود را متوقف کردند؟ آیا تشکیلات خودگردان توانست این دشمن را در تنگنا قرار دهد و از تعلیق عملیات گروههای مقاومت برای دستیابی به پیروزی سیاسی استفاده کند؟ آیا تشکیلات خودگردان توانست که آمریکا را وادار کند که برای آزادی اسیران فلسطینی یا توقف موج ساخت دیوار بد یمن (امنیتی) یا حتی توقف شهرکسازی و غیره، رژیم صهیونیستی را تحت فشار قرار دهد؟ حقیقت این است که ما یقین داشتیم که تعلیق عملیات نظامی هیچ دستاورد سیاسی برای ملت فلسطین در راستای بازپسگیری حقوق از دسترفتهاش در بر نخواهد داشت. کما اینکه ایمان داریم که این اقدام ما موجب نخواهد شد که شکلهای مختلف تجاوز به ملت ما متوقف شود. هدف ما از این اقدام تنها حفظ وحدت ملی فلسطین و برداشتن موانع از پیشروی پروژه مقاومت مسلحانه بود.
سازمان آزادیبخش فلسطین پس از کنفرانس مادرید به مدت نه سال با دشمن صهیونیستی مذاکره کرد. این مذاکرات به وسیله تشکیلاتی انجام گرفت که اعضای سازمان آزادیبخش آن را پدید آوردند. این تشکیلات با دشمن همکاری امنیتی و در سال 1375 مجاهدان را دستگیر و زندانی کرد. این تشکیلات نیروهای امنیتی فلسطین را به دیواری امنیتی برای حراست از اشغالگران و شهرکهایش تبدیل کرد. منشور خود را باطل ساخت. به «گوساله» صلح صهیونیستی ایمان آورد و با به رسمیت شناختن دولت «اسرائیل» از 78 درصد از خاک فلسطین چشم پوشید. اما تجاوز به ملت ما همچنان ادامه یافت. ساخت شهرکها (برای سکونت مهاجران صهیونیست جدید)، جاده مخلتف و یهودیسازی مقدسات لحظهای متوقف نشد. این در حالی بود که میز مذاکره همچنان آباد بود! و مذاکرهکنندگان از صلح همهجانبه، دائمی و عادلانه داد سخن سر میدادند!
آیا در چنین وضعیتی ما حق نداریم بپرسیم که آیا این عین «استدراج» نبود؟ آیا میز مذاکره پوشش لازم را برای اقدامات تجاوزکارانهای که با صلح کاملا متضاد بود، فراهم نکرد؟ آیا این مذاکرات موانع فراوانی بر سر راه تشکیل دولت فلسطینی ایجاد نکرد؟ آیا دشمن صهیونیستی موفق نشد که لوازم تشکیل این دولت را با منزوی کردن ملت فلسطین و مشغول ساختن این ملت به معماهای مختلف و متعدد کاملا از بین ببرد؟ اگر همه ما با هم بر سر این مسئله که دشمن از صلح فرار میکند و خواهان آن نیست و عقیدهای هم به آن ندارد، اتفاقنظر داریم و اگر متفقیم که در تنگنا قرار دادن این دشمن ناممکن است چرا که آمریکا با تمام توانش در کنار این دشمن و حامی آن است و اگر یقین داریم که تجاوزات مستمر این دشمن بر ما، گزینهای راهبردی برایش محسوب میشود، زیرا لازمه اجرای طرحهای صهیونیستیاش است، پس چرا همه ما اعتراف نمیکنیم که مقاومت تنها راهحل ممکن است؟!!!