هنگامی که استعمار نو اسرائیل را در میانه قرن بیستم میلادی در خاورمیانه و قلب سرزمینهای اسلامی و عربی کاشت بذر فتنهها، جنگها و تناقضها در این منطقه پخش شد. این بذر به تدریج به نهال و سپس درخت تبدیل شد و ناسیونالیسم عربی نه تنها نتوانست جلوی آن را بگیرد که برخی سردمداران این جریان اسرائیل را به رسمیت شناختند و با آن ارتباط برقرار و مقامهای تلآویو را از «انزوای سیاسی» خارج کردند. هنگامی که لبنان از میان خاکستر و ویرانههای امپراتوری عثمانی سر برآورد و در سال 1943 میلادی به استقلال دست یافت دوری از اسرائیل و نزدیک شدن به جهان عرب و ناسیونالیسم عربی را بنیان سیاست خود قرار داد. اما ناسیونالیسم عربی قادر نبود نه از خود و نه از لبنان کوچک در برابر فتنهها، جنگها و حملههای مکرر اسرائیل دفاع کند و حتی شماری از کشورهای نماینده این ناسیونالیسم به موجودیت رژیم اسرائیل اعتراف کردند. در امان ماندن از خطر فتنهگریها و جنگهای اسرائیل استفاده از موقعیت برتر یهودیان در تجارت جهانی، بهرهگیری از توان سرمایهگذاران اسرائیلی در زمینههای کشاورزی و صنعتی و استفاده از لابی اسرائیل در آمریکا و سازمان ملل از جمله علل و دلایل به رسمیت شناختن رژیم اشغالگر قدس از طرف برخی کشورهای عربی است.
گرفتاری لبنان متکی به ناسیونالیسم عربی و نهاد برآمده از آن یعنی اتحادیه عرب از همین جا آغاز و نخستین قربانی ضعف این اتحادیه و نیز اندیشه راستگرایان اسرائیل شد که شعار تشکیل سرزمین موعود توراتی «از نیل تا فرات» سر میدادند. لبنان در سالهای 1948، 1967، 1973، 1978، 1982، 1996، 1993 و 2006 هدف هجوم گسترده رژیم صهیونیستی و در دام فتنههای این رژیم قرار گرفت. ناسیونالیسم عربی و جریانها و نهادهای برخاسته از آن به ویژه اتحادیه عرب نتوانستند جلوی این جنگهای ضدلبنان را بگیرند و نیز نتوانستند به این جنگها پایان دهند. واقعیت این است که پیدایش ناسیونالیسم عربی همزمان بود با رواج مفهوم ناسیونالیسم در غرب. از اینرو سردمداران عرب از عقاید و نظریات «غرب سیاسی» و نه تمدن غرب متاثر شدند و در نتیجه اندیشه ناسیونالیسم به دو صورت زیر پدیدار شد؛ نخست با هدف استقلال هر یک از اقوام و کشورهای عربزبان مانند سوریه، عراق، اردن، لبنان، عربستان و دیگری یگانگی همه مردمان عربزبان و این موضوع دوم آرزویی است که هنوز تحقق نیافته و احتمالاً هیچگاه تحقق نخواهد یافت. رواج اندیشه قومیت و ناسیونالیسم عربی عامل مهمی بود که ابتدا باعث کمرنگ شدن اندیشه دینی و عامل مذهب به ویژه مذهب شیعه در کشورهای عربی مانند عراق و لبنان شد. برخی سردمداران عرب تحت تاثیر «غرب سیاسی» اسلام را دین قومیت عرب و عرب را رکن اصلی اسلام وانمود کردند و به نادرستی اسلام حقیقی را «اسلامعربی» پنداشتند. اندیشه ناسیونالیسم و قومیت عرب با ظهور افرادی مانند «میشل عفلق» زمینهساز ایجاد چارچوبهای فکری انسجامیافته تحت عنوان «حزب بعث» شد و تفکر قومیتگرای بعثی در عراق، سوریه و بخشهایی از لبنان پا به عرصه وجود نهاد. طرح «تازیان یا عربهای متحد» به وسیله سردمدار قومیتگرای عرب یعنی «صدام حسین» دیکتاتور معدوم عراق ارائه شد که هدف آن تشکیل «عراق بزرگ» شامل سوریه، لبنان، اردن، عراق، فلسطین، کویت و بخشهایی از جنوب و جنوب غرب ایران بود. ناتوانی این تفکرها و طرحها در رویارویی با اسرائیل در طول 60 سال گذشته مشاهده شد.
زمانی که تحت تاثیر اندیشههای مترقی «امام موسی صدر» رهبر ملی و مذهبی لبنان عامل مذهب و کرامت انسان در جنوب لبنان پدیدار و به دیگر مناطق این کشور کشیده و تقویت شد به تدریج طرحهای از نیل تا فرات و تشکیل «اسرائیل بزرگ» در هاله ابهام قرار گرفت و جهان عرب توقف رژیم صهیونیستی را مشاهده کرد. پیروزی مردم لبنان در سال 2000 میلادی و خروج رژیم اشغالگر قدس از جنوب این کشور و نیز ناکامی این رژیم در جنگ سی و سه روزه در تابستان سال گذشته دو شاهد مطلب یاد شده است.