تاریخ انتشار : ۱۰ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۷:۱۰  ، 
کد خبر : ۴۴۷۲۶

تحلیلهای گزینشی بوش از تاریخ جنگ


گروه سیاسی- محمدی: شکست در جنگ ویتنام، دلیل منطقی برای ادامه حضور نظامی آمریکا در عراق نیست. چندی پیش رئیس‌جمهور ایالات متحده در جمع کهنه سربازان آمریکایی که در جنگهای خارجی این کشور حضور داشته‌اند ـ در اقدامی دور از انتظار ـ با مقایسه جنگهای عراق و ویتنام، دلیل شکست آمریکا در ویتنام را عقب‌نشینی به جای ادامه جنگ معرفی کرد.

بوش بدون اشاره به مدت زمانی که آمریکا باید در ویتنام می‌ماند، مدعی شد دلیل کشتارهایی که در کامبوج اتفاق افتاد و نیز ایجاد اردوگاههای اسرای جنگی در ویتنام پس از عقب‌نشینی ایالات ‌متحده، نه جنگ که شکست در ادامه یک جنگ بی‌فرجام بود!

لولین‌ راکول،‌ تحلیلگر برجسته آمریکایی در واکنش به اظهارات بوش نوشت: اگر هنگام جنگ ویتنام، بوش رئیس‌جمهور بود احتمالاً اکنون بعد از گذشت چندین دهه، آمریکا هنوز در ویتنام به سر می‌برد و کشتار و خونریزی همچنان ادامه داشت.

بوش در سالهایی که از شروع جنگ عراق می‌گذرد، پیوسته از گشودن باب مقایسه بین این مخمصه و موارد مشابهی که ایالات ‌متحده در آن گرفتار شده، بشدت اجتناب می‌کرد. سخنان اخیر رئیس‌جمهور بوش و تحلیل عجیب او که در‌‌ بر‌‌ دارنده دلایل شکست کشورش در ویتنام بود، واکنش بسیاری از تحلیلگران و سیاستمداران آمریکایی را برانگیخت و موج انتقادات صاحبنظران همچنان ادامه دارد.

پروفسور اندرو ‌باسویچ، استاد تاریخ و روابط بین‌الملل دانشگاه بوستون در یادداشتی که با عنوان «درسهای حقیقی ویتنام» ‌در روزنامه آمریکایی لس‌آنجلس تایمز به چاپ رسیده، ‌دستاویز قرار دادن شکست در جنگ ویتنام را برای توجیه ادامه حضور نظامی ایالات‌ متحده در عراق قابل تأمل دانسته است.

اندرو‌ باسویچ از ابتدا منتقد سرسخت و صریح اشغال عراق توسط آمریکا بوده و آن را «شکست مصیبت‌بار» لقب داده است. او که فرزندش را بهار امسال در جنگ عراق از دست داد، پشتیبانی جرج دبلیو بوش را از «جنگهای پیشدستانه» با واژگانی مانند نامشروع، غیرقانونی و نسنجیده توصیف می‌کند.

دکتر باسویچ در یادداشت خود نوشته است: سخنرانی رئیس‌جمهور بوش در جمع کهنه سربازان جنگهای خارجی اگر خالی از هر معنا و مفهومی باشد، حداقل نشان دهنده خلاقیت ناشناخته وجودی اوست؛ زیرا بوش سرگرم مشق در حوزه تحلیلهای تاریخی گزینشی است به گونه‌ای که در راستای منافع شخصی وی باشد.

بوش سالها از پذیرش وجود هرگونه شباهت بین عراق و ویتنام سرباز زده است، اما اکنون از ویتنام و پیامدهای سقوط سایگون مثال می‌آورد تا اصرار او بر اینکه عراقیها در حال ایجاد دموکراسی مورد نظر خود هستند، واقعی‌تر جلوه کند.

بوش، رها کردن متحدان آمریکا در جنوب شرق آسیا را به حال خود مایه شرم و بی‌آبرویی این کشور می‌داند و از سرنوشت مردمان قایق‌نشین و قربانیان خمرهای سرخ اظهار تأسف می‌کند. به گفته او،‌ عقب‌نشینی از عراق نیز وضعیت مشابهی را پدید می‌آورد. با این وجود، رئیس‌جمهور بوش اشتراکات عراق و ویتنام را اندک می‌داند. این یک بداقبالی است، زیرا آن جنگ متقدم‌تر در بر دارنده درسهایی است که در مخمصه کنونی به کار می‌آید. اظهارات بوش در اجتماع پیر سربازان جنگهای خارجی روشن می‌کند، بی‌اعتنایی او به فرازهای مهم تاریخ همچنان پابرجاست.

اندرو ‌باسویچ،‌ پاره‌ای از درسهای تاریخی را که بوش از کنار آنها بی‌اعتنا گذشته است، این‌گونه فهرست می‌کند:

*در جنگهای نامتعارف، شمار کشته‌ها اهمیت چندانی ندارد. در جنگ ویتنام، قدرت آتش برتر آمریکا این امکان را بوجود آورد تا نظامیان این کشور در بیشتر نبردهای تاکتیکی به پیروزی دست یابند. آمریکا بسیاری از ویت‌‌کنگها و مردم ویتنام شمالی را کشت اما کشتار به پیروزی منجر نشد و در عمل ثابت شد که کوششهای سربازان آمریکایی، نتیجه معکوس داشته است.

در عراق نیز با وجود فشارهای بوش برای وارونه جلوه دادن روند امور، شرایط به همین منوال است. بلوفهایی مانند «از ابتدای سال میلادی جاری، سربازان آمریکایی هر ماه به صورت متوسط بیشتر از 1500 تروریست القاعده و دیگر گروههای افراطی را کشته یا دستگیر کرده‌اند»، سبب می‌شود که بوش هر روز بیشتر از پیش به رئیس‌جمهور لیندون جانسون شبیه به نظر آید. اگر بوش تصور می‌کند با انباشتن اجساد بر روی هم می‌تواند مسیر جنگ را عوض کند، در حقیقت خود را فریب می‌دهد. پرسش اصلی این نیست که چند شرور را کشته‌ایم، بلکه باید دید ادامه حضور آمریکا در عراق چه میزان بر شمار ناراضیان می‌افزاید.

*برای مشروعیت هیچ جایگزینی وجود ندارد. پیروزی نظامی در جنگهایی مانند عراق و ویتنام ممکن نیست، بلکه در بهترین حالت تنها می‌توان از طریق سیاسی،‌ آنها را فرو نشاند. راه‌حلهای سیاسی حاکی از وجود نهادهای مشروع سیاسی تأثیرگذار و برخوردار از جایگاه مردمی است. در جمهوری ویتنام که پس از تجزیه هند و چین فرانسوی توسط ایالات متحده بوجود آمد، چنین نهادهایی وجود نداشت. سرمایه‌گذاری کلان ایالات‌ متحده برای «کشور‌سازی»، ثمری در پی نداشت و در نهایت ثابت شد، «ویتنام جنوبی» خیالی بیش نیست. عراق نیز که با ترفند انگلیسیها پس از جنگ جهانی اول از میان ویرانه‌های امپراطوری عثمانی قامت افراشت، از این قاعده بر کنار نیست...

*اگر با عینک ایدئولوژی به سراغ تحلیل استراتژیک برویم؛ امور بیشتر از آنکه شفاف شود، بی‌قواره و تحریف شده می‌نماید. از آیزنهاور تا نیکسون، صفی از رؤسای جمهور را می‌بینیم که خود را متقاعد کرده بودند، دفاع از ویتنام جنوبی در ردیف منافع حیاتی ایالات‌ متحده قرار دارد. در انگاره‌های دنیای آزاد، حکومت کمونیستها بر چنین کشوری در حکم یک شکست غیرقابل‌ قبول می‌نماید.

با همه این اوصاف، سقوط ویتنام جنوبی با پیامدهای استراتژیک اندکی همراه بود. سقوط پیاپی مهره‌های دومینوی ایالات متحده در جنوب شرق آسیا، هرگز مرزهای آمریکا را تهدید نکرد زیرا کمونیستهای ویتنام شمالی،‌ علاقه چندانی به انقلاب در عرصه جهانی نداشتند و ترجیح می‌دادند کشورشان را زیر لوای سوسیالیسم متحد سازند. اما آمریکاییها با توهم دفاع از آزادی در برابر استبداد، خودشان را فریب دادند و در حقیقت، به ورطه جنگ داخلی در غلتیدند.

بوش اصرار دارد خطای مشابهی را در مورد عراق مرتکب شود. او در سخنانش خطاب به کهنه سربازان آمریکایی، برای توصیف شرایط عراق از عبارت «مبارزه ایدئولوژیک» استفاده کرد و اینکه دشمنان آمریکا در آنجا مقولاتی مانند آزادی و تساهل را نشانه گرفته‌اند. به گفته او، مخالفان با این روش می‌خواهند ایدئولوژی خود را در گستره یکی از حساس‌ترین بخشهای دنیا اشاعه دهند و اگر آمریکا با آنها در عراق نجنگد باید آماده رویارویی با آنان در ایالات متحده باشد!

درست است که افراطیونی همانند اسامه بن‌لادن از این ایدئولوژی نفرت‌انگیز پشتیبانی می‌کنند اما این تصور که بن‌لادن و گروههای مشابه توان کنترل خاورمیانه و احیای دوباره خلیفه‌گری را دارند، به همان اندازه احمقانه است که تئوری مبالغه‌آمیز دومینو در دهه‌های 50 و 60 میلادی ابلهانه به نظر می‌رسد.

آنچه آینده خاورمیانه را رقم می‌زند، سیاست است، ‌نه ایدئولوژی. چنین چشم‌اندازی هم خوب است هم بد؛‌ خوب از آن جهت که منافع و آرمان اعراب و غیراعراب، شیعه و سنی، تجددخواهان و سنتگرایان متحد خواهند شد تا هیچ جناحی نتواند بر آنها چیره شود و بد از آن رو که همین عوامل تضمین می‌کند خاورمیانه همچنان منطقه‌ای بی‌ثبات باقی خواهد ماند.

* مردم می‌توانند امور را خودشان اداره کنند. در این صورت آیا ضرورت دارد که ایالات متحده دخالت کند؟

** شاید تجربه ویتنام پس از شکست آمریکا آموزنده باشد. هنگامی که آمریکاییها، ویتنام را ترک کردند مردم این کشور شروع به تشریک مساعی در کارها کردند. امروز ویتنام مدینه فاضله نیست با این وجود، تبدیل به کشوری باثبات و یکی از اعضای مسؤولیت‌پذیر جامعه جهانی شده که مردم آن در مسیر رفاه و برخورداری گام برمی‌دارند. در هانوی، قدرت همچنان در دست کمونیستهاست اما آیا این موضوع برای کدام آمریکایی اهمیت دارد؟!

بوش در سخنانش حتی اشاره‌ای به شرایط ویتنام امروز نکرد و این پرسش را بی‌پاسخ گذاشت: آیا صلاحیت و توانایی مردم خاورمیانه برای تعیین سرنوشت و ساختن آینده خود بیشتر از نظامیان، اشباح و مصلحان ناشی آمریکایی نیست؟

پاسخ این پرسش، احتمالاً چیزی جز «بله» نمی‌تواند باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات