ارسلان مرشدی
«لازم است که مردم منطقه بدانند اگرچه همه گزینهها روی میز است اما من معتقدم که ما میتوانیم این مشکل را به طور دیپلماتیک حل کنیم و برای انجام این کار باید به منزوی کردن ایران در جامعه بینالمللی ادامه دهیم.»
این جمله بوش در فرودگاه بگین تلآویو در 7 ژانویه و همزمان با آغاز تور دیپلماتیک 9 روزهاش بود که شاید با هدفگذاری کلی سفرش را نمایان کرد.
سفری که در ادامه با دیدار از کرانه باختری، کویت، بحرین، امارات، عربستان و مصر ادامه یافت. هر چند این تنها جمله بوش نبود و وی در ادامه کمک و تشریک مساعی به رفع آنچه انسداد صلح در سرزمینهای اشغالی خواند، ادامه یافت و این چنین بوش سرانجام و پس از 7 سال پای در تلآویو نهاد.
بوش قبل از سفر و در کتابخانه کاخ سفید هم اعلام کرد که برای کمک به برقراری صلح به منطقه خاورمیانه سفر خواهد کرد و از نزدیک روند صلح را هدایت میکند. کویت، بحرین، امارات، عربستان سعودی و مصر که 5 متحد اصلی آمریکا در میان کشورهای عربی شناخته میشوند و به تعبیری بیشترین اصطکاک دیپلماتیک را با ایران دارند برای دیدار و رایزنیهای بوش انتخاب شدند. بوش در کویت صراحتا گفت که امیدوار است بتواند صحبتهای مفیدی در مورد آنچه از آن تحت عنوان جاهطلبیهای ایران یاد شد به انجام برساند. همه اینها در حالی است که بنگاههای خبری غرب خصوصا شبکه خبری فکسنیوز سعی داشتند حوادث تنگه هرمز که مقارن با سفر منطقهای بوش به وقوع پیوست را به حادثه خلیجتونکین که جرقه جنگ ویتنام را زد، تشبیه کنند. رسانهای کردن و اغراق در عملیات شناسایی متعارف و تعریف شده ایران در تنگه هرمز را گامی برای توجیه این استراتژی ایالات متحده در برجسته کردن و نمایاندن غیر واقعی خطر ایران و در نهایت اقدامی در راستای هدف فرعی تاثیرگذاری بر رقابتهای انتخاباتی ایالات متحده به نفع نامزدهای ناامید حزب جمهوریخواه میتوان ارزیابی کرد.
صلح در حال احتضار
برخی از مهمترین دکترینهای سیاست خارجی ایالات متحده که در ارتباط با تحولات سیاسی و نظامی خاورمیانه صادر شده همواره مسبب خیزش جریانهای تأثیرگذاری بوده که در این میان میتوان به دکترین ترومن در ارتباط با ترکیه و یونان و دکترین کارتر در ارتباط با خلیج فارس اشاره کرد. این مساله و پیگیری دکترین کارتر از سوی بوش و همزمان برقراری صلح دائم میان اسرائیل و اعراب یکی از آرزوهای دست نیافتنی روسای جمهوری ایالات متحده از جمله بوش طی نیمقرن گذشته بوده است.
بوش با آگاهی از این پیشینه امید به برقراری صلح در خاورمیانه را کتمان نکرده است. البته با این تفاوت که سیاستهای بوش در قبال خاورمیانه یک پارادوکس دیپلماتیک آشکار را به نمایش گذاشته است.
بوش اولین رئیسجمهور تاریخ آمریکاست که تشکیل دو دولت مستقل در خاک فلسطین را مورد تاکید قرار داده است که کشور مستقل فلسطینی و کشور مستقل اسرائیل را در بر میگیرد. وی همچنین در سفر به اسرائیل برای نخستین بار از واژه اشغال در مورد سرزمینهای 1967 استفاده کرد و خواستار آزادی این سرزمینها برای نجات صلح در خاورمیانه شد.
بوش که در 7 سال گذشته، ریاست جمهوریاش هرگز به اسرائیل سفر نکرده بود، در آخرین سال اقامت در کاخ سفید این سفر را انجام داد به این امید که بتواند از خود دستاوردی در جهت برقرای صلح میان اسرائیل و فلسطین بر جای گذارد. این امیدواری و انگیزههای بوش از یک سو و از سوی دیگر این مساله که کمتر رئیسجمهوری همچون بوش حمایت از اسرائیل را به بخش جداییناپذیر سیاستهای راهبردی واشنگتن تبدیل کرده باشد همواره وی را در یک مسیر برگشتناپذیر با پروسه صلح خاورمیانه مردد ساخته است. در دوره ریاست جمهوری بوش میان بنیادگرایان مسیحی و اسرائیل یک پیوند ایدئولوژیکی برقرار گردیده که در آن با پذیرش واقعه آرماگدون ایده ظهور حضرت مسیح به نابودی مسجدالاقصی گره زده شد. به این ترتیب حمایت دولتمردان آمریکایی در دوران ریاست جمهوری بوش از اسرائیل نه فقط به دلایل سیاسی بلکه به دلایل ارزشی و اعتقادی تقویت گردیده است. در حالی که بیل کلینتون یا حتی بوش پدر بیشتر از جنبه سیاسی ـ استراتژیک بر حمایت از اسرائیل پای میفشردند.
اکنون که از دوره ریاست جمهوری بوش کمتر از یک سال باقی نمانده تحرکات وی برای ایجاد صلح در فلسطین شدت یافته است. اما تجربه چند دهه جنگ میان اعراب و اسرائیل نشان میدهد که تلاشهای بوش در سال آخر اقامت در کاخ سفید نمیتواند دستاوردهای بیشتری از تلاشهای بیل کلینتون در مدت مشابه به وجود آورد. زیرا تشکیل کشوری که بوش بر آن تاکید میکند بدون ترسیم مرزهای سیاسی، واگذاری قدس شرقی و بازگشت آوارگان امکانپذیر نخواهد بود؛ شرایطی که به نظر نمیرسد اسرائیل بخواهد برای یک رئیسجمهور در حال خروج از کاخ سفید به آنها تن دهد.
از سوی دیگر کنفرانسهای صلح و سفرهای در جستجوی صلحی گمشده که پس از آن اتفاق میافتد مقدمه یک تغییر اساسی در سیالترین و دینامیکترین منطقه دنیا است. نکته مهمی که باید به آن توجه کرد این است که تحولات منطقه خاورمیانه آغاز شده اما پایان نیافته است. کنفرانس آناپولیس نقطه عطفی بود که دیپلماسی آینده آمریکا را تا مدتها به دنبال خود خواهد کشاند یا به تعبیری جهتگیریهای آتی دستگاه دیپلماسی واشنگتن حداقل در یک سال اخیر که در بالاترین سطح صورت خواهد گرفت در تکمیل کنفرانس صلح آناپولیس خواهد بود. سفر بوش یک شروع و برای تعقیب این سیاست است. هر چند کاخ سفید در کنفرانس آناپولیس کمک جدی به روند آنچه صلح در حال احتضار خوانده میشود، نداشت اما مجبور بود آن را به طور ظاهری در دستور کار خود قرار دهد. از آنجا که هدف اصلی و راس هرم تقابل سیاستهای واشنگتن در مقطع کنونی مقابله با نفوذ و جایگاه رو به تثبیت ایران است و برای کاستن از هزینههای مقابله با ایران تلاش میکند تا کشورهای منطقه را با خود همراه کند و با کارت آنان در میان دومینوی خاورمیانه با ایران بازی کند، مجبور است به ازای انتظاری که از اعراب دارد به خواستههای آنها نیز توجه کند. وضع شکننده سیاسی اعراب از نظر وجهه بینالمللی و یا حتی منطقهای و ضعف آشکار که در برابر اسرائیل از خود نشان دادهاند، باعث شده است که در سیاست داخلی موقعیت بسیار متزلزلی داشته باشند و از هر فرصتی برای ترمیم وجهه خویش استفاده کنند.
از این دیدگاه توجه بوش به تشکیل دولت مستقل فلسطینی با هر اختیارات و قدرتی برای اعراب محافظهکار یک امتیاز است که پس از سالها سراب صلح حداقل این زمزمه در تلآویو شنیده میشود. اعراب میخواهند به هر قیمتی شده امیتازی هر چند بیاهمیت در برابر اسرائیل به دست آوردند تا در پرتو آن بتوانند وجهه تخریب و نابود شده خود را ترمیم کنند. نکته جالب در این میان این است که پیش از سفر بوش به تلآویو تنها سه نفر از روسای جمهور آمریکا از اسرائیل دیدن کرده بودند؛ ریچارد نیکسون، جیمی کارتر و بیلکلینتون. تفاوت قابل تامل در سفر بوش با آنان این است که بوش بر اهمیت حمایت از تشکیل کشور فلسطینی پیش از پایان ریاست جمهوریاش تاکید کرد و در این سفر صراحتا از محمود عباس خواست به خاطر آنچه وی پاسداشت نهال آزادی و صلح میخواند جنبش حماس را سرکوب کند. بوش سعی کرد این امر را به کمکهای مالی که در کنفرانس پاریس قرار شد به دولت خودگردان فلسطینی داده شود، مرتبط سازد؛ این مبلغ بیش از 7 میلیارد دلار و فراتر از میزانی است که ابومازن و سلامفیاض درخواست کرده بودند. هر چند بوش در مقابل این دست و دلبازی سعی کرد صورت مساله معادله صلح را با عدم پذیرش حق بازگشت آوارگان به طور کلی پاک کند.
تهدیدسازی ایران
«خطری که در سوی دیگر جهان در حال افزایش است میتواند خیابانهای ما را ویران کند و این یعنی که جنگ با ترور به خیابانهای ما کشیده خواهد شد». شاید این جمله بوش شاه بیت و محتوای سفر او را نشان میدهد؛ بر این مبنا و معنای سخن وی میتوان فهمید که دیپلماسی کاخ سفید کجا را گرفته است. مقابله با تروری که به زعم او میتواند امنیت آمریکا را به خطر بیاندازد، هدف ظاهری تلاش جدید بوش است.
این مساله در کنار پذیرش این نکته که جهتگیری دیپلماسی سال جاری کاخ سفید به طور آشکاری در منطقه مهار قدرت فزاینده ایران به عنوان بزرگترین قدرت منطقه است و واشنگتن میخواهد به اعراب اطمینان دهد که در این کشاکش منطقهای صدمهای نخواهند دید و آمریکا میتواند امنیت آنها را تضمین کند و در واقع این ایران است که هدف نهایی است چرا که در مقطع فعلی بیشترین آسیب و خطر بالقوه از سوی تهران متوجه کشورهای عرب میشود تا تلآویو. میتوان به این نتیجه دست یافت که منطقه خاورمیانه در سال جاری آبستن تحولات تاثیرگذاری است. هر چند و در نگاه اول میتوان گفت که اعراب با بدبینی و تا حدی عدم اعتنا سخن واشنگتن را میشنود و آن را باور نمیکنند اما در نهایت آمریکا مجبور است به هر شکلی حتی در قالب قراردادهای تسلیحاتی چند ده میلیارد دلاری اعراب را برکنار بودن از خطرات احتمالی در جدالش با ایران مطمئن سازد. هر چند در کشاکش این تلاش و مجادله دیر هنگام هنوز هم صف اعراب لرزان و شکننده جلوه میکند. دعوت از احمدینژاد برای شرکت در شورای همکاری خلیج فارس در دوحه دنبالهای از مواضع منفعلانه اعراب در کشاکش رفتن و ماندن با واشنگتن است. آنها از یک سو با استدلال واشنگتن درباره دور بودن از خطر تا حدی قانع شدهاند و از طرف دیگر ایران بیمناکاند.
هر چند اکنون اعراب هم معتقدند و هم باور دارند که مواضع ایران در تقابل با تحولات منطقهای نشان داده است که تهران امنیت خود را با امنیت دیگر کشورهای منطقه یکی میداند و آنها را به یکدیگر پیوند زده است. شاید این دیپلماسی تهران باعث شده که در برهه کنونی اعراب برای توجیه حضور خود در کنفرانس آناپولیس و برای اعاده حیثیت دست به توجیهتراشی بزنند.
رئیسجمهور آمریکا با فراتر نهادن پا و با ادعای محتمل بودن حمله ایران به اسرائیل مدعی شد که چنین اتفاقی میتواند به جنگ جهانی سوم بینجامد و تاکید کرد که آمریکا اجازه نخواهد داد اسرائیل به تنهایی با آنچه وی تهدید ایران میخواند، روبهرو شود. این در حالی است که وی ماه گذشته به دلیل استفاده از عبارت جنگ جهانی سوم همزمان با ارائه گزارش شورای اطلاعاتی ملی آمریکا (NlE) بشدت مورد انتقاد قرار گرفته بود.
بوش که برای نمایش پرده آخر درام آناپولیس راهی منطقه شد تا به زعم خود راهبریهای استراتژیکی ایران در صفحه دیپلماسی خاورمیانه را کنترل و مدیریت کند محدودیتهای بیشتری را هر روز در برابر خود مشاهده میکرد. فشار افکار عمومی در داخل آمریکا هر روز بیشتر میشود و مردم عملکرد کاخ سفید را در عراق شکست خورده میدانند وضعیتی که دموکراتها نیز از این وضعیت حداکثر استفاده را میکنند. واقعیت امر این است که اینها تنها تمامی بسته از چالشهای متعددی است که فهرستی بلند از تنش و تهدید را روانه نوک پیکان دیپلماسی کاخ سفید ساخته است و طی ماههای آتی شدت بیشتری خواهد یافت.
بوش با عطف به این تنگناها که طی ماههای آتی میدان مانور را برای او به شکل چشمگیری محدود خواهد ساخت تلاش میکند با درگیر کردن کاخ سفید در بالاترین سطح دیپلماسی بر سرعت عمل و ابتکار عمل خود بیفزاید و شاید ضمن بازگرداندن اوضاع به سود خود چهره خویش را از یک رئیسجمهور مغلوب به پیروز تغییر دهد و از سوی دیگر زمینه را برای پیروزی مجدد جمهوریخواهانی فراهم آورد که تنها در سنگر در حال ریزش کاخ سفید موضع گرفتهاند.
شاید مهمترین ایستگاهی که بوش در راستای این استراتژی در آن توقف کرد، فرودگاه ریاض بود که در آن با عبدالله پادشاه عربستان و صعودالفیصل وزیر امور خارجه دیدار و ملاقات کرد. عبدالله و فیصل که به تناوب منتقد و حامی تلاشهای آمریکا در عراق، مذاکرات اسرائیل و فلسطین و دیگر مسائل خاورمیانه بودهاند همواره موضعی منفعلانه در حمایت از گریزهای دیپلماتیک کاخ سفید در منطقه برگزیدهاند. چرا که خانواده تندروی سنی سعودی تاکنون به علت نگرانی از گسترش نفوذ ایران از تسلط شیعیان بر عراق ناخرسند است و این نارضایتی خود را پنهان نکردهاند. البته این نارضایتی با خواستار ایجاد جدایی میان منافع و روابط میان سوریه و ایران از سوی بوش ادامه یافت.
رئیسجمهور آمریکا در هنگامهای به منطقه وارد شد که دستانش بیش از آن خالی بود که بتواند وعدهای دهد و این دیدارها بیش از آن دیر بود که بتواند تضمینهایی برای صلح پایدار را مطرح کند. چرا که عوامل زیادی وجود داشت که توانست برای او در این سفر مانع ایجاد کند. بوش قصد داشت با هیاهو و غوغاسالاری پیرامون صلح در حال احتضار خاورمیانه تبعات منفی و ویرانگر جنگ عراق و افغانستان را حداقل کمرنگ کند اما مثل این که بوش نمیخواست بپذیرد که پروسه صلح خاورمیانه تابع کاتالیزورهایی است که بسیاری از آنها از کنترل کاخ سفید خارج است.
به زعم این که گفته میشد ممکن بود سفر بوش به سرزمینهای فلسطینی برخی پیشرفتهای محدود سیاسی را در روند صلح به همراه داشته باشد اما شواهد و تحولات مختلف در آمریکا و اوضاع داخلی اسرائیل حاکی از آن است که همکاری امنیتی دو طرف فلسطینی و اسرائیلی و پاسخ دو طرف به درخواست بوش در هر صورت به پیشرفت منجر نخواهد شد. چرا که عملا خطاهای استراتژیک بوش نظیر حمایتهای سابق وی از شهرکسازی اکنون به مانعی جدی در راه تحقق صلح تبدیل شده است.
شاید اکنون بتوان گفت که آن جملات بوش در ابتدای سفرش تنها یک رد گم کنی دیپلماتیک برای انحراف افکار عمومی بود که بوش چاره گریز از شرایط نابسامان داخلی را به تعبیر خودش در آن سوی مرزها جستجو میکرد.