نویسنده: هنری کیسینجر* / مترجم: کاوه شجاعی
بهتر است برای مدت کوتاهی مسائل داخلی، از انتخابات ریاست جمهوری گرفته تا سیاستهای مربوط به امنیت ملی را فراموش کنیم و به ماجرایی پراهمیت در سراسر جهان بپردازیم. در واقع همین مساله تاکتیکی است که به مهمترین چالش دولت بعدی آمریکا بدل خواهد شد؛ اینکه کاخ سفید چگونه با یک نظم نوین جهانی روبهرو خواهد شد که در حال حاضر 3 انقلاب همزمان در سراسر دنیا شکلش میدهند. انقلاب اول دگردیسی سیستم سنتی دولت در اروپاست؛ دومی، چالش افراطگرایی است که تصورات تاریخی از حاکمیت را تغییر میدهد و سوم انتقال مرکز ثقل مسائل بینالمللی از دو سوی اقیانوس اطلس به اطراف اقیانوسهای هند و آرام است.
عقل سلیم میگوید که یکجانبهگرایی کذایی جورج بوش رئیسجمهوری آمریکا سرچشمه اصلی اختلافات اروپا و ایالات متحده در این سالها بوده است. اما به زودی، کمی بعد از آغاز به کار دولت جدید آمریکا مشخص خواهد شد که تفاوتی بنیادین میان دو سوی اقیانوس اطلس وجود دارد: آمریکا همچنان یک دولت- ملت سنتی است که مردمش به درخواستهای کاخ سفید برای ایثار در راه منافع ملی پاسخ مثبت میدهند. منافع ملی در آمریکا حوزه گستردهتری را در بر میگیرد تا اروپا.
ملتهای اروپایی که از دو جنگ جهانی ضربه سختی خوردهاند، توافق کردهاند که بخشهای مهمی از جنبههای حاکمیت خود را به اتحادیه اروپا واگذار کنند؛ با این حال مساله وفاداریهای سیاسی که به دولت- ملتهای سنتی مربوط بود، در این روند به طور خودکار قابل انتقال نیست. پس اروپا دوران گذاری را طی میکند؛ از گذشتهای که به پایان رسیده است، به آینده که هنوز دور مینماید. در این روند، طبیعت دولتهای اروپایی تغییر خواهد کرد.
ملتها در اروپا آیندهای مشخص را پیشرو نمیبینند، پس خود را با توجه به این موضوع تعریف میکنند و به علاوه این به همپیوستگی به شیوه اتحادیه اروپا هم هنوز امتحان خود را پس نداده، بنابراین توانایی اکثر دولتهای اروپایی برای درخواست از ملت برای ایثار در راه کشور به شدت کاهش یافته است. جالب اینجاست پرسابقهترین دولتهای اروپایی، مانند بریتانیا و فرانسه بیشتر از دیگران برای بر عهده گرفتن مسوولیت در ماموریتهای بینالمللی نظامی تمایل نشان میدهند، اما مردمشان... .
در این میان اختلافنظر بر سر استفاده از نیروهای ناتو در افغانستان ماجرای جالبی است. پس از حملات یازدهم سپتامبر 2001 به آمریکا، شورای آتلانتیک شمالی، بدون آنکه آمریکا درخواست کند، به استناد ماده 5 پیمان ناتو، اعلام کرد به ایالات متحده یاری خواهد رساند. اما وقتی قرار شد ناتو مسئولیتهای نظامی را برعهده بگیرد، قید و بندهای قانونی سیاستمداران در داخل کشورهایشان - مانند محدودیت تعداد سربازان اعزامی یا جلوگیری از اعزام آنها به ماموریتهای پرخطر- باعث شد ناتو آنها نتوانند به تعهدات قبلیشان عمل کنند. در نتیجه ناتو تبدیل شد به سیستمی دو شاخه؛ آنها که در ماموریتها شرکت میکنند و آنها که نمیکنند. ناتو میتواند از دو راه با شرایط جدید سازگار شود، اولی تعریف دوباره وظایف عمومی اعضا است و دومی رسمی شدن سیستم دو شاخهای. یعنی عدهای از لحاظ سیاسی به ناتو متعهد شوند و تعدادی از لحاظ نظامی.
در همین زمان دولتهای اروپایی نقش سنتیشان را واگذار میکنند، دولتهای خاورمیانه هم ضعیفتر میشوند، اما این روند برخلاف اروپا با رضایت آنها صورت نمیگیرد. عامل اصلی این مساله به نحوه تولد این دولتها برمیگردد. دولتهای جایگزین امپراتوری عثمانی توسط قدرتهای پیروز در پایان جنگ جهانی دوم تشکیل شدند و برخلاف دولتهای اروپایی، مرزهای آنان بیانگر سرچشمههای نژادی یا تمایزات زبانی نبود و تنها توارن قوا میان آن قدرتها را در خارج از قاره خودشان برقرار میکرد و امروز افراطگرایان ساختار شکننده دولتی در خاورمیانه را با تفسیرهای تازهای از شریعت به چالش گرفته اند. آنها سیستم حاکمیت ملی برپایه الگوهای سکولار را نمیپذیرند و ایمان مردم را هدف قرار داده اند. از آنجا که از دید اسلامگرایان نه سیستم بینالمللی مشروعیت دارد و نه ساختار داخلی دولتهای موجود، آنها برای مذاکره با دولتهای غربی تمایل نشان نمیدهند. به همین خاطر درگیریها پایان ناپذیر مینماید. غرب نمیتواند از خاورمیانه بیرون بیاید؛ اگر عراق را ترک کند، مجبور است در جایی دیگر با مقاومتها مقابله کند و بدون شک مقاومتهای جدید تند و تیزتر خواهد بود. حتی مدافعان عقب نشینی سریع و یکجانبه از عراق هم معتقدند نباید همه سربازان آمریکایی از این کشور خارج شوند.
این تغییرات در پشت صحنه روند مهم سوم صورت میپذیرند که جابه جایی مرکز ثقل مسائل بینالمللی از دو سوی اقیانوس اطلس به اطراف اقیانوسهای هند و آرام است. نکته جالب اینجاست این تغییر در بخشی از دنیا رخ میدهد که کشورهایش همچنان خصوصیات دولتهای سنتی اروپایی را حفظ کرده اند. بزرگترین دولتهای آسیایی - چین، ژاپن و هند و شاید اندونزی - به یکدیگر آن طور مینگرند که پیش تر امپراتوریهای بریتانیای کبیر، فرانسه و پروس همدیگر را میدیدند.
در گذشته چنین تغییری در ساختار قدرت عموما به جنگ میانجامید، همان طور که قدرتگیری آلمان در اواخر قرن نوزدهم به جنگ جهانی اول منجر شد. اما امروز ظهور قدرتی به نام چین منطقه را به جنگ نخواهد کشاند. درست است که در روابط پکن ـ واشنگتن عناصری از رقابتهای کلاسیک ژئوپلتیک وجود دارد، اما عناصری بازدارنده هم جلوی آغاز جنگ را میگیرند؛ مانند جهانی شدن اقتصادی، ضروریات محیط زیستی، کمبود انرژی و گسترش سلاحهای کشتار جمعی که همکاری بیشتر قدرتهای بزرگ را میطلبد. تداوم روابط خصمانه میان چین و آمریکا این دو کشور را در وضعیتی شبیه اروپای پس از دو جنگ جهانی قرار خواهد داد. آنها باید مراقب چنین رقابت ویرانکنندهای باشند.
هیچ نسلی در طول تاریخ با چنین انقلابهای همزمانی مواجه نبوده است. من جست وجوی یک نوشدارو برای رویارویی با چنین وضعیتی را عملی متوهمانه میدانم. در جهانی که ابرقدرتش حامی سیستم سنتی دولت- ملت است، اروپا در وضعیتی پا در هواگیر کرده، خاورمیانه تحمل سیستم دولت- ملت را ندارد و شاهد یک انقلاب با انگیزههای مذهبی است و بالاخره آسیای جنوبی و شرقی یک توازن قوا را تجربه میکند؛ شکل گیری نظم بینالمللی جدید چقدر طول خواهد کشید و چه تاثیراتی خواهد داشت؟ نقش روسیه - که سیستم اش قابل مقایسه با آمریکا است - در این میان چه خواهد بود؟ آیا نهادهای بینالمللی فعلی پاسخگوی نظم نوین جهان خواهند بود؟ آیا جهان چند سال دیگر با جهان کنونی کاملامتفاوت است؟ اینها مهمترین سوالاتی که سیاست مداران و تحلیلگران را در سالهای آتی به خود مشغول میکند.