هما دهقان
انتخابات اگرچه به عنوان کانون اصلی زندگی دموکراتیک محسوب میشود ولی صرف وجود این روند در نظامهای سیاسی به معنی دموکراتیک بودن آنها نمیباشد. در ماههای اخیر شاهد برگزاری انتخابات در چند کشور آسیایی بودیم که در این میان دموکراسی جوان روسیه از دریچه انتخابات این کشور قابل بررسی است.
در روسیه دیمیتری مدودف با اختصاص حدود 70 درصد آرا به خود به عنوان رئیسجمهور بزرگترین کشور دنیا انتخاب شد؛ چهرهای لیبرال که در یک روند غیرلیبرال به پیروزی رسید!
انتخابات پارلمان و ریاست جمهوری روسیه در حالی در طول سه ماه انجام یافت که فرآیند انتخابات در آمریکا از سال گذشته آغاز و تا پاییز آینده ادامه خواهد داشت. مقایسه عمر دموکراسی و نیز تحولات کنونی این دو کشور آمریکایی و آسیایی که زمانی در قالب دو قطب رقیب نظام بینالملل ایفای نقش میکردند، به خوبی گرایش این یکی به دموکراسی و فاصله گرفتن آن دیگری را از دموکراسی نشان میدهد. لذا تاثیر این دوگرایش در ثبات آمریکا و سقوط شوروی قابل توجه است، علاوه بر اینکه میتوان بحران موجود در جوامع شرقی را نیز از همین منظر بررسی کرد.
اگر بخواهیم تاریخ شکلگیری دموکراسی و حکومت مردم را در آمریکا تعیین کنیم به زمان تصویب قانون اساسی در این کشور باز میگردیم. این قانون یازده سال بعد از اعلامیه استقلال در سال 1787 میلادی به تصویب رسید و نظام سیاسی در سایه آن شکل گرفت. از آن زمان سیاستها در جهت تقویت حضور مردم در زمینههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بوده است که نمونه آن را میتوان در شکلگیری و نهادینه شدن احزاب، رسانهها، مطبوعات، نهادهای مدنی، کانونهای صنفی و واحدهای صنعتی - تجاری خصوصی مشاهده کرد. این همه البته در سایه اصول دموکراسی قابل تحقق میباشد که همان تکثرگرایی مدنی و سیاسی، حق آزادی بیان و قلم، برگزاری انتخابات عمومی، فرصت به چالش و نقد کشیدن دولت و قوای دیگر، اقتصاد آزاد و حق مالکیت خصوصی میباشد. پس اگر اندیشه حق حاکمیت بر سرنوشت یک ملت شکل گرفته، پشتوانه آن نیز که اصول چنین حقی است در قانون اساسی و نظام سیاسی، در عمل پیاده شده است. اولین و مهمترین اثر دموکراسی در این کشور ایجاد ثبات اجتماعی - سیاسی است که این ثبات زمینه بروز و رشد پارامترهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی تکنولوژیکی را فراهم میآورد. بدون یک ثبات پایدار امکان رشد جامعه مدنی، دانشگاهها، مراکز علمی - تحقیقاتی و صنایع کوچک و بزرگ که تضمین کننده جایگاه برتر قدرت سیاسی - اقتصادی است حاصل نمیشود. پس اگرچه آمریکاییها وارث یک تاریخ چند صد ساله بیش نیستند ولی قدمت دموکراسی و نیز تداوم این نظام در کشورشان بعد از انگلستان بیش از سایر کشورهاست.
در مقابل آنچه در بطن بسیاری از جوامع آسیایی میگذرد چگونه است؟ کشورهایی که عمدتا دارای قدمت تاریخی بالای هزار سال هستند، ولی این تاریخ در هویت بخشی به مردم نقش کمرنگی داشته است. تحولات روسیه به عنوان کشوری که همزمان با فعالیت کشورهای اروپایی در صحنه سیاست بینالملل حضور داشته است و وارث یکی از بزرگترین انقلابهای تاریخ میباشد، برای بررسی نمونه آسیایی قابل تامل است. سیستم تشکیلات حکومتی در روسیه به قرن 9 میلادی باز میگردد ولی قدرتگیری تزارها و ایجاد یک ثبات نسبی در این کشور در قرن 15 میلادی اتفاق افتاد. حکومت تزارها از نوع امپراتوری بود؛ نظام اقتصادی از نوع فئودالیسم ارباب - رعیتی و نظام سیاسی بدون شک از نوع موروثی که میتوان آن را حکومتی استبدادی، فاقد هویت سیاسی و حقوق مدنی برای ملت روس توصیف کرد. با وجودی که کشور روسیه تمایل زیادی به نزدیکی به کشورهای اروپایی نشان میداد و از کشورهای صاحب نفوذ عرصه بینالملل از قرن 18 میلادی به شمار میرفت، ولی تاثیرش از تحولات این کشورها به خصوص جنبشهای آزادیخواهانه اروپاییان بسیار اندک بود. اقتدار تزارها بر این کشور به حدی بود که حکومتشان تا سال 1917 میلادی یعنی زمان وقوع انقلاب اکتبر دوام آورد و جالبتر آنکه وضعیت معیشتی ملت روس، نوع اقلیم این کشور و ویژگیهای فرهنگی - اجتماعی در زمان انقلاب به گونهای بود که با وجود پیروزی جنبشهای لیبرالیستی و برپایی نظامهای دموکراتیک در اروپا، اندیشه سوسیالیستی تحت تاثیر مارکسیسم روسی در این کشور غلبه یافت. نظام کمونیستیای که لنین ارمغان آورنده آن در روسیه بود و ملت روس را به مدت هفت دهه دیگر از دموکراسی بینصیب میساخت با شعار «صلح، نان و زمین» به پیروزی رسید. شعاری که هم اکنون نیز به شکلی نوین خود مسیر جذب تودهها و بهانه دیکتاتوری رهبران را مهیا میسازد. اما نتیجه نظام کمونیستی روسیه نه آن چیزی شد که در تخیل رهبران این انقلاب میگذشت و نه آنچه در امید مردمان روس نقش بسته بود. دیکتاتوری وسیعتر از زمان تزارها و ترور و اعدام ها، بیمهاباتر و اگر به اقتصاد و معیشت رجوع میکردی نابودی کشاورزی روسی و نارضایتی پرولتاریا بیداد میکرد. فرجام این نظام نیز چیزی جز فروپاشی نبود، چرا که تصور سادهانگارانهای است که یک انقلاب برخاسته از مردم در مرحله تکوین حکومت، مردم را فراموش کند و بتواند دوام طولانی داشته باشد! بدین ترتیب روسیه در دهه 90 قرن بیستم نهایتا به دموکراسی تن در داد و این یعنی دموکراسی روسی تقریبا 200 سال جوانتر از دموکراسی آمریکایی که البته تفاوت در ماهیت این دو دموکراسی نیز قابل توجه است.
آنچه امروز رخ داده است انزوای دموکراسی در روسیه به شیوهای نوین به سبب غلبه ارزشهای قدیمی است؛ دولتمردان فعلی درصدد احیای اقتدار تزاری و سه چهارم مردم روس در آرزوی شکلگیری مجدد اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی میباشند! با در نظر گرفتن شرایط انتخابات اخیر روسیه آنچه میبینیم تسلط تبلیغات حزب حاکم در انتخابات، محرومیت بعضی از احزاب برای شرکت در انتخابات، برچیده شدن میتینگهای سیاسی توسط پلیس و فقدان آزادی مطبوعات و رسانههاست، که همگی نقض دموکراسی واقعی است. آیا با فرض سلامت انتخابات این کشور، پیروزی کاندیدای حزبی با این شرایط همان استبداد اکثریتی نیست که آیزا برلین، فیلسوف روسی، به آن اشاره داشت؟ آیا این فاصله گرفتن حکومت از دموکراسی و آغاز مرگ دموکراسی در این کشور محسوب نمیشود؟
پس ساختار سیاسی این کشور بعد از گذشت کمتر از دو دهه بیشتر به مثابه اتوکراسی و یا الیگارشی میماند و مشروعیت قدرت نه از آن مردم بلکه از آن فرد یا گروهی خاص میباشد. نکته قابل ذکر اینکه روند میراث دموکراسی فقط مختص کشوری چون روسیه نیست بلکه امروز در بسیاری از کشورهای به ظاهر دموکراتیک آسیایی جهتگیری به سمت اشکال مختلف حکومتهای غیرمردمی از قبیل اتوکراسی، تئوکراسی و الیگارشی میباشد. اولین تاثیر انحراف از دموکراسی در این کشورها، چه این انحراف به سبب استبداد اکثریت باشد چه استبداد هیات حاکمه، سرخوردگی نیروی انسانی است. این سرخوردگی به اشکال گوناگون اعتصاب، تظاهرات، شورش، جنگهای داخلی و انواع انقلابها ظاهر میگردد و زمینه ایجاد تزلزل در پایههای نظام سیاسی و برهمریزی ثبات اجتماعی - سیاسی را فراهم میآورد. عدم ثبات اجتماعی - سیاسی اغلب موجب رکود و ورشکستگی در بخش اقتصاد و عقبماندگی آن اجتماع نسبت به معیارهای توسعه یافتگی میشود. روندی که بارها در تاریخ سیاسی این کشورها رخ داده و همواره آنها را در زمره کشورهای کم توسعه و کم تاثیر در نظام بینالملل قرار داده است.
با توجه به اشارهای که در ابتدای بحث به کشور آمریکا و دموکراسی نهادینه آن شد میتوان فهمید چگونه این کشور از پشتوانه داخلی در تثبیت موقعیت خارجی بهره میبرد و در مقابل روسیه، «ابرقدرت بیقدرت»، از صحنه حذف میشود.
و جالب اینجاست که نه بحران آن روز روسیه از نظام حکومتی امروزش رخت بر بسته و نه در حل بحرانی که حکومتهای آسیایی را در چرخه عدم ثبات - عدم توسعه قرار داده، چارهای اندیشیده میشود! پس امروز اگر در دور و نزدیک این قاره پهناور شاهد سقوط یک دولت، کودتای سیاسی، ترور رهبران احزاب و وقوع انقلابهای مخملین هستیم بدین سبب است که اغلب کشورهای آسیایی آبستن شوکهای سیاسی هستند و ریشه آن را باید در خاستگاه غیردموکراتیک نظام حکومتی شان جست وجو کرد.
شاید لازم است امروز هشدار کرنسکی به طرفداران لنین قبل از سقوط دولت موقت روس را به پوتین و رهبران اقتدارگرای این قرن یادآوری کرد:
«وقتی که شما با ارتجاع متحد شوید و قدرت را نابود کنید، آنگاه یک دیکتاتور واقعی خواهید شد. این وظیفه ماست، وظیفه دموکراسی روسیه تا بگوید خطاهای تاریخی گذشته را تکرار نکنید.»