تاریخ انتشار : ۱۳ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۲  ، 
کد خبر : ۴۴۹۳۴
روایت عضو منتقد خاندان قدرت در پاکستان

شبیه‌ترین بوتو به بی‌نظیر


ترجمه: هرمز برادران

چندى پیش هنگامى که بیلاوال بوتوزردارى تنها پسر بى‌نظیر و وارث کرسى رهبرى او در حزب مردم در یک کنفرانس خبرى در برابر سیل پرسش‌ها قرار گرفت، نمى‌شد نگران آینده این وارث ۱۹ ساله پرمخاطره‌ترین تاج‌وتخت پاکستان نشد. دانشجوى سال اول رشته تاریخ دانشگاه آکسفورد هرگز فکرش را نمى‌کرد که روزى رهبرى اپوزیسیون پاکستان را، حتى اسماً، برعهده بگیرد در پاکستان منتقدان ایرادات دیگرى به او گرفتند. یکى از هواداران حزب مردم چند روز پس از ترور بى‌نظیر بوتو گفت: «بیلاوال واقعاً یک بوتونیست او یک زردارى است. براى این کار ما به یک بوتوى واقعى نیاز داریم.»

شاید بیلاوال خوشحال باشد که براى ۳ سال دیگر به آکسفورد بازگشته و بادیگاردهاى سرویس مخفى از او حفاظت مى‌کنند. اما در کراچى بوتوى جوان دیگرى هست که اگر بازى سرنوشت اجازه مى‌داد وارث بهترى براى رهبرى اپوزیسیون پاکستان بود.

او فاطمه دختر مرتضى بوتو است، دخترى زیرک و سرزنده که روح زندگى پاکستانى‌ها در وجود او جارى است. او ۲ کتاب در کارنامه خود دارد؛ ستون‌نویس روزنامه‌هاست؛ همراه و مونس مادرش در رقابت‌هاى انتخابات پارلمانى است؛ و سیاستمدارى تحت تربیت است. میان فاطمه امروز و بى‌نظیر ۳۰ سال پیش شباهت‌ها و خطوط موازى آشکارى وجود دارد. زندگى هر دو تحت ‌تأثیر قتل خشونت‌بار پدرانشان شکل گرفته؛ هر دو مصمم و راسخ هستند. هر دو در غرب تحصیل کرده‌اند. شباهت‌هاى ظاهرى آنها نیز حیرت انگیز است. چندى پیش در یک گفت‌وگوى تلویزیونى فاطمه کنار تصویرى از بى‌نظیر جوان نشان داده شد که هر دو در شباهتى آشکار بینى کشیده و پیشانى بلند داشتند و آرامش در چهره شان نمایان بود. فاطمه ۲۵ سال دارد و واجد شرایط براى کاندیداتورى در انتخابات است اما بیلاوال باید ۶ سال دیگر منتظر بماند. فاطمه مى‌گوید که بلندپروازى‌هاى سیاسى ندارد و به ‌نظر نمى‌رسد که به این زودى‌ها بر پسر عمه‌اش سایه اندازد. دلایل وى در فصلى فراموش شده از تاریخ بوتوها نهفته است.

اکتبر سال گذشته، ۲ شب پیش از آن‌که بى‌نظیر از تبعید بازگردد به دیدار فاطمه و نامادرى لبنانى‌اش «غنوه» در خانه‌شان در کلیفتون رفتم. کلیفتون قدیمى‌ترین و اعیانى‌ترین منطقه کراچى است. آنها شامى ساده ـ پیتزا ـ تعارف کردند و عذرخواهى کردند که تازه از خانه اجدادى‌شان در لارکانا بازگشته‌اند، لارکانا در ۴۰۰ کیلومترى شمال کراچى قرار دارد و آنها براى ملاقات زندانیان در زندان زنان به آنجا رفته بودند. در سالن طبقه بالاى خانه شماره ۷۰ کلیفتون شام خوردیم. این خانه در سال ۱۹۵۴ توسط شاه‌نواز نیاى فاطمه ساخته شده و بوى تاریخ مى‌دهد. بى‌نظیر در سال‌هاى دهه‌هاى ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ که در دوره دیکتاتورى نظامى ضیاءالحق تحت بازداشت خانگى بود در این خانه زندگى مى‌کرد و در دالان‌هاى آن قدم مى‌زد. وى در سال ۱۹۸۶ در باغ همین خانه بود که با آصف‌على زردارى پیمان زناشویى بست. بعدها بى‌نظیر این خانه را به برادرش مرتضى ـ پدر فاطمه ـ سپرد. اما مى‌گویند که بى‌نظیر همواره در حسرت کتابخانه زیرزمینى بزرگ پدرش ذوالفقار بود که در آن مجموعه بزرگى از کتاب‌ها درباره ناپلئون قهرمان محبوب پدرش وجود داشت.

آن شب شهر پر از شور و هیجان بود. پس از سال‌ها خیابان‌هاى کراچى مملو از پوسترهاى بى‌نظیر شده بود و موتورسواران با بوق‌هاى کوچک خود از میان ترافیک شهر زیگزاگ مى‌رفتند اما روى در خانه شماره ۷۰ کلیفتون تنها عکسى از مرتضى داشت. او درسال ۱۹۹۶ در رگبار آتش پلیس و در شرایطى مشکوک کشته شد. از آن پس، فاطمه و غنوه همواره بى‌نظیر را مسئول مرگ مرتضى مى‌دانستند.

آن شب، غنوه و فاطمه از چشم‌انداز بازگشت بى‌نظیر خرسند نبودند. ریشه این خصومت خانوادگى به سال ۱۹۷۹ و به اتفاقى مهم بازمى‌گردد که فضاى سیاسى پاکستان را آکنده از وحشت کرد و سرانجام طایفه بوتو را از هم گسست. در آن سال ذوالفقار على بوتو بزرگ خاندان و نخست‌وزیرى کاریزماتیک توسط ضیاءالحق به دار آویخته شد و فرزندان وى پراکنده شدند. بى‌نظیر در خانه‌اش در پاکستان ماند. او دوره‌هاى سختى را در زندان سپرى کرد؛ از مادر بیمارش، نصرت، پرستارى مى‌کرد و کوشید حزب مردم را که ۹سال بعد و پس از مرگ ضیاءالحق دوباره درحال سربرآوردن از خاکستر بود احیا کند. اما فرزندان ذوالفقار، مرتضى و شاه‌نواز، راه دیگرى در پیش گرفته بودند.

آن دو با شور جوانى و خسته از اوضاع، جنبش مسلحانه «ذوالفقار» را براى براندازى ضیاءالحق ایجاد کردند. سال ۱۹۸۱ در ماجراى ربایش هواپیماى خطوط بین‌المللى پاکستان که وادار به فرود در کابل، محل زندگى برادران تبعیدى بوتو، شد این دو برادر انقلابى نام و شهرتى یافتند. جزئیات دقیق این هواپیما ربایى هنوز محل اختلاف است و خانواده مرتضى مى‌گویند که وى در این طرح دستى نداشت بلکه یک میانجى بود. اما در این داستان، یک افسر نظامى جوان در این هواپیما کشته شد؛ برخى از هواداران خاندان بوتو از زندان آزاد شده و به لیبى رفتند و برادران بوتو در صدر فهرست دشمنان حکومت نظامیان پاکستان قرار گرفتند.

آنها در ادامه سکونت‌شان در کابل با دو خواهر افغان که دختران یک مقام وزارت خارجه افغانستان بودند ازدواج کردند. مرتضى از همسرش فوزیه صاحب دخترى به نام فاطمه شد، اما ۳سال بعد کارشان به طلاق کشید. این دو برادر سپس به طرابلس و بعد به اروپا رفتند؛ به کشورهایى که از آنها حمایت مى‌کردند. اما در سال ۱۹۸۵ تبعید آنها روى تاریک خود را نشان داد و آن زمانى بود که شاه‌نواز، برادر کوچکتر، در یک مهمانى خانوادگى در جنوب فرانسه مسموم شد. بوتوها سازمان سیا و ضیاءالحق را عامل آن معرفى کردند.

مرتضى و فاطمه به سوریه رفتند و در آنجا با غنوه آشنا شدند. وى یک زن لبنانى بود که از جنگ در کشورش گریخته بود و زیرزمین یک کلیساى کاتولیک درس مى‌داد. فاطمه از شاگردان او بود. مرتضى و غنوه در سال ۱۹۸۹ ازدواج کردند. مرتضى در پاکستان با اتهاماتى جدى روبه‌رو بود اما دخترش او را چون یک بت مى‌ستود. فاطمه با یادآورى یکى از روزهایى که پس از کلاس به همراه پدرش به کوه‌هاى برف‌پوش سوریه رفت، اظهار داشت: «او یک پدر شگفت‌انگیز بود. ما با هم بسیار شاد بودیم.»

شکاف و جدایى میان خانواده بوتو در سال ۱۹۹۳ هنگامى صورت گرفت که مرتضى به تبعید ۱۶ساله‌اش پایان داد. بى‌نظیر که آن زمان به عنوان نخست‌وزیر برگزیده شده بود بار دیگر در کانون توجهات قرار گرفت. مرتضى مى‌خواست، نقشى اساسى در حزب تحت امر بى‌نظیر به‌دست آورد. شاید رهبرى حزب را مى‌خواست اختلافات بى‌نظیر و مرتضى در این‌باره بالا گرفت. منازعه عمیق‌تر شد و مرتضى یک حزب انشعابى تشکیل داد که موفقیت اندکى حاصل کرد.

۳سال بعد در ۱۹۹۶ اتفاقى غم‌انگیز رخ داد و آن زمانى بود که مرتضى به همراه محافظان مسلح خود با گروهى از افراد پلیس که در صدد دستگیرى وى بود وارد درگیرى مسلحانه و کشته شد. مرگ او - مرگ بوتویى دیگر - پاکستان را لرزاند و بى‌نظیر پریشان خاطر شد. بى‌نظیر مى‌گفت: «راه ما جدا بود اما خون ما یکى است.» و ۶هفته بعد دولت او سقوط کرد.

اما فاطمه غمزده و مادرش مى‌گفتند که بى‌نظیر یا همسرش زردارى در مرگ مرتضى دست داشتند. شایعات و داستان‌هایى بود که زردارى در جریان ماجرایى با مرتضى مجبور شده بود سیبیل‌هایش را بزند و از آنجا که این یک توهین بزرگ به حساب مى‌آمد زردارى همواره با مرتضى سرجنگ داشت. بى‌نظیر معتقد بود که آن درگیرى مسلحانه توسط دشمنانش هماهنگى شده بود. با توجه به اینکه در پاکستان قتل‌هاى سیاسى زیادى رخ داده است حقیقت هرگز پیدا نشد. فاطمه از این‌که خود را از عمه‌اش دور ساخته بود سخت ناراحت و پشیمان است. وى خاطرنشان مى‌سازد که در دانشکده مطالعات شرق‌شناسى و آفریقا در لندن تحصیل کرده نه در آکسفورد، و پایان‌نامه‌اش را درباره جنبش مقاومت در برابر ضیاءالحق نوشته است. او در سن ۱۵سالگى یک کتاب شعر با عنوان «زمزمه‌هاى کویر» چاپ کرد و در سال ۲۰۰۶ نیز یک مجموعه داستان درباره زلزله ۲۰۰۵ در کشمیر و ایالت سرحد که جان ۷۳ هزارنفر را گرفت به چاپ رساند.

فاطمه درباره مقایسه خود با بى‌نظیر مى‌گوید: «از لحاظ ایدئولوژى سیاسى، تحصیلات و روش فکرى کاملاً متفاوت هستیم. فکر نمى‌کنم که طرز فکرم مثل او باشد.»

ستون هفتگى وى در مطبوعات پاکستان به موضوعات سیاسى و اجتماعى مى‌پردازد. گزارش‌هاى او از جنگ ۲۰۰۶ لبنان تحسین همگان را برانگیخت. وى هنگام آغاز جنگ در لبنان بود. وى در آرزوى دیدار از محل تولدش کابل است اما مادرش، به دلیل خطرات فراوان در افغانستان وى را از سفر به آنجا منع کرده است.

بى‌نظیر آشکارا به برادرزاده‌اش عشق مى‌ورزید و در بیوگرافى‌اش با نام «دخترى از شرق» اشاره‌هاى گرمى به وى دارد. اما فاطمه نظر دیگرى دارد. بى‌نظیر، غنوه را «یک لبنانى» خطاب کرده بود و ۶ ماه پس از مرگ مرتضى، فوزیه مادر فاطمه را ترغیب کرد تا به کراچى برگردد و حضانت دخترش را برعهده گیرد.»

فاطمه مى‌گوید: «سرکلاس نهم زیست‌شناسى بودم که مدیر مدرسه آمد و گفت که زنى اینجا آمده و ادعا مى‌کند مادر توست.» فاطمه خود را در اتاق پرستاران حبس کرد تا از رویارویى با خیل عظیم مطبوعات که بیرون منتظر بودند در امان باشد. چند سال بعد فوزیه تلاش ناموفقى براى جلب حضانت فاطمه انجام داد. سپس به آمریکا بازگشت.

فاطمه همچنین همواره مشتاق بوده که خود را از سایه عمه‌اش دور سازد. وى ادامه مى‌دهد: «من هم مثل هر فرد دیگرى که به وطنش مى‌اندیشد از اتفاقى که افتاده پریشانم. این که او عمه من بود. بخش حاشیه‌اى ماجراست. در این کشور سیاست به سرگرمى مبدل شده. سیاست به رذالت سبکى تبدیل شده است زیرا ما نمى‌خواهیم درباره چیزهایى که واقعاً مهم است حرف بزنیم.» فاطمه مى‌گوید آنچه مهم است سیاست بى‌نظیر است. پس از بازگشت بى‌نظیر و بمب‌گذارى انتحارى در میان هواداران وى که به مرگ ۱۴۰ تن انجامید باردیگر با غنوه ملاقات کردم. هنوز اختلافات عمیق بود. اما وى به من گفت: «امیدوارم که وى کشته نشود. اما براى آن مردم متأسفم و عصبانى‌ام که چنین بلایى سرشان آمد.» بى‌نظیر در دوران حیاتش نسبت به اتهاماتى که وى را مسئول قتل مرتضى معرفى مى‌کرد، حساس بود. وى سرویس‌هاى قدرتمند اطلاعاتى را عامل سازماندهى قتل برادرش و ایجاد شکاف در خاندان بوتو معرفى مى‌کرده. اگر به راستى چنین بوده باشد این راهبرد تفرقه‌انگیز نتیجه موردنظر را داشته است. ماه گذشته فاطمه لینک یک کلیپ از مصاحبه تلویزیونى با بوتو را که روى یک سایت قرار داشت معرفى کرد. این کلیپ بى‌نظیر را نشان مى‌دهد که درباره مرگ مرتضى سؤالاتى از او مى‌شود اما اشک از چشمانش سرازیر مى‌شود و از استودیو بیرون مى‌رود. فاطمه در مطلبى نوشت: «عکس‌العمل او حیرت‌انگیز بود.»

دو هفته بعد همه چیز تغییر کرد. در مراسم ترحیم بى‌نظیر، غنوه، فاطمه و برادر ۱۷ ساله‌اش ذوالفقار على کوچک را در خانه آبا و اجدادى‌شان در لارکانا در نزدیکى آرامگاه بى‌نظیر دیدم. مرکز شهر هنوز در واکنش‌هاى خشونت‌بار به ترور بى‌نظیر مى‌سوخت و یک اتومبیل سوخته مقابل خانه پارک شده بود. فاطمه لباس سیاه به تن داشت، چهره‌اش تکیده شده بود و اشک گونه‌هایش را مات کرده بود. گفت: «این یک شوک واقعى بود.»

فاطمه و مادرش در مبارزات انتخاباتى بودند و خانه به خانه با مردم دیدار مى‌کردند که خبر ترور بى‌نظیر پخش شد. وقتى به خانه رفت یک نامه خداحافظى با بى‌نظیر نوشت که در روزنامه جنگ منتشر شد. در شروع این نامه آمده: «من و عمه‌ام رابطه‌اى پیچیده داشتیم. این واقعیتى غم‌انگیز است.» او به خاطر مى‌آورد که با عمه کتاب‌هاى کودکان را مى‌خواند؛ شاه‌بلوط مى‌خورد و هر دو عفونت گوش داشتند. افزود: «در مرگ شاید لحظه‌اى براى فراخواندن آرامش باشد. این که بگویى کافى است... ما دیگر نمى‌توانیم و نمى‌خواهیم این جنون را تاب آوریم.»

چند روز بعد که فاطمه به کراچى بازگشت مردم هنوز براى تسلیت گفتن به وى مى‌آمدند. وى اظهار داشت: «حس مى‌کردم همه چیز برایم آشناست. احساس مى کردم طى این همه سال با هم بوده‌ایم. وقتى شنیدم گلوله به گردنش شلیک شده به یاد پدرم افتادم. او هم گلوله به گردنش اصابت کرده بود. گویى که باید هر ۱۰ سال یک بار بوتویى را به خاک بسپاریم که به طرز خشونت‌بارى به قتل رسیده است.» اما نظر فاطمه درباره مرگ پدرش تغییر نکرده است.

میراث بوتو هنوز به ساحل آرامش نرسیده است. ممتاز بوتو رهبر طایفه ۷۰۰ هزار نفرى بوتو اخیراً انتخاب بیلاوال به رهبرى حزب مردم را به چالش گرفته و گفته که وارث واقعى بى‌نظیر، ذوالفقار على برادر فاطمه است. او گفته که تغییر نام بیلاوال به بوتو زردارى از وى یک «بوتوى واقعى» نمى‌سازد. به‌نظر مى‌رسد که اظهارات ممتاز ناشى از رقابت قدیمى وى با پدر بیلاوال باشد. اما هر دوى آنها بازمانده‌هاى عصرى قدیمى هستند و انتخاب بیلاوال و عدول از اصل همخونى کامل نشان مى‌دهد که سیاست اپوزیسیون پاکستان عمدتاً بر محور بى‌نظیر است تا بوتو. (مخالفان انتخاب بیلاوال مى‌گویند که وى از جانب پدر یک زردارى است و نمى‌تواند وارث واقعى بوتوها باشد و وارث واقعى باید فردى از خاندان بوتو باشد که آن فاطمه یا برادرش است.)

دو هفته پس از ترور بى‌نظیر، فاطمه سکوتش را شکست و به انتخاب پسرعمه‌اش براى رهبرى حزب مردم تاخت و اطرافیانش را به اشاعه سیاست خاندانى و معامله بر سر خون بى‌نظیر متهم کرد و خواستار آغاز دوره جدید سیاسى بدون اتکا به شخصیت‌ها شد. وى گفت: «سیاست به اسارت عده معدودى درآمده و به تجارتى فامیلى، مانند مغازه عتیقه فروشى، درآمده است که در آن پسر، نوه و نتیجه ذکور خاندان رهبرى را در دست مى‌گیرند.» او مى‌گوید که در خانه‌اش همیشه به روى بیلاوال و خواهرانش باز است اما انتقاد وى ممکن است که اختلافات را به نسل بعدى منتقل کند. فاطمه همچنین مى‌گوید که نه او و نه برادر ۱۷ ساله‌اش وارثان بر حق میراث بى‌نظیر نیستند.

وى مى‌افزاید: «من به سیاست مبتنى بر حق تولد و سیاست همخونى اعتقادى ندارم. هرگز به این فکر نکرده‌ام که نام من، من را واجد شرایط براى انجام کار مى‌کند. من از طریق نوشته‌هایم فردى سیاسى هستم اما فعلاً علاقه‌اى به سیاست پارلمانى ندارم. هنوز جوان هستم و چیزهاى زیادى براى یاد گرفتن هست.»

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات