رضا نصیریحامد، دانشجوی دکترای علوم سیاسی دانشگاه تهران
با آنکه مارکس نه خود را ایدئولوگ میدانست و نه آموزههای خویش را همچون یک ایدئولوژی و در قالب «ایسمی» از انواع و اقسام «ایسم»های موجود بر میشمرد، لکن خیلی زود پس از آنکه آرا و افکارش را نشر داد، نامش سازنده یکی از پر نفوذترین و مهمترین ایدئولوژیهای علوم انسانی و اجتماعی گردید. هم به دلیل وجود برخی ابهامات یا حداقل وجود نقاط متعدد قابل تفسیر در خود اندیشههای مارکس و هم تحولات و اتفاقات متعدد زمانه، جریانهای مختلفی حول و حوش مارکسیسم شکل گرفتند که بسیاری از آنها نیز داعیه اصلاحطلبی و حتی تجدیدنظرخواهی در اندیشههای مارکس را داشتند. چنین جریانهایی گاه از منظری اقتصادگرایانه به نوعی باور ارتدوکس بویژه در زمینه تعیینکنندگی یکجانبه عرصه نیروها و عوامل تولیدی رسیدند و گاه با موضعگیری در قبال ایده اصالت دادن به اقتصاد، همت خویش را بر آن گماردند که حوزهها و عناصری را که در باور سنتی مارکسیستی جزو روبنا قرار گرفته بود، برجستهتر سازند. چنین جریانهایی که از آنها با عنوان نئومارکسیسم نیز یاد میشود، هنوز به ایدئولوژی مارکسیستی باور داشتند، ولی جایگاه متصلب مفاهیم عمده تحلیل مارکسیستی را متحول ساخته و صحبت از تعیینکنندگی برخی عوامل دیگر میکردند و البته گاه نیز آنقدر عناصر مربوط به حوزه روبنا را برجسته و تقویت مینمودند که در مارکسیست خواندن آنها شک و شبهه ایجاد میشد.
اما هرچه به اواخر قرن ۲۰ نزدیکتر شدیم، تحول معرفت شناختی مهمی در عرصههای مختلف اندیشه بشری رخ مینمود که علیرغم وجود پراکندگیها و تنوع فراوان، از آن با عنوان چرخش پسامدرن یاد شده است، این چرخش شامل انواع و اقسام تأملات بشر بویژه در باب کاستیها و موارد قابل نقل دوران گذشته با تأکید بر دوران مدرن است، برخی از مهمترین ویژگیهای چنین دورهای عبارتند از: نفی ساختارهای واحد و دارای مرکزیت و سازمان یافتگی مشخص و تلاش برای زیرسؤال بردن اصالت وجود چنین ساختارهایی بویژه با ایجاد تکثر در معنا و دال مرکزی آنها، انکار و نفی ذاتانگاری و جوهر ستیزی نه فقط در عرصههای علوم مختلف اجتماعی و سیاسی، بلکه حتی در خصوص حقیقت و واقعیتهای مورد باور آدمیان، تمایل به متکثر نمودن چشماندازها و دیدگاههای معتبر در نگرش به مفاهیم مختلف و نیز جوامع گوناگون بشری و باور به گفتمانی و سیال بودن معانی و ساختارهای موجود و نفی ازلی و ابدی بودن آنها.
چنین موج پسامدرن فراگیری بنیاد و اساس بسیاری از مفاهیم و اندیشهها را زیر سؤال برد و بالطبع ایدئولوژیها نیز از گزند آن در امان نماندند. بدین ترتیب مارکسیسم نیز که خود تحولات عمدهای را حین انتقال از حالت ارتدوکس به نگرشهای فرهنگی و برمبنای محوریت روبناها تجربه کرده بود، اینبار نیز براثر تحولات پدید آمده مجبور بود که مرحله انتقالی دیگری را بپذیرد. اکنون وقت آن بود که نگرش چپ و مارکسیستی از جایگاه تحلیلهای ایدئولوژیک پائین بیاید و به گفتمان و زبان اهمیت بدهد، چرا که معرفتشناسی غالب زمانه - حتی با وجود آنکه نگرشهای پساساختارگرا و پستمدرن هنوز انسجام لازم و بایسته خویش را بهدست نیاوردهاند و در واقع میتوان به صراحت عنوان داشت که در موارد متعددی اصلاً اعتقادی نیز به آن ندارند - همه امور را در معرض ساخته شدن و به عنوان اموری گفتمانی میدید که براثر آن موارد مقدس و جزمگرایانه تحلیل مارکسیستی که قبلاً ازلی و ابدی دانسته میشدند، رنگ میباختند و در عوض آن چه اهمیت مییافت، زبان و سیر گفتمانی تکوین و تحول مفاهیم و معانی مختلف بود.
نفی معانی مرکزی و محوری ساختارها و گرایش به کثرتگرایی برای طرفداران اندیشه مارکسیستی و چپ اهمیتی دو چندان یافته بود، چراکه گذشته از تحولات عرصه اندیشهورزی یکی از مشکلات مارکسیسم و نقدهایی که همواره بر آن وارد میشد، این بود که ثمره عملی و عینی حضور مارکسیسم در عمل عموماً شکلگیری دولتهایی استبدادی، مطلقه و حتی تمامیتخواه بوده است که نه تنها تمامی آرزوهای اندیشه مارکسیستی جهت رهایی بشری را به طور کامل بر باد داده و آرمانشهر چپها را نقش بر آب نموده، بلکه خود اینها نیز در موارد بسیاری غل و زنجیرهای سنگینتر بر دستوپای انسان معاصر بسته است. آنان که همدلانه مواضع نقادانه مارکس را برجسته کرده و مورد توجه قرار میدادند و از اهمیت و البته ارزش تحولات عمومی زندگانی بشر، هرچند عموماً در متن و دامان رقیبی چون لیبرالیسم پدید آمده باشد، غافل نبودند، اعتراف و اذعان داشتند که مارکسیسم اکنون باید مهیای تجدیدنظر طلبی اساسی و پایهای گردد و چه بخواهد و چه نخواهد مجبور است به کثرتگرایی باور داشته باشد. ضمن آنکه باید سعی کند مرزبندی دقیقی میان خود مفاهیم و تجلیات مارکسیسم کلاسیک پدید آورد. در عرصه واقعی سیاسی نیز لزومی ندارد که مارکسیسم خود را وابسته و دارای پیوند با دولتهای اقتدارگرا و تمامیتخواهی چون دولت استالین قرار دهد، بلکه نحوه تعامل و پیوند میتواند و باید که براساس صلاحیتها و شایستگیهای واقعی نهفته در متن اندیشه مارکسیستی باشد.
یکی از مهمترین اندیشههایی که در این میان به کمک این جریانات آمد، بحث ساختارشکنی «ژاک دریدا» بود که امکان دگرگونیسازی بنیاد ساختارها از جمله در متن یک سنت فکری را فراهم میآورد. در میان کسانی که متکفل چنین مسئولیتی شدند، بویژه باید به دو تن از متفکران جریانساز معاصر یعنی «ارنستو لاکلاو» و «شانتال موفه» اشاره کرد که در کتاب معروفشان با عنوان «هژمونی و راهبرد سوسیالیستی» که در سال ۱۹۸۵ به رشته تحریر در آوردند، مباحث قابل توجهی را عرضه داشتند. اینان شیوه تحلیل گفتمان را به عنوان روش و شیوه بررسی و تحقیق خویش برگزیدند و همچون دیگر پسا ساختارگراها گفتمان را محاط بر سوژهها و حتی ساختارهای بشری دانستند که به نوعی دارای حالت پیشینی نیز هست: آنچنان که تاجیک اشاره میکند «رویکرد لاکلاو به گفتمان اساساً استعلایی به مفهوم کانتی است. به این معنا که شناخت و عمل ما تنها در یک گفتمان از قبل ایجاد شده دارای معنی است... با این وجود لاکلاو از رهگذر چنین تعریفی از گفتمان استعلا را نه به عنوان مقولات پیش تجربه و ماتقدم، بلکه ساختاری فکری و اندیشهای مشحون از مقولات عمیقاً تاریخی، در حال گذار و متحول تصور میکند.»
لاکلاو و موفه به عنوان سردمداران اندیشه پسامارکسیسم همچون «میشل فوکو» هیچ اصالت و ریشه جوهری برای ساختارها قائل نیستند و مانند او براین باورند که روابط عناصر درون گفتمان براساس اصول خاص و زیربنایی شکل نگرفته است، بلکه چنین مناسباتی عموماً در سطحی ظاهری و بیرونی باعث شکلگیری ثباتی نسبی برای مفصلبندی عناصر مختلف شده است که هرگز نمیتوان آنها را دائمی و پایدار دانست. لاکلاو وموفه نیز همچون «آنتونی گیدنز» دغدغه تعیین جایگاه و میزان مسئولیت سوژههای انسانی و به عبارتی کارگزاران را دارند؛ چراکه گیدنز هم با طرح بحث «ساختیابی» میخواست بر دوگانهانگاری میان ساختار و کارگزار فائق آید.
بهنظر میرسد جریان پسامارکسیسم با عبور از بسیاری مفاهیم سنتی تحلیل مارکسیستی، همچنان به عنصر نقد در اندیشه چپ ایمان داشته باشد، هرچند که آن را به شیوهای متفاوت از نقد مارکسیسم سنتی و نیز نقد افرادی چون «یورگن هابرماس» پی میگیرند. چرا که به نظر میآید نقد هابرماس با وجود آنکه وی ابعاد مختلف آن را با دقت ترسیم میکند، جلوهای پروژهگرایانه دارد، به این معنا که وی میخواهد با چیدن مسائل مختلف در کنار همدیگر در مرحلهای به راههای رهایی و آزادی، نایل شود ولی جریانهای پسامدرن و از جمله پسامارکسیستی روند شکلگیری مناسبات را همچون فرایندی میدانند که بیشتر از هرچیز متضمن بحث در مورد نحوه شکلگیری گفتمانهای گوناگون است. چنین موضعی را هرگز نباید بدین معنا بگیریم که این نقدها از آسیبهای موجود در عرصههای اجتماعی غافل بودهاند. چون لاکلاو و موفه هم به بحث هژمونی در اجتماع پرداختهاند و آن را مورد کاوش قرار دادهاند، لکن ضمن تأثیری که از «گرامشی» پذیرفتهاند، همچون وی، هژمونی را تولید شده یک طبقه و قشر خاص مانند روشنفکران به شمار نمیآورند، بلکه به دلیل دیدگاه شبکهایای که در ذهن دارند، همانند فوکو چنین مقولهای را در کلیت اجتماع مورد کاوش قرار میدهند.
یکی از نقاط محوری اندیشه لاکلاو و موفه و نگرش پسامارکسیستی نقد ماهیت ضددموکراتیک اندیشههای مارکس و مارکسیسم است و از اینرو این افراد خواهان آن هستند که ضمن بهادادن به روندهای دموکراتیک، دستاوردهای دموکراتیکی که تاکنون حاصل شده است نیز تقویت شود. شاید از اینروست که عنوان فرعی اثر مذکور را «به سوی یک سیاست دموکراتیک رادیکال» انتخاب کردهاند. البته این امر یعنی به رسمیت شناختن دموکراسی لیبرال به عنوان یکی از تجلیهای ایدهآل روشنگری و مبنایی برای عدالت اجتماعی، مانع از این نگرش پسامدرنیستی لاکلاو و موفه نمیگردد که دلیل پایداری دموکراسی لیبرال را این برشمارند که مقوله دموکراسی چون در چارچوب نهادهای غرب جا گرفته و بهوسیله زبان سیاسی معاصر توجیه شده است، دوام آورده است.
اندیشه این دو در خصوص دموکراسی با بحث دموکراسی مبتنی بر اجماع هابرماس نیز تفاوتهایی دارد. چون اینان «مباحثه» را بر «اجماع» مقدم برمیشمارند و از اینرو معتقدند که هر جنبشی درون ائتلافهای مختلف باید استقلال و تفاوتهایش را از دیگران تا جایی که با طرح مشترک سازگار بوده باشد، حفظ نماید. به همین دلیل دموکراسی از نظر لاکلاو وموفه بدون قدرت ممکن نیست، چون قدرت جزء ذاتی هر وضعیت اجتماعی است و البته قدرت دموکراسی را توتالیتاریستی و تمامیتگرا نمیسازد، بلکه اگر دموکراسی به قدرت متکی است، بدان دلیل است که قدرت برای ایجاد و خلق شرایطی که طی آن افراد بتوانند بر زندگیشان کنترل داشته باشند، ضروری است.