* دنیای مذهب و اخلاق چه کمکی میتواند به اقتصاد بکند؟
** بازار مشکلات و کاستیهایی دارد که اخلاق راهحل و چاره آنهاست. مثلا: دنیا واقعا مملو از اطلاعات خصوصی است در خصوص تولیدات و قراردادها اطلاعات درونی وجود دارد. در چنین شرایطی، احتمال بسیار قوی این است که کسی از این اطلاعات به ضرر دیگری استفاده کند. اگر چنین چیزی به کرات اتفاق بیفتد، ممکن است اصلا بازاری شکل نگیرد، چرا که خریداران میفهمند از اطلاعات خاصی برخوردار نیستند، و اینکه فروشندگان میتوانند آنها را مورد بهرهبرداری قرار دهند. بنابراین، آنچه مطرح است این نیست که ممر سودهای بالقوه نامناسبی وجود دارد بلکه این مسئله است که نااطمینانیها در مورد اطلاعات خصوصی میتوانند بازار را از کارآیی بیندازند.
در حقیقت، اگر این مسئله آشکار شود، ممکن است اصلا بازاری به وجود نیاید. این شرایطی است که به ویژه در قراردادهای بیمه مورد بررسی قرار میگیرد؛ موقعی که بیمه شونده اطلاعاتی خصوصی در مورد خطراتی که برای بیمهگذار ناشناخته است دارد، این را کژمنشی یا کژسگالی گویند، اصطلاحاتی که در چهل سال گذشته از ادبیات بیمه به تحلیلهای اقتصادی نیز راه یافتهاند. راههای مختلفی برای برخورد با چنین مواردی وجود دارد. یکی از این راهها، وجود اصول اخلاقی است.
مشخص شده است که مردم به طور خودجوش، از بهرهبرداری گسترده از اطلاعات درونی، از اطلاعات خصوصی خود به میزان قابل ملاحظهای احتراز میکنند، که تا حدودی مبتنی بر این درک است که اگر چه من با تقلب درآمدی کسب میکنم، ولی اگر همه تقلب کنند بازار زمین خواهد خورد. البته مسئله میتواند به این صورت هم مطرح شود که یکی بگوید: «خب، اگر من اینکار را بکنم، کسی متوجه نمیشود.» اما اگر هر کسی چنین احساسی داشته باشد، همه چیز به هم میریزد، در هر حال، بخشی از این مسئله مربوط به رفتار اخلاقی است کسی تقلب نمیکند چرا که فکر میکند این کار اشتباهی است. برای ایجاد بازاری کارآ، در هر لحظه مجبور هستید تلاش دیگران برای کلاهبرداری از خودتان را عقیم بگذارید.
بنابراین، اصول اخلاقی رابطه تنگاتنگی با کار بازار دارد. نکته دیگر اینکه مردم تنها به دنبال کسی گسترده منافع مادی نیستند، بلکه آنها در زندگی اهداف دیگری هم دارند. آنها نگران و مراقب یکدیگرند... این نگرانی نتیجه راز و رمزهای اخلاقی است که توسط مذهب توسعه یافته و یا از دیگر منابع اخلاقی اخذ شدهاند. مطمئناً ارتباط خویشاوندی با ایثار گره خورده است، مردم در چنین روابطی سیر میکنند، و بنابراین، انرژی خود را در راه کسب کالا، نه با هدف مصرف آنها برای خود، که برای دیگران مصرف میکنند، بنابراین، روابط مردم دو جنبه دارد.
یکی به نگرانی عمیق برای دیگران بستگی دارد. که این خود به اهداف فعالیتهای اقتصادی مربوط میشود. دیگری به ابزار فعالیتهای اقتصادی، یعنی بازار، برمیگردد. در نتیجه، اصول اخلاقی نقشی کاربردی در عمل نظام اقتصادی دارد.
* آیا میتوان این بحث را مطرح کرد که میزان معینی از تقوای خاصی ـ مانند صادق بودن، احترام به قراردادها، ارائه اطلاعات دقیق ـ برای کار کرد بازار ضروری است؟ آیا این خطر وجود دارد که گاهی رونق و شکوفایی چنان تقوایی را تضعیف کند؟ به بیانی، تقوا برای شکوفایی ضروری است، اما آیا همین شکوفایی بنیادهای تقوی را از بین نمیبرد؟
** مطمئن نیستم، شاید شکوفایی، به مثابه چشمانداز شکوفایی است که خطرناک است. وقتی شما از یک دستاورد معتنابه شخصی بالقوه آگاه میشوید، شاید به این فکر کنید که تقوایتان سد راه است. در چنین حالتی همیشه این سوال مطرح میشود که آیا میتوان با این تقوا کنار آمد یا باید میانبر زد. شاید به چنگ آوردن کالاهای مادی هدفی فیالذات تلقی شود. اما اگر شما یک معتاد به شطرنج هستید، میتوانید درباره نحوه بازی نیز آنقدر متعصب باشید که مانع کردار نیک شما شود. کالاهای مادی می توانند، گذشته از یک مرحله خاص، نمادی از موفقیت باشند، ولی نمیتوانند واقعا در زندگی بهبودی ایجاد کنند.
با این وجود این اشیا راههایی برای تبدیل شدن به ضرورت را دارند. این یک پدیده واقعی است. شماری از روانشناسان و اقتصاددانان متاثر از اینگونه کالاها مطرح کردهاند که شادی، به هر معنایی، بستگی به استاندارد قبلی زندگی دارد. اگر بخواهیم نسبی صحبت کنیم، هر گاه از مردم بپرسید چه چیزی نیاز دارند که کاملا شاد شوند یا چقدر در آمد لازم دارند تا کاملا راضی شوند، به گونهای قالبی،20 درصد بیش از آنچه دارند را مطرح خواهند کرد. بنابراین در حالیکه ارائه تعریفی از این اصطلاحات مشکل است و برخی از اقتصاددانان علاقهای به مقایسه آنچه که نمیتوانند تعریف مشخصی از آنها به دست بدهند ندارند، فکر رایج این است که اغنیا شادند، فقرا نیز خیلی کمتر از آنها خوشحال نیستند.
اگر کشورها را با هم مقایسه کنید، میانگین شادی در کشورهای فقیر مانند کشورهای ثروتمند است.(در مورد کشورهای شدیدا فقیر صحبت نمیکنم). یکی از موارد قابل توجه برای من این است که در بعضی از نظرسنجیهایی که {شادی را اندازه میگیرند} و هر از چند سال در ژاپن انجام میپذیرند، و، اگر تاریخها را درست به یاد داشته باشم، جوابهای سالهای 1958 و 1988 تقریبا مشابه بود. اگر منجی وابستگی شادی به درآمد {در این دوره} را رسم میکردید، نمیتوانستید تفاوتی بین آنها قائل شوید. در حالیکه این دوره یکی از سریعترین دورههای رشد اقتصادی {ژاپن} بود که هیچ کشوری تاکنون تجربه نکرده بود. آنها خیلی خیلی شدید به دنبال کالاهای مادی بودند.
ممکن است به دست آوردن کالاهای مادی از ارتباط بسیار اندکی با رضایت داشته باشد. از سوی دیگر، طلاق به عنوان یک عامل منفی بزرگ در اندازهگیری شادی ظاهر میشود. من فکر میکنم تملک مادی تنها نقشی در شادی بازی میکند. و آن تنها یک نقش است. خطر تکیه زیاد به بازار و انتظار بیش از حد از آن، این است که عوامل واقعا اساسیتر جریانهای شادی و غم را مخدوش میسازند. شما اگر تمامی وقتت را به جای ایجاد ارتباطات، صرف {بازار} کنی، شاید مجبور شوی بهای سنگینی پرداخت کنی.
* هر رشته دانشگاهی ـ به ویژه در علوم اجتماعی، و همچنین در علوم طبیعی ـ از این وسوسه برخوردار است که بیش از حد صلاحیتش به اظهار نظر بپردازد. آیا، به نظر شما، امروز در اقتصاد حوزههایی وجود دارد که پا را از محدودهاش فراتر بگذارد؟ از این گذشته، جهان ماوراءالطبیعه، فلسفه، و کلام تا چه حد اشاراتی دارند که ورای بازار و ورای تحلیلهای اقتصادی نیز حوزههایی وجود دارند؟
** خب، فکر میکنم دو سوال کاملا متفاوت میپرسید. یکی استفاده از تحلیلهای اقتصادی برای اموری است که شما فکر میکنید. بخشی از دیگر حوزههای علوم اجتماعی است. این واقعیت دارد که اقتصاددانان در مورد دیگر حوزهها نیز حرفی برای گفتن دارند. مشکل اینجاست که نظریاتی تک بعدی ـ به اصطلاح تنها بینشی اقتصادی ـ ارائه میشود. شما با اظهارات نامربوط روبرو نمیشوید، آنها اظهاراتی بیمعنا نیستند، بلکه اظهاراتی یک بعدی یا ناقص میباشند.
برای مثال، برخی از ادعاهای اقتصاد در مورد انگیزه، در صورت صحیح بودن، قابل تعمیم به دیگر حوزهها هم هستند، این قبلا، یعنی زمانی که نظریه مطلوبیت در دهههای 1880 و 1890 توسعه مییافت، مطرح شده بود. در ضمن، میبینیم که روانشناسی امروزه اقتصاد ـ یعنی تمامی حوزه اقتصاد رفتاری ـ را مورد تهاجم قراردادهاست. من اعتقاد دارم که جامعهشناسی باید نقشی فراتر از آنچه اکنون دارد در اقتصاد بازی کند. نحوه رفتار مردم در اقتصاد تا حدودی تحت تاثیر رفتار دیگر مردمان است، نشان دادن مثالها آسان است، اما ارائه یک نظریه گسترده چندان راحت نیست.
وقتی میپرسید آیا اموری مانند ماوراءالطبیعه، کلام، و فلسفه اخلاق نقشی ایفا میکنند، سوال متفاوتی مطرح میکنید. در اینجا مساله حوزه ارزش در برابر حوزه تحلیل مطرح است. واضح است که سوالات ارزشی در مورد اینکه یکی چگونگی "باید عمل کند" وجود دارد که نمیتوان با تحلیلی از اینکه مردم چگونه آنرا انجام میدهند پاسخ داد. اقتصاد چنان سوالی را جواب نخواهد داد، چون نمیتواند بدان پاسخ دهد. این از نظر منطقی امر متفاوتی است. ما در مورد اینکه یکی چگونه باید عمل کند به منابع مذهبی رجوع میکنیم.
ما در قرون وسطی مقررات تجاری گستردهای داشتیم ـ رفتار تجاری مجاز چه بود و کدامین رفتار تجاری مجاز نیستند ـ که از قوانین ربا، ممنوعیت قطعی سود {و غیره} استخراج شده بودند. و براساس آنچه خواندهام، این امور امروزه در قوانین اسلامی اتفاق میافتند، بانکداری اسلامی وجود دارد که ادعا میکند بهرهای نمیگیرد ـ هر چند میگیرد، چنانکه در دنیای مسیحیت هم اتفاق میافتاد.
* آیا تحلیل اجتماعی امروزه، سوال امور خیریه خصوصی که عمل جمعی واسطهای است و از طریق کلیساها و افراد فامیل صورت میگیرد را به فراموشی میسپارد؟ این نوع مبادلات، به معنای دقیق کلمه، نه خصوصی هستند و نه برای دولت
** نمیخواهم بگویم این عرصه خالی است، اما فکر میکنم وقتی کسی به سیاستی فکر میکند گرایشش این است که یا افراد مجری این سیاستها برای خود میباشند و یا دولت مجری آنهاست من از این واقعیت در شگفتم که متخصصین سیاستگذاری درک نمیکنند در شماری از موقعیتها نهادهای دیگری هم وجود دارند نهادهایی که احتمالاً در موارد بسیاری از برتریهایی هم برخوردارند، چرا که دولت، حتی دولتی ایدهآل، صرفنظر از فساد و اموری از این قبیل، در عمل قیوداتی دارد. دولت مجبور است با مردم به گونهای یکسان رفتار کند.
شما نمیخواهید دولت استثناهای بیشمار قائل شود که باعث ظهور زمینه فساد و بیانصافی میشود. این است که قانون داریم. خب، این قوانین خیلی گسترده میباشند. و خیلی قابل تعمیم به شرایط مشخص نیستند. آنها موارد فردی را در نظر نمیگیرند. و به نحوی، نمیخواهیم چنین باشند. این بدان معناست که اثربخشی قوانین تقلیل یافته و با استفاده از نهادهای واسطهای میتوان به دستاوردهای منعطفتری رسید.
برای مثال، ما نهادهایی ـ که آنها را موسسات خیریه مینامیم ـ برای توزیع منابع داریم ـ اما این نهادها وظیفه تبلیغ برای انتقال امور به آگاهی عمومی و تغییر ارزشهای مردم را هم به عهده دارند. فکر میکنم کلیسا چنین نقشی اساسی در گسترش این ارزشها و داوریها ایفا کرده و کانونی اصلی برای آنها شکل میدهد.
* برای کسی که در اوج قله رشتهاش در اقتصاد است، شما چه درسهایی از تقریبا بیست سال تماس مکرر با مسیحیان، و به ویژه کاتولیکها، در تفکر راجع به این امور کسب کردهاید؟
** خب، من واقعا مدت مدیدی است که دغدغه مسائل اخلاقی را دارم. من معمولا در مورد چیزهایی مینویسم که راجع به آنها مطمئن هستم. بتدریج که پیرتر میشوم بیشتر در این اندیشه فرو میروم و دیگران را نیز تشویق میکنم تا بدان فکر کنند. فکر میکنم یکی از اندیشههای مهم چیزی است که tzedakah (صدقه) خوانده میشود، و خیرات ترجمه میشود. این اندیشه مسئولیت برای رفاه دیگران است. البته، بعد، این مساله مطرح میشود که چگونه میتوان چنین اندیشهای را نهادینه کرد؟
چگونه میتوان مردم را وادار به پذیرش این اعتقادات و گنجاندن آنها در عملشان نمود؟ به این دلیل است که اعمال جمعی در تمامی سطوح نقش ایفا میکنند. مانند اغلب اقتصاددانان، من هم بازار را ابزاری قوی برای کسب کارآیی میدانم. ما چیزی را ضایع نمیکنیم و منابعی را به هدر نمیدهیم. بنابراین، هر آنچه در حیطه بازار است متعلق بدان میباشد، با این وجود، بازار محدودیتهای فراوانی هم دارد. برای مثال، محدودیتهای اساسی از آن نوع که قبلا ترسیم کردم، به خاطر وجود اطلاعات خصوصی، وجود دارد. دین مردم را به احساس مسئولیت در برابر دیگران فرا میخواند، که، در اصل، بازار چنین نمیکند.
در واقعیت بازارها از نوعی احساس مسئولیت برخوردارند زیرا آنها تا حدودی نیاز به انصاف و کارآیی دارند. در عین حال، منطق بازار اقتضا میکند که این ملاحظات در چارچوب منافع شخصی کامل مدل شوند، و مردم در چارچوب کامل منافع شخصی عمل نمیکنند. اگر بتوانیم آنها را مدل کنیم، مفید خواهد بود، من چنین امری را انکار نمیکنم؛ اما این مجموعه ارزشهایی نیست که کسی بخواهد بر آن مبنا زندگی کند. باید این ارزشها از جای دیگری سرچشمه بگیرند، و این چیزی است که به وسیله تفکرات مسیحی و یهودی در مورد اقتصاد مورد تاکید قرار گرفته است.