صالح نجفی
«رفته رفته آن حالت حیرانی و بیخبری را که این زندگانی پرتنش و پرآشوب به جان آدمی انداخته درمییابم. با این همه چیزهای رنگارنگ که هر لحظه از برابر دیدگانم میگذرد، راستیراستی سرگیجه گرفتهام. از میان این همه چیز که به مغزم خطور میکند، حتی یکی نیست که قلبم را تسخیر کند، و این جمله چنان احساساتم را برمیآشوبند که یکباره از یاد میبرم که چیستم و از آن کیستم.»
اینها جملههایی است که قهرمان رمان «الوئیزنو» (نوشته ژانژاک روسو در 1761) خطاب به معشوقهاش مینویسد و در آن شرح میدهد که چگونه در مواجهه با رویدادهای حسی فضایی «جدید» به تدریج از پا درمیآید، شرح «تجربه»ی فردی که از آغوش امن و ایمن جماعت و زادگاه خویش پای در صحنه «شهر» نهاده است. شهر ساحت وقوع خیل کثیر تجربههای تازهای است که تاثیرهای ناهمگونشان در وجود فرد به وحدت نمیرسد و پیدرپی او را بیقرار و بیتاب میکند. بعدها، گئورگ زیمل جامعهشناس شهیر آلمانی در سالهای آغازین قرن بیستم ویژگی بارز انسان «مدرن» را این دانست که او چیزی نمییابد که «قلبش را تسخیر کند». دگرگونی پرشتاب و بیامان محرکهای بیرونی و درونی با تشدید تحریکهای عصبی در فرد ساکن «کلانشهر» همراه میشود. بنا به روان– جامعهشناسی زیمل، آنچه تجربه زندگی شهری را برای فرد مدرن سرشتی تراژیک میدهد، جدایی و شکاف بین منطق و رشد صور جهان برون (به تعبی وی «روح عینی») و ظرفیت و قابلیت فرد برای جذب محتوای آن صور در ظرف معانی شخصی (به تعبیر وی «فرهنگ ذهنی») است. مدرن بودن یعنی بازیگر این نمایش تراژیک شدن، تن سپردن به تناقضها و تعارضها، و رویارویی با سیل رویدادهای حسی که ارمغانی جز حیرت و گیجی برای فرد ندارند و البته با این همه کم نیاوردن. شهر مدرن صحنه نمایش عظیمی است که یکیک افراد در آن قهرمان به شمار میآیند (یا باید بیایند)، صحنه تاخت و تاز نیروهایی که در نظر اول مهارناپذیر و دارای قدرت فوق بشری و بل ماورایی مینمایند اما به طرزی غریب در فرد مدرن شور نبرد برمیانگیزند. مدرن بودن قسمی ماجراجویی است حتی اگر بدانی زندگی چندان بسته به پیشادمدها و زیر بار رویدادها است که فرجامی جز شکست برای رسیدن به قرار و آرام نداری، راه بازگشت به هر گونه «خویشتن»، «جماعت» یا «سنت» گذشته هم بسته است و با این حال، فرد مدرن به این رنج – لذت تراژیک دل میسپارد.
■ میهمان ناخوانده
سال گذشته، نویسندهای خوزستانی کتابی را با عنوان «تجدد ناتمام، روشنفکران ناکام» به جمعیت کمشمار کتابخوان ما تقدیم کرد که البته شمارگانش یک هزار مجلد است و با همه این اوصاف باز هم امیدی به فروش آن یا احیاناً استقبال از آن نیست. معالوصف کتاب غلامرضا گودرزی به رغم پارهای ضعفها (در چارچوب نظری و قالب تدوین مطالب) کتابی خوب و ساده و خوشخوان است. کتاب آقای گودرزی اگر برخی سرفصلها و عنوانها و (به گمانم) عنوان فرعی روی جلد «جامعهشناسی تجدد ایرانی»، را حذف کند، یک کتابشناسی جذاب (البته نه جامع) از مکتوبات فارسی راجع به مدرنیته است که در آن میتوانید آرای گروهی از روشنفکران ایرانی را راجع به مدرنیته در ساختی کلاژگونه کنار هم مطالبه کنید. گودرزی به شمار زیادی کتاب و پایاننامه و نشریههای علمی و تخصصی در زمینه مسائل اجتماعی و سیاسی ایران مراجعه کرده و کوشیده نمایی از چند و چون رویارویی روشنفکران ایرانی با مدرنیته در دو ساحت نظر و عمل ترسیم کند و سرآخر، نظرهایی درباره دموکراسی و آزادی و بررسی موانع تحقق و استمرار آنها در ایران را با خواننده در میان بگذارد. او از مدرنیته به عنوان یک پروژه یا پروسه یاد میکند و از ناتمام بودن آن به علل مختلف (نظیر غیبت نگرش تاریخی و عدم توازن در سه عرصه فکری/ ساختاری/ هویتی) سخن میگوید. همچنین اشارهوار در رویکرد رایج در مطالعات را (البته بدون ذکر مصادیقشان) زیر سئوال میبرد: یکی رهیافت هستی شناختی ایرانی.
گودرزی مدرنیته را به «مهمانی ناخوانده» برای ایرانیان مانند میدانند و روشنفکران را حاملان پروژه ناتمام آن در ایران و فهرستوار به رهیافتهای مختلف مواجهه تاریخی روشنفکران ما با ان و شکلهای گونهگونپذیرایی از این مهمان ناخوانده: از «تغییر الفبا و پروتستانتیسم اسلامی» آخوندزاده تا «بازگشت به خویشتن» شریعتی، از «مبارزه مسلحانه» امثال بیژن جزنی و مسعود احمدزاده تا دیدگاه امثال ملکمخان مبنی بر «اخذ تمدن فرنگ بدون هیچگونه دخل و تصرف ایرانی» و... و نیز به تلاشهای نظری مختلف برای سببیابی عقب ماندن ایران از قافله تمدن غرب، از قبیل نظریه استبداد شرقی/ ایرانی.
غلامرضا گودرزی به درستی از مدرنیته به عنوان مهمان ناخوانده یاد میکند، مهمانی که از او دعوت به عمل نیامده، لحظه ورودش پیشبینی نشده و چون آمده بالفور شناخته نشده و پس از مدتها آثار ورود و حضورش احساس شده است. در این جا میخواهم به موضوع نه چندان تازهای در زمینه انتخاب معادل برای مدرنیته اشاره کنم که بالطبع دغدغه ذهنی و کاری کسی است که از بد حادثه دست به ترجمه میبرد. به جای مدرنیته در فارسی چه بگذاریم؟ نواندیشی، امروزگی، تجدد یا مدرنیت؟ از بین معادلهای احتمالی، مترجمان ما عموماً از کلمه «تجدد» بهره جستهاند و گروهی «مدرنیته» را به همان شکل معمول فرانسه آن (مثل «اتوریته»= authority) وارد متون فارسی کردهاند. طرفداران استعمال «مدرنیته» اغلب چنین استدلال میکنند که تجدد معادل «دقیقی» برای کلمه مدرنیته نیست، چون تمام معنا و «مفهوم» آن را نمیرساند، مشکلی که بعضاً در ترجمه کلمههای کلیدی فلسفی پیش میآید (مانند aufhebung در قاموس هگل) – برای نمونه، چنان که گودرزی هم اشاره میکند، بابک احمدی چنین نظری دارد. در مقابل، طرفداران استعمال «تجدد» میگویند کلمه تجدد میتواند به تدریج همان دقت و بار معنایی را که امروزه مدرنیته در انگلیس و فرانسه و... دارد در زبان فارسی پیدا کند – از جمله، عباس میلانی.
در اینجا میخواهم ضمن دفاع از استعمال «مدرنیته» اشاره کنم به این که حضور این دو کلمه (مدرنیته و تجدد) از جهاتی به کاربرد تلفن و هاتف در زبان عربی شبیه است. بدین معنی که به گمانم بهتر آن است که ایرانیان تا همیشه ناخوانده بودن این مهمان را به خاطر داشته باشند و یادشان نرود یا امر برشان مشتبه نشود که مدرنیته با ایشان بیگانه است. منظورم این است که ما نه از آن روی که معادل دقیقی برای modernity نداریم بلکه برای تذکر مدام این مهم که ما به لحاظ تاریخی با «تجربه»ای نو رودررو شدهایم، باید نامش را حفظ کنیم. مدرن بودن به تعبیر عالی و شیوای مارشال برمن، یعنی «زیستن یک زندگی سرشار از معما و تناقض»، چونان نقشی که تلفن در فیلم «تشریفات ساده» ایفا میکند.
چندان مهم نیست که ایرانیان برای nation معادل شاید نابجای «ملت» را به کار بردند که اصلاً به معنای دین بوده و واژهای قرآنی به شمار میآید. مهم این است که ما در زبانمان، در ساحت تبلور تجربه تاریخی در قالب کلمات و الفاظ، تناقضهایی از این دست را تجربه کنیم، این که چگونه مفهومی دینی – قرآنی محمل ساخت الفاظ و مفاهیمی بس جدید قرار میگیرد – از «مله ابراهیم» (=دین و مذهب ابراهیم) و «عاشقان را ملت و ماوی خدا است» (یعنی دین عاشقان...) به ملتگرایی در ازای ناسیونالیسم برسیم. باری، مدرنیته ایرانی داغ این تناقض و خاطره این مهمان ناخوانده را تا همیشه بر پیشانی دارد و به خودی بر پارهای سویههای تجربه تاریخی، در مواجهه با مدرنیته پرتوی روشنگر میافکند.
■ مدرنیته، مدرنیسم
نکته بعدی که به بحث خواهم گذاشت مربوط به چارچوب نظری کتاب آقای گودرزی میشود اینکه اتفاق نظری راجع به مفاهیم پایه بحثی در کار نیست مجوزی به دست نمیدهد که به پژوهش خویش ساختی کلاژی بدهیم. برای نمونه، سخن گفتن از سوبژکتیویته به عنوان شالوده وجودی انسان مدرن بیگمان کار درستی است، آوردن عبارتی از هایدگر آن هم از متن دست چندم (از کتابی نوشته مسعود پدرام) برای توضیح مفهوم «افسونزدایی از جهان» ذیل عنوان بحث «تجدد همچون فرآیندی اجتماعی – تاریخی» وجهی ندارد. چنان که مشهور است.
هایدگر در کنار نیچه به تعبیر هابرماس دو فیلسوف بزرگ «ضدروشنگری» به شمار میآیند و اساساً در کتابی که قرار است تجدد ایرانی را جامعهشناسی کند چنین نقل قولهایی نقض غرض است. البته آقای گودرزی در اشاره به دشمنان درجه یک مدرنیته در بحثی البته نارسا و نابسنده به درستی از «سنتگرایان پسامتجددنما» حرف میزند که به گفتارهای خویش رنگ و لعاب هایدگری میزنند، از هیچ جامعهشناسی توقع نمیرود به زیروبم فلسفه نامتعارفی چون تفکر هایدگر آشنا باشد اما انتظار بجایی است که او از هایدگرزدگی مجامع تجددستیز ایرانی سخن بگوید.
از این مهمتر، تلقی آقای گودرزی از خود مدرنیته است. او به درستی از «پروسه و پروژه مدرنیته» حرف میزند اما در گام بعدی یک دفعه میگوید «مرادم مدرنیته در «کلیت» آن است.» بله درست است که «نمیتوان بدون مدرنیسم و مدرنیزاسیون از مدرنیته سخن گفت و بالعکس» اما این دلیل نمیشود که طبق برداشت آقای گودرزی از کار برمن، هرگاه از مدرنیته حرف میزنیم به یک «کلیت» نظر داشته باشیم و همه آن مفهومها را در ذیل عنوانی واحد و صدالبته واجد تناقض مفهومی و منطقی (منظورم «مدرنیته ایرانی» است) بگنجانیم. به هر روی این را بهانه میکنم تا به معضل نظری ریشهایتری در خصوص مباحث نظری مربوط به مدرنیته در ایران بپردازم. قطع نظر از اینکه در امکان بحث از «مدرنیته به عنوان یک کلیت» جای بحث و چون و چرا هست، خلط مقوله بین مدرنیته و مدرنیسم پیامدهایی دارد که هر بحثی را در خصوص مدرنیته به طور عام و مدرنیته ایرانی به طور خاص ابتر میگذارد.
به جرات میتوان گفت (چنان گفتهاند)، «تجربه مدرنیته» بهترین و مناسبترین کتابی بوده که در زمینه مدرنیته به فارسی درآمده است. گذشته از ترجمه درخشان فرهادپور، هوشمندی وی در انتخاب عنوان دوم کتاب به جای عنوان اصلی روی جلد فارسی و تاکیدهای بعدی او روی مفهوم «تجربه»، «تجربه مدرنیته» الگویی عالی به دست میدهد برای قرائت متون و وضعیتهایی که به شکلهای مختلف «تجربه» میکنیم. با همه این اوصاف، در کتاب برمن ایرادی هست که هنگام بهره برگرفتن از آن باید لحاظ گردد.
مارشال برمن از «تجربه»ی مدرنیته در پیوند تنگاتنگ با پیدایش چشمانداز شهری و اسطوره توسعه و پیشرفت بیوقفه سخن میگوید و در کنار آن فرآیندهای مدرنیزاسیون را در دو حوزه اقتصاد و سیاست مطرح میکند. اما در ادامه، مدرنیته را با مدرنیسم خلط میکند و بعضاً به جای هم به کار میبرد. مسئله این است که مدرنیته اولاً «دورهای تاریخی»، «وضعیت» و «تجربهای انضمامی» است که با گسترش شهرنشینی، فردگرایی، تحولات سریع، عقلانیسازی (به مفهوم وبری کلمه،با سه مولفه صنعتی شدن و دموکراسی و دولتهای ملی)، دینزدایی یا عرفیگرایی و فرآیند تفکیک اجتماعی گرهخورده است. مدرنیسم، اما، جهانبینی و جنبشی فکری (روشنفکری) و زیباشناختی است استوار بر آزمایشگری در عرصههای مختلف هنری. کند و کاو در ابعاد «آگاهی» و جستوجوی ابزار بازنمایی هنری. و بدین ترتیب، مدرنیسم با رشد فرهنگ انتقادی و جریانهای آوانگارد پیوندی ناگسستنی درونی مدرنیته است.
مدرنیسم در حقیقت «اعتراضی» است به اوضاعی که آدمی در آن با خودبیگانه میشود و تلاشی است برای رهایی از این با خودبیگانگی به مدد غلبه بر تعارضات آن «وضعیت» در قلمرو زیباشناسی. راست این است که مدرنیته ماهیتی دو پاره دارد و همواره بر ضد خود منقسم میگشته و همواره در کشاکش میان چارچوبهای اجتماعی و گفتاری متعارض به سر میبرده است. مدرنیته – دست کم از آغاز سده 19 – سیل خروشانی از نیروها به راه انداخته که در صور و جهات متعدد جاری شده است، نیروها و انرژیهایی که در آن واحد یاس وامید، ویرانی و پیشرفت، نظم و نابسامانی، جور و رهایی به بار آوردهاند. مدرن بودن یعنی تاب آوردن چنین وضعی، وضعیتی که در آن آرمانهای عصر روشنگری و وعدههای فلسفه روشنگری در بوته آزمون قرار میگیرد و مردمان واقعی (و البته شخصیت خیال آثار هنری مدرن) میزان تحقق و امکان امتناع تحقق آنها را تجربه میکنند و تامل در نفسشان بر اثر درونی شدن این تجربه با واقعیت شهرها و کلانشهرهای مدرن پیوند میخورد.
نخستین کسی که در تاریخ غرب کلمه «مدرنیته» را به کار برد،شارل بودلر شاعر فرانسوی سده 19 بود. او مینویسد: «مدرنیته نیمه شناور، ناپایدار و پیشامدی هنری است که نیمه دیگرش تغییرناپذیر، ازلی و ابدی است». جنبشی که از دل این وضعیت و به شرط تحقق آن، سر برمیآورد پیوسته در میان این دو سویه متضاد روح مدرنیته در نوسان است: مدرنیسم خیابانها و مدرنیسم موسیقی و تئاتر و پژوهش.
از سویی، مواجهه با هستی گذرای مدرن و از سویی، جستوجوی در پی ذوات ازلی و کلیات عامی که بیدوامی تجربه مدرن را در خود جذب کنند و از آن فراتر روند: میل درونی به هدایت و مهار تاثیرات رشد و توسعه «افسار گسیخته» و تلاش در راه عقلانی ساختن آنها. همه حرف این است که باید از مدرنیته به عنوان یک دوره تاریخی (در پیوند با دوران روشنگری و رنسانس و چه بسا تفکر قرون وسطی و روند شکلگیری سرمایهداری و طبقه بورژوا) و یک وضعیت و تجربه انضمامی سخن گفت تا مواجهه درست و نادرست با آن معنا بیابد.
دیر زمانی پیش، مارکس گفته بود، بورژوازی یگانه طبقه حاکمی است که اقتدارش را از نیاکانش [یا از هر مرجع اقتدار دیگری] به ارث نمیبرد و سالها پیش مرحوم حمید عنایت (که جایش در کتاب گودرزی به راستی خالی است) در «اندیشه سیاسی در اسلام معاصر» نوشت «شکست آزادیخواهی در ایران (و کشورهای عربی) بیشک آن قدر که ناشی از فقدان شکلگیری خاص اجتماعی و اقتصادی از جمله طبقه متوسطی خودمختار، آگاه و برجسته بود ناشی از بیانسجامی مفهومی و فکری نبود».
تجربه مدرنیته ایرانی صرفنظر از همه عوامل دچار این مشکل است که تجربه کنندگانش (سوژههای مدرنیته) هنوز به قالب یک طبقه یا قشر آگاه شکل نگرفتهاند. مدرنیزاسیون از بالای ناجور و مزخرف رضا شاهی و محمدرضا شاهی و سنتپرستیهای مسخره هویتگرا و گذشتهزده که حاضر به تصدیق غنای معنوی فرهنگ و «سنتها»ی مدرنیستی نبودند و نیستند،هیچ کدام به پاگیری این طبقه مدد نرساندند. تجربه مدرنیته نیازمند افراد طبقه متوسط خودمختاری است که مهیای از دست دادن و آماده رویارویی با تناقضها و تعارضها و نهایتاً قادر به تحمل سرشت تراژیک تجربه زندگی مدرن باشند.
در کتاب «تجدد ناتمام، روشنفکران ناکام» در فصل سوم، گفتاری کوتاه درباره دورهبندی جریانهای روشنفکری ایران هست که شاید خواندنیترین و بهترین بخش کتاب گودرزی باشد. گودرزی آغاز مواجهه یا تکوین روشنفکرانه ایرانی را به130 سال پیش بازمیگرداند و روی همرفته از شش دوره سخن میگوید.
دوره اول به سه دهه قبل از خیزش مشروطهخواهی تا استقرار پارلمان مربوط میشود و دوره آخر، دوران پس از انقلاب 57 است و از تقسیمبندیهای خردتر نظیر سکولار راست، چپ و پستمدرن و ... یاد میکند. چاپ کتابهایی از این دست در موقعیت برزخی جامعه ما هم طبیعی است و هم شاید مایه امید، هر چند بعید نیست تقدیر مدرنیته در ایران همان تجربه (به تعبیر فرهادپور) «پاتتیک» یا رقتباری باشد که همواره در آن واقعهای را به عنوان چیزی که قرار نیست تحقق یابد تجربه کنی و بدینسان ما در عرصه پستمدرنتر میشویم و به جامه منتقدان قهار مدرنیته درمیآییم.