بیشترین پیشرفت و توسعه علوم در زمان ارسطو در هندسه بود. کار اقلیدس بعد از مرگ ارسطو بود، اما اقلیدس خود آثار اسلافش را بازسازی کرد. اسلاف اقلیدس البته فقط بخشی از اندیشهها را برای ساختن هندسه به او اعطا کردند. در یک جمله، هندسه اقلیدسی یک منظومه اصول موضوعی بود. او اصول اولیه محدودی را انتخاب میکند که «اصول موضوعه» نام دارد. او این اصول اولیه را به مثابه حقایق اولیه موضوع مورد توجهش قرار میدهد و از این اصول اولیه، نتایجی به وسیله یکسری قیاسهای مهم منطقی ـ که همه حقایق دیگری از علم هندسه هستند ـ استخراج و استنتاج میکند. بنابراین هندسه شامل تعدادی حقایق مشتق شده است که «قضیه» نام دارد و تعدادی اصول اولیه که «اصول موضوعه» نام دارد. هر قضیه از لحاظ منطقی از یک یا چند اصل موضوعه تشکیل شده است. اگر چه اغلب به وسیله یک سلسله پیچیده و بلند از استنتاجات به دست میآید.
مفهوم «منظومه اصول موضوعه» ظریف و منطقاً جذاب است. افلاطون به این موضوع توجه مبذول داشت و پیشنهاد کرد که همه دانش بشری ممکن است به طریقی به مثابه دانشی با اصول موضوعه سامان یابد. از تعداد اندکی اصول اولیه، حقایق دیگر از لحاظ منطقی باید نتیجهگیری شود. با این وجود دانش مدرن و یکه است. مدون است چون به وسیله اصول موضوعه نشان داده میشود و یکه است چون همه حقایق و احکام میتواند به وسیله مجموعهای ساده از اصول موضوعه، به نتیجه برسند.
ارسطو کمتر از افلاطون تأثیر قدرت اصول موضوعه نبود، اما ادعای افلاطون را که همه دانشها از یکسری مجموعه ساده اصول موضوعه نتیجه میشوند، باور نداشت. به این دلیل او به یک نتیجه از دانشهای مستقل و مجزا قایل بود. ریاضیدانان، پزشکان، زیست شناسان و فیزیکدانان در حوزههای متفاوتی کار میکنند، در موضوعات متفاوتی با یکدیگر بحث میکنند و از ارزشهای متفاوتی پیروی میکنند. آموزههای آنها به ندرت با یکدیگر تداخل دارند. با وجود این، ارسطو به یک نظام نیازمند است. اگر دانش بشری تنها نباشد، مطمئناً یک تکثر غیر متصل محض هم نخواهد بود. از یک جهت، علتها و آموزههای اشیاء متفاوت و مختلف هستند، اما از جهت دیگر اگر از جهانشمولی و شباهت سخن بگویید، اینها همه شبیه هم هستند. اصول موضوعه هندسه و آموزههای زیستشناسی متقابلاً مستقل از یکدیگرند، اما در همان حال به یکدیگر شبیه هستند. دستگاه مفهومی و ساختار صوری همه دانشها به یکدیگر شباهت دارند.
ارسطو دانش را به سه دسته اصلی تقسیم کرد: «همه دانشها یا عملیاند یا تولیدی و یا نظری». علوم تولیدی به شناختن اشیاء توجه دارند، مانند مجسمهسازی، هنر، مهندسی و... ارسطو خود کمتر درباره دانش تولیدی سخن میگوید. فن خطابه و شعر تنها شاخههایی هستند که در این رشته برای او باقی میمانند و ارزشمند هستند.
علوم عملی به اعمال انسانی و اینکه چگونه فرد در موقعیتهای گوناگون عمل کند، توجه دارند. در نظر ارسطو، علم اخلاق و علم سیاست دو مولفه اساسی دانش عملی هستند.
دانش هنگامی نظری است که هدف آن نه تولید و نه عمل باشد، بلکه به حقیقت صرفنظر داشته باشد. دانش نظری شامل همه آن موضوعاتی است که ما فکر میکنیم دانش است و در دیدگاه ارسطو این دانش شامل سر جمع قسمت اعظم دانشهای بشری به شمار میرود. دانش نظری خود به سه نوع تقسیم میشود؛ سه نوع فلسفه نظری وجود دارد. ریاضی، علم طبیعی و الهیات. ارسطو به مانند همه دانشجویان دیگر افلاطون از نزدیک با ریاضیات عصر خود آشنا بود و کتابهای سوم و چهارم مابعدالطبیعه حاوی مقالههای درخشانی در مورد ماهیت اعداد است. با وجود این، او یک ریاضیدان حرفهای نبود و وانمود نمیکرد که قصد بهبود این شاخه از دانش بشری را دارد.
علوم طبیعی شامل گیاهشناسی، جانور شناسی، روانشناسی، هواشناسی، شیمی و فیزیک بودند (اصطلاحی که من به عنوان علم طبیعی ترجمه میکنم همان فوزیک یونانی است و معمولاً به اشتباه فیزیک ترجمه میشود). ارسطو اینگونه میاندیشید که موضوعات علم تجربی به وسیله دو مولفه مشخص میشود؛ آنها اولاً قابلیت حرکت و تغییر دارند. (برخلاف موضوع علم ریاضیات) و ویژگی دیگر آنها این است که مجزا هستند و به معنایی، جایگاه خاصی را اشغال میکنند. اکثر اوقات زندگی ارسطو وقف شناخت این موضوعات شده بود.
با وجود این، علم تجربی از بهترین علوم نیست. اگر هیچ جوهری جز جوهر مادی وجود نداشت، البته علم طبیعی اولین و برترین علوم به شمار میرفت؛ اما اگر جواهر غیر متغیری وجود داشته باشند، علم به آن جواهر در اولویت قرار خواهد داشت و حکمت برترین را به وجود خواهد آورد. چنین جواهری وجود دارند و آن جوهر، جوهر الهی است. از این رو الهیات بر علم طبیعی مقدم است: علوم نظری بر علوم طبیعی مقدم هستند.» اصطلاح الهیات نیز در این جا باید از سر احتیاط به کار رود. فلسفه اولی باید پژوهش نظری در اصول اولیه و علل اشیاء را برعهده بگیرد و ارسطو به پیروی از یک سنت پردامنه، این جواهر اولیه را الهی و ربوبی مینامد. در باب الوهیت ارسطو معمولاً ربوبیت را با قسمتهایی از آسمانها مشخص میکند، بنابراین الهیات ممکن است به خوبی به مثابه بخشی از نجوم به شمار آید.
ارسطو برای فرار از دامی که در آن گیر افتاده بود به دو مقوله توجه کامل داشت: مابعدالطبیعه و منطق.
در منظومه معرفتی ارسطو این دو مقوله در کجا قرار میگیرند؟ به نظر میرسد که هر دو این معارف نظری باشند و هر دو به عنوان راههایی که به الهیات تعین میبخشند، معرفی میشوند.
بر طبق نظر ارسطو، دانشی موجود است که هستی را از آن حیث که هست مورد بررسی قرار میدهد و اشیائی که به این دانش تعلق میگیرد، در وضع خودشان قرار دارند. ما این علم را مابعدالطبیعه مینامیم و ارسطو در کتاب مابعدالطبیعه خود این علم را بررسی میکند. اما ارسطو هرگز مابعدالطبیعه را در معنای عموم به کار نمیبرد و معنای خصوصی را مراد میگیرد که آنچه پس از علم طبیعی میآید، معنی میدهد. در عنوان «مابعدالطبیعه» پارهای از صداهای عرفانی مشعوف کننده نیز یافت میشود و برخی پژوهشگران آن را به مولفهای مبهم و انتزاعی تبدیل کردهاند. در واقع منظور ارسطو آن اموری هستند که نه مبهم و نه انتزاعی باشند. «وجود به مثابه وجود» نوع خاصی از وجود نیست. به علاوه چیزی به نام «وجود به مثابه وجود» وجود نیست. هنگامی که ارسطو اشاره میکند که علمی وجود دارد که وجود به مثابه وجود را مطالعه میکند، منظورش این است که علمی موجود است که وجودها را بررسی میکند و این مطالعه برحسب این که آنها وجود دارند، مشروعیت دارد. این علمی است که وجودهایی را که وجود دارند، بررسی میکند (نه وجودهایی که انتزاعی هستند) و این مطالعه البته به دلیل وجود داشتن آنهاست. واژه «به مثابه» واژهای اساسی در فلسفه ارسطو به شمار میرود و هیچ امر رازآلودی در آن قرار ندارد.
مابعدالطبیعه در نظر ارسطو فلسفه اولی است و از این رو این علم با الهیات پیوند برقرار میکند. اما این نکته ممکن است ما را متعجب کند که چگونه علمی که هر امر مطلق را بررسی میکند به علمی که فقط مرتبهای والا و مخصوص اشیاء را بررسی میکند، شباهت دارد؟ ارسطو با این سؤال درگیر شده بود. او اینگونه پیشنهاد میکند که الهیات جهانشمول است، زیرا برتر است. منظور او آن است که اگر جوهر اولی را که هم خصایص دیگر بدان وابسته هستند، مطالعه کنید، شما تلویحاً هم اشیا از آن جهت که وجود دارند را بررسی کردهاید. هر فردی متوجه نیست که این پیشنهاد گونهای اجبار است و فلسفه اولی ارسطو برخی اوقات به دو بخش مجزا تقسیم میشود. بخشی از آن فلسفه عمومی است و که اشیا را از آن جهت که وجود دارد که اصول و علل را مورد بررسی قرار میدهد.
کامیابیهای ارسطو در منطق با توجه به موقعیت این شاخه از دانش بشری نا مطمئن هستند. برخی از فیلسوفان بعدی بر این نکته پافشاری کردند که منطق تنها گوشهای از فلسفه به شمار میرود، نظامی که کنار ریاضیات و علم طبیعی جا خوش میکند. دیگران و حتی برخی از پیروان ارسطو اینگونه بیان میداشتند که منطق تنها ابزاری برای فلسفه است. آنچه از منطق به کار دانشمندان و فیلسوفان میآید، یک موضوع از دانش بشری نیست. آشکار به نظر میرسد که منطق، ابزار و قسمتی از فلسفه است. مناقشه کهنهای البته درباره این اندیشه اشتباه وجود داشت که منطق نمیتواند در آن واحد دو امر مجزا باشد.
البته ارسطو خودش از موقعیت منطق در کنار دیگر علوم بحثی به میان نمیآورد. او این گونه میگوید که دانشجو، وجود را به مثابه اموری که اصول موضوعه ریاضیات هستند، مطالعه خواهد کرد. به معنای دیگر، او اصولی اولیه قیاس را بررسی میکند: «برای آنها تعلق داشتن به هر چه موجود است اهمیت دارد و نه پارهای از اشیای مشخص که جدا از دیگر اشیا هستند.
ارسطو این گونه بیان میکند که منطقدان مشابه فیلسوف است» یا منطقدان از اموری بحث میکند که دانشجوی فلسفه اولی هم از آن سخن میگوید. بنابراین منطق به مثابه علم عمومی کلی باید تحت علم مابعدالطبیعه یا الهیات باشد. اما عباراتی موجود هستند که در آن ارسطو ابراز میدارد منطق قابل تقسیم شدن نیست، گفته شده است که؛ منطقدان مشابه فیلسوف است. اما او بلافاصله اذعان میکند که حرفه او مجزا و بخصوص است.
علوم هر اندازه هم که نظری باشند دارای پیشفرضهای بدیهی هستند. حال پرسش این است که این اصول بدیهی چه میتوانند باشند؟ چه شرایطی باید برای گزاره فراهم شود که به مثابه یک اصل موضوعه به شمار آید؟ به زبان دیگر بگوییم، چه شکل از استنتاجات در داخل هم علم از اصول موضوعه به دست میآید؟ با چه قواعدی قضایا از اصول اولیه ناشی میشوند؟ اینها سوالاتی هستند که ارسطو در نوشتههای منطقی خود ـ به خصوص در آثاری که به نام تحلیلهای اولیه و ثانویه معروفند ـ بدانها اشاره میکند.
نظریه ارسطو در مورد قضایا به صورت خلاصه در کتاب تحلیلات یافت میشود. همه گزارهها یا بسیط هستند و یا اینکه از گزارههای بسیط تشکیل شدهاند. هر گزاره بسیط از دو حد؛ موضوع و محمول تشکیل شده است. هر گزاره بسیط علاوه بر این یا ایجابی و یا سلبی است یا عمومی و کلی و یا خصوصی و جزیی است. هر گزاره بسیط یا ضروری به شرط محمول، یا ضروری و یا ممکن (امکانی) است.
نظریه تحلیلات ارسطو کاملاً آنچه در این تفسیر کوتاه آمده است، نیست و اثری که بر این اندیشههای ارسطو تمرکز کند، میزان زیادی سخن درباره ساختار و طبیعت قضایای بسیط خواهد گرفت، هر چند که همچنان راه بر انتقاد به ارسطو نیز باز است. آیا همه قضایا یا ساده و یا ترکیبی از گزارههای ساده به شمار میروند؟ حالا مشخص میشود که عبارت «هم اکنون مشخص شده است که آخرین پا از هشت پا به دو قسمت تقسیم میشود» مطمئناً یک گزاره مرکب به شمار میآید. این عبارت شامل قسمتی از یک گزاره که «آخرین پای هشت پا تقسیم میشود» اما این قضیه از گزارهای ساده به وجود نیامده است. این عبارت از یک پیشوند «هماکنون مشخص شده است» تشکیل شده است و بالاخره این پیشوند « هماکنون مشخص شده است» یک گزاره کامل نیست. دوباره این سوال را تکرار کنیم که آیا همه عبارات مرکب از دو عبارت بسیط تشکیل شده است.
منظومه منطقی که ارسطو در بسط و گسترش آن کوشید و در تحلیلات اولی آمده است، بر مبنای نظریهاش در مورد گزارهها استوار است. همه مباحثاتی که او در نظر میگیرد، شامل دو مقدمه و یک نتیجه است. هر یک از این سه گزاره شامل یک عبارت و قضیه بسیط است. منطق یک شناخت کلی و عمومی است و ارسطو خواهان آن است که از جهت کلی نقبی به همه مباحث ممکن بیندازد. اما به صورت مشخص بسیاری از مباحث وجود دارد و هیچ رسالهای قادر به این که به صورت مجزا حق همه مطالب را برآورد نیست. به منظور بسط زوایای زیاد و عمومی این بحث، ارسطو یک روش ساده را پیشنهاد میکند. به جای به خدمت گرفتن اصطلاحات خاص انسان، اسب و قو، او در بحثهای خود از A و B و C استفاده میکند. به جای عباراتی نظیر این جمله که «هر هشتپایی هشت پا دارد» ما جملات مشابه و یا نمودارهای جملهنما نظیر «هر A، B است را مشاهده میکنیم.» استفاده از این حروف و نمودارها به ارسطو این امکان را میدهد بسیار کلیتر و عمومیتر سخن بگوید. هر امری که این شما و نمودار را صحیح جلوه میدهد همه ما به ازاهای آن نمودار را نیز صحیح جلوهگر میکند. به طور مثال اگر ارسطو نشان میدهد هنگامی که عبارت «پارهای Aها B هستند.» صادق باشد عبارت «پارهای Bها A هستند.» نیز صادق است او تلویحاً نشان میدهد که هر گزاره ایجابی خاصی به این طریق قابل تحویل و تبدیل است. اگر تعدادی از جانداران دریایی، پستاندار باشند، آنگاه تعدادی از پستانداران، جانداران دریایی هستند. اگر تعدادی از انسانها یونانی باشند، تعدادی یونانیان انسان هستند. اگر پارهای از حکومتهای دموکراسی، غیر لیبرال باشند، پارهای از حکومتهای غیرلیبرال، دموکراسی هستند و گزارههایی شبیه این عبارت برای بسیاری از عبارات مشخص شکل «پارهای Aها B هستند.» برقرار است.
کاربرد نموداری حروف را ارسطو بود که ابداع کرد. منطقدانان هماکنون البته به خوبی با این ابداع ارسطو آشنا هستند و چنان ناخودآگاه آن را به کار میگیرند که گویی اهمیت تاریخی آن را فراموش کردهاند: بدون این شکل و شما از منطق، امکان آنکه علومی از منطق به وجود بیایند وجود نداشت. در تحلیلهای اولی است که ما کاربرد حروف نموداری را مشاهده میکنیم. بدین رو میتوان گفت که شکل درست اولیهای که ارسطو از آن سخن به میان میآورد بدینگونه بود: «اگر A بر هر B حمل شود و B بر C حمل شود آنگاه A بر هر C حمل میشود.» در بحثهایی به این شکل همه حدود عمومی، ایجابی و ضروری به شکار میآیند. یک شکل دیگر ممکن است به این شکل باشد: همه حیواناتی که تنفس میکنند شش در اختیار دارند» و «همه جانواران پستاندار نفس میکشند» بنابراین « همه جانواران پستاندار شش در اختیار دارند»
در اولین قسمت از تحلیلات اولی ارسطو به همه گزارههای دوتایی ساده و بسیط توجه نشان میدهد و از این دو، قضیه بسیط ثالثی را که ممکن است به عنوان نتیجه معین شود و یا نمیتوان به عنوان نتیجه معین کرد، مشخص میکند. او این قضایا را به سه گروه و شکل تقسیم میکند. بحث او در اینجا از یک روش منسجم و سختگیرانه پیروی میکند. جفتها از نمونههای ثابتی پیروی میکنند و برای هر جفت ارسطو از جهت صورت ثابت میکند که اگر به درستی اشاره شده باشند چه چیزی نتیجه میشود. همه موضوع آن است؛ تشخیص موضوعات اساسی در علم منطق صوری.
نظریه ارسطو در تحلیلات اولی به عنوان «قیاسات ارسطویی» شناخته شده است. کلمه یونانی «سولوجیسموس» توسط خود ارسطو شرح داده شده است: «قیاسات بحثهایی هستند که در آن امور معینی پیشفرض قرار میگیرند و عبارات دیگری از این عبارات مفروض ضرورتاً استنتاج میشوند» نظریه تحلیلات اولی نظریهای در مورد قیاسات به شمار میآید. نظریهای که ما ممکن است آن را نتیجه قیاسی مدنظر بگیریم.
ارسطو برای این نظریه خود ادعای بزرگی را مطرح میکند: هر نتیجه اثباتی و قیاسی باید به یکی از سه شکلی که ما توضیح میدهیم وجود داشته باشد. که هر شکل و عبارات دیگر هر نتیجه قیاسی ممکن، توسط یکی از زنجیرههای این سه شکل قابل تحویل و تجزیه و تحلیل است.
ارسطو در حقیقت این ادعا را دارد که منطق تام و تمامی را به وجود آورده است. این ادعا البته بیپروا و اشتباه است. زیرا نتیجههای فراوانی وجود دارد که نظریه ارسطو از تحلیل آنها عاجز است. دلیل این امر هم ساده است: نظریه ارسطو در مورد قیاس مبتنی بر نظریه او در مورد گزارههاست و نقصان در عبارت و کلمات نقصان در صورت را برای او به وجود میآورد. این نقصانها البته یافت نشدند و متفکران بعد از او چنان از قدرت و ظرافت قیاس ارسطویی متاثر بودند که برای دو هزار سال تحلیلات او چنان تدریس میشد گویی که آنها همه حقیقت منطق به شمار میروند.
تحلیلات اولی البته اثری اعجاب برانگیز و شگفت انگیز به شمار میرود. مشکلات و خللهای درونی اما در منظومه ارسطو وجود دارد (به صورت قابل توجهی مشکلات ارسطو در این زمینه ناشی از مشکلات او با قضایا است) متون او در این زمینه از خطاها و تیرگیها و ابهاماتی در رنج است. اما اینها عیبهایی کوچک به شمار میروند: در یک گستره وسیع، تحلیلات الگویی برای تفکر منطقی به شمار میرود. این فکر ظریف و منسجم است؛ مباحثات منظم، روشن و محکم به شمار میروند. منطق او به مثابه سطح بالایی از عمومیت رفتار میکند. اگر نتوانیم هیچ منظومه منطقی را مد نظر بگیریم، میتوانیم منظومه منطقی ارسطو را به مثابه منظومهای که نزدیک به کمال است مدنظر بگیریم.
دانش
منطق تحلیلات اولی برای استنتاج قضایا از اصول اولیه آن به کار میرود. تحلیلات ثانوی اما ابتدائاً به مطالعه طبیعت اصول موضوعه صرف و بنابراین شکل عمومی اصول موضوعی علم میپردازد. با اعجاب زیاد میتوان گفت که تحلیلات ثانوی کاملاً از نظریه منطقی ویژه تحلیلات اولی مجزا و مستقل است. نقصان نظریه ارسطو در مورد قیاس نظریه او در مورد اصول موضوعه را با مشکلی دچار نمیکند، علاوه بر آن تحلیلات ثانوی را به مثابه شکلی از دانش غیرمعتبر نمیسازد.
اولین شرطی که دانش با آن آغاز میشود، البته شرط علیت است. واژه «علت» باید در یک گستره وسیع به کار رود: این واژه ترجمه واژه «ایتیا» است که بیشتر ترجیح میدهند آن را به تبیین ترجمه کنند. تبیین امری به این معنی است که چرا این امر اینگونه است؛ و برای گفتن این که چرا امری اینگونه است، باید علت آن را به میان آورد. بنابراین در وسیعترین گستره، ارتباط نزدیکی میان تبیین و علت وجود دارد. شرط علیت به یکی دیگر از ضرورتها که اصول موضوعه هر علمی باید واجد آنها باشد پیوند میخورد.