رسالت بوذری
جمهوری اسلامی ایران میرود تا وارد فاز جدیدی از حیات خود شود. کمتر از یک سال پیش، رئیس جمهوری که خود را صاحب تئوری «از دنیای شهر تا شهر دنیا» میدانست و میگفت: «چارهای جز سیر شتابان اما تا اندازه توان تاملآمیز، در اندیشه عام سیاسی و احیانا امر سیاست نداشتهام و نخستین گامها را در وادی اندیشه و فلسفه سیاسی غرب برداشتهام.»(1) از میدان قدرت کناره گرفت. سید محمد خاتمی که به سان وصلهای ناجور بر پیراهن روسای جمهور پراگماتیک گذشته ایران، تئوریهای فلسفی – جامعه شناختی خود را در پاسخ پرسشهای خبرنگاران بر زبان میآورد، حالا مدتهاست که دستانش را به نشانه خداحافظی بالا آورده است. شاید آن زمان که او با قامتی بلند و ردایی سپید در مقابل عمارت ریاست جمهوری میایستاد و دستی به محاسن رنگ شده و مرتب خود میکشید و با حوصله فراوان به سوالات جواب میداد، تصور نمیکرد که شهردار پایتخت، زیر سایههای درختان همان ساختمان، قدم در راهی گذارد که او سالها پیش، آن را آزمود: اما نه با شیوه او: خاتمی با صندلی ریاست جمهوری خداحافظی کرد و در پس پشت، خرمنی از امیدهای سوخته و دلهای شکسته را- به تعبیر فیلسوف دیروز و سیاستمدار امروز- به جای نهاد و عملا درفش پیروزی بر آخرین سنگر فتح نشده توسط نسل جدید اصولگرایان به اهتزاز درآمد.
خاتمی شاید سری برگرداند و نگاهی هم به هشت سال پیش بیفکند: ساختمان کتابخانه ملی، در میان انبوه دفترهای نوشته و نانوشتهای که احتمالا حسرت تورق آنها بر دل او مانده است. او شاید و باز هم شاید«جمهور» افلاطون را از داخل قفسه و از میان کتابها بیرون بکشد و گردی از آن برگیرد و تجربههای هشت سالهاش را همراه با آهی از ته دل نثار افلاطون و«جمهور»اش کند تا میراث مرید سقراط را به تاریخ پیوند زند.
«حکومت فرزانگان» را به دست باد دهد تا از خاکستر این آتش سرخ، حتی دودی هم به آسمان برنخیزد. این دو پادشاه که هیچگاه در اقلیمی نگنجد هر یک سر خویش میگیرند و راه مجانبت، پیش؛ یکی به تاریخ میپیوندد و دیگری حیات دوبارهای آغاز میکند تا بار دیگر تئوریهای یونانی، شکست خود را در سرزمین ایمانیان نظاره کنند. این البته نه شکست است و نه جبر تاریخ: قول الهیی است که:«تلک الایام تداولها بین الناس».
خاتمی شاید تنها روشنفکر ایرانی باشد که به سودای حکومت فرزانگان، گام در راهی نهاد که خود نیز از فرجام آن بی خبر بود. او به ساختار قدرت سیاسی نزدیک و تا مدتها- حدود هشت سال- صاحب مهمترین منصب اجرایی کشور شد. پیش از او بازرگان هم چنین هوسی پخت، اما این امارت را نتوانست به سر برد. او میخواست فاصله میان روشنفکر و ساختار قدرت سیاسی را کم کند اما تاب مسئولیتهای اجرایی را نیاورد و عطای آن را به لقایش بخشید. به راستی«فیلسوف- شاه» بر تارک مقدرات سیاسی مردم خواهد نشست؟ و آیا روشنفکران، آنچنان که در تقدیر تاریخی این سرزمین گذشته است، با سیاستمداران پیوند میخورند؟ و عالم، البته سراسر، آزمونی تاریخی است. آنچه در انتخابات گذشته ریاست جمهوری عیان شد- چنان که افتد ودانی- نمایش آتش به خاکستر نشسته نفوذ کلام و اقتدار روشنفکران در میان تودهها بود.
روزگار ما، روزگار در هم ریخته شدن ساحات عالم و غلبه اسمی از اسمای حضرت حق بر هستی است و این عجب نیست اگر حکم کنیم که آنچنان که باید، هرچیز برجای خود قرار و مقام نیافته است. ما در آستانه جهان مدرن قرارگرفتهایم بی آنکه با مقدمات و لوازم آن آشنا شده باشیم. اگر گفتهاند- و چه درست گفتهاند- که صدر تاریخ تجدد یا تجددزدگی ما ذیل تاریخ غرب است، یعنی ما، آن هنگام پا در راه تجدد نهادهایم که غرب به پایان راه خود رسیده بود و از همین روست که در رویارویی با آنچه به تبعات این عالم باز میگردد ، آشفتهایم و حیرتزده . روشنفکران ما اگر گام در راه سیاست مینهند، از آن روست که نه ذات روشنفکری را دریافتهاند و نه از پیوند آن با عالم سیاست باخبرند. ببینید کولاکوفسکی چه میگوید:«کار روشنفکران به هیچ رو این نیست که بر جهان فرمان برانند: مهمترین وظیفه آنان حفظ و انتقال موهبت گرد آمده فرهنگ معنوی بشر، به مثابه موهبت مشترک همگانی است.
به عبارت دیگر، اگر در نظر آوریم که به رغم تمام مبارزهها و تمام اختلافها، نوع بشر در یک ساختار اندیشگی اصولا مشابه، مشارکت دارد که تمام مناقشات جهان، تداوم و یگانگی کوشش معنوی بشر را ویران نمیکند، آنگاه معلوم میشود که کار روشنفکران ، معنایی یگانه دارد. این ایده کلیت عقل، متضمن مفهوم حقیقت است: حقیقتی متفاوت با مفهوم اعتبار که ملحق به ارزشها، نهادها ، میتولوژیها و اخلاق میگردد. این بدان معنی نیست که نمیتوان به برخی از ضوابط هنجاری(نرماتیف)، اعتبار مورد استفاده در سایر قلمروها را (از جمله قلمرو اسطوره) اعطا کرد ولی بدان معنی است که این ضوابط را نمیتوان جانشین ضابطه حقیقت کرد. در یک جمله، این معنی ما را منع میکند که التزام را جانشین اندیشه کنیم. نادیده گرفتن این منع چیزی است که میتوان آن را به درستی، خیانت روشنفکران نامید. این ایده که بشر باید خود را از میراث اندیشگی خود برهاند، دانشی تازه یا منطقی تازه میآفریند که با کیفیتی متفاوت، راه را بر استبدادی تاریکاندیشانه میگشاید».(2)
این چنین، هزار راه نرفته عالم مدرن در برابر ما رخ مینماید. ما هم به حوالت تاریخی نیم نگاهی نداریم و هم در برابر این سفره ای که اطعمه و اشربه در آن به وفور و تنوع یافت میشود، مرعوب و ذوق زدهایم. روشنفکران در این معرکه چه میکنند؟ آنان آیا در میان تودهها حکم راهبران و مصلحان اجتماعی دارند؟ یا رایشان، رای برهمنی است که در خرابات و هفت شهر عشق باید ازآن سراغ گرفت؟ آنان چه کردهاند. در میانه این کارزار؟ حوالی سالهای میانی دهه 50، آنچه آتش مبانی تئوریک مبارزه علیه رژیم شاه را- بال در بال تظاهرات خیابانی مردم- شعلهور میکرد، تلاشهای دو روشنفکر بود: اولی مکلا، دومی معمم، علی شریعتی و مرتضی مطهری. آنچنان که حسینیه ارشاد به همت این دو- که ظاهرا هیچ نسبتی با هم نداشتند- پایگاه فکری و موتور حرکت جوانان انقلابی شده بود.
مرد میان سال شیکپوش با کراواتی که گره آن را محکم بسته بود و محاسنی که حکایت از چهرههای رایج مذهبی نمیکرد، از پشت تریبون با ته لهجهای مشهدی، مصمم و محکم از مبارزه میگفت؛ از«فاطمه فاطمه است»، از« امت و امامت »، از«تشیع علوی و تشیع صفوی» ، از«ثار» از «حسین وارث آدم». و آنگاه که دلها را با بیان سحرانگیز و شیوای خود به آهنی گداخته بدل میساخت، در آب سرد نیایش فرو می برد و آرام نجوا میکرد:«ای خداوند، به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظهکاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی و به فرقههای ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش».(3)
همگام این شور، مرتضی مطهری بر گرمای شعور دینی میافزود. با «حماسه حسینی»، «نقدی بر مارکسیسم» و«اسلام و مقتضیات زمان» او از تحریفات عاشورا سخن میگفت و آب در خوابگه مورچگان میریخت. مطهری و شریعتی، آنچنان آتشی برافروختند که تا سالیان سال، گرمای آن، دلهای سرد و افسرده را گرم و امیدوار میکرد. اینچنین، این دو روشنفکر، رکن رکین تحول شدند. آنان در پس پشت، جماعتی از تودهها را با خود همراه کردند اما اگر روشنفکر را به خاستگاه آن بازگردانیم- آنچنان که در عصر روشنفکری، معنا پیدا میکند- آنگاه روشنفکران چه جایگاهی در میان تودهها پیدا خواهند کرد؟ اگر بر شریعتی و مطهری نام روشنفکر مینهیم، نه از آن جهت است که آنان به خاستگاه روشنفکری رو کردهاند، بل به این دلیل که روشنفکر دینی لفظی است که در میان مردم، صاحب تعریفی خاص شده است.
مدرنیته، تحقق فلسفه و عقل جدید است و روشنفکران، طبقهای در حکم شهروندان صاحب درجه این عالم به حساب میآیند. آنان گرچه از پیوند با سیاست هیچگاه طرفی نبستهاند اما راههای آزموده را دوباره میآزمایند و بر خطاهای تاریخی خود میافزایند. اگر آل احمد میخواست که به شیوه سارتر، بنیانگذار روشنفکری نوین در ایران باشد، روشنفکران، دیگر آل احمدوار هم به این لانه و آن سوراخ سرک نمیکشند. اگر آلاحمد قصه نوشت، سفر رفت، از غربزدگی سخن گفت و با آنکه از تصویرسازی و نقاشی چیزی سر در نمیآورد. از همه این مقولات حرفی به میان آورد، روشنفکران امروز، تالیان خوبی برای او هم به حساب نمیآیند. زیر آسمانهای جهان، نفس کشیدن و از بتهای ذهنی و خاطرههای ازلی سخن گفتن و آسیا را در برابر غرب نشاندن، گرچه هنر آنان است اما این آخری از نتایج سحر است: بیانیه سیاسی امضا کردن و انگشت اشاره به سمت آدمها گرفتن. تاریخ توسعه نیافتگی ، تاریخ درهم ریختگی و گسیختگیهاست و البته تجربه اخیر نشان داد که دیگر آنان از پی حل مسائل جهان کنونی بر نمیآیند.
آدمی دیگر بباید که گفت:
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
انتخابات ریاست جمهوری اخیر، بیش از پیش پرده از جایگاه روشنفکران در میان تودهها برگرفت. آنان این بار با تمام قوا به میدان آمدند میدانهای شهر پر شده بود از چهرههایی که آمده بودند تا گفتاردرمانی کنند، با مردم حرف بزنند و از دغدغههایشان بگویند. از آزادی! از عدالت و از عشق! که این هر سه دغدغه روشنفکران است. «اگر تنها به ایرادهایی که بر روشنفکران میگیرند توجه کنیم، باید بگوییم که آنها گناهکاران بزرگی هستند. عجیب اینکه این ایرادها در همه جا یکسان است.
مثلا در ژاپن، من وقتی مقالههای متعدد روزنامهها و مجلههای ژاپنی را که برای دنیای غرب به انگلیسی ترجمه شده بود، خواندم به این نتیجه رسیدم که پس از دوره میجی، در میان حکومت و روشنفکران جدایی افتاده بود. پس از جنگ و به خصوص از سال 1945 تا1950 میشد گفت که روشنفکران ، حکومت را به دست گرفتند و زیانها زدند. از مطالعه مطبوعات همان دوران در کشور ما هم چنین بر میآید که روشنفکران فرانسوی هم به حکومت رسیدند و فاجعه به بار آوردند. این دوره چه در کشور شما و چه در کشور ما، دوره دوباره نظامیشدن جامعه در خدمت جنگ سرد، پس از یک مصیبت نظامی بود. ظاهرا خود روشنفکران چیزی از این روند نفهمیده بودند. اینجا هم مثل کشور ما آنها را به طور یکسان و با همان دلایل خشن و متناقض محکوم میکنند. طبعا میگویید که روشنفکران برای محافظت و انتقال فرهنگ ساخته شدهاند و بنابراین ماهیتا محافظهکارند اما در رسالت و نقش خود اشتباه کردهاند و در نتیجه نقاد و منفیباف شدهاند و با حمله مداوم به قدرت هرگز جز شر و بدی در تاریخ کشور خودشان ندیدهاند.
در نتیجه درباره همه چیز اشتباه کردهاند. این هم به شرط آنکه روشنفکران، ملت را در همه شرایط حساس و مهم فریب نمیدادند، شاید چندان گناه بزرگی نبود«ما در کدام جهان به سر میبریم؟ در جهان مدرن با سیطره عقل کاسموسانتریک خودبنیاد یا عالمی که در آن عقل ملتزم به وحی حکم می راند؟ این پرسش مقدر گرچه پاسخی مفصل میطلبد اما بیش از هر چیز، نسبت ما را با هستی تعریف میکند. اگر جهان در تعلیق به سر میبرد، برای ما که سرزمینمان (شرق) ماده تاریخ غرب شده است، این سرگردانی و زیستن بر دهانه شکاف سنت و مدرنیته بیش از هر زمان دیگر چهره خود را عیان کرده است. آیا در این میانه، روشنفکران گرهی از این کار فروبسته میگشایند؟ تابستان 84 و حوادث پیش و پس آن نشان داد که دیگر روشنفکران، صاحب هژمونی در میان تودهها نیستند. حالا دیگر میشود گفت که دوران نفوذ کلام و کاریزمای روشنفکری به پایان رسیده است: اگر آغازی برآن قائل باشیم« روشنفکر که پدیده جوامع از درون دوپاره است، در عین حال شاهد آنهاست زیرا این دوپارگی را به درون خود منتقل کرده است: پس پدیدهای است تاریخی، به این مفهوم هیچ جامعهای نمیتواند از روشنفکرانش شکایت کند، بی آنکه خود را متهم سازد، زیرا این پدیده را خودش بار آورده است».