سجاد نوروزی
دکتر عبدالکریم سروش، چندی پیش از منزل آقای عبدالله نوری نکاتی را در باب روشنفکری دینی و حاملان آن، سکولاریسم و لیبرالیسم و قرابت آن با روشنفکری دینی مطرح ساختند، که از جنبههای گوناگونی قابل نقد و بررسی است.
در بادی امر تاکید میکنم، برخلاف سنت رایج تئوریکی که در وطن ما، نهادینه شده است. میکوشم از منظری «فراسیاسی» به اظهارات ایشان بپردازیم. هر چند که دکتر سروش از اولین تئوریپردازی برای نیل به «مقاصد سیاسی صرف» بودهاند و عمده چالش ایشان با منتقدانشان چالشی سیاسی است که به زیور نامور مباحث تئوریک و کلامی آراسته شده است بیگمان این امر بدیهی و روشن است که متاسفانه ایشان در ایران پس از انقلاب، در زمره محترمینی هستند که فضای بحث و مداقه و نظر را با محاورات روزمره سیاسی درآمیختند. تا جایی به قول رایج ماکس وبر که میگفت: «سیاست به مثابه پیشه» در هیات «تئوریپردازی به مثابه سیاستورزی» نمود یافت.
در همین نقل قولی که از ایشان در خبرگزاری ایلنا منتشر شده و در سایت رسمی ایشان هم موجود است، مملو از اشارات مستقیم سیاسی و در هم آمیحتن مباحث نظری با قولهای رایج سیاسی است، بنابراین شاید گریزی نباشد که نقد تئوریک با نقد سیاسی در هم آمیزد. لیکن تلاش میکنم ساحت مفهوم و گستره معناشناختی این دو مقوله، از یکدیگر منفک شود.
1- استاد سروش در باب اظهارات برخی از احزاب شبه اصلاحطلب که بر رجعت به «سنتها» دلالت دارد، آن را «سم قاتلی برای روشنفکری دینی» و «گناه غیرقابل بخشش» به شمار آوردهاند، در این باب میتوان به تفصیل سخن راند که اصلا «روشنفکری دینی» مد نظر ایشان چه خصایصی دارد که رجعت به «سنت» سم قاتل آن است و «رهبری فکری» آن در ید پرتوان سیاسیونی است که عملکردشان با ذات مفهومی روشنفکری و دینداری که امتزاجش روشنفکری دینی است، در تنافر است.
روشنفکری دینی را میتوان ماحصل نضح فضایی مابین سنت و مدرن دانست. اگر از بحث در باب اینکه ما نه با مدرنیته و سنت، بلکه با مدرنیتهها و سنتها مواجهایم بگذریم. اما باید گفت، روشنفکر دینی با فاصله گرفتن از سنت اجتماعی که میکوشد در لفافه دین خود را عرضه کند و در تضاد بنیادین با دین است، آن را با مدد گفتمان مدرن که حاصل تطبیق آموزههای مدرنی که منبعث از «عقل فطری» است، نقد میکند. این نقادی را البته میتوان فارغ از هیمنه کلیشهای دوگانه سنت و مدرن از منظری دیگر نیز تاویل کرد. تدین یک روشنفکری دینی، او حکم میکند که دین اصل است نه سنت یا مدرنیته.
در اینجا سهگانهای شکل میگیرد به نام دین، سنت و مدرنیته، با یک دید الاهیاتی اصولا فربهترین عنصر سنت، دین به شمار نمیآید که قرار بشد در تضاد سنت با مدرنیته سرگردان شود. دین اصل است، و نسبت آن با سنت و مدرنیته سنجیده میشود، ادغام سنت و دین را میتوان معلول یک نگرش جامعهشناختی دانست، بله! از منظر جامعهشناسی دین، «دین» را میتوان به مثاله امر ناقدسی در کنار سایر مقولات اجتماعی ارزیابی کرد و نقش آن را در تحولات مختلف سنجید. لیکن ادغام کلیت مفهومی دین در گستره معناشناختی سنت، در یک نگرش الاهیاتی و استعلایی محلی از اعراب نمییابد.
چه بسا سنت و مدلولات آن با معرفت دینی از در ستیز برآید یا بکوشد به مدد گردیدن دین شرعیت کسب کند. کل سنت را نمیتوان امر دینی تام دانست. اساساً دین باید ورای اوامر سنتی فهم شود. چه در این امر از سر انذار به حضیض عقبی و عدم فلاح در دنیا است، اما در سنت، امر و نهی از باب بداهت حضور سنت است، که نکند سنت خدشهای بردارد و به اقتدارش انقلتی وارد شود. اگر فرایند ادغام تام سنت و دینی نضج گیرد، سنت میکوشد در مصاف با تخالف ورزیدن با خویش، از منظر دینی امر کند و مجازات عقبی را در صورت لزوم در دنیا اجرا کند. امری که در تعارض با آموزههای الهی است.
پس روشنفکری دینی بر اصل گرفتن و نقد توام سنت و مدرنیته دلالت دارد. اساسا پروسهای را سامان میبخشد که به ماهیت والا و قدسی دین خدشه وارد نیاید.
تفسیری که دکتر سروش از روشنفکری دینی ارائه کردهاند، مشتمل بر سیاستورزی کاسبکارانهای است که قدرت سیاسی در آن اصل است نه عامل به بودن به پارادایم عقیدتی دینی، در ثانی این سنخ توقع از روشنفکری دینی نیز با افکار عمومی سازشی ندارد و دم از مفارقت با توده مردم میزند، تا جایی که رهبران فکری! آن باید از توجه به عقیده مردم حذر کنند.
جای تاسف است که ایشان در وهله اول، روشنفکری دینی را چنین بیرونق ساختهاند که رهبران فکری آن سیاسیون تهی از اصول و بیپرنسیب و... هستند و در وهله دوم قرائتی نخبهگرایانه و برج عاجنشین از روشنفکری دینی ارائه دادهاند که از تودهها گریزان است و باید در کنج عزلت به سر برد تا همای اقبال در انتخاباتی به آن روی آورد.
این «اجتهاد در اصول» که ایشان به آن اشاره گزیده داشتهاند به چه بهایی است؟ تکلیف «ذات دین» در آن چه میشود؟
آیا اجتهاد در اصول جاده صافکن آن است که «هرهری مذهبان» بر منابع قدرت سیاسی تملک یابند، یا اساساً قرار است بسط تجربه نبوی تا آنجا امتداد یابد که روشنفکری دینی، العیاذ بالله، پیامبرانی باشند تا «دین تازهای» خلق کنند؟
در فرازی دیگر، ایشان گفتهاند استخراج مدرنیته از متون دینی ممکن نیست. سئوال این است کدام مدرنیته؟ ژرژ بالاندیه با ظرافت خاصی این امر را مطرح کرده است که باید از «مدرنیتهها» سخن گفت، نه «مدرنیته». ایشان مشخص نکردهاند کدامیک از صور مدرنیته از دل دین استخراج نمیشود. پیشتر اشارتی شد که اگر دین اصل باشد برخی از آموزههای مدرن که متعلق به سنخهای گاه متباین مدرنیتهاند با عقل فطری که حتی در فقه هم به عنوان «کل ما حکم به عقل، حکم به شرع» یاد شده است در تلازم است.
اما با خرد ابزاری منبعث از ساحت مادی بشر خیر. به همان وجهی که انسان در قرآن کریم به عنتوان «نخفت فیه من روحی» یاد گردیده از او به عنوان «صلصال کالفخار» نیز نام برده شده است. پس عقل منبعث از «نفخت فیه من روحی» بر مضامینی چون «حقوق بشر» و «حقوق مدنی» دلالت دارد اما خرد ابزاری و بوتیلیتاریست، در تباین با دین است.
2- ایشان از «سنت» به عنوان یک دشنام تئوریک استفاده میکند. جدایی روشنفکری دینی از روحانیت سنتی یا متصف دانستن امور مخالف با سیاستورزی یک قشر خاص، به سنت، امری است که فضای بحث و فحش را مشوش میکند. روحانیت در اصل عامل به دین است، نه کارگزار سنت. چه آنکه اگر قصد کرد «سنت» بر دین توفق یابد، خود به خود از درجه «روحانیت» ساقط است، پس به نظر میرسد گزاره «روحانیت سنتی» بیشتر اشارتی سیاسی است تا ایرادی معرفتشناختی.
گریز ایشان به بحث خصایص مسلمانان صدر اسلام، را از جمله تناقضاتی باید به شمار اورد که به راستی حیرتآور است، ایشان در جایی به روشنفکران دینی حاضر جلسه که در اصل برخی از آنان «سیاسیون هرهری مذهباند» قوت قلب میدهند که نترسید که به شما بگوید سکولار و در فرازی دیگر از دین سمحه سهله پیامبر اعظم(ص) که اضافات نداشت و چالاکی مسلمان صدر اسلام به عنوان «اصل پراتیک» یاد میکنند، سئوال آن است که آیا مرتجعان معاند مولا علی، پیروان راستین محمد(ص) هستند.
فیالواقع از لحاظ معرفت شناختی آن چالاکی عدول از دین و رجعت به سنتهای ارتجاعی برخی از مسلمانان صدر اسلام را برخی از حاضران در آن جلسه دارا هستند. اما نکته اصلی آن است که اصولا روشنفکری دینی را چه نسبتی است با سکولاریسم. تمام جهد روشنفکری دینی در ذات مفهومی خود، بر آن استوار است «دین» مبنای عملی سیاسی و اجتماعی باشد تا صحنه جامعه و سیاست «اخلاقی» شود. اخلاق سکولار چون فاقد آن غایت باورمند به سعادت انسانی است. به مرور کارکرد خود را از دست میدهد.
اتصال سکولاریسم به روشنفکری دینی چنان خطای واضح معرفتشناختی است که من در حیرتم چهطور استاد سروش به این وادی پرخطر و بیراه در غلتیده است. چگونه میتوان ماهیت اسلمی را با منش سکولاریستی سازش داد به غیر آنکه دین جدیدی خلق شود، که بر خلاف آئین محمد «حداقلی» باشد و عدول کند از اخلاقی کردن جامعه و سیاست. این «دنیوی کردن» دین ماحصلی ندارد جز خلع سلاح روشنفکری دینی. برخی از آن آقایانی که در آن جلسه حاضر بودند، عملکردشان نشان داده است که از ذات مفهومی دین که دال بر آزاداندیشی، عدالت گستری، التزام به حقالناس است دست شستهاند.
پس لازم نیست از در دین وارد شد تا سکولار بودن را اثبات کرد. سکولاریسم توتالیتر آقایان دیرزمانی است که از پرده برون افتاده و جیفه بیارزش دنیا آنان را از «احد» به «جمل» کشانده است.
در باب لیبرال خواندن برخی از آنان قصه پر غصهتر است. اولا کدام لیبرالیسم؟ لیبرالیسم فایدهگرا، لیبرالیسم نهادگرا، پسالیبرالیزم، نئو لیبرالیزم، لیبرالیزم ضد قدرت یا لیبرالیسم کلاسیک، کدام لیبرالیزم؟ لیبرالیسم مگر آئین واحدی است که بتوان از آن به عنوان وجه مشخصه سیاسی نام برد.
ابراز خوشحالی ایشان از اعتراف کارگزاران به پایبندی به لیبرالیزم، خود جای حرف و حدیث فراوان دارد که بحث در باب آن مجالی فراخ میطلبد. اما اندکی تفکر در باب معاندت لیبرالیزم اقتصادی با رانت و چپاول اقتصاد دولتی، خود گویای همه چیز است!