تاریخ انتشار : ۰۷ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۴:۲۹  ، 
کد خبر : ۴۵۵۸۰

تاملی بر پدیده تروریسم و سیاست خارجی آمریکا (بخش دوم)


پروفسور رابرت الیاس*
مترجم: محمود علیمحمدی

در ۱۹۹۲، جرج بوش پدر اظهار داشت: «زمانی دنیا به دو قطب تقسیم شده بود اما اکنون فقط یک ابرقدرت وجود دارد.» وی این مساله را بدون ترس بیان می کرد و معتقد بود که «جهان به ما و قدرت ما اعتقاد دارد و حق با جهانیان است. مردم دنیا به ما اطمینان کرده اند که منصف و خویشتن دار باشیم. آنها اعتقاد دارند که ما طرفدار کارهای شایسته هستیم. آنها اعتقاد دارند که ما آنچه را که درست است، انجام می دهیم.»
بعلاوه طرفداران مکتب فکری واقع گرا ادعا می کنند که فقط هدف وسیله را توجیه می کند و این موضوع در مورد سیاست جهان نیز صادق است. طبق نظر واقع گرایان این عقیده اشتباه است که اغلب مردم و کشور ها دارای فطرت خوب هستند. آنها ادعا می کنند که هر کس اعتقاد داشته باشد که انسان ماهیتاً خوب است و یا آنکه انسان ها را می توان ترغیب نمود که خوب باشند و این که مردم و ملت ها می توانند به صورت آزاد و صلح آمیز زندگی مسالمت آمیز داشته باشند، در اشتباه است.
البته منتقدین سیاست خارجی امریکا، یا آرمان گرایان، به قضایا به صورت دیگری می نگرند. آنها اعتقاد دارند که ما می توانیم و باید صلح و حقوق بشر را جدی بگیریم. بدین خاطر، به آنها عنوان غیر واقع گرا یا خیال پرداز داده اند. اما آرمان گرایان عقیده دارند که طرفهای مقابل آنها اشخاصی واقعاً رویایی هستند، بدین مفهوم که آنچه که واقعاً نمی تواند تحقق یابد، در واقع خواسته های واقع گرایان است زیرا تصورات خامی در سر می پرورانند که ما می توانیم با ادامه خشونت و سیاستهای مخفی کارانه و بدون داشتن هیچ پیامدی، کارهایمان را انجام دهیم، بدون آنکه سرانجام، دنیا را قطعه قطعه کنیم. آرمان گرایان ادعا می کنند که واقع گرایان تصورات منفی نادرستی در مورد مردم و جهان دارند که بدان پایبندند، و بعد سیاستهای بیرحمانه ای اتخاذ می کنند تا آن نظریات را در جهت پیشگویی های خودکامانه خود به کار برند.
بدین منوال بحث بین دو جناح به شدت ادامه می یابد. اما منازعات سیاسی را همیشه واقع گرایان برده اند و سیاست غالباً خشونت آمیز ما (امریکا) را توجیه کرده اند. بنابراین اگر شما از داشتن چنین جهانی خرسند هستید، پس باید از واقع گرایان تشکر کنید. اما اگر هنوز قدری نگران سیاستهای ما و وضعیت کشور و جهان هستید، شاید بخواهید به صورت دیگری نیز به قضایا بنگرید.
شنیدن این مساله برای ما دردناک است اما بیایید تاریخچه سیاست خارجی خود را بطور خلاصه مرور کنیم: بیش از هر ابزار دیگری، امریکا ابزار خشونت را بعنوان وسیله اصلی سیاستهایش در مقابل مردم و ملت ها در خارج از کشور بکار برده است. برای مثال، امریکا در تاریخ کمتر از دویست ساله اش، بیش از ۲۰۰ مورد دخالت نظامی در سایر کشور ها داشته است؛ در حدود سالی یکبار. این دخالت ها گاهی جزئی و گاهی کاملاً آشکار بوده است اما اصولاً دخالت ها همیشه بسیار جدی بوده است. به هر حال اگر این نکات گاهی خشونت آمیز به نظر می آیند، بخاطر داشته باشید که در اوایل دهه ۸۰ پرزیدنت ریگان تایید کرد که امریکا ۱۲۵ مورد دخالت نظامی داشته است و دولت خود وی نیز چند مورد دخالت نظامی به این موارد افزوده است. ریگان نه تنها این شمار از دخالت ها را تایید نمود بلکه در مورد آنها امساک نیز به خرج داد. یکی از مهمترین مطالعات انجام شده در خصوص دخالتهای نظامی امریکا را سناتور جمهوریخواه یعنی جیکاب جاویتس در دهه ۱۹۷۰ انجام داد و طبق آمار او، امریکا ۱۵۰ دخالت نظامی تا آن زمان داشته است.
برای مثال از ۱۹۴۵ تا ۲۰۰۰ امریکا کوشش نمود تا بیش از ۴۰ دولت را سرنگون کند. این کار با موفقیت توام بود و امریکا بیش از ۳۰ مورد جنبش های مردمی را که علیه دیکتاتور ها برپا شده بود، سرکوب کرد و چندین میلیون نفر از مردم را در این فرایند ها به هلاکت رساند و میلیون ها نفر دیگر را محکوم به زندگی مذلت باری کرد. این آمار تکان دهنده است اما بخاطر داشته باشید که طرفداران سیاست خارجی امریکا به ندرت در خصوص این آمار و ارقام اختلافی با هم دارند بلکه به علت و یا ضرورت انجام این کار اشاره می کنند. علاوه بر این کارهای انجام پذیرفته در خارج از کشور آموزنده اند.
سیاست خارجی امریکا شامل موارد متعددی می شود که ذیلاً به آنها اشاره می کنیم: خلق تروریستها، انجام شکنجه ها و کشتار آدمها، ترور شخصیت ها و ایجاد جوخه های مرگ و تمامی دستورالعملهای آموزشی سرکوب مردم، پناه دادن به تروریستها، به جنایتکاران جنگی، استفاده از اسلحه برای کشتار دسته جمعی مردم عادی شهر ها و استفاده از سلاح شیمیایی و بیولوژیکی و دخالت در انتخابات سایر کشور ها و مداخلات دیگر در سیاست خارجی کشور ها و نادیده گرفتن صد ها قطعنامه و پیمان ملل متحد ( در بسیاری از موارد امریکا تنها کشوری بود که رای تعیین کننده در این خصوص می داد.)
وودرو ویلسون، رئیس جمهور اسبق امریکا در یکی از نطقهای انتخاباتی خود قول داد که امریکا را دور از جنگ جهانی اول نگاه دارد اما بعد از انتخابات، او امریکا را به کام این جنگ کشاند و شرکت ما را در آن جنگ بدین صورت توجیه کرد که سیاست خارجی امریکا این است که جهان را امن تر و دموکراتیک تر نماید. شاید با دشواری بتوانیم شواهدی بیابیم که سیاست امریکا باعث پیدایش دموکراسی شده باشد اما بسیار ساده تر می توان مثالهای پایان ناپذیری یافت که در آنها سیاست ما دموکراسی را زیر پا گذاشته است. این امر شاید بخاطر هدف واقعی سیاست خارجی امریکا باشد که دنیا را برای کاپیتالیسم امن نگاه داشته و تا آنجا که امکان دارد، آن را تحت کنترل خود قرار دهیم و به شکلی که می خواهیم، تغییر دهیم. در این ارتباط، سیاست ما بسیار موفقیت آمیز بوده است.
در ۱۹۹۷، مجله اشپیگل آلمان در سرمقاله خود نوشت: هرگز در تاریخ، هیچ کشوری به اندازه امریکای کنونی بر جهان سلطه نداشته است. امروز امریکا یکه تاز سیاست بین المللی است و با اقتدار، تهاجم ها و تهدید های خود را به رخ می کشاند. امریکایی ها طوری رفتار می کنند که گویی چکی سفید برای ساختن جهان به سلیقه خود دارند.
در ۱۹۹۶، گزارش سالانه سازمان عفو بین الملل چنین نتیجه گیری می کند که: کشوری که در قانون اساسی خود آنچنان می کوشد تا حقوق بشر را نظم بخشیده و در جهان مستولی کند، برخلاف انتظار، اکنون چنین مصرّانه حقوق بشر را نادیده می گیرد و از قالبهای تعیین شده جهانی خارج می شود و باعث ایجاد ظلم و ستم و شکنجه و ترور در جهان می گردد. در تمام دنیا، روزی نیست که زنها، مرد ها یا بچه هایی بی خانمان، شکنجه، کشته یا ناپدید نشوند. این کار به دست ایادی دولت ها یا گروههای سیاسی مسلح انجام می پذیرد. در اغلب این موارد، امریکا در انجام این کارهای شنیع، سهیم است. سازمان عفو بین الملل چگونه می تواند چنین حرفهایی را علیه ما بزند؟
در سالهای گذشته نویسنده چینی، موتسه گفت: «کشتن یک انسان، جنایت و کشتن هزاران انسان است.» به نظر می آید که این مساله بازتابی در سیاست خارجی امریکا داشته باشد.           ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات