تغییرات حاصل از اصولگرایی، در هیچ جا آشکارتر از جهان اسلام نبوده است. در اینجا بود که اصولگرایی پر سر و صداترین و مخربترین بیان خویش را پیداکرد و آشکار و بیپروا و در روی سکولاریزم و نهادهای آن ایستاد و باز همین جا بود که نزاع و درگیری شدید بین دین و سکولاریزم، سرآغاز الگوها و نهادهای نوینی شدکه یقینا جهان سالهای آینده ما را شکل خواهد داد. سکولاریزم در خاورمیانه و آسیای مسلمان محصول تغییرات اجتماعی ـ اقتصادیی، فرهنگی و یا درفناوری نبودـ در واقع نمیتوان آن را با هیچ دینامیسم درونی اجتماعی همراه دانست. حتی میتوان گفت، شاید در این جوامع، هیچ نیروی بومی پشت سرآن قرار نداشت. سکولاریزم، پیش از هر چیز، یک پروژه دولتی بودـ نخست دولت استعماری، سپس دولتهای پسا استعماری. سکولاریزم، سوغات غرب و هدف از آن، تضمین و تداوم پشتیبانی درازمدت از دولت بود. حاصل آن که از همان آغاز نزاع بین دین و دنیا به صورت بازتابی از روابط ستیزجویانه بین جامعه و دولت استعماری درآمد که هر دم نیز بر شدتش افزوده میشد.
دولتهای پس از استعماری در دنیای اسلام، باتقلید از دول غربی که برداشتی سکولار از آنها داشتند، عمدا این تنشها را دامن میزند. جمهوری ترکیه که پس ازنخستین جنگ جهانی تاسیس شد، روشنترین نمونه این قبیل دولتها بود و دولت نوپای ترکیه، برای ایجاد دولت و ملت مدرن، از ناسیونالیسم به جای دین استفاده کرد. بزودی دولت ترکیه به صورت الگویی برای تشکیل دولتها در بخش بزرگی از جهان اسلام در آمد؛ ایران دوره پهلوی، رژیمهای ملیگرای عرب، اندونزی، پاکستان جملگی به درجات گوناگون به تقلید از مدل ترکیه برآمدند.
به این ترتیب دولتهای پس از دوران استعمار در جهان اسلام، کوشیدن دین را ازعرصه سیاست و حیات عمومیجامعه خارج سازند، همان کاری که آتاتورک در ترکیه کرد. این دولتها با استفاده از ناسیونالیسم یا سوسیالیزم یا هر دو، سعی برآن داشتند شهروندان را به صورت مجموعهای سکولار در آورند و هم از این رو، علاقه زیادی به پرداختن زندگی روزمره و نگرش فرهنگی افراد اجتماع نشان میدادند. مهندسی اجتماعی دست به دست سکولاریزاسیون آگاهانه نظامهای قضایی و آموزشی داده و به کمک ملی کردن املاک و متعلقات دینی به بی بال و پرکردن نقش اجتماعی ـ سیاسی دین همت گماشت.
با این حال، فرآیند سکولاریزاسیون درجهان اسلام بسیارمعماوار و متناقض مینمود، چرا که به جای جداکردن دین از سیاست سعی در قرار دادن آن تحت سیطره سیاست داشت. حاصل این کار، سیاسی شدن بیش از پیش دین درنتیجه مبارزه و مخالفت مسلمانان با دولت(اغلب در تلاش برای سست کردن کنترل دولت بر اجتماع) بود. به این ترتیب گرچه دین با قدرت به کناری رانده میشد ولی همواره نقش و حضورخود را به رخ میکشید: درپارهای از موارد، در مبارزه بین دولت و جامعه، دین درکانون توجه برخی اشکال استبدادی سکولاریزم قرارگرفت. درمصر، برای مثال تحمیل برخی اصلاحات برموسسه آموزش الازهر به منظورجهت دادن به ارزشهای آن درجهت اهداف دولت ازسوی جمال عبدالناصر، در نهایت (پس از1980) موجب رشد روزافزون نفوذ اصولگرایان و احزابی شدکه طرفداربازگشت مصر« ماقبل اسلامی شدن» بودند.
سکولاریزم در جهان اسلام هیچ گاه بر مبانی استعماری خویش فائق نیامد و هرگز رابطه و همراهی خود را با مبارزه بی وقفه دولتهای پسا استعماری برای سلطه بر جامعه قطع نکرد. منابع ثروت و قدرت آن پیوندی ناگسستنی با دولت داشت: هرچه ایدئولوژی دولتی بیشتر زیرسوال میرفت واعمال کردارآن بیشترازنیروهای اجتماعی فاصله میگرفتند وخودازمردم بیگانه میشدند، سکولاریزم نیزبه نفع جهانبینیهای بومی و نهادهای اجتماعی ـ که طبعا پیوند بسیار نزدیکی با اسلام داشتند ـ مردود واقع میشد. به این ترتیب افول سکولاریزم را میتوان در واقع بازتابی از افول دولتهای پسااستعماری در دنیای اسلام دانست. بحرانی که دولتهای اسلامی از مالزی گرفته تا مراکش، در پایانی سده بیستم با آن مواجه بوده و هستند. نیز آتش این چالش را دامن میزند. موفقیت اصولگرایی در تمام نقاط دنیای اسلام نیز بسیار مهم است. در این نقاط، اصولگرایی به چالش و تعامل با دولت پرداخت که حاصل آن پدیدآمدن رویکردهای نوینی به جامعه وسیاست مدرن و نقش دین در آنها بود. دراین فرایند، اصولگرایی خود نیز تاحدی به بلوغ رسیده است گرچه هنوز صحبت از زیادهرویها هست ولی به جرات میتوان گفت دربسیاری از جوامع اسلامی تندروی دیگر نیروی غالبی به شمار نمیرود.
در واقع اصولگرایی به افقها و دیدگاههای جدیدی درباره جامعه و سیاست دست یافته اندیشههای تنگ نظرانه گذشته را به کناری زده و به صورت جزیی از جنبش گستردهترحرکت به سمت مدرنیزاسیون و ایجاد دولتهای اسلامی درآمده است. یقینا، ثمره این تحولات تعیین کننده آینده روابط بین دین و سکولاریزم دردنیای اسلام و ماورای آن خواهد بود. درطلیعه انقلاب اسلامی ایران، اصولگرایی اسلامی توانست نقش اسلام رادرجامعه سیاست نهادینه کندو به این ترتیب، نقش بیشتری برای اسلام درحوزه عمومیقائل شده، آن رابه صورت ابزاری قانونی ـ و در بسیاری از موارد جذاب ـ در آوردکه به کمک آن میشدبه اهداف سیاسی دست یافت. حاصل همه این تحولات، تشویق هرچه بیشتر عاملان به سیاست وامورعامه مردم به استفاده از اسلام در حوزهای بودکه عمدتا سکولار و در رابطه بامعشیت روزمره مردم است. اصولگرایی هرچندنتوانست به هدفی که قولش را داده بودـ یعنی قرارگرفتن به جای دولتهای پسااستعماری ـ دست یابد ولی این توفیق رابه دست آورد که اسلام را به نیروی بسیار مهمی در حوزههای جامعه و سیاست بدل کند.
طرفداران بازگشت به اسلام توانستهاند ارزشهای دینی راه، هرچند سخت و انعطاف ناپذیر، کم و بیش با جامعه مدرن همساز کنند و به این ترتیب پلی بین بخشهای سنتی و مدرن اجتماع بزنند. اصولگرایان، برای سیاسی کردن نمادهای اسلامی و فرمولبندی مفاهیم نوین اسلامی در رابطه سیاست ـ همچون اقتصاد اسلامی، آموزش اسلامی، اسلامی کردن دانش و دولت اسلامی ـ تلاش بسیار کردهاند. آنها در عین حال، بیانگر و معرف این نمادها بوده است و شمار بزرگی ازشهروندان را متقاعد ساختهاند که به «اسلامی کردن» به دیده فرایندی لازم و مفید بنگرند.
بسیاری ازاصولگرایان، علی رغم مخالفت و مقاومت سرسختانه طرفداران سکولاریزم، خواهان دخالت گسترده دولت در امور اقتصادی و اجتماعی بوده و حتی گاه (در برخی از کشورها) به اندیشه دولت قاهر جنبه شرعی و قانونی بخشیدهاند.
نتیجه آن که اصولگرایان در بخش اعظم دنیای اسلام در ارائه تعریفی نو ازسیاست کاملا موفق بوده و شکل و شمایل جدیدی به سیاستمداران، نهادهای دولتی و گروههای ناراضی دادهاند. حتی از نظر آنها، اهداف جوانان تحصیلکرده و بخشهایی از روشنفکران کاملا تعریف شده و مشخص است.
اصولگرایی اسلام زمانی جای پای خویش را در سیاست در جوامع اسلامی محکم کردکه مفهوم سکولار دولت و اساس ناسیونالیستی آن محبوبیت و مشروعیت و لذا اثربخشی سیاسی، خویش را ازدست میداد. لیکن، از آنجا که خود نتوانست به طورکامل جایگزین ساختارهای سیاسی و اجتماعی موجود شود لذا صحنه را برای مبارزه بی وقفه و شدید بر سر تعادل و تناسب لازم بین دین و سکولاریزم در جوامع اسلامی آماده کرد.
پاسخ بسیاری ازدولتهای سکولار به چالش اصولگرایی، پذیرفتن برخی جنبههای آموزشهای آن با هدف کسب قدرت و مشروعیت بود. مالزی و پاکستان دو نمونه از این دولتها هستند. در هر دوکشور، رهبریت درازمیدان به درکردن اپوزیسیون اصولگراو در همان حال بهره برداری ازثمرات تبلیغات واندیشههای آنها کاملا موفق بوده است.
آنها، با طرح «اصولگرایی از بالا» توانستهاند ازنیروهای اصولگرا در پایین استفاده کنندو همزمان پایههای کنترل خویش را برسیاست و اجتماع تحکیم بخشند. اصولگرایان دیگر، درسایرکشورهای اسلامی، درمواجه با نیروی قاهر دولت سکولار راه تغییر را برگزیده و با پذیرفتن سازش، توانستهاند در فرایند سیاسی جای پایی برای خود دست و پاکنند. در این کشورها، نیروهای اسلامی به جای دولت که در خط مقدم تغییرات سیاسی است، شیوههایی رابرای در هم آمیختن اسلام و سیاست سکولار و ایجاد مدلهای جدیدی برگزیدهاند تا دولت و جامعه به آنها تاسی کند.