اندیشهای درباره آینده
تفاوت اصلی نحوه تفکر مارکس با یک سیستم علمی در این است که او خود را به تحلیل ساده آنچه هست محدود نمیکرد، بلکه از نظر او شرط فهم زمان حال وابسته بود به میزان توانایی پیشبینی آنچه هنوز اتفاق نیفتاده، آنچه نیست بنابراین اندیشیدن درباره آینده ـ که نباید آن را صرف توسعه ساده زمان حال پنداشت ـ شرط فهم زمان حال است. به گفته خود مارکس: «کالبدشناسی انسان کلید کالبدشناسی میمون است(1).»
مخالفت مارکس با آرمانگرایان (اوتوپیستها) در این بود که نه تنها از سر هم کردن طرحی برای جامعه آرمانی پرهیز داشت، بلکه در زمان حال به دنیا یافتن راهی امکان پذیر برای گذار به جامعه آرمانی بود. هسته مرکزی این دور دیالکتیکی، مساله امکان واقعی بود. از اینجا بود که مارکس سالیان درازی را برای شناخت «اقتصاد سیاسی»، یعنی شناخت بنیان جامعه سرمایهداری، صرف نقد کرد.
از نظر مارکس مسأله آزادی، رهایی کل انسان و مسأله آشتی انسان با طبیعت ـ که از ایدهآلیسم و به ویژه از زیباییشناسی ایدهالیسم آلمانی ارث برده و نقطه عزیمت اندیشه او بود ـ نمیتوانست به واقعیت ملموسی بینجامد، مگر از طریق یک انقلاب اجتماعی برای واژگونی سرمایهداری. زیرا از نظر او نظام سرمایهداری نه تنها امکان عملی شدن رهایی کل انسان را نمیداد که طبیعت و انسان را از خود بیگانه و ویران میکرد. در جامعه سرمایهداری قربانی اصلی پرولتاریا بود، از این رو میتوانست به هماورد اشکار و پیروزمند آن تبدیل شود.
پرولتاریا از نظر مارکس، انسان محروم، تهیدست، سادهدل، استثمار شده، دهقان خدمتگزار، برده اسیر، خدمتکار آشپزخانه، مستخدم همه کاره، استعمار شده تحت ستم و توده شورشی علیه حاکم مستبد نبود، بلکه همانند سرمایه یکی از بنیانهای سرمایهداری صنعتی مدرن به شمار میرفت. زیرا پرولتاریا از طریق کار خود مولد ارزش وارزش اضافی بود و آفریننده ثروت اقتصادی و ارزش مبادله (ثروت واقعی خود مستلزم دو مرحله است: کار و طبیعت). پرولتاریا میتوانست با رسیدن به خود آگاهی، از موقعیت شیءوارگی (ابژه) در فرایند باز تولید اجتماعی به عامل (سوژه) انقلابی تبدیل شود، خود را به عنوان پرولتاریا درک کند و در فرآیند انقلاب با از میان بردن همه طبقات اجتماعی و دولت نماینده طبقات مسلط، خود نیز از میان برود.
شرط لازم این انقلاب عمومیت یافتن تولید برای بازار بود و از این رهگذر از میان رفتن طبقات سابق، از جمله دهقانان و خرده بورژوازی و متمرکز شدن سرمایه در یکی از قطبهای جامعه و تنزل یافتن بیشترین تعداد جمعیت به نیروی کار مزد بگیر.
پرولتاریای بدون ثروت و قدرت، چیزی جز شیء در خدمت سرمایه نبود، مگر آنکه میتوانست از طریق شناخت فرآیند تولید و باز تولید اجتماعی، خود را به عنوان طبقه مشخص کند و سپس در فرایند انقلاب از میان برود. پرولتاریا برای بیرون آمدن از موقعیت شیءوارگی، برای دست یافتن به خود آگاهی و برای مشخص کردن خود به عنوان طبقه، باید به نظریهپرداز تحول مییافت، بتوارگی (فتیشیسم) کالا و شیءوارگی خود را در مناسبات اجتماعی درک میکرد تا بتواند کل فرایند و نیز شرایط رهایی را در نظر بگیرد. در حالی که آزادی نیز که هدف فلسفه بود، میبایست به عمل درآید تا محدودیتهای نظری و اشکال وارونه خود را پشت سر بگذارد و هستی یابد.
اینجاست که پیوند نظریه با عمل، پیوند فلسفه با پرولتاریا و هستی یافتن و از میان رفتن دو جانبه آنها که قرار بود و دوران پیشا تاریخ را به سرانجام برساند معنا مییابد. یعنی از میان رفتن سلطه و استثمار و از میان رفتن جدایی و تمایز میان کار مادی و معنوی.
ولادت میان خون و لجن
این جامعه آرمانی تحقق نیافت، اما این عدم تحقق در آنجا که قرار بود تحقق یابد، یا ادعای وجود آن در جایی دیگر باعث میشود که نسبت به امکان تحقق آن و نیز نحوه تفکر مارکس شک و تردید ایجاد شود، چرا که مارکس با برداشت خود از تاریخی بودن اندیشه، از امکان عینی و از پراکسیس، بیش از هر اندیشمند دیگری نظریه و عمل را در پیوند با یکدیگر میدانست و نه جدا از هم.
لیکن اجتناب از انقلاب نیز به سادگی انجام نگرفت: بحرانهای وخیم اقتصادی، انقلابهای غرقه به خون (کمون پاریس، انقلاب آلمان، مجارستان و جز آن)، خشونتهای استعماری، جنگهای هولناک ملی و جهانی، نازیسم و فاشیسم برای پیشگیری از احتمال تحولی اجتماعی، میلیونها انسان را ـ صرفنظر از ویرانی کره زمین ـ برای ادامه حیات سرمایه قربانی کردند؛ سرمایهای که از زمان پیدایش و رشد به اصطلاح انباشت اولیه خود در خون و لجن به دنیا آمده و گسترش یافته بود.
انباشت و بهره، جان و حیات سرمایه هستند. بحرانهای اضافه، تولید سرمایه را با خطر مرگ روبهرو میکند، چرا که مانع از ایجاد انباشت و بهره میشود، به ویژه امکان تقاضا را در آینده و به تبع آن سرمایهگذاری و به انجام رسیدن دور تولید را به تعویق میاندازد، لیکن انباشت سرمایه به یاری صدور سرمایه، نیروی کار ارزان قیمت و بازارهای اشباع نشده به امکانهای نوینی دست یافته است. اکنون مناسبات سرمایهدارانه میان یک سرمایهداری مرکز و سرمایهداریهای نوپای کشورهای پیرامونی، به چپاول و به اصطلاح به انباشت اولیه سرمایه که مشخصه مناسبات میان کشورهای متروپل و مستعمرات بوده و هنوز نیز هست، افزوده شده و اگر نه به طور کامل، که به تدریج دارد جایگزین مناسبات گذشته میشود.
سرمایهداری و منطق آن، برخلاف گونههای دیگر شیوه تولید که مبتنی بر مناسبات سلطهگرانه شفاف میان انسانهاست، گونهای از مناسبات اجتماعی است که توانسته با اتکا به بتوارگی (فتیشیسم) کالا و شیءوارگی انسان به شکل انتزاعی و مستقل از مناسبات میان انسانها تبدیل شود. از این رو سرمایه و منطق آن، با اتکا به بازار، تمایل دارد به اطاعت واداشتن و ویران کردن سایر شیوههای تولید یا سایر مناسبات اجتماعی. سرمایه در منطق خود گرایش دارد به ایجاد جهانی شبیه به خود؛ تمایل دارد به جهانی شدن.
روزا لوکزامبورگ میگفت: انباشت سرمایه برای دستیابی به اقتصاد کالایی ساده، در همه جا علیه اقتصاد طبیعی در جدال است و پس از نابودی اقتصاد روستایی برای دستیابی به نظام سرمایهداری و برقراری مناسبات میان سرمایه و کار و تلاش میکند. بر این اساس، امپریالیسم به یاری ارزش اضافی بیشتری که با صدور سرمایه به دست آمد، توانست افزایش دستمزدهای واقعی را در کشورهای متروپل جایز بداند و دوباره رشد و توسعه درونی، مقاصد و منابع اصلی خود را به کار بیندازد.
.. و حسرتی دور
با چرخش قرن و آغاز قرن بیستم صحبت از وجود شیوه نوین سرمایهداری انحصاری و امپریالیستی به میان آمد که میتوانست چشمانداز انقلاب جهانی را تغییر دهد. به یاد بیاوریم که برای مارکس انقلاب پرولتری یک انقلاب سیاسی و ملی نبود، بلکه انقلابی اجتماعی و بینالمللی بود که کشورهای صنعتی عمده اروپا، انگلستان، فرانسه و آلمان را همزمان به صحنه میکشید. حال آنکه با انحصارگری امپریالیستی و دعوا بر سر تقسیم جهان که منجر به نخستین جنگ جهانی شد، انقلاب در کشورهای عمده صنعتی تبدیل شد به حسرتی دور و واگذار شد به بعد.