برای درک پویایی تغییرات کوبا در پایان دوران فیدل کاسترو، به نارساییها و ناکاراییهای شیوه رهبری کاسترو، در تاریخ ثبت شده انقلاب کوبا نظر افکند.
با پخش خبر بیماری کاسترو در پایان جولای 2006 که مصادف بود با هشتاد سالگی وی، تفسیرهای زیادی در مورد انتقال قدرت در دولت کمونیستی حوزه کارائیب مطرح شده است، اما در رسانهها کمتر به آنچه که بعد از کاسترو بوجود خواهد آمد، توجه شد. کاسترو شخصیتی ترکیبی است از یک دولت مرد با تجربه انقلاب کوبا.
برای پاسخ به سرنوشت کوبا پس از کاسترو، پایه را براساس سه فرصتی که برای دیدار از کوبا در سالهای 1968، 1981 و 2000 پیش آمد، قرار دادم. اگر چه در سومین سفرم، به درک بیشتری از آینده کوبا پس از فیدل رسیدم، در دومین سفرم پی بردم که نخبگان سیاسی کوبا چه درکی از جایگاه خود و رهبرشان در دنیای بینالملل دارند.
زمان بیاعتمادی
اولین دیدارم تز کوبا در سال 1968 با همکاری موسسه برتراند راسل با یک گروه رادیکال انگلیسی در منطقه صورت گرفت. این فرصت پروژه پرورش قهوه پیناردل ریوای بود که به همراه یک گروه در سخنرانیهای پیدرپی کاسترو حضور مییافتیم.
در دومین ملاقاتم در سال 1981، از طرف وزارت امور خارجة هاوانا برای بحث و بررسی در مورد موقعیت خاورمیانه و تهدید اسراییل برای لبنان و سوریه و تهدید ساندنیستها در نیکاراگوئه، دعوت شدم.
در طول دهه هشتاد، بحثهایی را در مورد مساله اروپا ـ کوبا، با دیپلماتهای کوبایی داشتم. در اوائل دهه 80 تهدید حمله امریکا به نیکاراگوئه (و حتی خود کوبا) تفکر حاکم بود. اما از دهه هشتاد به بعد ذهنها متوجه پروژه اصلاحات میخائیل گورباچوف در شوروی و معطوف به مجمع خلیج بین هاوانا و مسکو شد.
در اوایل دهه هشتاد به طور موثر یانکیها مورد توجه بودند، اما در اواخر دهه هشتاد کوباییها را با استهزا و «برادران» ناامیدی مینامیدند. کوباییها از اول درک میکردند، که تغییراتی در جهت بدتر شدن اوضاع جماهیر شوروی در حال شکل گرفتن است ولی فرصت بررسی را ایجاد نکرد. در سالهای اصلاحات شوروی موسوم به گلاسنوست و پروستریکای گورباچف، سقوط دیوار برلین و موج انقلابات در اروپای شرقی ـ مرکزی، کوباییها به خصوص به شورشهای علیه میکلا چائوشسکو در رومانی در دسامبر 1989 علاقهمند شدند. چرا که آنها دیدند کودتای نظامی در کوبا از کاگب الهام میگیرد.
البته این عدم اعتماد قابل جبران بود. در ملاقات با شورویها در مسکو، آنها را در مورد حادثهجویی کوباییها چه در داخل و چه در سطح بینالمللی مضطرب یافتم.
شواهد موجود از بدبینی دو طرف (کوبا و شوروی) به ساختن سفارت شوروی در هاوانا در اطراف میرامار حکایت داشت. کوباییها به طعنه ابراز میکردند که شورویها با ساختن سفارت، فرصت نظارت الکترونیکی آمریکاییها را فراهم کردند و هدف این بود کوباییها را تحت نظارت داشته باشند.
دیدار از موسسه روابط بینالملل در وزارت امور خارجه کوبا در سومین سفرم اتفاق افتاد. در آن جا در مجمع دیپلماتها و سیاستمداران یک سخنرانی داشتم و این فرصتی بود که نشست نزدیکی با روسای آنها داشته باشم. با گروهی ملاقات کردم که شاهد عینی چهار دهه تحولات انقلاب و بحرانهای بینالمللی کوبا بودند. آنها آشنا با رهبران و کارکنان داخلی دولت کوبا بودند، کتابخوان، اهل مطالعه و اهل سفر بودند، متعهدانه به اهداف انقلاب کوبا فکر میکردند و با تردید به نویسندههای غربی با گرایشات چپ و مارکسیست که دولتهایشان عاری از این ویژگیها بودند، مینگریستند.
موضوع مورد بحث و بررسی، سرنوشت رژیمهای انقلابی جهان سوم و تحولات احتمالی سیاستهای داخلی آمریکا بود، نکته مورد توجه دیگر، تاثیر بحران اقتصادی در کوبا از 1991 به بعد بود که به عنوان اتمام حمایتهای اقتصادی شوروی از کوبا و به عنوان دوران خاص شناخته شده است و این زمان پایان یک مرحله در تاریخ کوبا محسوب میشد. همان طور که پیشرفتهای انقلابی دو دهه قبل خارج از کوبا، آنگولا و نیکاراگوئه نیز از صحنه محو شد [نشان دهنده عمر کوتاه تحولات انقلابی در جهان سوم است] و کوبایی به دنبال شغلهای متفاوت و دلارهای ارسالی وابستگانشان از آمریکا بودند.
اتفاق پر سرو صدای برنامهریزی شده یعنی واژگون کردم کامیونها، این بحران را تشدید کرد. صنعت توریسم نسبتا بد نبود ولی فساد موجود در سیستم، به قوانین تروریستی رخنه کرد و کوباییها در استفاده از سواحل توریستی و هتلهای کشور خودشان منع شدند، تا جایی که کوباییهای طرف صحبت من این مساله را توهینکننده میدانستند. کوباییها بر سر مساله تحریم آمریکا، تصادم هوایی هواپیمای حامل فیدل کاسترو و فرار 11 میلیون کوبایی، بیشتر به سرزنش آمریکاییها پرداختند.
مکالمات کوبایی
علیرغم اینکه من شناختی نسبت به انقلاب کوبا ندارم، با این حال برای من جالب است که بدانم چه پیش میآید پس از مرگ رهبر کوبا یا همان همرزم برخی از همراهان کوبایی حس احترام به شخصیت فرانسیسکو فرانکو دیکتاتور و قهرمان جنگ داخلی اسپانیا تا لحظه مرگش در نوامبر 1975 داشتند.
ستایش از فرانکو پس از دوره فاشیستیاش به دلیل تمایل کوباییها به دسته راستیهای تمامگرا یا برتریجویی کلیسا در میان مردم نبود بلکه براساس گرایش به مردمگرایی بعد از مرگش بود، که زمینههایش از دوران ژنرال فرانکو بوجود آمده بود.
گفته مشهور و مبهم فرانکو «هر چیزی که غیر قابل دسترسی است دستنیافتنی باقی خواهد ماند» همکاران کوباییام اشاره کردند به همین گفته که نشان میدهد دلیل باز شدن درهای اسپانیا به سرمایهداری اروپا و روی کار آمدن خوان کارلوس به عنوان چهره قابل پیشبینی پس از دوره فرانکو بود که به فراهم شدن زمینه برای انتقال اسپانیا به دموکراسی در اواخر دهه هفتاد منجر شد.
نکته جالب توجه، جذابیت مقایسه شخصیت سیاسی دسته راستی افراطی اسپانیایی مورد علاقه فیدل، مانوئل فراگا نبود که مدت زیادی همکار وزارتی فرانکو بود، بلکه مدنظر کارمندان روابط بینالملل کوبایی فیدل کاسترو بود، همه آنها فیدل را میشناختند، تحسینش میکردند و موافق اصلاحات اساسیاش و اهداف ملیاش در کوبا بودند. اما آنها توجه داشتند که سالیان زیادی فیدل در انزوا قرار گرفته و اطرافیانش جوانان سازمان کمونیستی بودند که به او گفتند آنچه فیدل میخواسته بشنود ـ کوبا از جمله کشورهای قابل تحسین در دنیا بوده و به خاطر جنبش ضد یکدست شدن جهان در سراسر دنیا ریشه دوانده و امپریالیست را دچار بحران و آشفتگی کرده است.
فروپاشی
افول از درون جامعه کوبا در دوره انقلاب در دهه نود یک از همپاشی اتفاقی نبود، کوبا قبل از انقلاب هم جامعه ایدهآلی نبود. شاهدان عینی از دوره انقلاب به مشکلات تاریخ انقلاب در اوایل دهه شصت به طور دقیقی پرداختهاند. اما طرفداران دولت کوبا به انکار این واقعیتها میپردازند (با این همه از قضاوت عجولانه در مورد انقلاب صرفنظر باید کرد و واقعیت زندگی در کوبا را باید مدنظر قرار داد). بهترین مدرک، شخصیت رهبر انقلاب؛ مرد روشن، شجاع، درستکار و کاریزماتیک است. اما او همچنان عوامفریب، متغیر، انتقامجو، ظالم، عجیب و غریب، متعصب نسبت به روشنفکران و همجنسبازان بود که اشتباهات روشنی در سیستم اداری داشت.
کوباییها راهحل مشکل را گرهگشایی مشکل اصلی میدانستند. آنچه ژان پل سارتر و سیمون دو بوار در سفرشان به کوبا در سال 1960 زبان واحد کاسترو و مردم کوبا را عجب دیدند، بیانات عجولانه، هیجانانگیز، مداخلات مستبدانه که کمابیش ترکیبی بود از بیکفایتی و وسواس آنها را متعجب میکرد. با توجه به چنین معایب شخصی ـ تبرئه کردن وی در تاریخ انقلاب در یکی از گفتههای مشهورش در محاکمه 1953 ـ به خاطر انتخابهایی که خودش و همدستانش در امور اداریها و اقتصادی کوبا انجام داد، مطرح است. خیلی از شاهدان معتقدند کوبا در زمینههای خدمات اجتماعی، بهداشت، تعلیم و تربیت و کاهش فقر، استثنایی عمل کرده است. اما شواهد اقتصاد خرد و معیشت مردم نگران کنندهاند که فقط حاصل تحریم اقتصادی آمریکا نیست (همانطور که دوستان و مدافعان رژیم ادعا میکنند) بلکه حاصل به کارگیری یک سری روشهای خطرناک است.
تجربیات ایدهآل با حسابهای غیرپولی (تخیل چه گورا)، نیروی کارگر داوطلب (یک تشکل بیکفایت مجبور به حرکت)، اختیار دولت برای به هم زدن بازارهای کوچک و کشاورزان ... به طور غیر قابل تصوری از جمله اصلاحات سال 1980 بود.
یکی از رویدادهای اخیر در سال 2003 این بود که رژیم به طور غیر قابل تصوری گردش دلار آمریکا در صحنه اقتصادی را کاهش داد و با سرمایهگذاری خارجی با نوع جدید مخالفت کرد. امروزه حتی پس از بهبود این دوره ویژه، درآمد سالانه هر کوبایی 3000 دلار است و هر نفر ماهانه 7 دلار دریافت میکند و بیشتر آنها فقط دوباره در ماه گوشت مصرف میکنند.
محیط وحشت
این نارساییهای شخصی کاسترو و سیاستگذاریهایش همراه با چیزهای دیگری که ملاقات کنندگان از کوبا متوجه آن شدهاند ظاهر بودن واقعیتی است که به آسانی میتوان محیط وحشت را در آن نادیده گرفت.
کوبا نمونه خشن در میان انقلابهای مدرن به حساب نمیآید اگر چه مهم است که نمایش محاکمه انقلابی 1960 به رهبری چه گوارا و ترک تنفرانگیز پدرش از کشور و حبس مخالفان انقلاب و همجنسبازان و تجدید آموزش اصلاحات در سال 1980 و 1970 فراموش نشود.
به هر حال اینها مهمترین مدرک عینی از محدودیتهای سرسختانه عدم آزادی بیان و سازمانهای غیر دولتی در کوبا بود. این سیستم سیاسی با تمام ادعاهایش نسبت به داشتن پشتوانه ملی همه چیز را از بالا تحت کنترل دارد. نویسندهها و روشنفکرانی که به انتقاد دلسوزانه از دولت پرداختند اغلب مورد تعقیب قانونی و اتهامات ناروا قرار گرفتند (کوباییهایی که به همراه آمریکاییها اجازه سفر و چاپ مطالب را در کشور داشتند، ناگهان از صحنه کنار زده شدند. مخصوصا زمانی که شروع به نوشتن در مورد دموکراسی کردند و این یک فقط یک نمونه است) این رسوایی مورد توجه خارجیها از جمله کشاورز فرانسوی رنه دامونت، نویسنده مارکسیست فرانسوی ـ لهستانی اوسکارلوییس و مورخ آمریکایی کی.اس کارول قرار گرفت. این نوع تعقیب آزاداندیشان و افکارشان فقط ناشی از رشد استبداد سیاسی پس از انقلاب و فشار امپریالیست از بیرون نبود. اینها ریشه در شخصیت کاسترو هم داشت. چهره قهرمانانه وی همانند رهبر ژاکوبین ربسپیر که چند سال پیش زندگینامهاش در کوبا چاپ شد؛ کله شق ظالم و هم زمان بیثبات و در نهایت یک قربانی که در انقلاب به دنبال رهبری بود.
این ویژگی شخصیتی، شاهدی است بر عدم توانایی رهبر کوبا، از این رو سیستم اداری کوبا دنبال الگوی مورد ستایش چین است. رهبر چینیها از سال 1978 فهمید که مردمش میخواهند پول دربیاورند و زندگی بهتری داشته باشند. کاسترو در این راستا حرکتهایی کرد و هوگو چاوز هم کمکهای مالی برای آرام کردن مردم کوبا داشت. اما او هنوز به عنوان یک دشمن ثروت و زندگی مادی بهتر برای رسیدن به اندیشه حاصل اخلاقی و دور نگه داشتن کوبا از فساد و مصرفگرایی و ارزشهایش به شمار میآمد. کاسترو با تمام ادعایش دنبالهرو سنت قرن نوزدهمی رهبر ملیگرا خوزه مارتی است. او فراموش کرد که مارتی میخواست که کشورش ثروتمند باشد ولو ثروتمند کوچک.
داستان طنز بین سوسیالیسم و مرگ کدام را انتخاب میکنی؟
در اواسط دهه نود؛ فیدل کاسترو خودش را با بیل کلینتون و بوریس یلتسین با یک شیر گرسنه در یک قفس روبرو دیدند، شجاعانه با این شیر جنگیدند اما درمانده کنار نشستند. فیدل از آنها میخواهد میدان را به او واگذار کنند سپس او به شیر نزدیک میشود و چیزی در گوشش زمزمه میکند حیوان میایستد اخم میکند و میغلتد و میمیرد. بیل و بوریس بعد از التیام زخمهایشان میپرسند که چه کلمه معجزهآمیزی به شیر گفتی و فیدل پاسخ میهد من گفتم تو بین سوسیالیسم و مرگ، کدام را انتخاب میکنی و شیر مرگ را انتخاب کرد.
این جوک مثل نوشتههای جورج اورول، جزیی از واقعیت انقلاب کوبا را میگوید. بیشتر کوباییها به کاسترو به عنوان رهبرشان و استقلال ملیشان احترام میگذارند اما از ساختار اقتصادی، اجتماعی و سیاسیشان خسته شدهاند و نیاز به یک تغییر فوری دارند. واقعیت این است که نگرانی گستردهای پس از مرگ کاسترو به وجود میآید که خشونت (بین دستههای مختلف سیاسی یا بین تبعیدیان برگشته از میامی و نیروهای دولت کوبا) یکی از آنهاست ـ با این وجود سناریوی قابل پیشبینی در میامی و واشینگتن، یعنی اندیشه فروپاشی از درون قوت گرفته است ـ که یک تغییر مسالمتآمیز برای رسیدن به دموکراسی است که هم تثبت کننده استقلال جزیره و هم حفظ دستاوردهای اجتماعی انقلاب است. همانطور که این توهم در مورد آلمان شرقی و اروپای شرقی ـ مرکزی دهه هفتاد هم وجود داشت. اگر این پیشبینیها به طور بدی پیش برود و از کنترل خارج شود بخشی از سرزنشها متوجه تبعیدیان سیاسی در میامی و نیوجرسی خواهد بود که با آمریکاییها همکاری میکنند.
برخی از آنها اطرافیان فیدل هستند که شاهد باز نگه داشتن کوبا از تغییر سیاسی برای مدت زیادی و سوءمدیریت اقتصادی و راندن بسیاری از همشهریانشان به تبعید بودند. بخشی از مشکلات مربوط به کوبا منتج از شرارت امپریالیست نیست بلکه ناشی از دگماتیسم و غرور انقلابیون پس از انقلاب است.
اسپانیا پس از مرگ فرانسیسکو فرانکو معلوم نبود چه بشود و به کجا برود، چنانچه شاه خوان کارلوس هم نمیدانست. چند ماه پس از اتمام سخنرانی در مورد کوبا در گروه تاریخ دانشگاه بارسلونا در یک کلوپ، یک دانشجوی بیست ساله به من نزدیک شد و گفت که پدرش به عنوان رئیس سیا در مادرید کار میکرده در دوره فرانکو این دیکتاتور پیر را به خوبی میشناخته. این جوان به اقتدار پدرش قسم خورد که آرزو ندارد که دموکراسی به اسپانیا معرفی بشود و معنیاش این بود که حکومت تمامیتخواه ادامه پیدا میکند.
در مورد دیکتاتور اسپانیا هم صحبت کوبایی من اشتباه کرده بود اما با این همه، چشمانداز روشن وجود دارد که کوباییها پس از 46 سال با خارج شدن رهبر قدرتمندشان از صحنه دموکراسی دست مییابند.