ساعت یک بامداد روز پنجشنبه چهارم بهمن 1358 امام از قم به تهران و در بخش C.C.U بیمارستان قلب بستری شدند. بعد از چند روز با بهبود نسبی به بخش منتقل شدند که بخش مزبور به میمنت حضور امام از آن پس «بخش انقلاب» نامیده شد.
در آن روزها، مردم گروهگروه برای احوالپرسی و اطلاع از حال رهبر خود به بیمارستان مراجعه میکردند و حضور آحاد مردمم به حدی بود که روزانه 2 مرتبه آقای انصاری به دستور مرحوم حاج احمد آقا برای مردم سخنرانی میکردند و آخرین نظریه پزشکان پیرامون درمان و سلامتی امام را به اطلاع مردم میرساندند.
در آن روزها وزیر وقت بهداشت و درمان آقای دکتر موسی زرگر یک دفتر در آن بخش دایر کرده و مرکز اورژانس تهران نیز به یک دستگاه بیسیم در آن اتاق نصب کرده بود تا دسترسی احتمالی به وزیر و بعضی مسوولان مملکتی ـ که مجهز به بیسیم پرتابل شده بودند ـ به سادگی امکانپذیر باشد و من هماهنگی دفتر وزیر را در آن اتاق بر عهده داشتم. نکته جالب این که خیلی از مواقع مرحوم حاج احمد آقا به اتاق ما میآمدند و پیامهای امبولانسهای در حال ماموریت را میشنیدند و بعضا مطالبی را یادداشت میکردند و با وزیر در میان میگذاشتند.
در آن زمان شخصیتهای زیادی برای دیدار ایشان به بیمارستان میآمدند و صدا و سیما نیز هر شب شرح ملاقات آنها را به آگاهی مردم میرساند. ورود افراد به بخش انقلاب از 2 راه امکانپذیر بود: یکی راه عمومی بیمارستان بود که به بخش منتهی میشد و دیگری اتاق وزیر بهداشت بود که من در آن مستقر بودم. در آن روزها 2 خاطره از رجوی و بنیصدر دارم که با توجه به موضوع ایام در اردیبهشت ماه که به منافقین اختصاص داشت، ذکر آن را بیفایده نمیدانم.
1ـ روزی مسعود رجوی برای ملاقات به بیمارستان آمد و در بخش انقلاب نخست به حضور مرحوم حاج احمد آقا خمینی رسید. مرحوم حاج احمد آقا در بخش نیز کارهای جاری حضرت امام را انجام و برنامه دیدار شخصیتها را که برای ملاقات وقت میگرفتند و یا میآمدند تنظیم مینمودند.
رجوی خواستار ملاقات با حضور امام بود که مورد موافقت قرار نگرفت و به ناچار در راهرو بخش، مشغول رایزنی با حاج احمد آقا گردید. آن مرحوم زمانی که امام برنامه ملاقات نداشتند از نظر لباس خیلی معمولی و راحت در بخش تردد میکردند و زمانی که رجوی با ایشان گفتگو میکردند نیز به همین وضع بودند. هر دو، روی کاناپهای کنار هم نشسته و رجوی دست چپ خود را از پشت به طرف شانههای حاج احمد آقا برده بود و هر لحظه خود را به ایشان نزدیک میکرد و سعی داشت که صورت خود را به صورت ایشان نزدیک کند و در همین موقع به عکاسی که همراه او آمده بود اشاره کرد و عکاس تا قصد فلاش زدن را نمود، من دستم را روی لنز دوربین گذاشتم و مانع عکسبرداری او شدم که این عمل مورد اعتراض رجوی قرار گرفت.
در همین هنگام اذان ظهر از رادیو پخش شد و مرحوم حاج احمد آقا برای اقامه نماز به طرف نمازخانه رفتند و صحبت را نیمه تمام گذاشتند و رجوی هم فورا وضو گرفت و با آستینهای بالا زده باتفاق عکاس به طرف نمازخانه رفت و باز هم صحبتی بین آن دو صورت گرفت و در یک لحظه که رجوی میخواست در کنار حاج احمد آقا که آماده اقامه نماز بود بایستد و عکاس هم عکس بگیرد با هماهنگی فرمانده پاسداران بخش، رجوی و عکاس را به بیرون بخش هدایت کردیم.
بعد از اقامه نماز آن مرحوم از من خواستار توضیح نسبت به جلوگیری از کار عکاس شدند. من به ایشان توضیح دادم که در صورت موفقیت عکاس، رجوی از این عکس همانند عکسی که با همین ترفندها با مرحوم آقای طالقانی گرفتند استفاده ابزاری و سیاسی و تبلیغاتی میکرد که لبخندی بر لبان یادگار امام نشست و من را مورد تفقد قرار دادند و با این کار از این حربه تبلیغاتی منافقین جلوگیری به عمل آمد.
2ـ آن موقع بنیصدر رئیسجمهور بود و از آنجا که فرماندهی کل قوا از جانب حضرت امام(ره) به او تفویض شده بود، گویا مطابق قوانین ارتش، حفاظت از جان وی نیز میباید با نظامیان باشد و هنوز سپاه پاسداران، یگان حفاظت از شخصیتها را تاسیس نکرده بود.
و این امر به دژیان مرکز محول بود. روزی هنگام غروب آفتاب چند خودرو مقابل ساختمان توقف و متعاقب آن اتومبیل ریاستجمهوری و اسکورت مخصوص آن نیز توقف و بنیصدر از آن پیاده شد پاسدار محافظ ساختمان، او را به طرف اطاق وزیر که من در آنجا فعالیت میکردم راهنمایی کرد و تا من خواستم موضوع را تلفنی به مرحوم حاج احمد آقا اطلاع دهم اول محافظان مسلح و سپس بنیصدر وارد اتاق شدند.
ضمن خوشآمد به رئیسجمهور، ایشان را به طرف بخش راهنمایی کردم ولیکن طبق قوانین جاری که هنوز هم اجرا میشود به طور معمول ورود افراد مسلح به داخل بخشهای بیمارستانها ممنوع میباشد و این ممنوعیت بویژه در بخش که امید ملت در آن بستری بود میباید در حد خیلی بالایی اعمال میشد. بنیصدر را به طرف بخش، راهنمایی ولیکن از تردد محافظان مسلح او جلوگیری کردم که یکی از آنها با صدای بلند به این ممنوعیت اعتراض کرد و توجه بنیصدر را جلب و او نیز مجددا به طرف من برگشت. لحن صدای او تغییر پیدا کرده بود و موضوع را جویا شد که به او توضیح دادم و اشاره کردم که من اجازه بازدید بدنی شخصیتها را ندارم لذا شما را بازدید بدنی نکردم و این کار مربوط به ماموران حفاظتی بخش میشود ولیکن محافظان شما مسلح هستند و در صورت ورود به بخش میباید خلع سلاح شوند و اسلحه خود را به ماموران تحویل دهند که این حرف اعتراض بنیصدر را همراه داشت و بشدت از این عمل عصبانی شد.
در این هنگام چشمش به عکس خودش افتاد که روی میز بود و بدون این که کسی از او خواسته باشد با عصبانیت قسمت پایین عکس را امضا کرد و گفت: اینگونه با مردم برخورد میکنید؟ همان طور که با عکس و شخصیت آقای رجوی برخورد کردید (که شرح آن قبلا ذکر شد.)
از سر و صدای او حاج احمد آقا به اتاق آمدند و موضوع را پرسیدند که توضیح کامل به ایشان داده شد و آن مرحوم نیز رو به بنیصدر کردند و با لبخندی به ایشان فرمودند که امام همیشه مسوولان را به احترام به قانون و رعایت کردن آن توسط آنها توصیه و سفارش کردهاند. این بنده خدا در این دفتر، اجرای قانون کرده و تقصیری ندارد و بنیصدر را با خود بردند. موقع خروج، بنیصدر بدون خداحافظی اما با نگاهی آنچنانی از اتاق خارج شد اما لطف حاج احمد آقا بار دیگر شامل حالم شد.