تاریخنویسان و فلاسفه متعددی بر نقش اساسیای که برخی دورههای معین تاریخی در پیشرفت تکنیکها، ساختارهای سیاسی و جهانبینیها ایفا میکنند تأکید کردهاند. دورههایی همچون عصر حجر، تمدنهای اولیه، ظهور امپراتوریهای بزرگ و نیز مدرنیته، هر یک از این دورهها موجب تغییر شکلی کلی در فضای نمادین "(به زبان بوردیو) و نیز آشوبهای مذهبی بزرگی شدهاند که به حذف، بازتعریف و ظهور چیز جدیدی منجر شده است. هر دورهای نهایتا به شکلبندی نوین مذهبیای منجر شده است که مثالهای آن مذاهب شفاهی، مذاهب باستانی، مذاهب رستگاری (یا مذاهب جهانی) و تغییرات مدرن است. از مذاهب باستانی تنها یهودیت و هندوئیسم در دوران حاضر باقی ماندهاند. اگر چه آنها نیز به شدت تغییر کردهاند. ایده مدرنیته به مثابه یک چرخش اساسی جدید باعث میشود تا جهات مختلف از حیات مذاهب را مورد توجه قرار دهیم. این فرضیه ما را قادر میکند که پژوهشهایی تطبیقی را انجام دهیم و اجازه میدهد که نه تنها دربارهی اضمحلال مذهب، بلکه احیاء، تحول و نوآوری در مذهب سخن بگوییم.
مدرنیته به مثابه یک دوران محوری نوین
مفهوم "دوران محوری" برای ارجاع به یک دورهی تاریخی به کار میرود: که دارای این خصوصیات باشد ظهور جهان شمولی، فلسفه، مذاهب بزرگ و علم ابتدایی (نگاه کنید به جاسپرز 1954، بلاه 1976، ایزنشتات 1986، هیک 1989) این اصطلاح به خصوص برای قرون ششم تا پنجم قبل از میلاد صحت دارد که یک مرحله اساسی در حیات جهانی بود و در آن مسیحیت و اسلامزاده شدند. این دوران به این علت محوری نامیده میشود که ما هنوز با میراث آن، به خصوص به واسطه مذاهب بزرگ، رو به روییم. در نتیجه دلیلی وجود ندارد که ما این اصطلاح را برای عصر حجر، دوران تمدنهای ابتدایی، دوران امپراتوریهای عظیم و مدرنیته نیز به کار نبریم چرا که این دورانها نشانگر شکلدهی مجدد اندیشه جمعی هستند. در نتیجه تعریف ما از دوران محوری شامل این چهار دوران میشود.
جاسپرز در حالی که به مدرنیته به مثابه یک دوران جدید محوری مینگرد، چرخشی را که در قرن نوزدهم توسط مدرنیته رخ داد نوعی پیشقراول احتمالی یک دوران محوری دوم میبیند. (جاسپرز، 1954:38) به همین دلیل او تردید داشت که در هنگام نوشتن کتابش در سال 1949 جهانی شدن هنوز گسترش نیافته است. جاسپرز مدرنیته را با چهار ویژگی مشخص میکند: علم و فنآوری مدرن، اشتیاق برای آزادی، ظهور تودهها در صحنه تاریخی (ملیگرایی، دموکراسی، سوسیالیسم، جنبشهای اجتماعی) و جهانی شدن. بایست به این فهرست برتری خرد، (نکتهای که به صورت ضمنی در هر چهار ویژگی مورد اشارهی جاسپرز وجود دارد) پیشرفت سرمایهداری، تمایزیابی کارگری (ظهور دولت مدرن، و مفهوم پارسونزی و لاکمنی از تمایزیابی حوزههای فعالیت در جامعه) را اضافه کرد.
این مفهوم از دوران محوری را جامعهشناسان برای بررسی مدرنیته به کار نبردهاند. با این حال آرپاد سزاکولسزای و لازلو فاستوس (1996) به دوران محوری ارجاع دادهاند و مفهوم لحظهی محوری را به شیوهای که نزدیک به منظور ما است به کار بردهاند. آنها این مفهوم را اینگونه به کار بردهاند:
یک لحظهی محوری هنگامی بوقوع میپیوندد که نظم مستقر و موجود جهان دچار فروپاشی شود (که شامل فروپاشی نظام سیاسی، نظام اجتماعی زندگی روزمره، و نظام عقاید که رخدادی نادر است، و تجدید حیات معنوی عمدهای میشود) ... چنین لحظههایی در قرن نخست (فروپاشی جمهوری رم و ظهور مسیحیت) در قرون پنجم تا هفتم (فروپاشی امپراتوری روم و ظهور اسلام) در قرون پانزدهم و شانزدهم (پایان قرون وسطی، رنسانس و پروتستانیزم) و در نهایت دو گام مهم در از هم پاشیدگی سیاست مطلقه و نظم اجتماعی سنتی اروپا یعنی روشنگری و سوسیالیسم رخ داده است.
در نتیجه ما میتوانیم به صورتی طرحواره مدرنیته را مرحلهبندی کنیم. مدرنیته با لحظهی محوری قرون پانزده و شانزد آغاز میشود که نه تنها آغاز آنچیزی بود که مورخان "دوران مدرن" مینامند، بلکه آغاز علم مدرن و تولد سرمایهداری و تولد سرمایهداری و بورژوازی نیز بود. اما مدرنیته تنها در پایان این مرحله و یا روشنگری، با انقلابهای انگلستان آمریکا و فرانسه، با تولد روش و اندیشه علمی و نیز تولد صنعت (دومین لحظه محوری) به یک پدیده مهم تبدیل شد. سومین لحظه محوری شامل توسعه و پیروزی جامعهای صنعتی و سرمایهداری نخست در انگلستان و سپس سراسر اروپا و آمریکای شمال، رشد سوسیالیسم، ساخت دولت، ملت، گسترش ملیگرایی و استعمار که به دو جنگ جهانی منجر شد، و نهایتا استعمارزدایی، جهانی شدن و در غرب پیروزی دموکراسی بود. دههی 1960 را اغلب نقطهی چرخش میدانند. آغاز جامعه پساصنعتی و پسافوردی، جامعه اطلاعات یا دانش، و آغاز انقلاب اخلاقی، از آن هنگام بخش سوم [خدمات] به طور فزایندهای سلطه یافت. عوامل غیرعینی تولید (اطلاعات، ارتباطات و دانش) و فنآوریهای نوین (کامپیوترها و وسایل الکترونیکی) اهمیت بیشتری یافتند و خانواده از شکل متعارف آن دورتر شد. بعلاوه جهانی شدن کامل شد، طبقه متوسط قدرتی بیشتر و بیشتر یافت و مشکلات جدید (بیکاری و آلودگی محیط زیست) و جنبشهای اجتماعی جدید (مانند فیمینیسم، منطقهگرایی، محیط زیستگرایی و غیره) ظهور کردند و کمونیسم نیز فرو پاشید.
آیا ما اکنون در مدرنیته به سر میبریم یا پست مدرنیته؟
من با آنتونی هم نظرم که میگوید با آنکه پست مدرنیته ویژگیهای نوین و متفاوتی را طرح کرده است که مشخصکنندهی یک چرخش محوری است، اما میتواند یک لحظه محوری جدیدی باشد که میتوان آن را با مدرنیتهی عمومیت یافته، رادیکال شده و بازاندیشانه مشخص کرد. وجه مشخصهی پست مدرنیته سلب صلاحیت از کلان روایتها است. کلان روایتهایی همچون مذاهب بزرگ، ایدئولوژیهای بزرگ (ملیگرایی، کمونیسم، فاشیسم) و ایدئولوژی پیشرفت پایانناپذیر، اما این موارد تنها به ما این اجازه را میدهد که خود را از مرحلهی قبلی متمایز کنیم و این موارد را تا حدی توسط اشکال نوین ملیگرایی و بنیادگرایی مذهبی نقض میشود. میتوان نشان داد که دیگر ویژگیهای نسبت داده شده به پست مدرنیته گسترش منطقی گرایشاتیاند که در درون مدرنیته وجود داشته است.
علیرغم همه این مسائل، من این فرضیه را که ما بر لبهی شکلی از پست مدرنیته و یا حداقل در لحظهی عمیقا نوینی از مدرنیته هستیم را رد نمیکنیم.
بعلاوه اگر ما مدرنیته را یک دوران محوری نوین بدانیم، نمیتوان فهمید که ما در کجای این فرآیند قرار داریم. با این حال از آن جایی که هر چرخش محوری به گونه است که در آن اشکال قدیمی میتوانند برای قرنها با اشکال جدید همزیستی داشته باشند و یا از طریق اخذ اشکال جدید باقی بمانند، بسیار دشوار میتوان زوال مدرنیته و ظهور پست مدرنیته را متمایز کرد. در حال حاضر ما فاصله لازم برای حل این مسأله را نداریم اما چه ما در پست مدرنیته باشیم و چه در مدرنیته متأخر، یا هایپر مدرنیته یا هر چیز دیگر، این مسأله هیچ چیز را در رابطه با روش تحلیل ما تغیر نمیدهد.
بررسیهای جهانی از خصلتهای متمایز مذهبی مدرنیته
هدف این بخش مرور نظرات گوناگونی است که در رابطه با تأثیرات مدرنیته بر مذهب و تغییر و تحولاتی که در مذهب رخ داده، بیان شده است. من سعی ندارم این تحلیلها را به شیوهای نظاممند به یکدیگر پیوند دهم. این وظیفه بخش بعد است. بلاه میگوید که وضعیت مدرن مرحلهای از پیشرفت مذهب را نشان میدهد که عمیقا از مذهب تاریخی متفاوت است. بعلاوه همانطور که گوردون ملتون اشاره میکند (1998،594) در طول قرن بیستم غرب پدیدهای را تجربه کرده است که از زمان پادشاهی کنستانتین با آن برخورد نداشته است. یعنی رشد و اهمیت قابل مشاهده حضور مذاهب گوناگون غیرمسیحی و غیراتدکسی که بر سر تبعیت مذهبی مردم با یکدیگر رقابت میکنند. رشد این همه بدیلهای مذهبی غرب را با وضعیت نوینی روبهرو کرده است که در آن مذهب هنوز مسلط متکثر تقسیم کند. البته هیچ مذهب جهانی جدیدی در مقیاس جهانی گسترش نیافته است و هنوز قابل مشاهدهترین نوآوریها در چشمانداز نمادین مدرن جهانبینیها و اندیشههای سکولار هستند (مانند علم، ایدئولوژیها، اخلاقیات، حقوق بشر و غیره) با این حال ما تغییرات بنیادین را در حوزهی مذهب مشاهده کردهایم. ما از تحلیلهای جهانی مدرنیته به عنوان مرحلهای نوین در تاریخ مذهبی بشریت و یا از تحلیلهایی که پیرامون چالشاهی مدرن فراروی مذهب صورت گرفته است چه میآموزیم؟
جاسپرز (1954، 80ـ278) خود را به ملاحظاتی مختصر اما راهگشا محدود کرده است. "او درباره مدرنیته کامل پیشگویی میکند اگر یک هدف متعالی در میان باشد، تنها میتواند آزاد ساختن انسان باشد و بدلیل استقلال، انسان احساس آزادی در برابر نوسان اعتقاداتش میکند، بدون توجه به هر گونه عقیدهی تعریف شدهای.... و رها از هر تعریف معینی، جاسپرز بر خواست آزاد بودن تأکید میکند، که به نظریات معاصر پیرامون فردیت یافتن مطابق است، اما همچنین پیشگویی جالبی نیز دربارهی بنیادگرایی میکند.
کیتاگاوا نیز به سه مشخصهی ویژه اشاره میکند، محوریت انسان، رستگاری این جهانی و جستجوی آزادی، که نزدیک به ایدههای جاسپرزاند. او به خصوص به این نکته اشاره میکند که تمام مذاهب کلاسیک تمایل دارند نگرشی منفی نسبت به امر ظاهری اتخاذ کنند و قلمروی دیگری از واقعیت را تصدیق کنند که اهمیت بیشتری دارد و نیز اینکه این مذاهب انسان را همچون یک زندانی و یا ساکنی موقت در این دنیا تصویر میکنند که در آرزوی بهشت و یا نیروانا است تا بتواند از رنج، گناه، محدودیت و فناپذیری رها شود. او مینویسد که تعبیری ریشهای در اندیشهی انسانهای مدرن اتفاق افتاده است. آنها دیگر وجود قلمرویی دیگر از واقعیت را جدی نمیگیرند. آنها هنوز از واژههایی مانند بهشت، سرزمین پاکی، نیروانا و سلطنت خداوند استفاده میکنند اما این واژهها تنها معانی نمادینی برای ذهنیت مدرن هستند.... که در آن این جهان پدیدار تنها نظام واقعی و جود است. و حیات اینجایی و کنونی مرکز جهان معناست.
از نظر بلاه ویژگی محوری این تغییرات فروپاشی ثنویت است که برای تمام مذاهب تاریخی بسیار حیاتی است. دیگر جایی برای یک نظام نمادین مذهبی ثنویتگرا و سلسله مراتبی نیست. این به معنای بازگشت به مونیسم بدوی نیست، جهانی یکه جایگزین جان دو گانه نمیشود بلکه جای این ساختار سادهی دوتایی را جهان بینهایت پبچیدهای میگیرد. این جهانبینی ثنویتگرا در ذهن بسیاری از معتقدان باقی میماند اما بسیاری نیز عقلانیسازی شبه علمی و پیچیدهای را در ایمان خود دخیل کردهاند تا با جهان قرن بیستم هماهنگ باشد. او میگوید که این فرآیند به دلیل علم و نیز فردیت یافتن است که فاصلهی میان امر زمینی و امر آسمانی، بشر و ایزد و عوام و روحانیون را کاهش داده است.
این مسأله بار دیگر کیتاگاوا را به خاطر میآور و تأکید او بر فردیت یافتن، اما را به یاد جاسپرز میاندازد. بلاه میگوید که نمادین شدن روابط انسانی با شرایط غایی هستی او دیگر در انحصار هیچ گروه آشکارا مذهبیای نیست ... تمام وضعیتهای ثابت در فرآیند معناسازی از انسان و موقعیتش مورد پرسش قرار میگیرد، میتوان در این جمله توماس پین که "ذهن من کلیسای من است" و یا این گفته توماس جفرسون که "من خودم یک کیش هستم" بیانهایی نمونهوار از سازمانهای مذهبی در آیندهای نزدیک را دید. او میافزاید که هر فردی بایست بر روی راه حل خودش کار کند و بیشترین کاری که کلیسا میتواند برای او انجام دهد فراهم آوردن محیط مناسبی برای این کار است. بدون اینکه بخواهد به او مجموعه جوابهای از پیش ساختهای را تحمیل کند و بداند که الگوی عضویت او باز و انعطافپذیر خواهد بود. در نتیجه میتوان از انعطافپذیری و قابلیت تجدیدنظر سخن گفت. او انسان مدرن را یک فرد چند بعدی پویا (در درون محدودیتها) میبیند که قادر به تحول مداوم است و قادر به بازسازی جهان، از جمله اشکال نمادینی است که او با آنها سرو کار دارد... همراه با آگاهی فزاینده از اینکه این کار تنها نمادگرایی است و در تحلیل نهایی خود فرد است که مسئول انتخاب نمادهای خود است.
بعلاوه او مشاهده میکند که جستجو برای معیارهای مناسب کنش که در همان زمان جستجو برای بلوغ شخصی و ارتباط اجتماعی نیز هست، در قلب جستجوی مدرن برای رستگاری قرار دارد. او نتیجه میگیرد که تحلیل انسان مدرن به عنوان انسان سکولار و غیرمذهبی اساسا نادرست است و اینکه وضعیت کنونی عملا فرصتهایی مانند را برای نوآوری خلاقانه در تمام قلمروهای کنش انسانی فراهم میآورند.
ناکامورا نیز هنگام تحلیل "نگرشهای مذهبی مدرن" به مشخصههای مشابهی (به استثناء فروپاشی ثنویتگرایی) اشاره میکند. او مفهوم انسانگرایی را تعمیق میدهد و مشخصههای جدید را مفهوم انسانگرایی را تعمیق میدهد و مشخصههای جدیدی را مشخص میکند: این مشخصهها شامل حرکت به سوی مساوات، رهیافتی بازتر به سمت تودهها و گرایش به سمت غیرروحانیون (که مفهوم ظهور تودههای جاسپرز را به خاطر میآورد) و تکثرگرایی است. تحلیل او آسیا و ژاپن را در بر میگیرد و شواهدی از برخی اشکال مدرنیته در شرق را نشان میدهد. او اعتراض علیه فرمالیسم مذهبی، تأکید بر دینداری درونی، قلب پاک، ذهن پاک، ایمان ناب، ضد مناسکگرایی اصلاحگرایان، هندوئیسم، شیخیسم، و بودیسم ذن را نشان میدهد، همچنین او بر جستجوی مدرن برای اصالت تأکید میکند که ما میتوانیم آن را به این تصویر بیافزاییم.
او به این دنیاگرایی با واژههایی مشابه کیتاگاوا اشاره میکند و بر بازگشت به "این دنیاگرایی"، "افزایش محبوبیت فعالیتهای دنیوی و اخلاق حرفهای" و انکار رهبانیت نه تنها در شکل پروتستانیسم بلکه در شکل هندوئیسم، شیخیسم و بودائیسم نیز تأکید میکند، دیدگاه او نزدیک به گیتاگاوا است هنگامی که میگوید "ارزیابی در حال تغییر انسانها.. که طی آن به انسان به عنوان موجود برتر نگریسته میشود و بر عشق انسانی تأکید میشود، "او تأکید مذهبی جدیدی را بر خدمت به انسانها اضافه میکند و نسبت به دیگر نویسندگان بر گرایش فزاینده به غیرروحانیان، رویکرد به تودهها و ارتقاء حرکت به سمت مساوات و عدم تبعیض میان انسانها تأکید بیشتری دارد. ما دوباره با این گرایشات در شرق مواجه می شویم. بعلاوه او به ظهور این ایده که همه مذاهب ارزشمندند (یعنی تصدیق تکثرگرایی) که تأثیر جهانی نمونهوار مدرنیته است اشاره میکند. او نشان میدهد که تمام این تغییرات بر جنبههای اثباتی و انسانگرایانهی مذهب تأکید دارند که شامل ارزشمند شمردن بدن و ارزش فزاینده شخص انسان است. همچنین تأکید جدیدی بر هنجارهای اخلاقی مذهب وجود دارد، اما او اضافه میکند که تمام این تغییرات در غرب وضوح بیشتری دارند.
اغلب دیگر تحلیلهای جهانی در مورد رابطه میان مذهب و مدرنیته بر سکولاریزاسیون تمرکز کردهاند و بر ویژگیهای زیر تأکید کردهاند. انحصارزدایی، خصوصی سازی، این جهانگرایی، عوامگرایی، و زوال که در پیوند با فرآیندهای کلیتر فردیتت یافتن، عقلانی شدن، و تمایزیابی کارکردی هستند. پیتر برگر (1967) به ویژه بر اوجگیری جهانبینیای سکولار، ذهنیتگرایی (فردیتگرایی) و تکثرگرایی تأکید دارد. دانیل لگر (1986) از مقرراتزدایی، بریکولا، عملگرایی، و ذهنیتگرایی سخن میگوید. فرانسوا چمپیون (1993) اولویت خود، این جهانگرایی، خوشبینی، اتحاد با علم، اخلاقیات عشق را در این فرآیند مییابد. ژان پل ویلیام (1995) نشان میدهد که ویژگیهای بنیادین مدرنتیه (او به بازاندیشی نظاممند، تمایزیابی کارکردی، فردیتیابی، عقلانی شدن، جهانی شدن و تکثرگرایی اشاره میکند) میتوانند هم تجزیه و هم بازسازی مذهب را تغذیه کنند. لستر کورتز (1995) این موارد را نشان میدهد: 1ـ جانشینی سنتهای مذهبی توسط عقلانی شدن، علمگرایی، و فردگرایی 2ـ سکولاریزاسیون، 3ـ تجدید خیانت اشکال سنتی 4ـ ایجاد اشکال شبه مذهبی همچون مذهب مدنی یا ایدئولوژیها 5ـ خلق اشکال جدید باورها و کردارهای مذهبی از طریق فرآیند تلفیق، آنها همچون نظریهپردازان پست مدرن اولویت خود، بریکولاژ، تلفیقگرایی، تکثرگرایی، احتمالگرایی، و تحرک را برجسته میکنند. (فلاناگان و جوپ، 1996)
الگوی کلی رابطه میان مذهب و مدرنیته
با این مفاهیم متعدد و متداخل چه میتوان کرد؟ اگر چه شاید در این تصویر چیزی از دست نرفته باشد. اما فاقد الگویی نظاممند از رابطه میان مذهب و مدرنیته است. برای مشارکت در ترسیم چنین الگویی، نخست بایست اثرات مذهب بر هر یک از ویژگیهای متمایز مدرنیته را بررسی کرد، یعنی برتری عقل، علم و فنآوری، جستجو برای آزادی، ظهور تودهها، جهانی شدن، پیشرفت اقتصاد و تمایزیابی کارکردی مدرن و نیز تأثیرات ترکیب این موارد را. ما میتوانیم چهار نوع تاثیر مذهب را بر هر یک از این ویژگیهای مدرنیته مشخص کنیم. این چهار نوع اثر عبارتند از: زوال، اخذ یا تفسیر مجدد، ابقاء و نوآوری، شیوهای که هر یک از این چهار عامل تاریخا عمل کردهاند موقعیت مذهب را در هر کشور تبیین میکند. در بخش بعدی من بر ویژگیهای متعدد مذهبی نوین تمرکز خواهم کرد.
ویژگیهای این جهانگرایی، گزینشگرایی و معنویت فردی، سلسله مراتبزدایی، علمگرایی، تکثرگرایی، تحرک و تجدیدنظرپذیری، شبکههای منعطف.
الف ـ برتری عقل یکی از عوامل اساسی مدرنیته است که نه تنها مبنایی برای رشد سریع علمی، بلکه همچنین مبنایی برای آزادی فردی، گسستن از سنت، اتومانیزه کردن اقتصاد، و نیز به پرسش گرفتن مشروعیت جامعهی انضباطی و نیز حکومت استبدادی بوده است. عقل مفهومی از حقیقت را معرفی کرد که رقیب مذهب و سنت بود. تأثیر استیلای عقل بر مذهب به صورتی قابل توجه دوسویه بوده است. در واقع در حالیکه از یک طرف عقل را میتوان ناشی از پروردگار و یا نظامی الهی دانست و یا حداقل در تضاد با مذهب قرار ندارد، اما از طرف دیگر میتوان آن را ابزاری مؤثری در جنگ علیه مذهب و تفاسیر مذهبی از جهان دانست. برای مثال دکارات اعتقاد داشت که خدا انسان را آفریده است و به او عقل را اعطا کرده و بایست این عقل به سوی پروردگار معطوف شود البته از طریق مذهبی که توسط عقل پالایش یافته باشد. اما بر خلاف او، از نظر دیدرو عقل به گونهای شفاف نشان میداد که مذهب اختراع انسانها بوده است. وبر نشان داد که چگونه عقل عاملی در عقلانی شدن مذهب بوده است. مطالعاتی که بر روی بیدینی و فقدان ایمان انجام گرفته نشان دهنده تأثیرات ضد مذهبی است که تا حد زیادی بدلیل تأثیرات فیلسوفان خدا ناباور بوده است. ما میدانیم که نه عقل و نه علم نه میتواند وجود خدا را رد کند و نه اثبات کند. در واقع میتواند استدلالاتی به نفع هر دو ایراد کند.
ب ـ علم هم میتواند به خدا ناباروری منتهی شود (علمگرایی، مادیگرایی) و هم به تفاسیر مجدد (اسطورهزدایی، تفسیر انتقادی)، عکسالعملهای بنیادگرایانه و یا بدعت منجر شود. علم از ابتدای خود در یونان تا زمان حاضر، همچون تأثیری دو سویه بر مذهب داشته است. ارشمیدس متقاعد شده بود که قوانین علم حساب اصول نظم الهی را آشکار میکنند. کپرنیک در شگفت از قوانین خلقت به خدا اعتقاد داشت، گالیله، نیوتن و اینشتین معتقد بودند که اگر کتاب آسمانی در تضاد با علم است تنها کافی است تفسیر مجددی از آن کرد. اما دموکریتوس میاندیشید که جهان فیزیکی بیمعنایی آسمانی، را از هم میدرد. و وقتی ناپلئون از لاپلاس پرسید پس خدا در میانه کجا قرار دارد؟ لاپلاس پاسخ داد که من حتی نیاز ندارم که خود را با چنین فرضیهای مشغول کنم. امروزه میتوان بیگ بنگ را به عنوان کلام آخر برای توضیح جهان به کار برد.
از آغاز مدرنیته عمدهترین مواجهات میان علم و مسیحیت بدون شک محاکمه گالیله، داروینیسم، اثباتگرایی و مارکسیسم بوده است. ما نمیتوانیم از علم سخن بگوییم بدون اینکه به فنآوری اشاره کنیم. در انقلاب شرایط و کیفیت زندگی که توسط بهبودهای مادی ایجاد شد (بهداشت، غذا، مسکن، حمل و نقل، رسانهها، فراغت و غیره) اما نه علم و نه فنآوری نتوانستهاند به سئوالات اساسی بشر پاسخ دهند (سئوالاتی همچون ما از کجا آمدهایم؟ به کجا رویم؟ معنای زندگی چیست؟ و ...) همچنین آنها قدار نیستند بیماری، بیعدالتی، ستم؛ غم و مرگ را از بین ببرند.
ج ـ برتری خرد در خود عنصری از تمایل به آزادی و استقلال فرد در برابر سنت، قدرت سیاسی و اقتدار مذهبی دارد. آگاهی و آزادی فردی ممکن است بیشتر خواهان طرد مذهب، یا مذهبی شخصیتر، یا چرخش به سمت نوعی بریکولاژ، تلفیق و یا بدعت باشد. همانطور که میتوان انتظار داشت انتخاب فردی میتواند، به هر امکانی منجر شود و میتوان فردیتیابی را مهمترین خصیصه تغییرات در نظام ارزشی مدرنیته پیشرفته دانست.
پروتستانیسم نخستین بیان مذهبی گسترده برای مطالبه آزادی بود. و نوآوریهای آن در دوران خودش انقلابی بود، از آنجمله ایمان فردی، امکان خواندن برای غیرروحانیون به زبان بومی مردم و بر خلاف انجیل لاتین که تنها توسط روحانیون خوانده میشد) و امکان اعتراف شخص به گناهانش مستقیما به خداوند.
د ـ ظهور تودهها بر صحنه تاریخ تأثیرات متناقضی بر مذهب داشته است که به شدت به نقشی که کلیسا ایفا کرده است بستگی داشته. البته ملیگرایی بسیار مهمی در تحول مذهب ایفا نکرده است. چرا که کلیساها عموما از ادعاهای ملیگرایانه حمایت کردهاند. بیشترین چالشها در تغییر از نظام سلطنه به نظام دموکراتیک و بیش از آن ظهور سوسیالیسم و کمونیسم داشته است.