براساس تعریفی که در دانشنامه سیاسی آشوری آمده است: استعمار در لغت به معنای «آبادانی خواستن» و «آباد کردن» و در این معنا برابر است با معنای اولیه کولونیزاسیون که مقصود از آن مهاجرت گروهی از یک کشور و تشکیل یک ماندگاه تازه در سرزمینی نویافته و آباد کردن آن. اما معنای دیگر آن که امروز به کار میرود تسلط سیاسی و یا نظامی و یا اقتصادی یا فرهنگی ملتی قدرتمند بر یک قوم یا ملت ضعیف است.
استعمارگری بیشتر کار کشورهایی است که امپراتوری دریایی و ناپیوستگی خاک آنها مانع تشکیل یک واحد سیاسی یک پارچه میشود. استعمار اساسا عمل قدرت امپریالیستی شناخته میشود. یعنی قدرتی که میخواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز کند و سرزمینهای و ملتها و اقوام دیگر را زیر تسلط خود برآورد.
اگر چه استعمار پیشینه کهن دارد اما تاریخ مفهوم جدید آن را قرنهای شانزدهم و هفدهم آغاز میشود. تاریخ استعمار را از دوره باستان تاکنون میتوان به چهار دوره تقسیم کرد:
دوره باستان
تاریخ استعمارگری با دستاندازیهای فنیقیها بر کرانههای دریای مدیترانه آغاز میشود. فنیقیها در قرنهای یازدهم تا نهم پیش از میلاد به استعمار حوزه مدیترانه پرداختند و نخست در تیره و سپس در کارتلژ چندین ماندگاه در سراسر کرانه شمالی افریقا به وجود آوردند و هدف اصلی از ایجاد ماندگاهها گسترش بازرگانی بود.
دوره استعمار جهانی
مستعمرههای ایتالیایی به دورهای از تاریخ استعمار که مرکز آن مدیترانه بود پایان داد و از آن پس تاریخ استعمار بر محور اقیانوسهای اطلس هند و سپس اقیانوس آرام گشته است از این دوره است که نفوذ اروپا در دنیای غیراروپایی گسترش مییابد. کشف قاره آمریکا دولتهای بزرگ اروپایی (اسپانیا، پرتغال، فرانسه، انگلستان، هلند) را برانگیخت که به تصرف سرزمینهای تازه یافته آن قاره بپردازند و این سرآغاز استعمار جدید و تشکیل امپراتوریها نو است.
در این دوره انگیزههای استعمار بیشتر همان انگیزههای دورههای پیشین بود یعنی دست یافتن به منابع تازه یا گسترش داد و ستد بازرگانی ولی حادثهجویی و فشار مذهبی و سیاسی هم در مهاجرت اروپائیان و تشکیل مستعمرهها بی اثر نبود.
قرنهای نوزدهم و بیستم
رشد داد و ستد اقتصادی به انقلاب صنعتی انجامید و بنیاد اقتصادی و سیاسی کشورهای استعمارگر را دگرگون کرد و کار بهرهکشی از منابع مستعمرهها بیش از پیش بالا گرفت و این سرزمینها مبدل به منابع مادهای خام برای صنایع کشورهای صنعتی و بازار فرآوردههای آنها شدند. دور انقلابهای اروپایی با موج آزادی خواهی مستعمرهها همراه شد.
دوره استعمار نو
رشد اقتصاد سرمایهداری و صدور سرمایه برای بهرهبرداری از منابع سرزمینهای دیگر روابط اقتصادی کشورهای صنعتی استعمارگر را با کشورهای کوچک وارد مرحله تازهای کرد به این ترتیب که کشورهای صنعتی راه صدور سرمایه و مکانیسم جهانی قیمتها و داد و ستد مواد خام با کالاهای ساخته شده و فشارهای سیاسی و اقتصادی از کشورهای کم رشد بهره کشی میکنند و این رابطه عنوان استعمار نو به خود گرفته است و بسیاری از ملتهای کوچک و تازه آزاد شده را علیه این نوع رابطه سیاسی و اقتصادی برانگیخته است.
روش نو استعماری سبب میشود که کشورهای ضعیف وجود استقلال سیاسی حقیقی یا ظاهری همچنان در مراحل اولیه رشد اقتصادی در جا بزنند و یا حتی عقب بروند و در برابر کشورهای پیشرفته از بهره برداری منابع آنها و از راه داد و ستد اقتصادی سودهای کلان به دست آورند.
روشن است که واقعیت پدیده استعمار با معنای لغوی آن تفاوت پیدا کرد و در عمل به معنای تسلط جوامع و کشورهای قدرتمندتر بر جوامع و سرزمینهای دیگر به منظور استثمار و بهرهکشی از آنها درآمد.
در سیر تطور بنیادی استعمار کهن و نوین میتوان سیری را ترسیم کرد که تصویری بس شگرف را در اذهان میپروراند. در این سیر، استعمارگران اروپایی نخست بر منابع انسانی و طبیعی کشورها تمرکز کردند و به تدریج، نخبگان یا الیتهای سیاسی و مذهبی و نفوذ در تفکر آنها را که خود بر مردم کشورهای جهان سوم نفوذ داشتند دستمایه قرار دادند.
در مرحله دیگر و گذر از این سیر پروسه دیگری را در دستور کار خود قرار دادند و آن نفوذ بر رهبران و انتخاب آنان بود که از این راه میتوانستند غلبه بیشتری بر کشورهای مستعمره خود داشته باشند.
این روال در نهایت که امروز به آن نیز بیش از پیش بها داده میشود به نفوذ و اعمال فشار بر سازمانهای بینالمللی ختم شده است و کشورها را که انقلابهای دمکراتیک در آنها روی داده است و دیگر از استعمارگران تمکین نمیکند را در پروسه ایجاد سازمانهای بینالمللی و پیمانهایی نظیر انپیتی در آژانس بینالمللی دنبال میکنند.