سمیه بشارتی فرد در این بین، فمینیستهای فرامدرن برعکس این قضیه میاندیشند یعنی میپندارند انفکاک محیطهای زنان از مردان سبب خواهد شد که زنان به پیشرفتهای بهتری نائل آیند. فمینیستهای فرامدرن در ارائه این پیشنهاد هرگز احکام شرعی و ظرایف اخلاقی برخوردها و روابط زن و مرد را مورد ملاحظه قرار نمیدهند بلکه بر ویژگیهای خاص دنیای زنان در حد مبالغهآمیزی تاکید مینمایند، تا آنجا که معتقدند حتی مبارزات زنانه نیز باید در کانون زنان انجام گیرد تا تصمیم و ارادهای مبتنی بر عمل، تفکر و جهان زنانه آن را نظام دهد. در منظر نگاه فمینیستهای فرامدرن برای پیروزی زنان در جنبشهای فمینیستی باید به زن آموخت که بیش از پیش به ویژگیهای خاص خود بیندیشد و تفکر، ذهن و زبان زنانه و تولید دانشها و جهان بینیهای زنانه را جدی بگیرد و یکی از شیوههایی که میتوان در آن به اهداف فمینیستی دست یافت، کشیدن یک مرز محکم بین جهان زنانه و جهان مردانه است تا آنجا که محیطهای آنان در صحنه اجتماع منفک و جدا گردد.
حال به مبانی فلسفی اندیشه اجتماعی فمینیستها در حوزه این محور میپردازیم.
همیشه تعدادی از مبادی تصوری و تصدیقی، اصول پایه، اصول موضوعه، اصول متعارفه و پیشفرضهای فلسفی، زیرساخت سیستمهای نظریات فرعی و جزئی قرار میگیرد و هر نظریه اجتماعی را که مورد ملاحظه قرار میدهیم بیارتباط با خاستگاههای فلسفی نیست. چشماندازهای کلی فمینیسم در فلسفههای هستیشناسی و معرفتشناسی و «هستها» و «نیستها»، «بایدها» و «نبایدها» و برداشتها، جریانهایی به وجود میآورد. به عنوان مثال وقتی فمینیستهای فرامدرن به این معنی تأکید میکنند که باید دیواری نفوذناپذیر، بین جهان زنانه، با جهان مردان ساخت، در روانشناسی اجتماعی خود از روحیه زن و مرد و رفتار اجتماعی ایشان به نوعی رفتارگرایی، گرایش پیدا کردهاند. از شاخصههای بارز فمینیستهای فرامدرن این است که «ایشان با تکیه بر روانشناسی رفتارگرایانه بر حفظ ویژگیهای زنانگی تاکید میورزند و معتقدند که باورهای جهان شمول «فمینیستهای رادیکال» نه تنها غیر قابل دسترسی است بلکه میتواند اشکال جدیدی از ستم را بیافریند.
مبانی تئوریک و مبانی فلسفی و معرفت شناختی و پیشفرضهای فلسفی روانشناختی و جامعهشناختی و زبانشناختی خاص، این گونه افکار را هدایت میکند.
رفتارگرایی (Behviourism) که از حوزههای زیرساخت معرفتی نظریات فرامدرن فمینیستی است یکی از مذاهب روانشناسی است. به عقیده طرفداران رفتارگرایی، ذهن یک حقیقت جدا از بدن نمیباشد و هر حیوان یا انسانی رفتاری دارد که ناشی از عوامل فیزیولوژیکی است و چیزی به نام شعور و ذهن مستقلا وجود ندارد.
از آنجا که فمینیسمهای فرامدرن سر به آبشخور این فکر فلسفی فرو کرده و از آن جرعه مینوشتند طبیعی است که فقط از عینیات و محسوسات اثرپذیری دارند و مسلما فیلسوفانی که جوهره فکری را حقیقتی ممتاز و متمایز از بدن نمیداند و به وجود یک فطرت اصیل مشترک بین زن و مرد قائل نیست و همه چیز را در طبیعت خلاصه میکند به جهت تفاوت گذاشتن بین طبیعت زن و مرد و وضعیت جنسی و فیزیکی آن دو، فرقی جوهری بین جهان مرد و جهان زن قائل میشود.
به طور کلی بعضی که به اصالت رفتار معتقدند در حوزه فکر فلسفی به نوعی اصالت تجربه و اصالت حس نیز اعتقاد دارند و از نظرگاه فلسفی ایشان، تجربیات، اصلیترین عاملی هستند که شاخصههای جهانبینیها را سامان میدهند و مسلم است که یکی از پیامدهای خاستگاههای فلسفی اصالت تجربه و اصالت حس افراطی، تفاوت بنیادی گذاشتن بین جهان زن و جهان مرد است.
کسانی که در حوزه شناخت، به تجربیات و محسوسات اصالت میدهند قطعا باید برای ذهن زن و مرد قالبهای متفاوتی را قائل شوند زیرا انگیزهها و عوامل مختلف روانی، اجتماعی و اقتصادی و ... برای شکل دادن به این قالبها در زن و مرد متفاوت است. این گونه خاستگاهها و افکار فلسفی، در حوزه معرفت شناختی، مبانی فلسفی دیگری در حوزه هستیشناسی در پی خواهد داشت. نسبی بودن شناخت، لازمه اعتقاد به این مطلب است که حقیقت، چیزی جز شناخت هر کس نیست و این معنی نیز میتواند خاستگاههای فلسفی متعدد دیگری داشته باشد.
پیش فرضها و ذهنیتهای فلسفی فمینیستها مارکسیسم، سوسیالیسم و لیبرالیسم نیز در خصوص این مطلب از القاب و عناوین ایشان پیداست.
خاستگاه فکر فلسفههای مارکسیسم و سوسیالیسم این است که واقعیتی به جز جهان مادی و محسوسات وجود ندارد و انسان نیز جز با حس و تجربه نمیتواند به واقعیت و حقیقتی دست یابد، تمامی مفاهیم فردی و اجتماعی نیز در این نظام فکری رنگ و بویی از مادیت دارد و مسلما نظر ایشان درباره انفکاک و اختلاط محیطهای زنانه از مردانه هم مناسب با نظام فکری و جهانبینی ایشان است. دیدگاه فمینیسمهای سوسیالیستی میکوشد تا درباره همه مفاهیم به گونهای تحلیلات خود را ارائه دهد که گویا فقط دو نظام را باز میشناسد: نظام اقتصادی و نظام جنسیت، بر طبق این دیدگاه، مردان تمام جوامع بر زنان اعمال قدرت میکنند و ایشان باید علل و چگونگی این تسلط را باز شناسد و هدف ایشان پرداختن به نظریهای درباره مردسالاری است که در آن نظریه، فهم اوضاعی که در آن نظام سرمایهداری با سلطه مردان ساخته شده است، میسور باشد تا بتوانند به طرفداری از حقوق زن در نظام اجتماعی بپردازند. نظریه مارکسیستی نیز سعی میکند جهان را از دیدگاه «پرولتاریا» نشان دهد.
فمینیسمهای لیبرال نیز در آبشخور افکار فلسفی لیبرالی دارند. قرائتهای مختلفی از فردگرایی وجود دارد و عنصر مشترک در تمام این قرائتها، نقش محوری فرد است و اصالت فرد جنبههای اجتماعی را نیز حایز است و فمینیسمهای لیبرال با نوعی گرایشات اجتماعی در حوزه اندیشه اصالت فرد با انفکاک محیطهای زنانه از مردانه مخالفت میکنند. اصل اصالت لذت، اصالت سود و اصالت منفعت در نظام ارزشی که با پشتوانه این خاستگاههای فلسفی اداره میشود، به روابط آزاد جنسی و آزادی علیالاطلاق فرد حکم میکند و آزادی را فقط در محدودهای که با سایر گزارههای نظام جهانبینی ایشان ناسازگار باشد محدود مینماید.
بنابراین برای رعایت اخلاقیات در دیدگاه جریانهای فمینیستی لیبرال و سوسیال و مارکسیسم باقی نمیماند. فمینیستهای لیبرال، سوسیال، مارکسیسم و سکولار هر جا که منافع زن را در اختلاط محیطهای زنانه و مردانه به آن رای میدهند و هر جا که اهداف فمینیستی فرد با این اختلاط در خطر ببینند به خلاف آن نظر میدهند. (مستقیمی، ص 10 تا 14)
نقد و ارزیابی فمینیسم
تعداد گرایشها در فمینیسم نشانگر ناسازگاری، اختلافات، عدم تحمل و نقد درونی حامیان آن در این مکتب است. گرایشهای مختلف فمینیسم در خصوص منشاء ظلم علیه زنان متفاوت است و همین اختلاف در آراء و نظریات ایشان مبین محکم نبودن پایههای فلسفیای است که فمینیسم بر آن استوار است. (رضوانی، ص 12 و 13)
به رغم کوشش فراوان فمینیستها در بهره جستن از دیگر مکاتب سیاسی و آراء متفکران به منظور استفاده از آنها در دستیابی به نظریهای مشخص و منسجم، پیدایش فمینیسم رادیکال، خود مبین سرخوردگی استراتژیها و آرا موجود بود و مخالفان این مکتب نیز وجود آرا ضد و نقیض را گواهی قاطع بر تشتت و فقدان وحدت نظر این مکتب میدانستند. (مکنزی، 384-385)
در این قسمت از بحث به برخی از ابعاد و معضلات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این جنبش میپردازیم.
1- جنبش فمینیسم منظری تک بعدی به تمام جنبههای زندگی انسان دارد و تمام بدبختیهای جهان را در اثر تسلط مردها بر زن دانسته و خواهان حذف مردان در تمام عرصههای اجتماعی است. عدم توجه به مکمل بودن زن و مردم و برتری یا فرودستی هر یک بزرگترین خطای فمینیستها است.
2- روح حاکم بر فمینیسم همان روح دیکتاتوری است. فمینیسم به فرد اجازه نمیدهد تا برای خود تصمیمگیری نماید و بیندیشد. فمینسیتها در آن واحد ضد بورژوا، ضد کاپیتالیست، ضد خانواده، ضد دین و ضد روشنفکرند. لحن و زبان این جنبش نیز روحیه فاشیستی آن را نشان میدهد.
3- فمینیسم مسئولیتهای سنگینی بر زنان تحمیل کرده است. زن از نظر فمینیسم تنها خودش در کلیه موارد باید تصمیمگیرنده و مسئول باشد.
4- فمینیسم باعث رشد فزاینده استفاده ابزاری مردان از زنان گردیده است. امروزه در غرب و شرق زن به مثابه کالای جنسی در تبلیغات تجاری مورد استفاده قرار میگیرد.
دستاوردهای جنبش اجتماعی زنان (فمینیسم) در جهان
زنان علاوه بر فعالیت در زمینههای علمی و تحقیقاتی، در زمینههای اجتماعی و کسب مقام و جایگاه اجتماعی نیز دست به کار شده و توانستهاند به برخی از خواستههای خود جامه عمل بپوشانند.
ابتداییترین حقی که زنان برای خود طلب کردند حق رای و شرکت در انتخابات بود تا از طریق آن به نوعی هویت اجتماعی دست یابند. این امر با اعطای حق رای به زنان در زلاندنو در سال 1893 آغاز شد و تاکنون نیز همچنان ادامه دارد.
در قرن بیستم حضور زنان در راس امور سیاسی، نشاندهنده حضور فعال زنان در صحنه سیاسی است.
در زمینه رسانههای گروهی و مطبوعات میانگین حضور زنان در خبرگزاریها در اروپای غربی 34% و در ژاپن 9% است.
در زمینه اقتصادی نیز فعالیت زنان از سال 1970 تا کنون دچار تغییراتی شده است. حضور نیروی کار زن در کنار مردان در کشورهای غربی بیانگر نفوذ زنان به محیط خارج از خانه و اشتغال در محیط اجتماعی است تا جایی که گاه درصد حضور زنان کارگر اروپایی بیشتر از درصد حضور مردان اروپایی است.
موارد عملی فعالیتهای مربوط به جنبشهای زنان بسیار است از جمله برگزاری همایشها، سمینارها و گردهماییهایی در سطح بینالملل وضع قوانین، قطعنامهها و سندهایی چون سند پکن در چهارمین همایش جهانی زن. (ملکیزاده، ص 147 تا 150)
البته نباید چنین تصور کرد که هیچگونه اختلافی میان زنان و مردان وجود ندارد. در حال حاضر تقریبا 3/2 بیسوادان جهان را دختران و زنان تشکیل میدهند، در بیشتر نقاط جهان دختران در سطوح مختلف تحصیلی حضور کمتری دارند.
5- بهانه ندادن به شریفترین حرفه زنان یعنی «مادری» و «خانهداری» یکی از زشتترین چهرههای فمینیستها است.
6- روح جنبش فمینیستی «همجنسگرایی» است در حکم و عمل.
7- اختلاف نظر بین فمینیستها در مورد مساله جنس و جنسیت.
به نظر میرسد هر چه از جنبش اجتماعی زنان میگذرد زنان به تدریج میپذیرند که برای ایجاد برابری و احقاق حقوق باید مردان را نیز به کمک بخواهند یعنی برداشت مردستیزانه فمینیستهای پیشین جای خود را به راهحلهای مسالمتآمیز و حضور مردان داده است.
به رغم بالا رفتن آمار تحصیلات و آموزش در میان زنان و حضور آنها در صحنه سیاست، اقتصاد و دیگر حوزههای اجتماعی خود از تغییر دیدگاههای فرهنگی و ارزشهای سنتی جامعه نسبت به زنان حکایت میکند اما این تحول بطئی است و زنان راه درازی تا رسیدن به جایگاه مناسب خویش دارند.
فمینیسم گرچه هنوز نتوانسته است گام مثبتی در جهت شناساندن ماهیت و هویت زنان بردارد و مکتبی جا افتاده نیست ولی مسالهای پویا و در حال مبارزه است و اگر بتواند همراه و همگام با مردان گام بردارد و آنان را با احساسات و عواطف زنانه آشنا سازد و نگاهی روشنبینانه و واقعی و به دور از احساسات نسبت به مسائل زنان داشته باشد، قادر خواهد بود به پیروزیهای دور از انتظار برسد.