تاریخ انتشار : ۲۳ مهر ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۲  ، 
کد خبر : ۴۶۰۰۲
با دکتر انشاءٍالله رحمتی

از کثرت‌گرایی تا وحدت ادیان

حسین شقاقی/ غلامرضا حسین‌پور «مقدمه»: کتاب «پلورالیسم دینی» اثر عدنان اصلان چندی پیش با ترجمه فارسی دکتر ان‌شاءالله رحمتی، استاد فلسفه دانشگاه آزاد اسلامی منتشر شد. اصلان در این کتاب سعی دارد در پاسخ به مساله کثرت ادیان را که از دو منظر یعنی فلسفه دین جان هیک و سنت‌گرایی سیدحسین نصر مطرح شده است را بررسی و مقایسه کند، در این مورد مصاحبه‌ای را با دکتر رحمتی، مترجم این کتاب انجام دادیم که آنچه می‌خوانید مشروح این مصاحبه است.

* انتخاب جان هیک بین فیلسوفان دین معتقد به کثرت‌گرایی دینی، توسط عدنان اصلان، بسیار روشن است؛ چرا که او بزرگترین و شهیرترین فیلسوف دین معتقد به کثرت‌گرایی است. ولی چرا از بین اصحاب حکمت خالده، دکتر نصر را انتخاب کرده است؟
** در خصوص این‌که چرا در میان سنت‌گرایان، اصلان، دکتر نصر را انتخاب کرده، من 2 دلیل به نظرم می‌رسد. پیش از این‌که به این دو دلیل بپردازم، به این نکته اشاره می‌کنم که انتظار می‌رفت اصلان، در میان سنت‌گرایان، شوان را انتخاب می‌کرد؛ چرا که نظریه «وحدت متعالیه» ادیان را برای نخستین بار شوان مطرح کرد و خود دکتر نصر هم اذعان دارد که اندیشه‌های او ادامه تاملات شوان است.
اما به نظر من انتخاب اصلان انتخاب معقولی بوده است چرا که او قصد داشته نماینده‌ای را از تفکر اسلامی مطرح کند، یعنی کسی که متعلق به جهان اسلام باشد و گرچه شوان مسلمان شد؛ ولی به هرحال او متفکری غربی بود.
دلیل دوم هم این است که نظریات دکتر نصر، برای او سهل‌الوصول‌تر بوده است. در میان متفکران سنت‌گرا هیچکس به اندازه دکتر نصر در معرفی این جریان موفق نبوده و همین جهان‌شمولی اندیشه‌های دکتر نصر که خیلی شناخته‌شده‌تر از دیگر سنت‌گرایان است و نحوه ارتباط برقرار کردن آثار دکتر نصر با خواننده، می‌تواند دلیلی بر انتخاب او به عنوان نماینده سنت‌گرایی برای مقایسه با هیک باشد.
من این مطلب را اضافه می‌کنم که آثار دکتر نصر بیش از آثار دیگر سنت‌گرایان قابلیت ارزیابی علمی را دارد. یعنی آثار او کلاسیک‌تر است. البته اصلان در کتاب خود به آثار دیگر سنت‌گرایان نیز استناد می‌کند.
* اگر ممکن است منابع و آبشخورهای نظریات نصر و هیک را بررسی کنید و مثلاً این مطلب را که مسیحیت چه تاثیری بر نظریه کثرت‌گرایی دینی هیک گذاشته است، بویژه با توجه به این نکته که خود اصلان در کتاب می‌گوید هیک، تحولاتی را که مسیحیت در طول تاریخ با آن مواجه بوده است، بدون مطالعه دیگر ادیان، به همه ادیان تعمیم می‌دهد و همچنین است مساله «نجات» چرا که شاید «نجات» مساله اصلی در مسیحیت باشد و این‌که جهان مادی در مسیحیت، دارای حیثیت منفی و منشاء شر به حساب می‌آید و انسان به دلیل گناه و سرپیچی از خداوند به این جهان تبعید شده است، باعث می‌شود مساله نجات بحث اصلی مسیحیت باشد، ولی آیا می‌توانیم نجات را مساله اصلی تمام ادیان جهان بدانیم؟ همچنین درباره آبشخور آرای نصر می‌خواستم توضیح دهید که تا چه حد سنت‌گرایی که او مطرح می‌کند متاثر از آموزه‌های اسلامی است.
** جان هیک برای بیان دیدگاه خود از مفاهیم و مقولاتی کمک می‌گیرد که آنها از یک سو ریشه در دین مسیحیت دارند و از سوی دیگر، ریشه در فلسفه غرب دارند. اما در عین حال، هیک می‌خواهد نظریه‌ای را ارائه کند که جهانشمول باشد. یعنی با استفاده از یک نگاه دینی و فلسفی که متعلق به مسیحیت و غرب است، هیک می‌خواهد تبیینی از همه ادیان ارائه کند و در واقع این نوعی تناقض را ایجاد می‌کند به این شکل که گویی او ادعا می‌کند که من براساس دین خودم، می‌خواهم درباره همه ادیان نظریه‌ای ارائه کنم و این نظریه، نظریه‌ای جهانشمول است.
ممکن است کسی در اشکال به هیک بگوید که او در اینجا به دام نوعی انحصارگرایی می‌افتد.
آنچه هیک به عنوان مبنای فلسفی خود در تشریح نظریه کثرت‌گرایی دینی می‌پذیرد، این است که نظریه او مبنایی کانتی دارد. اگر بخواهم این مطلب را از کانت هم فراتر ببرم، باید بگویم که بنای نظریه هیک بر نوعی رئالیسم انتقادی است. رئالیسم انتقادی به این معناست که هرچند معرفت ما مطابق با واقع است؛ ولی همیشه این معرفت از ذهنیت ما هم تاثیر می‌پذیرد. در واقع این معرفت رنگ و لعاب ما را می‌گیرد، به این ترتیب ما واقعیت را آن‌گونه که هست درک نمی‌کنیم، بلکه واقعیت چیزی می‌شود که ما درک می‌کنیم. این ایدئالیسم و ناواقع‌گرایی (non-realism) نیست، بلکه واقع‌گرایی انتقادی است.
پس یکی از بنیان‌های تفکر هیک، فلسفه کانت است و پس از این می‌توانیم از دیگر بنیان‌ها مانند جامعه‌شناسی معرفت و روان‌شناسی معرفت سخن بگوییم. هیک این مباحث را هم مویداتی برای دیدگاه خود می‌داند.
درخصوص کانت می‌دانیم که او میان پدیدار و ذات فی‌نفسه (فنومن و نومن) تمایز قائل می‌شود. البته کانت این تفکیک را در حوزه امور محسوس قائل است و امور معقول را اصلاً قابل شناخت نظری نمی‌داند.
کانت درباره امور محسوس می‌گفت ما به ذات فی‌نفسه دسترسی نداریم و آنچه می‌شناسیم، پدیدارها هستند و در شکل‌گیری این شناخت، ذهنیت ما هم نقش دارد.
جان هیک این تمایز میان نومن و فنومن را از کانت می‌گیرد، ولی آن را تعمیم می‌دهد به حوزه‌ای که خود کانت این تمایز را در آن حوزه قابل اطلاق نمی‌دانست. هیک می‌گوید درخصوص شناخت خداوند هم این تفکیک صادق است. یعنی شناخت ما از خداوند به این شکل است که ما پدیدارهایی را از خدا دریافت می‌کنیم و به ذات او دسترسی نداریم. (خود کانت این مطلب را قبول نمی‌کند)
هیک واقعیتی را که مبدا و تجربه دینی است The Real می‌نامد که اگر بخواهیم آن را به فارسی ترجمه کنیم باید «حق» ترجمه کنیم، جان هیک می‌گوید این مفهوم متعلق به هیچ فرهنگ و دین خاصی نیست. این «حق» را اگر همان «نومن» (براساس اصطلاحات کانت) بدانیم، هیک می‌گوید حق بیان‌ناپذیر است یا به تعبیر ادیان شرقی بی‌شکل و صورت (fomles) است، بنابراین کاملاً از دسترس ما خارج است. اما حق خود را بر ما عیان می‌کند. این عیان کردن به 2 شکل است. یکی در چهره‌های شخص‌وار و دیگری در چهره‌های غیرشخص‌وار.
در آنجایی که حق خود را به صورت چهره‌ای شخص‌وار یا انسان‌گونه عیان می‌کند، ادیان خداباور یا «تئیستی» (theistic) شکل می‌گیرد. مثلاً به نظر هیک مسیحیت و اسلام، حق را با اوصافی می‌شناسند که همه اوصافی انسانی هستند و به همین دلیل اینها ادیان خداباور یا توحیدی شدند.
تجلی دیگر حق در چهره‌های غیرشخص‌وار مثل بودیسم و هندوئیسم است. در این ادیان خدا در چهره‌های شخص‌وار یا انسان‌گونه عیان نشده است.
خود چهره‌های شخصی و غیرشخصی حق هم می‌تواند شکلهای متعددی داشته باشد، مثلاً حق در اسلام در شکل الله و در مسیحیت در شکل پدر آسمانی و ...
با توجه به این مبنا، همه بهره یهودیان از حق، بهره‌ای پدیداری است نه نفس‌الامری. بنابراین هیچ‌کدام از این ادیان بر یکدیگر نمی‌تواند مباهات کند که آنچه من دارم برتر از چیزی است که تو داری. مطلب دیگر این‌که مفهوم زمان است. که می‌توان گفت این را نیز جان هیک از کانت وام کرده است. البته با این تفاوت که در فلسفه کانت مفهوم زبان مفهومی انتزاعی است. به این معنا که زمان برای همه انسان‌ها یکسان است یعنی وقتی پایداری برای انسان‌ها ارائه شود، برای همه آنها یکسان است. یعنی یک شیء خاص را اگر به انسانهای متعدد عرضه کنیم، خواهیم دید این شیء طبق نظر کانت در زمانها و مکانهای متفاوت، پدیداری یکسان دارد. این مساله از آنجا ناشی می‌شود که زمان و مکان کانت، زمان و مکانی انتزاعی است؛ ولی زمان و مکانی که هیک می‌گوید در تجربه‌ها دخیل است زمان و مکانی انضمامی است یعنی زمان و مکانی که تحت‌تاثیر تاریخ و فرهنگ است. بنابراین این پدیدارها برای همه یکسان نخواهد بود، برخلاف کانت که پدیدارها را برای همه انسان‌ها یکسان می‌دانست و طبق نظر او ما پدیدارهای متکثر از یک نومن نداریم، ولی براساس نظر هیک، پدیدارها از یک نومن، تحت‌تاثیر فرهنگ و تاریخ افراد متکثر می‌شوند.
پس هیک این دو تفاوت را در نظر فیلسوف آلمانی، کانت، ایجاد می‌کند و براساس این بحث یکسانی ادیان را در نسبت با حق مطرح می‌کند، نکته سومی هم که باید بگویم این است که به نظر هیک تنها راه شناخت حق، تجربه دینی است و در شناخت حق، ابتکار عمل از آن بشر است. یعنی انسان است که خدا را می‌شناسد نه این که خدا خود را به بشر بشناساند. محور معرفت حق و مواجهه با او براساس نظر هیک انسان است.
این پرسش برای هیک پیش می‌آید که آیا ما می‌توانیم درباره ادیان داوری کنیم یا خیر. آیا می‌توانیم میان دین اصیل و دین غیراصیل تمایز قائل شویم؟ به نظر می‌آید دین اصیل، دینی باشد که براساس تجربه راستین حق شکل گرفته باشد، یعنی تجربه‌ای که متعلقی به نام حق دارد در مقابل تجربه‌ای که چنین متعلق تجربه‌ای ندارد. پرسش این است که چه ملاکی برای تمایز میان این دو دین داریم.
ملاکی که جان هیک مطرح می‌کند، ملاکی پساتجربی است.
هیک می‌گوید ملاک داوری درباره ادیان این است که ادیان برای نجات آمده‌اند و به نظر هیک نجات وقتی حاصل می‌شود که دین تحولی را در انسان ایجاد کند، یعنی تحول از خودمداری طبیعی به حق‌مداری. انسان‌ها در حالت طبیعی، خودمحور هستند، همه چیز را برای خود می‌خواهند. نجاتی که دین ایجاد می‌کند این است که ما را حق‌مدار می‌کند.
هیک می‌گوید ما باید براساس کارنامه ادیان داوری کنیم و ببینیم کدام دین در این حوزه موفق‌تر بوده است و براساس این توصیف اصالت و اصالت نداشتن دین را مشخص کنیم.
* از مبانی نظریات هیک تبیینی جامع ارائه کردید. اکنون به دکتر نصر بپردازیم. آیا می‌توان ابن‌عربی را از منابع اصلی نظرات دکتر نصر دانست؟
** تفکر دکتر نصر به‌طور کلی در ذیل سنتگرایی قرار می‌گیرد. سنتگرایی ادعای ارائه نظریه جدیدی را ندارد، بلکه خود را جریانی می‌داند که هدفش زنده کردن سنت است و مقصودش از سنت سنن معنوی بشر است که اختصاص به فرهنگ خاصی ندارد، بلکه جهانشمول است و همیشه در تاریخ بوده و هست، در واقع چیزی فراتر از دین و فرهنگ است. این سنت را که خود سنتگرایان با تعبیر «سنت خالده» نام گذاردند، حقایقی آسمانی است و متعلق به عالمی است که مصون از تغییر بوده است، خود این حقایق هم تغییری نمی‌کند بنابراین چنین سنتی، سنت جاویدان است و معرفت ما به این حقایق سنتی، با عنوان حکمت خالده معرفی می‌شود.
دکتر نصر، همه هدف آثار خود را معرفی و احیای این سنت می‌داند و معتقد نیست که ما چیزی را فراتر از آن حقایق می‌توانیم معرفی کنیم، بلکه همه هنر ما این است که در مقابل آن حقایق شفاف باشیم.
دکتر نصر، ابعاد مختلف تفکر سنتگرایانه را در فلسفه، هنر، علم و ... بررسی می‌کند و از آنجا که این سنت جهانشمول است ارتباطی به اسلام ندارد، بلکه همه ادیان را دربرمی‌گیرد، اما در واقع یکی از منابع اصیل تفکر دکتر نصر، عرفان اسلامی یا به تعبیر دقیق‌تر، حکمت اسلامی است.
البته این اختصاص به دکتر نصر ندارد و همه سنتگرایان حکمت اسلامی حکمت اسلامی را یکی از مهمترین منابع خود می‌دانند.
این نکته را هم باید توجه داشته باشیم که مساله کثرت ادیان برای نصر، مساله اولیه نیست. بعکس هیک که مساله اصلی او همین مساله کثرت ادیان بود. نصر به دنبال نوعی حکمت است که در ادیان مختلف وجود دارد، ولی یکی از تبعات بحث او، وحدتی است که در میان همه ادیان به چشم می‌خورد و ما در اینجا با بدیلی برای آنچه هیک با عنوان کثرتگرایی دینی ارائه می‌کند، مواجه می‌شویم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات