* پس راهش فقط بازگشت به تجربه مجلس اول است؟
** اگر بتوان معنای این بازگشت را روشن کرد، میگویم بلی. منظورم این است که آن تجربهای اساسی و مهم در تدوین نظریه حکومت قانون در ایران بود، اما معنای این تحولی که در درون اسلام صورت گرفت، بهدرستی فهمیده نشده است. یعنی درباره آن نظریهپردازی نشده است. این کاری است که از چندین دیدگاه باید انجام شود. باید مباحث جدیدی مانند اندیشه دینی، تاریخنویسی، فلسفه حقوق و فلسفه سیاست را وارد کنیم تا بتوانیم وجوه متنوع مشروطیت ایران را روشن کنیم. زمان شعار درباره مشروطیت و استفاده از آن برای تسویهحسابهای سیاسی گذشته است.
البته یک نکته دیگر نقد ایدئولوژیک کردن دین است که روشنفکری دینی نتوانسته است، بهرغم تلاشی که میکند، خود را میدان جاذبه آن رها کند. گروههای دیگری مانند ملی مذهبیها همچنان ایدئولوژیک باقی ماندهاند و گرفتار یک نظام غیرمنسجم فکری هستند. بهنظر من به همین دلیل نیز از محدوده یک محفل کمابیش محدود نتوانستهاند فراتر روند.
* ولی نقد دین ایدئولوژیک توسط آقای سروش و آقای شبستری صورت گرفته است.
** البته! اما نقد شریعتی امروز دیگر اهمیتی ندارد. شریعتی دیگر اهمیتی ندارد. تفسیر ایدئولوژیکی دین و نظام سنت ابعاد دیگری پیدا کرده و بهنوعی در همه ساحتهای حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جاری است. این وضع نظام فکری- سیاسی ایران را دستخوش بحرانی کرده که با صرف ابزارهای نقد دینی قابل توضیح نیست. ارزیابی معرفتی این تجربه، روند عمل به آن و نتایج آن عمل اهمیت دارد نقد یک جریان فکری، پس از شکست آن، صرف افشاگری درباره آن نیست، بلکه تبیین منطق آن است. یعنی چرا شکست میخورد و میبایست شکست میخورد. شیوههای نقد یک فکر پیش و پس از تجربه عملی آن متفاوت است. نقد دین ایدئولوژیک شریعتی امروز باید باتوجه به عملکرد اجتماعی آن صورت گیرد یعنی اینکه وجهی از نقادی در عمل اجتماعی صورت گرفته است، عمل اجتماعی آن نظام فکری را نقد کرده است، اما توضیح منطق آن هنوز دارای اهمیت است. بدیهی است که این نقد نمیتواند ابزاری برای تثبیت یک موضع سیاسی برای کوبیدن حریف سیاسی باشد.
* موضع شما درقبال نقد این روشنفکری چیست؟ آیا نقاط مشترکی با آنها دارید؟
** نه! بههرحال من بهطورکلی در بیرون این بحث قرار دارم. برای خروج از بنبست کنونی، روشنفکری دینی نمیتواند به الزامات این نقادی تن ندهد. البته، بهنظر من اگر بتواند چنین نقادی را به انجام برساند، بهضرورت باید به ضرورت دیانت خود را از روشنفکری جدا کند. البته، نکته اساسی این است که روشنفکری- بویژه نوع دینی آن- سیاسی در معنای عملی آن است. من اعتقاد دارم که در شرایط کنونی در همه عرصههای نظری نوعی ابهام و سردرگمی وجود دارد که عمل را غیرممکن کرده است. نقش روشنفکری دینی- در قدرت و بیرون قدرت- در دامن زدن به این سردرگمیهای نظری اساسی بوده است. با پناه بردن به زیر چتر اصلاحطلبی هم بهنظر من نمیتوان مشکل نظری را حل کرد. خود جنبش اصلاحطلبی از نظر دیدگاههای نظری پایه استواری نداشت و شکست آن در عمل هم ناشی از همین ابهامها و سردرگمیها بود. بخش بزرگی از محفل کوچک روشنفکری دینی بیشتر از آن به ناف قدرت وابسته است که چنین کوشش بزرگی بتواند از او صادر شود، اما روشنفکری ایران باید بتواند با تحریر محل نزاع جدیدی ایران- در معنای پیچیده آن- را موضوع تامل نظری قرار دهد. این ایران تاریخی دارد، بر پایه نظامی از سنت ایستاده، بهنوعی آگاهی از خود رسیده که در همه نمودهای فرهنگ آن بیان شده است، مصالحی تاریخی ورای منافع گروههای سیاسی حال و گذشته دارد و ... این پیچیدگیهای ایران موضوع تامل فلسفی را نمیتوان به پروژه معنویت یا منافع گروهی بخشی از روشنفکری تقلیل داد. بحثهای روشنفکری در ایران، حتی زمانی که هدف آن کندن ریشه این ایران نبوده، لاجرم، در بیرون چنین ملاحظاتی جریان پیدا کرده است.
* یعنی شما معتقدید نقد دین ایدئولوژیک میتواند روشنفکری دینی را از این بنبستی که معتقدید گیر افتادهاید، در بیاورد؟
** در این صورت دستکم ما حرفهایشان را خواهیم فهمید. عقبنشینیهای سالهای اخیر که به صورت تصحیحهای مکرر از طرف روشنفکری دینی بیان شده، مبین این است که به هر حال هیچ مبنای نظری استواری در روشنفکری دینی وجود ندارد. نمیشود این ماه، به مناسبتی سیاسی، ضدسکولار بود و ماه بعد، به مناسبت دیگری، اعلام کرد که روشنفکری دینی نباید ترسی از سکولاریسم داشته باشد. در قدرت، نظریهپرداز اسلامی که بشریت را نجات خواهد داد، در لندن، نظریهپرداز انحطاط جهان اسلام! مگر نه اینکه «اول اندیشه وانگهی گفتار!» روشنفکری دینی آتیهای ندارد، در اصل سیاسی بود و به نظر من به همین دلیل با پایان دوره اصلاحات- بهتر بگویم با شکست آن- روشنفکری دینی نیز دورهای از سر گذراند. مساله این است که آیا روشنفکری دینی خواهد توانست خود را در بیرون محدوده مناسبات سیاسی تجدید کند. من تصور نمیکنم، زیرا آنان نشان دادهاند که در عمل سیاسی هستند، اما در نظر سیاست نمیدانند. این امر برای جریانی که برحسب تعریف فکری است، ایراد بزرگی است.
* اما اگر به تجربه مشروطیت توجه کنند و نقد ایدئولوژیک کنند، آن وقت آتیه پیدا میکنند؟
** من که از غیب خبر ندارم! بحران کنونی در قلمرو فکر در ایران عمیقتر از آن است که بتوان به برخی چارهجوییها و تدبیرهای نیمبند امید بست. همهچیز منوط به امکاناتی است که روشنفکری و بیشتر از آن اهلنظر برای تبدیل ایران به موضوع یک تامل نظری بسیج خواهند کرد. نشانههای بحران را همه جا میتوان دید، اما هنوز از پدیدار شدن این اهلنظر در افق خبری نیست.