عبدالله شهبازی
1- من هنوز معتقدم که کانونهای هدایتکننده دولت جرج بوش، یعنی «نئوکانها» (نو محافظهکاران صهیونیست حاکم بر ایالات متحده آمریکا) و شرکای بریتانیایی آنها، به شدت در تکاپوی تحمیل جنگی جدید و بزرگ بر منطقه خاورمیانه هستند و آماج این جنگ ایران است، از زمان انتشار تحلیل فوق تحولات جدیدی رخ داده که آن را مستندتر و جدیتر میکند. برای آشنایی با چند نمونه از جدیدترین موارد، بنگرید به مصاحبه فیلنت لورت و هیلاری من، مدیران پیشین دستگاه شورای امنیت ملی آمریکا در دولت جرج بوش، با مجله اسکوایر، و اظهارات ملکه الیزابت دوم و مجلس لردها علیه ایران؛ که چارچوب سیاست دولت بریتانبا را در سال آتی تعیین میکند. آن تحلیلگران ایرانی که سخنان فوقرا به جدّ نگرفتند، جایگاه درجه اول نهاد سلطنت در ساختار الیگارشی جهانی را نمیشناسند و از پیوندهای دیرین و عمیق آن با صهیونیستها و ابعاد عظیم سرمایهگذاریهای آن در کمپانیهای بزرگ تسلیحاتی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا مطلع نیستند. باید به یاد داشته باشیم که برخلاف ساختار سیاسی ایالات متحده آمریکا، که اعلان جنگ را منوط به مجوز کنگره ـمجلس نمایندگاین و مجلس سنا) میکند، در بریتانیا ملکه (پادشاه) میتواند شخصاً و بدون موافقت مجلسین اعلان جنگ کند. به عنوان نمونه، در جنگ جهانی دوم، روزولت (رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا) برای اعلان جنگ با ژاپن مجبور به کسب مجوز از کنگره شد ولی جرج ششم (پادشاه بریتانیا) رأساً اعلان جنگ کرد. این تلاش جنگ افروزانه به رغم تمایل و خواست افکار عمومی و بخش قابل توجهی از نهادهای کارشناسی دولتی و کانونهای سیاسی و اعضای کنگره آمریکا، هم از حزب دمکرات هم از حزب جمهوریخواه، است. برای نمونه، بنگرید به سخنان دکتر ران پل نماینده حزب حاکم جمهوریخواه از ایالت تکزاس.
2- تحلیل من دارای دو بنیان است:
یک: عدم وقوع جنگ جدید به معنی افول تنشهای جاری در خاورمیانه و به تبع آن خروج تدریجی نیروهای نظامی ایالات متحده و بریتانیا از عراق و منطقه است. این بدان معناست که «پروژه جنگ با تروریسم» به پایان خود رسیده و پیمانکاران نظامی و کانونهای ذینفع در نظامیگری باید راهی جدید برای تأمین درآمدهای میلیارد دلاری، که از بودجه دولت ایالات متحده تأمین میشود، بیابند. این کانونها پروژه فوق را نه در پایان بلکه در آغاز راه میدانند و هنوز سوداهای دور و دراز در سر دارند.
«مجتمع نظامی- صنعتی»، همان شبکه گستردهای که ژنرال آیزنهاور در سخنرانی تودیع خود (17 ژانویه 1961) درباره خطر سیطره آن بر دولت ایالات متحده هشدار داد، از شعبده 11 سپتامبر 2001 تا به امروز، در پرتو «پروژه جنگ با تروریسم» بودجه نظامی آشکار و پنهان دولت ایالات متحده آمریکا را به ارقامی فراتر از اوج «جنگ سرد» و دوران سیطره ریگانیسم رسانیده است. پایان پروژه «جنگ با تروریسم» یعنی پایان پیمانهای عظیم تسلیحاتی و این تحولی است که کانونهای سرسپرده حکومتهای ایالات متحده آمریکا و بریتانیا و سخنگویان سیاسی آنها، یعنی نئوکانها، میکوشند به هر طریق مانع آن شوند.
دو: امپریالیسم انگلوساکسون (ایالات متحده آمریکا و بریتانیا) و شرکای صهیونیست آن خود را در موضع پیروزمند سالهای پس از پایان جنگ اول جهانی میدانند؛ زمانی که طی آن نقشه سیاسی خاورمیانه جدید را بر ویرانههای عثمانی مغلوب بنا کردند. هماکنون نیز همان کانونها طرح بنای خاورمیانه جدید را در دستور کار خود دارند، در نقشه خاورمیانه جدید، برخلاف گذشته، به دولتهای بزرگ و قدرتمند حافظ منافع امپریالیسم غرب در منطقه خلیج فارس، مانند حکومت پهلوی، نیاز نیست بلکه منطقه باید به دولتهای کوچک، برمبنای تقسیمات قومی تقسیم شوند. تجربه تلخ حکومتهای پهلوی و صدام نشان داده که دولتهای بزرگ نمیتوانند ژاندارمهای خوبی برای امپریالیسم در منطقه باشند. در خاورمیانه جدید حضور مستقیم نظامی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا از جایگاه تعیین کننه برخوردار است.
مهمترین عاملی که سلطه مستقیم نظامی آمریکا و بریتانیا بر منطقه خلیج فارس را الزامآور میکند، مسئله انرژی است. مخازن نفت جهان طی سالهایی نه چندان دور، حتی در قاره آمریکا، به پایان خواهد رسید و انرژی جهان به طور عمده بر گاز متکی خواهد شد. خلیج فارس مخزن اصلی گاز جهان است و امپریالیسم انگلوساکسون نمیتواند اجازه دهد کشوری چون ایران بر بزرگترین مخزن بالفعل گاز جهان تسلط داشته باشد و از این طریق قدرتی چون چین بتواند، بدون نیاز به پیوینمد به آمریکا، به این منبع انرژی وصل باشد. چین با دستیابی به ذخیره گاز ایران میتواند به عنوان ابرقدرت اقتثادی برتر در هزاره سوم میلادی سر برکشد.
3- آنچه گفته شد، انگیزههای واقعی تلاشهای جنگ افروزان علیه ایران را روشن میکند. در این کارزار، فعالیتهای ایران برای دستیابی به انرژی هستهای بهانهای بیش نیست. اگر ایران، حتی همین امروز، تمامی خواستهای دولت بوش را بپذیرد و کلیه فعالیتهای خود را در زمینه انرژی هستهای تعطیل کند، جنگ افروزان بهانهای جدید خواهند جست. آنان دارای نقشه معینی برای آینده منطقه خاورمیانه هستند و در تکاپوی تحقق آن؛ و از سوی دیگر «پروژه جنگ با تروریسم» را به عنوان جایگزین «پروژه جنگ سرد» آغاز کردهاند تا از این طریق اقتصاد مبتنی بر نظامیگری را تغذیه کنند. این پروژه، به هر قیمت، باید تداوم یابد. امپریالیسم انگلوساکسون و شرکای صهیونیست آن، و زرسالاران ذی نفع در نظامیگری، برای تحقق نقشهها و نیل به مطامع خود به هیچکس و هیچچیز رحم نمیکند. کسانی که جنگهای اول و دوم جهانی را، با تمامی مصائب عظیم آن، بر بشریت تحمیل کردند، اینک از «جنگ جهانی سوم» سخن میگویند. آنان در این میان حتی حکومتی همبسته با غرب چون آل سعود را نیز متلاشی خواهند کرد زیرا نگران گسترش نفوذ «لابی عربی- اسلامی» در ایالات متحده آمریکا، به ویژه در حوزههای دانشگاهی و مالی، هستند که در دهه اخیر به عنوان رقیبی در برابر «لابی یهودی- صهیونیستی» سربرکشیده است. گواه این مدعا مواضع نومحافظهکاران متنفذی چون دانیل پایپز است.
4- امپریالسم انگوساکسون، زرسالاران صهیونیست و مجتمع نظامی- صنعتی با حدت و شدت در پی تحقق نقشههای شوم خویشاند که تحمیل جنگ بزرگ به ایران ومنطقه خلیجفارس در مرکز آن جای دارد. آیا این بدان معناست که آنان قادر مطلقاند و هر چه بخواهند همان خواهد شد؟ چنین نیست. تاریخ سرشار از تحولات غیرقابل پیشبینی و چرخشهای بنیادین است که سیر حوادث را به سمت و سویی خلاف آنچه زورمندان خواستهاند، و عقلا پیشبینی کردهاند، کشانیده است.