تاریخ انتشار : ۲۴ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۰:۱۹  ، 
کد خبر : ۴۶۵۲۶

آمریکا و بحران قدرت بدون کنترل


نوشته: فرانسیس فوکویاما

مترجم: ایرج جودت

زمانی که تقریباً بیست سال پیش از نظریه «پایان تاریخ» سخن گفتم که مسئله این بود که پیش‌بینی نمی‌کردم تا این اندازه عملکرد آمریکا و قضاوت نادرست، به خط‌مشی پرتنش و ضد آمریکایی در سیاست جهان بیانجامد و این دقیقاً همان چیزی است که بویژه قبل از حملات تروریستی 11 سپتامبر 2001 اتفاق افتاده بود و در واقع مبنای چهار خطای محوری قرار گرفت که دولت بوش مرتکب آن شد.

اول: پاسخ به حملات 11 سپتامبر زمینه پدید آمدن دکترینی شد که مأموریت آن اقدامات پیشگیرانه بود که به شیوه‌ای نامتناسب و غیرمعمول به عراق و دیگر کشورهای به اصطلاح شرور که تهدید توسعه جنگ‌افزارهای کشتار جمعی در آن می‌رفت، تعمیم داده شد.

بطور قطع در برابر تروریست‌های بدون دولت و دارای این گونه سلاحها، تدابیر پیشگیرانه کاملاً بجا و بحق است اما این اقدامات نمی‌توانند هسته مرکزی یک استراتژی کلی برای جلوگیری از اشاعه سلاح هسته‌ای و دلیلی برای مداخله‌ نظامی دولتهای متحد برای جلوگیری از گسترش آن باشند.

هزینه عملی کردن چنین سیاستی بسیار بالا خواهد بود. تاکنون تنها در عراق میلیاردها دلار هزینه شده و ده‌ها هزار تن کشته شده‌اند و این خود دلیلی است که بدانیم چرا دولت بوش مواجهه نظامی به کره شمالی و ایران را کنار گذاشته است. با این وجود آمریکائیها حمله هوایی اسرائیل علیه رآکتور اتمی عراق را در سال 1981 که در آن زمان برنامه اتمی صدام حسین سالها به عقب افتاد تحسین کردند.

نتیجه این حمله سرانجام منجر به آن شد که چنین مداخلات محدودی هرگز دوباره تکرار نشود، زیرا دولتهای در حال بدل شدن به قدرت اتمی یاد گرفتند که برنامه‌های تسلیحاتی خود را مخفی کنند یا سرعت بیشتری به اجرای آن بدهند.

دومین اشتباه مهم مربوط می‌شود به واکنش بین‌المللی مورد انتظار آمریکا در اجرای قدرت هژمونیک‌اش. بسیاری در دولت بوش عقیده داشتند که مداخله قدرت آمریکا بدون توافق شورای امنیت سازمان ملل یا ناتو به سادگی از طریق موفقیت‌اش مشروعیت از ابتکار عملهای آمریکا در دوران جنگ سرد و در بالکان دهه 90، نمونه و الگو شده بود و در آن زمان این اقدامات، بعنوان رهبری آمریکا در نظر گرفته ‌می‌شد و نه یکجانبه‌گرایی‌.

در زمان جنگ عراق البته وضعیت تغییر کرده بود: آمریکاییها در مقایسه با بقیه جهان آنچنان قدرتمند شده بودند که کمبود وضعیت برابر حتی برای نزدیکترین متحدین آمریکا هم به منبعی برای عصبانیت شدید بدل شده بود. این ناراحتی در ساختار شکل یافته تقسیم قدرت در جهام بوضوح از همان قبل از جنگ عراق هم با مقاومت در برابر رهبری آمریکا در جهانی‌سازی در دوران زمامداری کلینتون قابل تشخیص بود.

این مقاومتها با اهانت آشکار دولت بوش به بسیاری از سازمانهای بین‌المللی شدیدتر شد. اهانتهایی که در جنگ عراق بطور مستمر تکرار شد.

سومین اشتباه آمریکا این بود که در کارآیی راه‌حل نظامی در برخورد با دولتهای ضعیف و سازمانهای شبکه‌ای فراملی (که عملکردشان در سیاست بین‌الملل دست کم در پهنه خاورمیانه، از ویژگیهای عمده منطقه محسوب می‌‌شود) مبالغه و اغراق نمود. ارزش آن را دارد که در این باره تعمق شود که چرا کشورهای دیگر برای قدرت نظامی‌اش هزینه می‌کند، بعد از مدت 4 سال از اشغال کشوری کوچک با 27 میلیون جمعیت، توان ایجاد آرامش را ندارد. حداقل بخشی از مشکل این است که آمریکا در اینجا با مجموعه نیروهای اجتماعی سر و کار دارد که در شکل سلسه مراتبی تمرکزگرایانه سازماندهی نشده‌اند که بتوان قواعد را به آنها قبولاند و به همین جهت نمی‌توان آنها را از طریق قدرت مرسوم و سنتی مرعوب و یا با عملکردی مشخص وادار به انجام کاری کرد و یا حتی از جایی دیگر بر آنها اعمال نفوذ کرد.

اسرائیل در جنگ تابستان گذشته لبنان همین اشتباه مشابه را مرتکب شد وقتی که خیال می‌کرد می‌تواند با کاربرد توان نظامی بالایش حزب‌الله را نابود کند. این تفکر نوستالژیک، بهرحال هر دو دولت را به یک تعبیر غلط در مواجهه با چالشهای روز راهنمایی کرده است، آنطور که القاعده را با عراق صدام حسین و یا حزب‌الله را با ایران و سوریه پیوند می‌دهند.

در مورد حزب‌الله، شبکه بازیگران، پیوند با ریشه‌های اجتماعی خاص خودشان را دارند و فقط مهره‌های شطرنج در دست قدرتهای منطقه‌ای نیستند. این دلیلی است که بدانیم چرا اجرای قدرت مرسوم و سنتی، تا این اندازه مأیوس کننده شده است. دست آخر اینکه دولت بوش نه فقط در یک استراتژی متقاعد کننده یا دکترین، بلکه در کفایت و شایستگی هم فاقد اجرایی کردن چنین قدرتی است. در عراق برآورد غلط دولت آمریکا در مورد تهدید سلاحهای کشتار جمعی، زمینه‌ای شد که در طر‌ح‌ریزی یک برنامه متناسب برای اشغال اهمان‌ورزی شود و واکنش غلط به تغییر و تحولات اوضاع، این عدم توانایی را ثابت کرد.

عدم شایستگی برای تغییر اوضاع پیامدهای استراتژیکی دارد.

بسیاری از صداهایی که برای مداخله‌ نظامی در عراق بلند شد و بعد هم ضایع گردید، اکنون به جنگ با ایران بلند شده است. چرا باید بقیه جهان بپذیرد که یک مناقشه با دشمنی بزرگتر و مصمم‌تر به شکلی شایسته‌تر عملی خواهد بود؟ البته این مشکل اساسی در حوزه تقسیم قدرت نامتوازن بین‌المللی باقی است. هر کشوری در وضعیتی مشابه آمریکا ـ حتی یک دموکراسی ـ با قدرت هژمونیکی روزافزونش کمتر مبادرت به خویشتنداری خواهد کرد. پدران آمریکا این عقیده را مبنا قرار دادند که قدرت بدون کنترل حتی اگر این قدرت مشروعیت دموکراتیک داشته باشد، می‌تواند خطرناک باشد و به همین دلیل سیستم قانون اساسی را با تقسیم درونی قدرت برای محدود کردن قوه مجریه ایجاد کردند. در حال حاضر در سطح جهانی سیستمی وجود ندارد که بتواند توضیح دهد که چرا آمریکا دچار چنین مشکلاتی شده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات