تاریخ انتشار : ۲۴ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۳:۰۴  ، 
کد خبر : ۴۶۶۵۶

رجوی پسرخاله من نیست!


گروه سیاسی: سایت «هابیلیان» در مطلبی، به طرح شیوه‌هایی پرداخته است که در آن، گروهک تروریستی منافقین با توسل به دروغ‌پردازی، شرکتهای تبلیغاتی را وادار می‌کنند تا ندانسته برای سرکردگان این گروهک دست به تبلیغات بزنند.

در بخشی از این مطلب به نقل از یکی از قربانیان مشهدی این شیوه‌ مزورانه منافقین آمده است:... حدود یک‌ ماه‌ونیم یا دو ماه پیش، یک تماس تلفنی داشتیم که از ما خواستند، اطلاعات ریز را درباره برپا کردن یک بالن بادی تبلیغاتی در یک نقطه سطح شهر، در حد یک تا سه روز را قیمت‌دهی کنیم.

این تلفن از سوئد با نام سرکار خانم اشرفیان زده شد. کمی جدی‌تر که شد، ایشان به این صورت که یک خانواده‌ای ایرانی، مقیم سوئد هستند و در ایران کسی را ندارند، یک فرزند خردسالی دارند که حدود دی‌ ماه به دنیا آمده و بعد از مثلاً پنج ـ شش سال زندگی، دچار سرطان شده که باز در سی‌ام دی ماه، شفا پیدا کرده و حالا می‌خواهند به همین مناسبت برای شادی‌اش بالنی را در ایران هوا کنند. البته تناقضهایی هم داشت. یک بار این خانم می‌گفتند، شوهر من مرده. یک بار دیگر می‌گفتند، من از شوهرم جدا شده‌ام و دوست دارم که پسرم فکر کند، خانواده شوهر من در ایران به فکر او هستند. می‌خواهم یک بالن با متن تبریک برای او آماده کنم. هزینه‌اش را می‌دهم تا شما در ایران آن را بالا بفرستید و فیلمبرداری بکنید. من می‌خواهم به عنوان کادوی تولدش، این فیلم را به او بدهم.

سایت هابیلیان می‌افزاید: «سی‌ام دی ماه، بازگشت مسعود عزیزمان، مبارک باد.» این جمله‌ای بود که خانم اشرفیان از ما می‌خواست تا بر روی بالن بزنیم. ما هم با توجه به برآورد، حدود 3500 دلار قیمت دادیم. طبق قرار، مرحله اول 50 درصد هم واریز شد. در این مرحله، ایشان علاوه بر آن که آن متن را دادند، زیر آن اضافه کردند، «تقدیم به اشرفیان عزیز، دی ماه 86». دو تا عکس هم برای ما فرستادند، عکس یک پرنده آبی‌رنگ و یک شیر. توجیه او نیز این بود که پرنده آبی‌رنگ اولین طرحی است که بچه من زده و دوست دارم روی آن باشد و شیر، نماد مردانگی پدرش است. پس از تأیید و آماده‌سازی، روز 27 یا 28 دی ماه بود که همکاران ما به پارک کوهسنگی مشهد مراجعه کردند و قصد اجرای کار را داشتند. همان روز صبح ایشان به من زنگ زدند و خواستند سریع‌تر فیلمها را بگیرم و برایشان بفرستم. آمدم شرکت، دیدم که شرکت حالت درستی ندارد، مدیر عامل ما هم نیست. همکاران نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده. نیروهایی که رفته بودند پارک کوهسنگی دستگیر شده بودند و از نیروی انتظامی زنگ زده بودند که مدیر عامل ما هم برود. من را هم خواستند. رفتم و به من هم تفهیم اتهام شد. جرممان این بود که به عنوان هوادار سازمان، فعالیت سیاسی انجام می‌دهیم. انکار کردیم، اما به ما یکسری اسناد نشان دادند که نتوانستیم خودمان را تبرئه کنیم.

ما بی‌خبر بودیم. به ما پرده‌هایی را که در سطح شهر زده شده بود نشان دادند، نمی‌دانم مشهد بود یا تهران، ولی همین بازگشت را تبریک گفته بودند. شاید از سالهای پیش بود یا مال همین امسال بود.

بعد یک‌سری عکسهایی به ما نشان دادند از مسعود رجوی (سرکرده گروهک نفاق و ترور) و خواهرش که مانند همین را هم از من خواسته بودند تا در مجلات چاپ کنم. ما خودمان آنجا قانع شدیم که داشتیم برای اینها کار می‌کردیم...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات